به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

آن نه روی است ماه دو هفته است

وان نه قد است سرو برفته است

پیش ماه دو هفتهٔ رخ تو

ماه و خورشید طفل یک هفته است

ذره‌ای عشق آفتاب رخش

همه دلها به جان پذیرفته است

نرگس اوست ای عجب بیمار

دل عشاق درد بگرفته است

هر کجا صف کشیده مژه او

فتنه بیدار و عافیت خفته است

از دهانش که هست معدومی

نیست عالم تهی پر آشفته است

به دهانش خوش آمد است محال

هر که حرفی از آن دهان گفته است

در دهانش که هست سی و دو در

در پس یک عقیق ناسفته است

می‌نبینی دهانش اگر بینی

کاشکار است آنکه بنهفته است

تا درافشان شد از دهانش فرید

بر سر طاق عالمش جفته است

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:49 PM

تا کی از صومعه خمار کجاست

خرقه بفکندم زنار کجاست

سیرم از زرق فروشی و نفاق

عاشقی محرم اسرار کجاست

چون من از بادهٔ غفلت مستم

آن بت دلبر هشیار کجاست

همه کس طالب یارند ولیک

مفلسی مست پدیدار کجاست

همه در کار شدیم از پی خویش

کاملی در خور این کار کجاست

گرچه مردم همه در خواب خوشند

زیرکی پر دل بیدار کجاست

روز روشن همگان در خوابند

شبروی عاشق عیار کجاست

گر گ پیرند همه پرده‌دران

یوسفی بر سر بازار کجاست

همه در جام بماندیم مدام

اثر گرد ره یار کجاست

گشت عطار در این واقعه گم

اندرین واقعه عطار کجاست

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:49 PM

دلبرم در حسن طاق افتاده است

قسم من زو اشتیاق افتاده است

بر سر پایم چو کرسی ز انتظار

کو چو عرش سیم ساق افتاده است

گر رسد یک شب خیال وصل او

برق در زیرش براق افتاده است

لیک اندر تیه هجرش گرد من

سد اسکندر یتاق افتاده است

کی فتد در دوزخ این آتش کزو

در خراسان و عراق افتاده است

بر هم افتاده چو زلفش هر نفس

کشته تو در فراق افتاده است

می‌ندانم تا به عمدا می‌کشد

یا چنین خود اتفاق افتاده است

تا که روی همچو ماهش دیده‌ام

ماه بختم در محاق افتاده است

ابروی او جز کمان چرخ نیست

زانکه همچون چرخ طاق افتاده است

چون ندارد ترک سیمینم میان

پس چرا زرین نطاق افتاده است

این همه باریک بینی فرید

از میان آن وشاق افتاده است

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:44 PM

آه‌های آتشینم پرده‌های شب بسوخت

بر دل آمد وز تف دل هم زبان هم لب بسوخت

دوش در وقت سحر آهی برآوردم ز دل

در زمین آتش فتاد و بر فلک کوکب بسوخت

جان پر خونم که مشتی خاک دامن گیر اوست

گاه اندر تاب ماند و گاه اندر تب بسوخت

پردهٔ پندار کان چون سد اسکندر قوی است

آه خون آلود من هر شب به یک یارب بسوخت

روز دیگر پردهٔ دیگر برون آمد ز غیب

پردهٔ دیگر به یارب‌های دیگرشب بسوخت

هر که او خام است گو در مذهب ما نه قدم

زانکه دعوی خام شد هر کو درین مذهب بسوخت

باز عشقش چون دل عطار در مخلب گرفت

از دل گرمش عجب نبود اگر مخلب بسوخت

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:44 PM

دولت عاشقان هوای تو است

راحت طالبان بلای تو است

کیمیای سعادت دو جهان

گرد خاک در سرای تو است

ناف آهو شود دهان کسی

که درو وصف کبریای تو است

سرمهٔ دیده‌ها بود خاکی

که گذرگاه آشنای تو است

ملک عالم به هیچ نشمارد

آنکه در کوی تو گدای تو است

به سحر ناز عاشقان با تو

از سر لطف دلگشای تو است

آنچه از ملک جاودان بیش است

عاشقان را در سرای تو است

آنچه از سیرت ملوک به است

خاک کوی فلک‌نمای تو است

از بلا هر کسی گریزان است

این رهی طالب بلای تو است

گر رضای تو در بلای من است

جان من بستهٔ رضای تو است

من ندانم ثنای تو به سزا

وصف تو لایق ثنای تو است

این تکاپوی و گفت و گوی فرید

همه در جستن عطای تو است

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:44 PM

تا به عمدا ز رخ نقاب انداخت

خاک در چشم آفتاب انداخت

سر زلفش چو شیر پنجه گشاد

آهوان را به مشک ناب انداخت

تیر چشمش که عالمی خون داشت

اشتری را به یک کباب انداخت

لب شیرینش چون تبسم کرد

شور در لؤلؤ خوشاب انداخت

تاب در زلف داد و هر مویش

در دلم صد هزار تاب انداخت

خیمهٔ عنبرینت ای مهوش

در همه حلقها طناب انداخت

شوق روی چو آفتاب تو بود

کاسمان را در انقلاب انداخت

شکری از لبت به سرکه رسید

سرکه را باز در شراب انداخت

عرقی کرد عارض چو گلت

نظرم بر گل و گلاب انداخت

روی ناشسته خوشتری بنشین

کاتشی روی تو در آب انداخت

از لب تو فرید آبی خواست

در دلش آتش عذاب انداخت

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:44 PM

عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوخت

مرغ جان را نیز چون پروانه بال و پر بسوخت

عشقش آتش بود کردم مجمرش از دل چو عود

آتش سوزنده بر هم عود و هم مجمر بسوخت

زآتش رویش چو یک اخگر به صحرا اوفتاد

هر دو عالم همچو خاشاکی از آن اخگر بسوخت

خواستم تا پیش جانان پیشکش جان آورم

پیش دستی کرد عشق و جانم اندر بر بسوخت

نیست از خشک و ترم در دست جز خاکستری

کاتش غیرت درآمد خشک و تر یکسر بسوخت

دادم آن خاکستر آخر بر سر کویش به باد

برق استغنا بجست از غیب و خاکستر بسوخت

گفتم اکنون ذره‌ای دیگر بمانم گفت باش

ذرهٔ دیگر چه باشد ذره‌ای دیگر بسوخت

چون رسید این جایگه عطار نه هست و نه نیست

کفر و ایمانش نماند و مؤمن و کافر بسوخت

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:44 PM

ای شکر خوشه‌چین گفتارت

سرو آزاد کرد رفتارت

بس که طوطی جان بزد پر و بال

ز اشتیاق لب شکر بارت

خار در پای گل شکست هزار

ز آرزوی رخ چو گلنارت

هر شبی با هزار دیده سپهر

مانده در انتظار دیدارت

لعل از جان بشسته دست به خون

شده مبهوت جزع خون‌خوارت

نرگس تر که ساقی چمن است

حلقه در گوش چشم مکارت

هرکه را از هزار گونه جفا

دل ببردی به‌جان گرفتارت

بحر از آن جوش می‌زند لب خشک

که بدیدست در شهوارت

آسمان می‌کند زمین بوست

زانکه سرگشته گشت در کارت

گشت دندان عاشقان همه کند

زانکه بس تیز گشت بازارت

بر دل و جان من جهان مفروش

که به جان و دلم خریدارت

بر بناگوش توست حلقهٔ زلف

حلقه در گوش کرده عطارت

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:44 PM

دم مزن گر همدمی می‌بایدت

خسته شو گر مرهمی می‌بایدت

تا در اثباتی تو بس نامحرمی

محو شو گر محرمی می‌بایدت

همچو غواصان دم اندر سینه کش

گر چو دریا همدمی می‌بایدت

از عبادت غم کشی و صد شفیع

پیشوای هر غمی می‌بایدت

اشک لایق‌تر شفیع تو از آنک

هر عبادت را نمی می‌بایدت

تنگدل ماندی، که دل یک قطره خونست

عالمی در عالمی می‌بایدت

تا که این یک قطره صد دریا شود

صبر صد عالم همی می‌بایدت

هر دو عالم گر نباشد گو مباش

در حضور او دمی می‌بایدت

در غم هر دم که نبود در حضور

تا قیامت ماتمی می‌بایدت

در حضورش عهد کردی ای فرید

عهد خود مستحکمی می‌بایدت

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:44 PM

بعدجوی از نفس سگ گر قرب جان می‌بایدت

ترک کن این چاه و زندان گر جهان می‌بایدت

باز عرشی گر سر جبریل داری پر برآر

ورنه در گلخن نشین گر استخوان می‌بایدت

نفس را چون جعفر طیار برکن بال و پر

گر به بالا پر و بال مرغ جان می‌بایدت

در جهان قدس اگر داری سبک روحی طمع

بر جهان جسم دایم سر گران می‌بایدت

عمر در سود و زیان بردی به آخر بی خبر

می ندارد سود با تو پس زیان می‌بایدت

چند گردی در زمین بی پا و سر چون آسمان

از زمین بگسل اگر بر آسمان می‌بایدت

روز و شب مشغول کار و بار دنیا مانده‌ای

دین به سرباری دنیا رایگان می‌بایدت

هرچه گوئی چون ترازو زین زبان گر یک جو است

گنگ شو از ما سوی الله گر زبان می‌بایدت

جو کشی و نیم جو همچون ترازوی دو سر

از خری جو می مکش گر کهکشان می‌بایدت

ای عجب نمرود نفس و وانگهی همچون خلیل

زحمت جبریل رفته از میان می‌بایدت

در هوا استاده و از منجنیق انداخته

بر سر آتش به خلوت همچنان می‌بایدت

چون تو از آذر مزاجی دوستی با زر چرا

پس چو ابراهیم آتش گلستان می‌بایدت

ای خر مرده سگ نفست به گلخن در کشید

پس چو عیس بر فلک دامن کشان می‌بایدت

در جهان خوفناک ایمن نشینی ای فرید

امن تو از چیست چون خط امان می‌بایدت

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:44 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5013460
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث