به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

گوینده چنین فگند بنیاد

کان لحظه کزان غریب ناشاد

معشوق عزیز، روی بنهفت

آن کشته به خواب بی خودی خفت

از زندگیش نبود اساسی

تا از شب تیره رفت پاسی

چون باز آمد رمیده را هوش

افتاد، درونه، باز در جوش

آن سایهٔ آفتاب گشته

رو شسته به خون آب گشته

می‌کند، به صد شکنجه، جانی

می‌زد، به هزار غم فغانی

نی مرده نه زنده بود تا روز

چون نم زده مشعلی گهٔ سوز

چون، مرغ سحر، شد ارغنوان ساز

از موذن کو، برآمد آواز

آن خانه فروش کیسه پرداز

آمد قدری به خویشتن باز

افتان خیزان ز جای برخاست

بگشاد دو دیده در چپ و راست

زان زخم که در جگر رسیدش

خون از ره دیده میدویدش

لختی چو ز بی‌دلی فغان کرد

آهنگ نشید عاشقان کرد

از ناوک سینه سنگ میسفت

وین زمزمهٔ فراق می‌گفت:

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:12 PM

بازم غم عشق در سر افتاد

بنیاد صبوریم بر افتاد

باز این دل خسته درد نو کرد

خود را به وبال من گرو کرد

بازم هوسی گرفت دامن

کز عقل نشان نماند با من

باز این شب تیرهٔ جگر سوز

بر بست بروی من در روز

دودی که ز شوق در بر افتاد

از سینه گذشت و در سر افتاد

گویند که تا کی از در و بام

گه نامه دهی و گاه پیغام

آلوده شدی بهر دهانی

افسانه شدی بهر زبانی

بی درد که فارغست و خندان،

کی داند حال دردمندان؟!

غافل که همیشه بی‌خبر زیست،

او را چه خبر که بی‌دلی چیست؟!

با هر که غمی دهم برون من

داند غم من ولی نه چون من

گیرم که بود به پرده جایم

و ز حجرهٔ غم برون نیایم

این خانه شکاف، ناله زار

پوشیده کجا شود به دیوار

اکنون چه کنم حجاب آزرم

کافتاد ز چهره برقع شرم

در مجلس عشق جام خوردن

وانگه غم ننگ و نام خوردن

دست من و آستین یارم

گر خلق کنند سنگسارم

کاغذ چو شود نشانهٔ تیر

جز خوردن زخم چیست تدبیر

دف هر طرفی که رو بتابد

از لطمه کجا خلاص یابد؟!

عاشق که به زیر تیغ شد خم

از زخم زبان کجا خورد غم؟!

زین پس من و یار مهربانم

گر تیغ کشند و گر زبانم

گر کشته شوم به تیغ پولاد

باری برهم زدست بیداد

مرغی که بماند از پریدن

راحت بودش گلو بریدن

ای دوست که بی منی و با من

آتش زده یا تویی و یا من

گر تو دل شاخ شاخ داری

باری قدمی فراخ داری

با زاغ و زغن چنانکه دانی

شرح غم خویش می‌توانی

بی‌چاره من حصار بسته

در زاویهٔ عدم نشسته

کنجی و غمی به سینه چون کوه

زندانی تنگنای اندوه

گر دم زنم از درونهٔ تنگ

ترسم که خورم ز بام و در سنگ

چشمم به ستاره راز گوید

جانم غم رفته باز گوید

یاد تو چنان برد ز من هوش

کز هستی خود کنم فراموش

ناگاه که از خود آیدم یاد

باشم به هلاک خویشتن شاد

گر کرد زمانه بی وفایی

باری تو مکن که آشنایی

خونابهٔ دیده آب من ریخت

دل هم سر خود گرفت و بگریخت

گفتی که صبور باش و مخروش

این قصه، نمی‌کند دلم گوش

ای دوست، ز دوست دور بودن،

وانگاه، به دل، صبور بودن؟؟

چون من به هلاک جان سپردم

دور از تو ز دوری تو مردم

هر چند ز بخت خود به جانم

هر جور که بینم از تو دانم

دامن که ز کهنگی بخندد

تهمت به زبان خار بندد

عشقت ز دلم که سر به خون برد

آزار فلک همه برون برد

ما نطع حیات در نوشتیم

تو دیر بزی که ما گذشتیم

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:11 PM

چون بر سر چرخ لاجوردی

خورشید نهاد رو به زردی

معشوقهٔ آفتاب پایه

برداشت ز فرق دوست سایه

بر عزم شدن ز جای بر خاست

عذری به هزار لطف درخواست

او در سخن و رفیق خاموش

تا پاک دلش ببرده از هوش

حیرت زده مهر بر دهانش

تب لرزه گرفته استخوانش

دانست مسافر خردمند

کو را چه شکنجه شد زبان بند

اندیشهٔ او خطاب پنداشت

خاموشی او جواب پنداشت

لختی کف پای پر ز خارش

بوسید و گرفت در کنارش

پس محمل ناقه جست در بست

بگشاد عقال و تنگ بر بست

شد بر شتر و زمام بسپرد

شاهین برسید و کبک را برد

می‌رفت و دو چشم خون فشان‌تر

خونابهٔ چشم زو روان‌تر

چون ماه به برج خویشتن شد

وان سرو رونده در چمن شد

در گوشهٔ غم نشست مهجور

تن از دل و دل ز خرمی دور

با شب ز رفیق راز می‌گفت

نامش میگفت و باز میگفت

چون خسته شد از دل سیه روز

گفت این غزل از درون پر سوز

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:11 PM

افسانه سرای شکرین گفت

ز الماس زبان، گهر چنین سفت:

کان گوشه نشین روی بسته

بودی همه وقت دل شکسته

پرداخته دل ز صبر و آرام

گشتی همه شب چو ماه بر بام

هنگام سحر، ز بخت ناشاد

چون ابر گریستی به فریاد

ناگاه شبی، ز بعد سالی

بگرفت ز اندهش ملالی

دید از نظر جمالش

دیوانهٔ خویش را به صد درد

کامد به نظاره خیال پرورد

نالید بسی ز زلف و خالش

گه شست به خون دل سرایش

گاه از مژه رفت خاک پایش

می‌خواند قصیده‌های دل سوز

می‌کرد گله ز بخت بد روز

زان ناله که زد به خواب در یار

بینندهٔ خواب گشت بیدار

چون جست ز خواب تا نشیند

وآن دیدهٔ خویش باز بیند

نی یار و نه آن وفا سگالی

بستر تهی و کنار خالی

لختی ز طپانچه روی را کوفت

خونابه ز رخ به آستین روفت

آهی زد و سوخت پردهٔ راز

وز پرده برون فتادش آواز

در خانه همه مزاج دانان

بر بسته دهن چو بی‌زبانان

زآن بیم که خواست زهره سفتن

کس زهره نداشت پند گفتن

چون، سبزهٔ این کبود گلشن،

آراسته شد، ز صبح روشن

آن مهد نشین، به جهد برخاست

بر پشت جمازه محمل آراست

بگشاد زمام را به تندی

کامد ز تکش صبا به کندی

میراند شتر به دشت پویان

آن گمشده را به خاک جویان

چون شیب و فراز را بسی جست

وز هر خاری چو گلبنی رست

دیدش، چو ز بن شکسته شاخی،

افتاده، میان سنگلاخی

بر پشتهٔ کوه پشت داده

بر بالش خار سر نهاده

آورده صباش بوی لیلی

مژگانش به خواب کرده میلی

او خفته و سر به خاکدانش

شیران شکار، پاسبانش

از بوی ددان صید فرسای

از کار بشد جمازه را پای

آن تشنه جگر، ز جان خود سیر

آمد سبک از جمازه در زیر

اندیشه نکرد از آن دد و دام

در خوابگهٔ رفیق زد گام

با عشق چو صدق بود هم دست

هر یک ز ددان به جانبی جست

او پهلوی یار خویشتن رفت

جان جلوه کنان به سوی تن رفت

افشاند غبارش از تن ریش

بنهاده سرش به زانوی خویش

از گریهٔ زار در مکنون

می‌ریخت ولی به روی مجنون

آن چشم که راه خواب می‌زد

بر عاشق خفته آب می‌زد

یعنی که ز گریهٔ گهربار

زد بر رخش آب و کرد بیدار

باران چو نشاند سبزه را گرد

از خواب درآمد آن گل زرد

مجنون که ز خواب دیده بگشاد

چشمش به جمال لیلی افتاد

از جانش برامد آتشین جوش

زد نعره و باز گشت بی‌هوش

بیمار که دارویش بتر کرد

دردش به طبیب نیز اثر کرد

او داشته دل، ولی سپرده

این، یافته جان، و لیک مرده

او، خفته میان خاک مانده

این، بر شرف هلاک مانده

او، باخبر از گزند این غم

این، بی خبر از خود و ازو هم

آمد، چو در آن قصاص هجران،

در هر دو، ز بوی یکدگر جان

جستند ز جا فرشته و حور

چون مرده به محشر از دم صور

مجنون ز جگر نفیر می‌زد

لیلی ز کرشمه تیر می‌زد

گشت آن پری از دو چشم غماز

دیوانه خویش را فسون ساز

از ساعد و زلف کرد تسلیم

زنجیر ز مشک و طوقش از سیم

چون بود دو دل یکی به سینه

یعنی که دو در به یک خزینه

تن نیز به یک سبیله شد راست

نقش دویی از میانه برخاست

در ساخت به مهر دوست با دوست

وامیخت دو مغز در یکی پوست

شد تازه دو چاشنی به یک خوان

شد زنده دو کالبد به یک جان

آسود، دو مرغ در یکی دام

وامیخت دو باده در یکی جام

آراسته شد دو تن به یک ذوق

افروخته شد دو دل به یک شوق

بودند، به یاری، آن دو هم عهد

آمیخته همچو شیر با شهد

چون حاجت دوستی روا شد

هر چیز که جز غرض، وفا شد

از بوس و کنار دل بیاسود

جز مصحلتی، دگر همه بود

از هر نمطی سخن شد آغاز

آمد به میان جریدهٔ راز

مجنون ز نشاط یار جانی

بگشاد زبان به در فشانی:

کای از خم زلف عنبرین تاب

بر بسته به چشم دوستان خواب

عمری، در تو بدیده رفتم

عمری دگر، از غمت نخفتم

امروز که بعد روزگاری

بادی خوشی آمد از بهاری

ز آسایش دل ربود خوابم

ناگه به سر آمد آفتابم

در خواب چنان نمود بختم

کاختر به فلک نهاد رختم

بر تخت من و تو روی بر روی

چون موج دو چشمه بر یکی جوی

خوابم چو ز پیش پرده برداشت

تعبیر نظاره در نظر داشت

تا روز قیامت ار بود تاب

نتوان خفتن، به یاد این خواب

لیلی، که دو خواب هم عنان دید

بیداری بخت را نشان دید

اول بگزید لب به دندان

پس باز گشاد لعل خندان

دوشینه خیال خود کم و بیش

آن آینه را نهاد در پیش

چون عکس دو آینه یکی بود

رفت، ار به یگانگی شکی بود

آن هر دو، چو بخت خویش بیدار

زان خواب عجب، به حیرت کار

افسانهٔ خواب چون به سر شد

بیداری هجر پرده در شد

هر یک ز شب سیاه بی روز

می‌کرد شکایتی جگر سوز

چندان غم دل شد آشکارا

کامد به نفیر سنگ خارا

چندان نم دیده رفت در خاک

کز تندی سیل شد زمین چاک

هر دو چو دو سرو ناز پرورد

ز آسیب خزان فتاده در گرد

مجنون ز خیال غیرت اندیش

می‌خواست برد ز سایهٔ خویش

زان آه که بی‌دریغ می‌زد

بر سایهٔ خویش تیغ می‌زد

وان یار یگانه وفا جوی

کشته به یگانگی یکی گوی

خود را چو نکرد ز آشنا فرق

می‌کرد به خون دو دیده را غرق

دو سوخته دل، بهم رسیده

سیوم نه کسی جز آب دیده

حوران ز نسیم شوقشان مست

بگشاده فرشته در دعا دست

از عشرت آن دو مست بی‌جام

در رقص در آمده دد و دام

تیهو به عقاب راز گفته

یوسف به کنار گرگ خفته

جولان زده آهویی به نخجیر

بر گردن شیر بسته زنجیر

صیاد که تیر بی‌حد انداخت

بر صید کشید و بر خود انداخت

ساقی و حریف جام در دست

ناخورده شراب، هر دو سرمست

صبحی به چنین امیدواری

نشگفت شکوفهٔ بهاری

بر گنج رسیده دزد را پای

خازن شده و خزینهٔ بر جای

افزون ز طلب چو بافت مردم

شک نیست که دست و پا کند گم

مفلس که رسد به گنج ناگاه

ز افزونی حرص گم کند راه

آب از پس مرگ تشنه جستن

هم کار آید ولی به شستن

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:11 PM

یک روز، به گاه نیم روزان،

کانجم شد از آفتاب سوزان

گردون ز حرارت تموزی

در سایه خزان به پشت کوزی

آتش زده گشت کون و کان هم

تفسیده زمین و آسمان هم

جایی نه که دیده را برد خواب

ابری نه که تشنه را دهد آب

مرغان چمن خزیده در شاخ

در رفته خزندگان به سوراخ

خورشید چنانچ تیزی اوست

بگشاد، چو مار، از آدمی پوست

در حوضهٔ خشک از آتش و تاب

صد پاره شده زمین بی آب

در دشت سرابهای کین توز

چون وعدهٔ سفلگان، جگر سوز

مرغابی از آرزوی آبی

خون خورده بگرد هر سرابی

از گرمی ریگهای گردان،

پر آبله پای ره نوردان

هر کس به چنین هوای ناخوش

در حجرهٔ سرد کرده جاخوش

مجنون به کنار هر سوادی

گردنده بسان گرد بادی

می‌گشت چو بی‌خودان بهر سوی

خونابه روان ز دیده، چون جوی

دید از طرف گذر به سویی

غلطیده سگی به کنج کویی

سر تا قدمش جراحت و ریش

شویان به زبان جراحت خویش

مجنون چو بحال او نظر کرد

در پیش دوید و دیده تر کرد

پیچید به گردنش به صد ذوق

و افگند ز زر به گردنش طوق

بگرفت به رفق در کنارش

می‌شست به گریهای زارش

دامن به تهش فگنده در خاک

می‌کرد به آستین سرش پاک

گه پیش رخش به گریه نالید

گه در کف پاش دیده مالید

بوسید سرش به رفق و آزرم

خارید برش به ناخن نرم

گفت ای گلت از وفا سرشته

نقشت فلک از نوا نوشته

هم نان کسان حلال خورده

هم خوردهٔ خود حلال کرده

کرده ز رهٔ حلال خواری

با منعم خویش حق گزاری

ایمن ز تو باسپان بهر سوی

معزول ز تو عسس بهر کوی

دزدی که شد از دمانت خسته

الا بگزند جان نرسته

از خاستن شب سیاهت

میمون شده خواب صبحگاهت

ور گشته شبان گوسپندان

از گرگ ربوده مزد دندان

بر تختهٔ پشت هر شکاری

تعلیم گرفته روزگاری

و امروز که باز ماندی از کار

خواری همه را، مرا، نه ای خوار

گر تو سگی از سرشت دوران

اینک سگ تو منم به صد جان

کو سلسلهٔ تو، تا ز یاری،

در گردن خود کشم، به زاری؟!

باری بزنم به مهر و پیوند

با تو به موافقت، دمی چند

پای تو که گشت بر در یار

بر چشم منش سزات رفتار

خواهم که شکافم این دل تنگ

در وی کشمت چو لعل در سنگ

هستیم، من و تو، هر دو، شب گرد

لیکن تو به ناله و من از درد

چون باز گذر کنی در آن کوی

بر خاک درش نهی ز من روی

هر گه جگریت بخشد آن یار

با دی نکنی ازین جگر خوار

هر خس که برو گذارد گامی

از من برسانیش سلامی

هر جا که نهاد پای روشن

بسیار ببوسی از لب من

زنجیر خودت نهد چو بر دوش

از گردن من مکن فراموش

روزی اگر آن بت پری چهر

دستی به سر تو ساید از مهر

آگه کنیش ز مهر جانم

وین قصه بگویی از زبانم

کای آهوی ناوک افگن مست

یک تیر تو و ز آهوان شست

آن کز پی صید تو زند گام

خود را فگند به حلقهٔ دام

هر کز پی تو شود کمان گیر

بر سینهٔ خویشتن زند تیر

چشم سیهت که بی نظیرست

آهوی سیاه شیر گیرست

تو شیر کشی، بهر شکاری

مردم، ز سگان کیست، باری؟

بگذار که چون سگان نهانی

باشم به درت به پاسبانی

در خانه گرم نمی‌گذاری،

باری زدرم مران به خواری

زینسان شغبی بکار می‌کرد

دیوانگی آشکار می‌کرد

او بر سر این فسانهٔ درد

و انبوه بگرد او زن و مرد

پرسید یکیش از آن میانه:

کای کرده ز عافیت کرانه

این سگ، سگ کیست اندرین گرد

وین غم، غم کیست با چنین درد

خون، بهر که می‌خوری بدینسان؟

وز بهر که می‌کنی چنین جان؟

سگ را چه خبر که کام تو چیست؟

یا نیک و بد پیام تو چیست؟

او را چو ز عقل نیست تمکین،

تعظیم ویت چراست چندین؟

دیوانه به درد پاسخش داد:

کای از غم من دل تو آزاد

طعنم چه زنی به سگ پرستی،

من نیز سگم ز روی هستی

ور نیز به پای سگ زنم بوس

زآن پای خورم، نه زین لب، افسوس

کاین پا که به شهر و کوی گشتست

پیش در یار من گذشتست

روزیش به گوی آن پری کیش

دیدم، گذران، به دیدهٔ خویش

تعظیم ویم نه از پی اوست

کش دوست گرفتم از پی دوست

از یار، چو بهره خار باشد،

با بوی گلم چکار باشد؟

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:11 PM

چون نافه گشاد باد نوروز

بشکفت بهار عالم افروز

از شبنم گوهرین شمایل

آراست، گلوی گل، حمایل

نازک تن لالهٔ دل افروز

لرزنده شد از نسیم نوروز

با شاهد و می خجسته نامان

گشتند بهر چمن خرامان

هر کس به عزیمت تماشا

مجنون و دلی رمیده، حاشا!

هر کس شده در کنار آبی

مجنون خراب، در خرابی

هر کس به سوی چمن شتابان

مجنون رمیده در بیابان

هر کس صنمی چو گل در آغوش

مجنون رمیده خار بر دوش

هر باد که از بهارش آمد

بگریست که بوی یارش آمد

هر گل که شگفته دید بر خاک

کرد از غم دوست پیرهن چاک

آن کس که به کوه و دشت خو کرد

زو انس نشاید آرزو کرد

آهو که خورد به دشت خاشاک

باشد چو خانه نزد او خاک

مرغی که ز سبزه داشت مفرش،

زندان قفس کجا کند خوش؟

او بود و غمی و باد سردی

کز دور پدید گشت گردی

یاری دو ز محرمان دردش

خونابه زدای روی زردش

بودند به کوه و دشت پویان

آن گم شده را به خاک جویان

در کوچ گهش، جمازه راندند

وز دور جمازه را نشاندند

رفتند پیاده پیش مجنون

ریزان ز دو دیده، در مکنون

دیدند به گوشهٔ خرابی

غولی به کنارهٔ سرابی

زنجیر ز همدمان گسسته

در حلقهٔ دام و دد نشسته

گفتند که: ای رفیق، چونی؟

در خون جگر غریق، چونی؟

آخر چه شدت که وارمیدی،

وز صحبت دوستان بریدی؟

خو باز گرفتی از همه کس

با شیر و گوزن ساختی بس

زینسان نبرند آشنایی

مردم نکند چنین جدایی

تو مردم و دانشت ز حد بیش،

چونست، که با ددان شدی خویش

برخیز که گل شکوفه نو کرد

دلها، به نشاط می، گرو کرد

وقت چمنست و بوستان هم

ما منتظریم و دوستان هم

امروز اگر دمی چو یاران

باشی به مراد دوستداران

گل‌گشت چمن کنیم چون باد

باشیم، به روی یکدگر شاد

بینی رخ دوستان جانی

بی‌دوست مباد زندگانی

مجنون ز دو دیده آب بگشاد

وانگه گرهٔ جواب بگشاد،

گفت: ای شب و روزتان همه سور

بادا شبتان زر و ز من دور

پیرایهٔ من اگر چه زشتست

چون خوی گرفته‌ام بهشتست

زان گونه به بانگ بوم شادم

کز بلبل مست نیست یادم

در دشت چنان خوشست خارم

کز باغ کسان خبر ندارم

غولی که به دشت خو پذیرد

در باغ بریش جان گیرد

آنرا که خیال یار باشد،

با سرو و گلش چکار باشد؟

بگذار چمن که یار من نیست

وان گل که مراست در چمن نیست

یاران ز چنان جواب دل دوز

راندند بسی سرشک جان سوز

گفتند که ای نشانهٔ درد

زندان دلت خزانهٔ درد

شک نیست که روی یار دیدن

خوشتر ز گل و بهار دیدن

لیکن گل تو که رشک باغست

او نیز دران چمن چراغست

گه گه، که دلش بگیرد از کاخ

جان تازه کند به سبزی شاخ

آید به چمن، چو نازنینان

با هم نفسان و هم نشینان

ایشان همه با نشاط هم رنگ

او گوشه گرفته با دل تنگ

برخیز، مگر ز بخت روشن

بینی گل تازه را به گلشن!

مجنون که شنید نام مقصود

بر شد ز دلش بر آسمان دود

با هم نفسان ز جای برخاست

بر ناقه نشست و محمل آراست

رفتند از آن خرابه پویان

در جلوه‌گهٔ نشاط جویان

یاران عزیز در چمن گاه

بودند نشسته، چشم در راه

دیدند چو روی عاشق مست

گشتند ز رفق بر زمین پست

گرد از رخ نازکش فشاندند

در صدر تنعمش نشاندند

او دل به ولایتی دگر داشت

نی از خود و نی ز کس خبر داشت

نی رنجه شد و نه گشت خشنود

کازار و نوازشش یکی بود

یاران به نشاط و عیش سازی

او با دل خود به عشق بازی

مطرب غزلی کشیده دلکش

مجنون به نشید خویشتن خوش

هر ناله که زد ز جان ناشاد

هر کس که شنید کرد فریاد

از حلقهٔ دوستان برون جست

زنجیر برید و رشته بگسست

نالید دمی ز بخت ناشاد

وز سایهٔ سرو جست چون باد

دامن ز گل پیاده پرداخت

بر خار پیاده رخش می‌تاخت

در کوه شد و به تیغ بر شد

پیکان فراق را سپر شد

باز آن ددگان که صف شکستند

گردش، چون سپهر، حلقه بستند

از آب دو دیده بی مدارا

می‌داد گهر به سنگ خارا

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:10 PM

آغاز سخن به نام شاهی

کار است چو چرخ بارگاهی

سازندهٔ گوهر شب افروز

روزی ده جانور شب و روز

دیباچه گشای باغ و بستان

گویا کن بلبلان به دستان

کاین قصهٔ محنت از غمینی

بر سیم بری و نازنینی

یعنی ز من خراب رنجور

نزدیک تو ای ز مردمی دور

بگذر ز من عتاب روزی،

چندم ز عتاب تلخ، سوزی؟

من خود زمانه در هلاکم

تو نیز مکش به خون و خاکم

اکنون که ز دست شد عنانم،

از طعنه چه می‌زنی سنانم؟

با تو به دلم، دگر نگنجد

حقا که خیال در نگنجد

باد، ار چه گل آردم، ز کویت

گل ننگرم از برای رویت

خواهم شب تیره با تو شینم

تا سایه برابرت نبینم

با جز تو چه کار، تا تو هستی؟!

در قبله، خطاست بت‌پرستی

عشق، از دو صنم بود عنان تاب

چون دین ز توجهٔ دو محراب

تا یک سر مو بود به جایت

یک مو نکشم سر از هوایت

اینجا من و دلستانم آنجاست

آنجاست دلم، که جانم آنجاست

گر کرد، سپهر بی‌طریقم

تهمت زدهٔ دگر رفیقم

نی خواهش دل مرا بر آن داشت

کز قبله به بت نظر توان داشت

بنشاند مرا چنین بر آذر

حکم پدر و رضای مادر

مهری که به سینه داشت رویم،

بر روی پدر چگونه گویم؟

آن یار که، جز تو، در کنارست

سروست و مرا درخت خارست

چشمت چو کند به روی من ناز

در روی تو، دیده چون کنم باز؟

هر چند، به عقد بود جفتم

نادیده رخش، طلاق گفتم

گر بود نظر به دل فروزی

دیدار توام مباد روزی

در سر نکنم دویی همه‌گاه

گر سر دو کنی به تیغ کین خواه

مؤمن به وفا دو روی نبود

ور هست یگانه گوی نبود

بر من چه کشی، بخشم، شمشیر؟

من خود شده‌ام ز جان خود سیر!

بیدار، برای آخرین خواب

چون اشتر عید و گاو قصاب

امروز که بدین خراشم

تو نیز مزن به دور باشم

جان، حیف بود بهای این غم،

آخر غم تست، چون زنم کم

هر جا که کنم نشست یا خاست

چون در نگرم، غم تو آنجاست

شبها ز غمت بسوز من کیست؟

من دانم و شب، که روز من چیست

در خواب، چو دامن تو گیرم

بیدار شوم، ولی بمیرم

بر خاک در تو سنگسارم

ور سنگ طلب کنی، ندارم

تو فارغ و دل بسی فغان زد

بر ماه طپانچه چون توان زد

آسوده، که با فراغ دل زیست

او کی داند که سوز من چیست!

باغی که خزان ندیده باشد

برگ و گلش آرمیده باشد

شاهین که دهد کلنگ را خم

از رنج دلش کجا خورد غم؟!

بر کشتن من چو کامکاری

مردار شدن چرا گذاری؟

شد سوخته جان نا شکیبم

تا کی به زبان دهی فریبم

بس ابر که تند سر برآرد

آواز دهد ولی نبارد

بر بیگنه آنگه شد ستم سنج

آخر بود از ندامتش رنج

آن گرگ بود نه آدمی زاد

کز خوردن آدمی شود شاد

فریاد که خوردیم همه خون

زین فتنه، خلاص چون بود چون؟

بردار ز مطرح هلاکم!

افتاده، رها مکن به خاکم؟!

چون ثبت شد آنچه بود شایان

وان نامهٔ درد شد به پایان

تاریخ فراق یاورش کرد

عنوان سرشک بر سرش کرد

بسپرد به قاصد سبک سیر

تابستد و بر پرید چون طیر

برد آن ورق و به نازنین داد

غنچه به کنار یاسمن یاسمین داد

چون نامه بدید ماه بی صبر

از نومیدی گریست چون ابر

از پوزش و عذر بیکرانش

تسکین تمام یافت جانش

از خواندن نامه چون بپرداخت

تعویذ گلوی خویشتن ساخت

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:10 PM

آغاز صحیفهٔ معانی

بر نام خدای جاودانی

آن را که هدایتی رساند

اندازه کرا، که واستاند

وآن را که کند ز روشنی دور

آن کیست که باز بخشدش نور

وآنگه ز خراش سینهٔ خویش

خونابه فشانده از دل ریش

کاین نامه که هست چون نگاری

از دلشده‌ای، به بی‌قراری

یعنی ز من ستم رسیده

نزدیک تو ای رسن بریده

ای عاشق دور مانده، چونی؟

وی شمع ز نور مانده، چونی؟

چونست سرت به بالش خاک؟

خون از رخ تو که می‌کند پاک؟

روزت دانم که شب نشانست

شبهای سیاه بر چه سانست؟

از من به که می‌بری حکایت؟

یا خود ز که می‌کنی شکایت؟

تکیه بدر که می‌کنی خواست؟

بالین گه تو که می‌کند راست؟

دردت ز منست گر چه حالی

من نیز نیم ز درد خالی

شمعی که بر آتش است تا روز

پروانه کش است و خویشتن سوز

چون ز آتش تیز پرنیان سوخت

از سوزن و رشته کی توان دوخت

بگداخت، ز سوز دل، وجودم

وز اوج فلک، گذشت دودم

تو گر چه ز عشق تنگ باری

باری قدمی فراخ داری

گر پیشروان شوی و گر پس

دستی نزند به دامنت کس

مسکین، من مستمند بندی

موقوف سرای دردمندی

خو کرده به گوشهٔ ندامت

زندانی درد، تا قیامت

پروردهٔ غم شدست جانم

فرسود محنت استخوانم

تا بستر تو زمین شنیدم

من نیز همان زمین گزیدم

گشتم به یگانگی چنان چست

کاین هستی من ز هستی تست

هر خاری که پای تو کند ریش

من از دل خود برون کشم نیش

هر تاب که بر تو زآفتاب است

سوزش همه بر من خراب است

هر آبله کافتدت به رفتار

از دیدهٔ من تراود آزار

هر سنگ که پهلوی توخسته‌ست

اینک تن من از آن شکسته‌ست

هر باد که از ره تو خیزد

در سینهٔ من غبار بیزد

من بی تو، چنین به غم نشسته

از هر که به جز تو، روی بسته

ای خار، چو پهلویش کنی ریش

از آتش آه من بیندیش

ای گرد، چو بر تنش نشینی

باران سرشک من ببینی

رو، ای دم سرد من، به راهش

خاشاک به چین ز تکیه‌گاهش

اینم نه گمان که یار دلسوز

شبها به وصال می‌کند روز

در کیو دگر همی‌زند گام

با یار دگر همی‌کشد جام

گر یار نو آمدت در آغوش

از یار کهن مکن فراموش

بیگانه مشو چنین به یکبار

آخر حق صحبتی نگه‌دار

گر باده و گر خمار بودیم،

روزی، نه من و تو یار بودیم؟

گر لاله و سرو در شمار است،

آخر خس و خار هم به کارست!

گیرم که تراست لعل در چنگ

مفگن به دکان شیشه‌گر سنگ

دیدی که به معرض هلاکم

چون باد برون شدی ز خاکم

بیگانه صفت خرام کردی

بیگانگی تمام کردی

بسیار می جفا چشیدی

بی‌خوابی و بی‌دلی کشیدی

اکنون که به وصل خفته‌ای شاد،

هم خوابهٔ نو مبارکت باد!

با این همه دوستدار و یاریم

با یار تو نیز دوستداریم

بخت من، اگر ز من شد آزاد

آنرا که رسید، یار او باد

او گر چه که دشمنیست در پوست

از دوستیت گرفتمش دوست

آن یار که دوست داشت یارم

دشمن بوم ار نه، دوست دارم

درد تو رفیق جان من باد

هم خوابهٔ خاکدان من باد

چون خوانده شد این ورق تمامی

دل سوخته پخته شد ز خامی

غلتید میان خاک لختی

چون باد زده کهن درختی

پس قاصد نامه را بفرمود

کآرد قلمی و کاغذی، زود

قاصد بسوی قبیله شد راست

و آورد و سپردش آنچه درخواست

دیوانه ز راز پرده برداشت

می‌ریخت غمی که در جگر داشت

اول بگهٔ قلم گزاری

کرد از سر خستگی و زاری

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:10 PM

گویندهٔ این کهن فسانه

زان شعله چنین کشد زبانه

کان شمع نهان گداز شب خیز

پروانه صفت بر آتش تیز

کبکی که شکسته بال باشد

شاهین زندش چه حال باشد

چون غم زده را در آن تحیر

از خوردن غم درونه شد پر

بس کانده سینه شد فزونش

از دل به دهن رسید خونش

تیمار دلش، به جان نگنجید

جان خود چه، که در جهان نگنجید

شد در پی آنکه دل بکاود

وز غم قدری برون تراود

کاغذ طلبید و خامه برداشت

ترتیب سواد نامه برداشت

سودای جگر به نامه می‌ریخت

خونابه ز نوک خامه می‌ریخت

کاغذ چو تمام شد، نوردش

از خون دو دیده مهر کردش

وانگه طلبید قاصدی چست

کز باد به تک حریف می‌جست

دادش که: ببر بر آن خرابش

باز آور به من رسان جوابش

قاصد شد و آن صحیفه را برد

وآنجا که سپردنیست، بسپرد

مجنون، که بدید نامهٔ دوست

می‌خواست برون فتادن از پوست

دید از قلم جراحت انگیز

در دوده سرشته آتش تیز

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:10 PM

توقیع کش مثال این حرف

در نامه، سخن چنین کند صرف

کان سوختهٔ خراب سینه

اورنگ نشین بی خزینه

از نوفلیان چو بی غرض ماند

لختی ز فراق در مرض ماند

چون پیکرش از نشان نستی

آمد قدری به تن درستی

باز از وطن خرد برون جست

زنجیر برید و رشته بگسست

می‌گشت به گرد و کوه و صحرا

چون خضر، به روضهای خضرا

نی دل خوش و نی خرد فراهم

دیوانه و دیو هر دو با هم

هجرش زده تیر بر نشانه

غم یافته مرگ را بهانه

یاران به تأسف از چنان یار

خویشان به تحیر از چنان کار

او دشت گرفته زار و دل ریش

دشمن به ملامت از پس و پیش

مسکین پدرش به چاره سازی

چون شمع به خویشتن گدازی

هر جا که نشست زار بگریست،

بی گریهٔ زار در جهان کیست؟

وآن مادر خستهٔ جگر سوز

شب رنگ شده، ز بخت بد روز

روزی طربش به شب رسیده

خون جگرش به لب رسیده

روزی ز زبان راست بازی

در گوش پدر رسید رازی

کز مهر و وفای آن یگانه

کاندر همه دهر شد فسانه

زان گونه شدست نوفلش دوست

کان دل شده مغز گشت واین پوست

گوید که: اگر دل آیدش باز

من دخت خودش دهم به صد ناز

پیر از خبری چنان دل انگیز

بر سوخته شد، چو آتش تیز

دیدش سر و تن ز سنگ خسته

چهره ورم و جبین شکسته

پیراهن پاره پاره چون گل

خونابه چکان ز دیده چون مل

از تف هوا چو دود گشته

پشتش ز زمین کبود گشته

اول ز دو دیده سیل خون ریخت

وانگه نمک از جگر برون ریخت:

کای چشم من و چراغ دیده

تو از من و من ز خود رمیده

دارم دل خسته درد پرورد

درمان دلم تویی برین درد

تو دشت گرفته را رو بی حال

مسکین دل مادرت به دنبال

زینگونه که از تو در بلائیم

دیوانه تو نیستی که مائیم

دریاب که عزم کوچ کردم

نزدیک شد آفتاب زردم

انگار گل تو را خزان برد

وآن هم نفسی که داشتی، مرد

یاری که نیایدت در آغوش

آن به که ز دل کنی فراموش

شاخی که برش نه زود باشد

هیزم بود ار چه عود باشد

بید، ار ندهد ز میوه مایه

باری بودش فراخ سایه

تو شاخ رسیده گشتی و تر

نی سایه به مادهی و نی بر

چون عشق بود به دل ، صوابست

مه در شب تیره آفتابست

نوفل که به مهر تست منسوب

دارد پس پرده دختری خوب

در گلشن حسن سرو چالاک

چون قطرهٔ آب آسمان پاک

خورشید رخی خدیجه نامش

پرورده به عصمتی تمامش

جویندش و نوفل، از تکبر،

در رشتهٔ کس، نه بندد آن در

زان رسم وفا که در تو دیدست

پیوند ترا به جان خریدست

در دل، همه صحبت تو جوید

وز شرم، بروی تو نگوید

پرسد خبر تو گاه و بی گاه

هم معتقدست و هم نکوخواه

گر سر به رضاء ما کنی راست

آن خواست از آن توست، بی‌خواست

هم مادر امید خاص یابد

هم جان پدر خلاص یابد

ور خود زنی از خلاف تیری،

بی جان شده گیر، زال و پیری

گفتیم به تو غم نهانی

از ما سخنی، دگر تو دانی!

دیوانه که این حدیث بشنید

دیوانگیش ز سر بجنبید

می‌خواست که از درون پر سوز

گردد، به خلاف، پاسخ اندوز

لیکن، چو فسون پیر بد چست

کرد از دم سخت دیوار سست

در پای پدر فتاد فرزند

گفت ای دم تو مرا زبان بند

با آنکه خرد ز من عنان تافت،

از رای تو، روی چون توان یافت؟

اینست چو خواهش الهی

تن در دادم بهر چه خواهی!

مادر پدر از چنان جوابی

بر آتش دل زدند آبی

رفتند ز خانه بامدادان

پیش پدر عروس شادان

بستند کمر بجست و جویی

کردند سپرده گفت و گویی

نوفل که بخاطر آن هوس داشت

پیش آمد و پاس آن نفس داشت

گشتند، دو دل، مبده، بی غم

رفتند بسوی خانه خرم

بردند ظرایف عروسی

بغدادی و مغربی و روسی

اسباب نشاط و مایهٔ سور

شهد و شکر و گلاب و کافور

بنشست فقیه عیسوی دم

بنیاد نکاح کرد محکم

شد جلوه نما بت حصاری

چون گل ز نسیم نوبهاری

نازک بدنی چو در مکنون

مجنون کن صد هزار مجنون

هر کس به هوس نگاه می‌کرد

مجنون می‌دید و آه می‌کرد

هر کس صفت جمال می‌گفت

مجنون سخن از خیال می‌گفت

هر کس گهری خریده می‌ریخت

مجنون ز سرشک دیده می‌ریخت

هر کس ز طرب به کار خود بود

مجنون به هوای یار خود بود

هر کس شمعی بسوز برداشت

مجنون همه سوز در جگر داشت

او قصهٔ جان ریش می‌خواند

و افسون خلاص خویش می‌خواند

می‌کرد به سینه یاد دل خواه

می‌شست به گریه دست از آن ماه

بیرون خوش و از درونه دل تنگ

تن حاضر و دل هزار فرسنگ

مطرب ز طرب ترانه می‌زد

او نالهٔ عاشقانه می‌زد

چون کرد عروس جلوهٔ حور

در پردهٔ مهد گشت مستور

چون شد، گهٔ آنکه، خرم و شاد

هم خوابه شوند سرو و شمشاد

دیوانه به درد خود گرفتار

حیران شده ماه نو در آن کار

نی او همه شب غنود از سوز

نی لعبت تو، ز بخت بد روز

بر بویی گلی که بود یارش

دامن نگرفت هیچ خارش

بر نجد شد و طواف می‌کرد

با خاطر خود مصاف می‌کرد

سوزان غزلی که دل کند ریش

می‌خواند به حسب حالت خویش

مادر که شنید قصهٔ دوش

سوی پدرش دوید بی‌هوش

ناخن زد و چهره غرق خون کرد

دامن ز سرشک لاله‌گون کرد

بی‌چاره پدر ز پا در افتاد

هم شیشه شکست و هم خر افتاد

گشتند موافقان و خوشان

زین واقعه جمله دل پریشان

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:09 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5013954
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث