به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

حکایت فاش گشت اندر زمانه

به گوش عالمی رفت این فسانه

چو اندر شهر گشت این داستان نو

رسید آگاهی اندر گوش خسرو

که شیرین راز عشق سست بنیاد

به دل شد رغبت خسرو به فرهاد

ندیمان هر چه بشنیدند از آن راز

همه گفتند شه را یک به یک باز

فتاد اندر دل شه خارخاری

که دامان گلشن بگرفت خاری

بزرگ امید گفتش کانچه رای است

منت گویم دگر به دان خدای است

روان کن نامه‌ای با یادگاری

عتاب و لطف را در وی شماری

جواب نامه را چون باز خوانیم

مزاجش هر چه باشد بازدانیم

وزان پاسخ قیاس خویش گیریم

بدان اندازه کاری پیش گیریم

ملک فرمود کاین معنی صواب است

کلید هر سؤالی را جوابست

دبیر خاص را فرمود تا زود

کند نوک قلم را عنبر آلود

به املای ملک مرد هنرسنج

فشاند از کلک چوبین گوهرین گنج

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 5:59 PM

چو شیرین که گهی پیشش رسیدی

نمک بودی که بر ریشش رسیدی

چو مرغی تشنه کابی بینداز دام

نه آن یابد نه بی آن گیرد آرام

سپهر افسون غم در وی دمیدی

دلش از هوش و هوش از وی رمیدی

شدی از دست چون شوریده کاران

به ماندی بی خبر چون سایه داران

سحر تا شام خارا سوختی زاه

میان خار غلطیدی شبانگاه

گهی در آرزوی چشم دلبند

زدی بر چشم آهو بوسه‌ای چند

گهی در گوشه با مرغان نشستی

ز وحشت دل بدیشان باز بستی

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 5:59 PM

برون آمد چو صبح عالم افروز

بسان جوی شیر از چشمهٔ روز

به کوه انداختن فرزانه فرهاد

به کوه سنگ شد چون کوه پولاد

دل خارا به نیروئی همی کند

که در هر ضربتی جوئی همی کند

چو بر کارش فتادی چشم یارش

یکی را ده شدی نیروی کارش

به نظاره شدی گه گه پریروی

نشستی یک زمانی بر لب جوی

چو دیدی دستگاه کوه کن را

گزیدی پشت دست خویشتن را

امیدش را به وعده بند کردی

بدان وعده دلش خرسند کردی

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 5:58 PM

خبر شد چون به شیرین مشوش

که خسرو شد به شیرین دگر خوش

به تنهائی نشستی در شب تار

همه شب تا سحرگه بگریستی زار

جنیبت را برون راندی ز اندوه

گهی در دشت گشتی گاه در کوه

فراوان صید کردی دام و دد را

بدینها داشتی مشغول خود را

شبانگه باز گشتی سوی خانه

نشستی هم بر آئین شبانه

چو لختی کوه ازینسان پی سپر کرد

به کوه بیستون روزی گذر کرد

فرس میراند در وی با دل تنگ

ز نعل رخش می‌برید فرسنگ

ز خارا دید جوئی ساز کرده

رهی در مغز خارا باز کرده

درو سنگی تراشیده چو سندان

سپید و نغز چون گلبرگ خندان

به حیرت گفت کاحسنت ای هنرمند

کز آهن سنگ را دانی چنین کند

همی شد در نظاره جوی در جوی

نظر می کرد در وی موی در موی

عنان می داد رخش کوه تن را

که دید از دور ناگه کوه کن را

شتابان شد به صد رغبت به سویش

وزان پس کرد لختی جستجویش

جوانی دید خوب و سرو قامت

به کوه انداختن کرده اقامت

ازو هر بازوئی ز آهن ستونی

ز تیشه بیستون پیشش زبونی

بپرسش گفت کای مرد هنر سنج

به کوه از تیشهٔ آهن زر الفنج

چه نامی و چسان نیرنگ سازیست

که پیشت صنعت ارژنگ بازیست

به گوش مردگان آواز بر شد

چو آواز از شنیدن بی خبر شد

بهاری دید در زیر نقابی

نهفته زیر ابری آفتابی

به زاری گفت فرهاد است نامم

در این حرفت که می بینی تمامم

به سختی چون کنم پولاد را تیز

بهر زخمی بود کوهی سبک خیز

وگر تیشه به هنجار آزمایم

به صنعت پوست از مو بر گشایم

چو روشن کردمت کاین کوهکن کیست؟

تو نیزم باز گو تا نام تو چیست؟

که تا گفت تو در گوشم رسیده است

ز بی خویشی همه هوشم رمیده است

صنم گفت از من این پرسش نه ساز است

رها کن سر گذشت من دراز است

ولیکن خواهمت فرمود کاری

کشیدن جوئی اندر کوهساری

به عزم کار چون زان سوی رانی

ضرورت کار فرما را بدانی

به کوهستان ار من از بز و میش

رمه دارم بهر سو از عدد بیش

ز شیر آرندگان جمعی به انبوه

درامد شد بر بخند از سر کوه

بباید ساختن جوئی به تدبیر

کزانجا تا به ما آسان رسد شیر

چنین کاری جز از تو بر نیاید

تو کن کاین از کسی دیگر نیاید

جوابش داد مرد سخت بازو

که مزد دست من نه در ترازو

وگر نه کی گذارد عقل چالاک

که بهر نسیه نقدی را کنم خاک

شکر لب گفت کاینجا چیست با من

که مزد چون توئی ریزم به دامن

به خواری بر زمین غلطید فرهاد

زمین بوسید و راز سینه بگشاد

به گریه گفت مقصودم نه مال است

به زر نرخ هنر کردن وبالست

هران صنعت که بر سنجی به مالی

بهای گوهری باشد سفالی

مرا مزد از چنان رخسار دل دزد

تماشائی که باشد دیدنش مزد

ز ابروی هلالی پرده بر کن

من دیوانه را دیوانه تر کن

صنم چون دید کو دل ریش دارد

تمنائی به جای خویش دارد

کرم نگذاشتش کز خوبی خویش

زکاتی را را بگرداند ز درویش

به دست ناز برقع کرد بالا

که چون پوشد کسی زانگونه کالا

تن فرهاد از آن نظاره چست

ز سر تا پای شد از بی خودی سست

ز حیرانی ز مانی بی خبر ماند

دلش در خون و خونش در جگر ماند

چو حالش دید شیرین دادش آواز

کزان آواز جانش آمد به تن باز

میان بر بست و ساز کار برداشت

ره مشکوی آن عیار برداشت

شکر لب در پس و فرهاد در پیش

شدند از کوه سوی مقصد خویش

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 5:58 PM

عروس صبح دم چون پرده برداشت

جهان را جلوهٔ خور در نظر داشت

طلب کردند موبد را نهانی

که عقدی بست بر رسم مغانی

چو شد شرط زناشوئی همه راست

مراد آماده گشت و داوری خاست

ملک در پرده با دلدار بنشست

به تاراج شکر شد طوطی مست

در او پیچید چون در گل گیائی

غلط کردم که در گنج اژدهائی

شکر خائیده شد در زیرگازش

به حلوا در شد انگشت درازش

به گنج انداخت مارش مهرهٔ خویش

صدف بستد ز باران قطرهٔ خویش

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 5:58 PM

به صد خواهشگری شهرا پریروی

به عشرتگاه خود شد میهمان جوی

شهنشه نیز نگذشت از رضایش

به مهمان رفت در مهمان سرایش

چو هر گل کرد خوش با بلبلی جای

ملک ماند و بهار عالم آرای

شکر گفتا که چون من خود برانم

که باقی عمر دولت با تو رانم

تو هم بهر دل من گر توانی

حدیثی گوش کن زان پس تو دانی

شهنشه زان حدیث آمد به خود باز

صنم برداشت مهر از حقهٔ راز

که گر خسرو نداند داند آفاق

که من چون رستم از غوغای عشاق

چه شیران را ز راه افگندم این جا

چه شاهان را کلاه افگندم این جا

چه زرها خاک شد بر استانم

چه سرها پست شد بر آشیانم

که با چندین حریفان بر در من

نیالود از لب کس ساغر من

نه مقصود من آن بود اندرین کار

که در در پرده دارم پارسا وار

ولیکن بس که نامت می‌شنیدم

هوایت را بصد جان می‌خریدم

کنون اقبال کرد آن کار سازی

که از وصلت کنم گردن فرازی

روا باشد که چندین کرده پرهیز

سرانجام از فساد اتش کنم تیز

مرا خواهی تو کش خواه اشتیاقت

که بی تزویج، دورم ز اتفاقت

ملک گفتا که هست این سهل کاری

به کابینی بیرزد چون تو یاری

همین دم موبدان را شو طلبگار

که تا فردا ندارم صبر این کار

صنم گفت ار چه جانت ناصبور است

بیا امشب که فردا هم نه دور است

ملک ناکام از ان سرو شکر خند

به آغوشی و بوسی گشت خرسند

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 5:57 PM

چه فرخ روزگاری باشد آن روز

که گردد هم نشین دو یار دل سوز

همه سرمایهٔ عشرت مهیا

ز موج شادمانی دل چو دریا

مراد و خوش دلی و کامرانی

نشاط عشق و آغاز جوانی

کسی را کاین همه یک جا دهد دست

گر از دولت بنازد جای آن هست

مرا کاین دولت امروز است در چنگ

به دولت چون ننوشم جام گلرنگ

زمان چون رفت دیگر یافت نتوان

عنان زندگانی تافت نتوان

بساکس کانده فردا کشیدند

که دی مردند و فردا را ندیدند

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 5:57 PM

هوای دلبر نو کرده در دل

همی شد ده به ده منزل به منزل

رها کرده همه ترتیب شاهان

درامد بی سپاه اندر سپاهان

بزرگ امید را در حال فرمود

که ره گیرد به دکان شکر زود

برد سلکی ز مروارید شب تاب

به یک رشته درون صد قطرهٔ آب

رساند تحفهٔ شه بر دلارام

پس آن گاهش دهد پوشیده پیغام

که آمد بهترین پادشاهان

خریدار شکر سوی سپاهان

شکر لب چون پیام شاه بشنید

به گوش خویش نام شاه بشنید

ز جا برخاست با صد بی قراری

چو مه بنشست در شبگون عماری

ز سودای کهن با رغبت نو

روان شد سوی منزل گاه خسرو

درامد نازنین و دید شه را

به مژگان رفت خاک بارگه را

تماشا کرد حسن با کمالش

موافق دید با شیرین جمالش

دمی باز آمد از پیشینه پیوند

ز شیرین هم به شکر گشت خرسند

نوای باربد بر ماه می‌شد

دل زهره ز ره بی راه می‌شد

ظرافتهای شاپور از سر حال

عطارد را ورق می‌کرد پامال

شهنشه کایتی بود از ظرافت

سخن را آب می داد از لطافت

شکر خود نیشکر خائی دگر بود

که سر تا پا ز شیرینی شکر بود

دهانش را ده چشمش را روایت

زبان خاموش و مژگان در حکایت

ز رامشگر ستد چنگ خوش آواز

روان دستی فرود آورد بر ساز

برون برد از دل جوشان خلل را

ز جوش دل برآورد این غزل را

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 5:57 PM

سخن پرداز گویای خردمند

چنین برداشت از درج گهر بند

که چون خسرو ز یار عصمت اندیش

به مشگوی خود آمد با دل ریش

ندیم خاص شاپور خردمند

به همراهی سخن را نکته پیوند

که تا دوران گردون را روائیست

بنای کار او بر بی‌وفائیست

جوابش باز گفتی خسرو از درد

که با تقدیر نتوان داوری کرد

اگر شیرین ز راه بی وفائی

برید از آشنایان آشنائی

مگو کاین تلخ از شیرین نکو نیست

که عیب از بخت بدخویست زو نیست

بهر نیک و بدی کاندر میانست

گنه بر بخت و تهمت بر زمانست

چو تلخی می‌کند بخت نژندم

گله بر گیسوی شیرین چه بندم

ملک گفتا که دارد کس ز عشاق

بتی شیرین تر از شیرین در آفاق

به پاسخ گفت شاپور سخن سنج

که ای در هفت کشور نوبتت پنج

ز آتش گاه سرما خوش بود تاب

به قدری تشنگی شیرین بود آب

گرسنه کش نباشد صبر چندان

جوش جلغوزه باشد زیر دندان

دو چیز است اتفاق هوشمندان

کزان باشد خلاص مستمندان

یکی چون بی وفا باشد نگاری

به دل کردن بدیگر گل عذاری

دگر ز آنجا که شد عشق آتش انگیز

بر آهنگ سفر گشتن سبک خیز

شنیدم در سپاهان است ماهی

بتان روم و چین را قبله‌گاهی

شکر نامی و شور انگیز عشاق

به شیرینی چو شیرین در جهان طاق

به جز تو دل به کس مایل ندارد

بجز پیوند تو در دل ندارد

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 5:57 PM

شکر پاسخ ز شکر بند بگشاد

به پاسخ لعل شکر خند بگشاد

که باشم من به خدمت زیر دستی

کنیزان ترا آئین پرستی

وگر نزد تو قدری دارد این خاک

به مژگانم روبم از راه تو خاشاک

بزرگان گفته‌اند این نکته دیر است

که هر کو سیر باشد زود سیر است

چو مرغی خرمنی بیند بهر گام

به یک خرمن دلش کی گیرد آرام

چرا گل دامن از بلبل نچیند

که هر دم بر گلی دیگر نشیند

من آن سرچشمهٔ شیرین گوارم

که آب زندگانی نام دارم

تو گر خواهی به چشمه راه جوئی

بنوشی شربتی و دست شوئی

بگو تا درکشم دست از عنانت

غبار خود بروبم ز آستانت

ورت پخته است سودائی که داری

بیابی خود تمنائی که داری

مرا نیز اعتمادی باشد از بخت

که آسان نشکند بیخیکه شد سخت

بنای دوستی چون محکم افتد

خلل ز آسیب دورانش کم افتد

چنان پیوند کن مهر ابد را

که دوری ره نماید چشم بد را

ملک گفتا که بر یاران جانی

بدین غایت نشاید بدگمانی

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 5:57 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5015518
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث