به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

بدو گفت کاری ز رای بلند

توقع همین باشد از هوشمند

ولیکن مراد من این بود و بس

که یک چند با تو برارم نفس

ز داناییت بهرهٔ پر برم

ز دریا صدف وز صدف در برم

چو تو داشتی صحبت از ما دریغ

تواضع ز تو نیست ما را دریغ

گر از زحمت ما نیایی ستوه

کنون پنجهٔ ما و دامان کوه

طریقی نما از خبر داشتن

که بتوانم این بار برداشتن

بخشنودی کرد گارم درار

که خشنود باد از تو هم کردگار

حکیم از چنان خواهش زیر کان

برون جست روشن چو تیر از کمان

به پوز شکری گفت کای کدخدای

ترا راست گویم به فرهنگ ورای

نخست آنچه فرض است بر شهریار

همان شد کز ایزد بود ترس کار

بهر شادمانی و تیمارها

به یزدان حوالت کند کارها

به نیرنگ این پنج روزه خیال

که نادان نهد نام او ملک و مال

نیندازد اندر سر آن باد را

که زد لطمه فرعون و شداد را

چو دادت خدا آنچه داری به دست

خدا را پرست و مشو خودپرست

بهر کار ازان کس طلب یاوری

که دارد نهان باخدا داوری

شهی کو خود از شرب می شد خراب

ازو کی عمارت شود خاک و آب

کسی از خود آگه نباشد دمش

چه آگاهی از جمله عالمش

نگویم که خم خانه را بند کن

به نان پاره معده خرسند کن

ولیکن چنان خور گرت درخورد

که تو می‌خوری نی ترا می‌خورد

چو خواب ایدت بر سر تخت خود

بیاموز بیداری از بخت خود

تو بیدار باش اشکار و نهان

که از پاست آباد خسبد جهان

بخسب و به خواب جوانی مخسب

وگر خود توان تا توانی مخسب

بدان شان شو از کینه ور کینه خواه

که نی تیغ رنجه شود نه سپاه

به مشت اندرون تیغ را جای کن

ولی رای را کار فرمای کن

مکش سر ز رایی که بخرد زند

که پیل حرون بر صف خود زند

ورت دل ز یزدان بود زورمند

نه نیز محتاج رای بلند

چو قادر شدی چیره را ریز خون

مزن دشنه را بستگان زبون

به تیمار خدمتگران کن بسیچ

زبد خدمتان نیز دامن مپیچ

سپهدار باید خداونت تخت

که بی‌برگ برکنده باشد درخت

متاع جهان است باد روان

گره بر زدن باد را چون توان

گر امروز نبود ز فردا هراس

چه نیکو ترا دولت بی قیاس

دد و دام کافزون و کم می‌دوند

به مزدوری یک شکم می دوند

ندارد به جز آدمی این شمار

که یک تن دهد طعمهٔ صد هزار

دم صبح کاذب بود زود میر

ولی صبح صادق شد آفاق گیر

کسی کن زبر دست بر زیر دست

کن در زیر دستان نیارد شکست

به انصاف نه سکهٔ دادها

ستم را بیند از بنیادها

چه رانی ز داد فریدون سخن

تو نو باش گر شد فریدون کهن

به عهد خود آن نغز به کایستی

که در عهدهٔ دیگران نیستی

منه بر بدی کارها را اساس

که کس گاه نفرین نگوید سپاس

کسی کو بزرگ است کارش بزرگ

به هر پایه باشد شمارش بزرگ

چو کردی درخت از پی میوه پست

جز آن میوه دیگر نیاید بدست

یکی را از ان کرد یزدان بلند

که باشند ازو دیگران بی گزند

پیچ از ستم دست بیچارگان

ستم کن ولی بر ستمگارکان

برون کن ز پای کسی خار خویش

که نتواندت گفتن آزار خویش

حذر کن ز تیری که آن بد زنی

به غیری گشایی و بر خود زنی

گر از آهنین قلعه داری پناه

مباش ایمن از ناوک دادخواه

نمانند در ملک و دولت دراز

مگر زور مندان عاجر نواز

بدانگونه کن گرد گیتی خرام

که دریا بی اسرار گیتی تمام

نگارندهٔ لوح این داستان

چنین راست کرد از خط راستان

که چون فتح اسکندر چیره دست

در آورده گردن کشان را شکست

به فیروزی آفاق را کرد رام

به شمشیر بگرفت عالم تمام

چو از ربع مسکون بپرداخت کار

تمنای دریاش گشت آشکار

برون برد ازین خطه خاک بخش

به دریای مغرب رسانید رخش

جهان دیدگان را طلب کرد پیش

سخن گفت ز اندازهٔ کار خویش

که چون من به نیروی یزدان پاک

قوی دست گشتم برین نطع خاک

بگوی زمین دست بردم به پیش

به چوگان همت کشیدم به خویش

نماند از بساط زمین، هیچ جای

که نسپرد شبرنگ من زیر پای

کنونم چنان در دل آمد هوس

که در جویم از قعر دریا و بس

نشینم به اب اندرون چند گاه

کنم در عجب‌های دریا نگاه

بباید ز همت مدد خواستن

طلسمی به حکمت بر آراستن

بدانش ز صافی ترین جوهری

مصفا بر انگیختن پیکری

گه دروی کند چون نشیننده جای

جهان بیند از جام گیتی نمای

حکیمان به فرمان شاه جهان

به پوزش گری تازه گردندشان

بزرگان نهادند بر خاک سر

ستایش گرفتند بر تاجور

که ای خاک بوس جناب تو بخت

ز پای تو نیروی بازوی تخت

دو نوبت گرفتن سراسر زمین

نه باشد در اندازهٔ آدمین

بدین بس کن وزین زیادت مپوی

همه آرزو را نهایت مجوی

ز دریا کسی دید غواص کور

که گوهر برون آرد از آب شور

اگر ماهی آرد به خشکی شتاب

به جان کندن افتد چو مردم در آب

مکن آتش و بار خود را فزون

که خاکی نگنجد به آب اندرون

سکندر به پاسخ زبان بر گشاد

ز درج دهن کان گوهر گشاد

که اقبال چون گشت هم پشت من

کلید جهان داد در مشت من

بسی پی فشردم به جویندگی

که شویم لب از چشمه زندگی

سرانجام من چون ببایست مرد

زمانه بدان آبخور ره نبرد

به روزی توان باده زین طاس خورد

که اسکندرش جست، الیاس خورد

گرم جاودان کردی ایزد برات

نماندی لبم تشنه ز آب حیات

چو بر مرگ من بود تقدیر غیب

ز محرومی آب حیوان چه عیب

چو مردم ندارد گریز از هلاک

چه در قعر دریا چه بر روی خاک

نیابم ازین پند بیهوده تنگ

که از موج دریا نترسد نهنگ

چو دانندگان را یقین گشت حال

که در مغز شه محکم است این خیال

زند از ضمیر خردمند خویش

نفس بر مزاج خداوند خویش

سکندر چو بشنید گفتارشان

نوازشگری کرد بسیارشان

به بخشش در گنج را باز کرد

زر افشاند و بخشیدن آغاز کرد

به فرمان فرمانده روزگار

ارسطوی دانا در آمد به کار

به فرمود کاسباب کشتی کنند

نشیننده راز و بهشتی کنند

هنرپیشگان پیشه برداشتند

نمودند هرچ از هنر داشتند

کشیدند کشتی به دریا کنار

به سال کم و بیش پیش از هزار

اساسی که بر آب داند ستاد

شتابنده کوهی ز آسیب باد

چو شد جمله اسباب کشتی تمام

شتابنده شد شاه دریا خرام

ز آب از نمایان دریا پژوه

طلب کرد هشیاری از هر گروه

به فرمود تا پیشوایان تخت

ز صحرا به دریا کشیدند رخت

چهل ساله ترتیب راه دراز

که باشد بدان آدمی را نیاز

ز حیوان و از مردم و از گیا

اگر شیر مرغ است اگر کیمیا

خبر کش بسی مرغ کردون گرای

سبق بر ده ز اندیشهٔ تیز پای

کزیشان همه سه عقاب سیاه

که روزی شتابنده یک ماهه راه

سه سال تمام آنچه پرداختند

سه ماهش به کشتی در انداختند

کسی را که دید از تردد خلاص

به همراهی خویشتن کرد خاص

گراینده را سوی دریای شور

به رغبت روان کرد بر راه دور

به فارغ دلی زان بهشتی سواد

توکل کنان پا به کشتی نهاد

چپ و راستش خضر و الیاس هم

پس و پیش ارسطو بلیناس هم

فلاطون و دانندگان دگر

به همراهی خاص بسته کمر

بجنبید کشتی از آسیب موج

بر امد سر باد بانها به اوج

چو رفتند زانگونه با رود و جام

به دریا درون پنج ساله تمام

به جایی رسیدند لرزان چو بید

که باز آمدن را نباشد امید

چو هر کس دران حال بی چارگی

به حیرت فرو ماند یک بارگی

کسانی کز ایزد خبر داشتند

نیایش کنان دست برداشتند

چو دادند قفل دعا را کلید

کلید در چاره آمد پدید

شبانگه که برقع برافگنده ماه

بپوشید گیتی حریر سیاه

که در گوشهٔ خلوتش ناگهان

سروشی پدیدار گشت از نهان

جوانی به کردار سرو بلند

رخ فرخ و پیکر ارجمند

فرشته ولیکن به شکل آدمی

نه مردم ولی صورت مردمی

جمالی که نتوان نظر کرد دور

ز سیمای پاکش همی ریخت نور

برو تازگی کرد شه را سلام

شهش داد پاسخ به عذر تمام

بدو گفت کای سر به سر نور پاک

تنت دور ز آلایش آب و خاک

فرشته که گویند ما ناتویی

که مردم نباشد بدین نیکویی

وگر مردمی چون درون آمدی؟

که مردم ندیدت که چون آمدی؟

سروش خجسته سخن در گرفت

ز راز نهان پرده را بر گرفت

گر آسایشی خواهی از روزگار

جمال عزیزان غنیمت شمار

دل از روی هم صحبتان شاد کن

به نقل و به می مجلس آباد کن

به جمعیت دوستان روی نه

پراکندگی را به یک سوی نه

به دوری مکوش ار چه بدخوست یار

که دوری خود افتد سرانجام کار

چو لابد جدائیست از بعد زیست

به عمدا جدا زیستن ابر چیست

گذشت آنکه با هم نشستیم و خاست

کنون رفته را باز جستن خطاست

بزرگان پس رفته نشتافتند

که بسیار جستند و کم یافتند

نه بعد از شدن باز گردد زمان

نه تیری که بیرون پرید از کمان

کجا بودی ای مرغ فرخنده پی

چه داری خبر زان حریفان می؟

به شادی کجا می‌گذارند گام

سفر تا چه جایست و منزل کدام؟

کجا روز راحت فزون می‌کنند؟

شب آسایش خواب چون میکنند؟

به عیش و طرب هم عنان که‌اند؟

به ریحان و می مهمان که‌اند؟

کدام آب دیده است در جویشان

دل ما چگونه است پهلوی‌شان

فغان زان حریفان صحبت گسل

که یک ره ز ما بر گرفتند دل

بگفتا که گر پرسی از من صواب

سروشم ز یزدان موکل بر آب

چو در سختی افتاد کار شما

به من داد غیب اختیار شما

میندیش ازین پس ز دریای ژرف

که دادت قضا دستگاه شگرفت

درین پرده کاندیشهٔ کار تست

درون رو که یزدان نگهدار تست

منت همره و ایزدت رهنمای

که بنماید و بازت آرد به جای

به فرمود فرمانده روم و زنگ

که در جنبش کشتی آید درنگ

فگندند هر سوی لنگر در آب

فرو شد سر بادبانها به خواب

سکندر بر آهنگ کاری که داشت

برو ریخت از دل شماری که داشت

به دستور دانا که در کار بود

وصیت نمود آنچه ناچار بود

که ما را هوسهای ناسودمند

ز راه سلامت چو یک سو فگند

سزد گر شما را ز من فتنه جوی

ز بهر سلامت بتابید روی

چو من زیر دریا کنم جای خویش

به کام نهنگان نهم پای خویش

به امید جان بخش گیتی پناه

مرا تا به صد روز بینند راه

گر آیم برون زین ره پر هراس

شناسم حق مردم حق شناس

وگر باشد آسیبی از روزگار

قضا را به یک چون من صد هزار

شما جانب خانه گردید باز

من و قعر دریا و راه دراز

چو شه را دل آسود زان بسته عهد

برایین مهدی درآمد به مهد

بیاورد آن شیشه را بعد از ان

نشست اندران شاه عالی مکان

چو شیشه معلق شد اندر طناب

برآبش نهادند همچون حباب

شکنج رسن‌ها گشادند باز

اجل را سپردند رشته دراز

سکندر به مهد اندرون ترسناک

چه باشد به دریا یکی مشت خاک

سروشش بپرسید کای نیک بخت

چه بودت رها کردن تاج و تخت

جهاندار گفت ای مبارک نفس

نماند خرد چون دراید هوس

نیوشندهٔ آسمانی سرشت

شد از تازه روی چو باغ بهشت

گشاد ابرو از روی خورشید وش

به پاسخ دل شاه را کرد خوش

که دل را فراهم کن ای سرفراز

که بردارد این رنجها را دراز

کنون باز کن دیدهٔ پیش بین

تمنای اندیشهٔ خویش بین

بگفت این و برداشت بانگ بلند

که زلزال در قعر دریا فگند

میانجی دران معرض عمرگاه

چو شکل دگر دید سیمای شاه

بخندید در پردهٔ کردش سوال

که چون دیدی این پرده پر خیال؟

بخاطر هنوز این تمنا کنی

کزین گونه لختی تماشا کنی

شه ار چه بدل داشت بیش از قیاس

هراسی که بودست جای هراس

هم از عاجزی پشت را خم نکرد

ز نیروی دل ذره‌ای کم نکرد

بدو گفت کای بر نهان پرده‌دار

درین پرده دیگر چه داری بیار

به پاسخ سروش پسندیده گفت

که دانسته را بر تو نتوان گفت

چنین روشنم گشت ز الهام غیب

کت از نقد هستی نهی گشت جیب

سبک شو که جای گرانیت نیست

زمانی فزون زندگانیست نیست

تو با آنکه دیدی عجبها بسی

من از تو ندیدم عجبتر کسی

وگر باشدت زین عجبتر نیاز

یکی دنده بر بند و بگشای بار

ملک گوش بر گفت همدم نهاد

بفرمان او دیده بر هم نهاد

چو بگشاد چشم و چش و راست دید

همان دید چشمش که می خواست دید

چو دیده شگفته بهاری بر آب

برون جست از برج چون آفتاب

چو الیاس و خضر آگهی یافتند

سوی مونس خویش بشتافتند

کشیدند قارو ره را بر زیر

نه قار و ره بان کان یاقوت و زر

متاعی که در درج گنجینه بود

مصور خیالی در آیینه بود

چنان یوسفی گشت یعقوب رنگ

برامد چو یوسف ز زندان تنگ

گرامی تنش باز مانده ز زور

نمک وار بگداخته ز آب شور

سکندر که گیتی خداوند بود

به هم صحبتان دیر پیوند بود

چو هنگام رفتن فراز آمدش

به دیدار خویشان نیاز آمدش

ازان مژدهٔ خوش که دادش سروش

سرشکش ز شادی برامد به جوش

به فرمان فرمانروای جهان

روان گشت کشتی ز جای چنان

دوم روز کز چرخ در گشت روز

نگون گشت خورشید گیتی فروز

شتابنده کشتی بهرسو قطار

که پیدا شد از دور دریا کنار

فرومانده بینندهٔ رهگرای

به حیرت دران کار حیرت فزای

که راهی بران دوری دیر باز

چگونه برین زودی آیند باز

همه کس دری از تعجب گشاد

مگر پاک دینان پاک اعتقاد

چو دیدند صحرا نشینان ز دور

درفشان درفش سکندر ز دور

ز هر جانبی آدمی خیل خیل

شتابنده شده سوی دریا چو سیل

ز انبوه خلقی ز هر بوم و مرز

کرانه چو دریا درامد به لرز

سکندر چو بر شط دریا رسید

خروش سپه بر ثریا رسید

چو آسوده گشتند لختی ز جوش

در امد به سرهای شوریده هوش

جهاندار منزل به خرگاه جست

ز صحرا سوی بارگه راه جست

به فرمود کز خاصگان سرای

به جز خاصگان کس نماند به جای

چنین گفت با پیشوایان کار

که ما را دگر گونه شد روزگار

نگون می شود کوکب تابناک

فرو می‌رود آفتابم به خاک

مرا در سه تدبیر یاری کنید

درین هر سه کار استواری کنید

نخستین وصیت درین داوری

به فرزند خود بایدم یاوری

که در قصر من اوست رخشنده باغ

هم از گوهر من فروزد چراغ

دوم آنکه بر عزم صحرای راز

چو در مهد عصمت کنم پا دراز

دراندم که غلطم به صندوق پست

ز صندوق بیرون کنندم دو دست

که تا چون به خانه گرایم ز راه

کند هر که بیند به حیرت نگاه

که چون من ولایت ستانی شگرفت

ز نطع زمین تا به دریای ژرف

ز چندین زر و گوهر بی شمار

نهی دست رفتم سرانجام کار

سوم آنکه چون نوبت آن شود

که تن در دل خاک مهمان شود

در اسکندریه که جای من است

بنا کرده رسم و رای من است

گرایندم از تخت زر در مغاک

ودیعت سپارند خاکی به خاک

دو سه روز در زندگی داشت بهر

همی زد نفس با بزرگان دهر

چو با استواران قوی کرد عهد

ز ایوان خاکی برون برد مهد

نهان گشت خورشیدش اندر نقاب

فرو ریخت چشمش به زندان خواب

جریده کشایان تاریخ ساز

به چندین نمط بسته‌اند این طراز

چو کردم بهر نامهٔ باز جست

چنان بود نزدیک بعضی درست

که رخشنده خورشید گیتی خرام

برامد ز روم و فرو شد به شام

گروهی دگر کرده‌اند اتفاق

که در حد بابل شد از خویش طاق

اگر دانشی داری ای نیک رای

یکی گرد اندیشه خود گرای

نگه کن درین چرخ دولاب گرد

که چون هر زمان می برد آب مرد

چه دلها کز آسیب غم کرد خورد

چه سرها که در خاک خواری سپرد

کسی این ماجرا زو نپرسید باز

کزین ره نوشتن چه داری نیاز

چه شکل است کاین دور ظلمات و نور

ز گردندگی نیست یک لحظه دور

رواقی برآورد از خاک و آب

چو شد ساخته باز گردد خراب

یکی باز کن پرده زین خاک زرد

که دیبای چینی بینی اندر نورد

هر آن لاله و گل که در گلشنی است

بناگوش و رخسار سیمین تنی است

بسا دیده کز سرمه آزاد گشت

که ناگه ز خاک سیه باد گشت

بسا در که گم شد درین خاک پست

که از خاک جز خاک نامد بدست

بسا تن که او بار صندل نبرد

که در زیر انبار گل شد چو مرد

بنایی کسی از گل براری بر آب

بسی بر نیامد که گردد خراب

چو در کیسه مردم این نقد خاص

ز تاراج دزدان ندارد خلاص

بیا تا کنیم آن چنان رخت پیچ

که جز نام نیکو بدانیم هیچ

به معشوق یک شب چه باشیم شاد

که مهمان غیری شود بامداد

مکن میل این خاک چون ناکسان

که پیوند او نیست جز با خسان

مباش از نوای فلک نا شکیب

که چشمش چو هندوست آهو فریب

شنیدم که لقمان دانش پژوه

که آمد ز بس زندگانی به ستوه

دران عمر کز نه صد افزونش بود

قد از حجره یک نیمه بیرونش بود

عمارت نکرد آن قدر در خراب

که ایمن بود ز ابرو از آفتاب

فراوانش گفتند برنا و پیر

که هر دم ز مسکن ندارد گزیر

بگفتا که از بهر اندک نزول

نشاید شدن میهمان فضول

چو در خانه مهمان فضولی کند

دل میزبان زو ملولی کند

اساسی چه باید به عیوق برد

که فردا به بیگانه خواهی سپرد

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:24 PM

خرامان شو ای خامهٔ گنج ریز

به در سفتن الماس را دار تیز

سخن را چنان پایه بر کش به ماه

که بوسد به جرأت کف پای شاه

علاء دین اسکندر تاج بخش

زرفعت به گردون روان کرد رخش

محمد جهانگیر حیدر مصاف

که از پیش او پس خزد کوه قاف

هنرمندکش برگ نبود فراخ

چه میوه دهد دیگری را ز شاخ

به شهر این مثل شهرهٔ عالمست

که هرکش هنر بیش روزی کم است

مرا صد فغان زین هنرهای خام

که نزد خرد هست عیبش تمام

همه روز عمرم به خفتن گذشت

شب من در افسانه گفتن گذشت

چون در باز کردم نخست از قلم

ز مطلع به انوار دادم علم

وزان انگبین شربت انگیختم

به شیرین و خسرو فرو ریختم

وز انجا فرس پیشتر تاختم

به مجنون و لیلی سرافراختم

کنون بر سریر هنر پروری

کنم جلوهٔ ملک اسکندری

ز دانا هر آن در که نا سفته ماند

فشانم به نوعی که دانم فشاند

هنر پرور گنجه گویای پیش

که گنج هنر داشت ز اندازه بیش

نظر چون براین جام صهبا گماشت

ستد صافی و درد بر ما گذاشت

من ار چه بدانمی گران سر شوم

کجا با حریفان برابر شوم

سکندر که فرخ جهان شاه بود

به فرخندگی خاص درگاه بد

گروهی زدند از ولایت درش

گروهی نبشتند پیغمبرش

به تحقیق چون کرده شد باز جست

درستی شدش بر ولایت درست

شگفتی که دانا برو باز بست

گر اعجاز نبود کرامات هست

مگس بهر آن دست مالد به درد

که نارد ز صد کاسه یک لقمه خورد

ازان مار بر خویش پیچد به رنج

که روزیش خاک است بالای گنج

گر از خوان من نبودت توشهٔ

جوی باشد آخر ز هر خوشه

چو یک جو به یک سال گردد منی

پس از روزگاری شود خرمنی

کنون دارم امید کین تخم پاک

بسی خوشهٔ‌تر بر ارد ز خاک

نیندیشی اول چو در پیشها

سرانجام پیش آید اندیشها

کند هر کسی پیشهٔ خویشتن

به مقدار اندیشهٔ خویشتن

قلم ران این نامهٔ چون بهشت

چنین کرد دیباچه را سر به نشت

که چون شد به خاک اختر فیلقوس

به پای سکندر جهان داد بوس

در عدل راکرد زآنگونه باز

که هم خوابهٔ کبک شد جره باز

چو پرداخت از دشمنان مرز و بوم

به کشور گشایی روان شد ز روم

نخست آرم از رزم خاقان سخن

که دیدم به تاریخهای کهن

نظامی که کرد آن جریده نگاه

در آشتی زد میان دو شاه

دگر گونه خواندم من این راز را

دگرگون زدم لابد این ساز را

وگرنه لطافت ندارد بسی

که مر گفته را باز گوید کسی

به تاریخ شاهان پیشین و حال

چنان خواندم این حرف دیرینه سال

که دولت چو رو در سکندر نهاد

سران را به درگاه او سر نهاد

در آفاق نام ظفر زنده کرد

بزرگان آفاق را بنده کرد

چو بر بیشتر خسروان چیره گشت

به شاهی و لشکر کشی خیره گشت

رها کرد بر دیگران راه را

به خاقان چین راند بنگاه را

بر آهنگ چین خوش دل و شاد کام

همی کرد منزل به منزل خرام

به خاقان چین داد ز اورنگ روم

پیامی که پولاد را کرد موم

که بر ما چو کرد ایزد کار ساز

در کارسازی و اقبال باز

درین دم که بند قبا را به کین

به بستیم بر چین و خاقان چین

اگر سر در آری و فرمان بری

به آزادی از تیغ ما جان بری

و گر نه بدین هندی آب دار

بر ارم ز ترکان چینی دمار

نپوشیده بشنید و برداشت راه

به خاقان رسانید پیغام شاه

جهاندار خاقان فرخنده بخت

دل آزرده شد زان نمودار سخت

پس آنگه به آینده داد از ستیز

یکی مشت خاک و یکی تیغ تیز

بدو گفت آنجا براین هر دو چیز

که هست اندرین هر دو رمزی عزیز

بگو آنچه گویی خطا و صواب

منت زین بتر باز گویم جواب

گر آهن هوس داری اینک به دست

وگر گنج و زر بایدت خاک هست

شتابان ز خاقان دو حمال راز

رسیدند پیش سکندر فراز

نموداری آورده دادند پیش

نمودند راز ره آورد خویش

سکندر بخندید از ان داوری

دران نکته دید از فلک یاوری

به آینهٔ شاه چین باز گفت

که تدبیر ما گشت با کام جفت

ز خاقان بما کاین دو کالا رسید

نموداری از فتح والا رسید

چو دشمن به ما تیغ خود خود سپرد

کنون کی تواند سر از تیغ برد

دگر آنکه بر ما فرستاد خاک

نشان خود از خاک چین کرد پاک

گرفتم به فال اینکه بی چشم و کین

زمین را به من داد خاقان چین

فرستاده زان پاسخ نغزوار

سرو پای گم کرده بی مغزوار

هراسان به درگاه خاقان شتافت

فرو ریخت پیشش جوابی که یافت

بجوشید خاقان و شد خشمناک

خیال محابا ز دل کرد پاک

فرستاد فرمان که بر عزم کار

فراهم شود لشکر از هر دیار

ز آب الق تا به دریای چین

چو دریای چین شد ز لشکر زمین

فرود آمدند از دو جانب دو شاه

کشیدند تا آسمان بارگاه

چو صبح از افق تیغ بیرون کشید

همه دامن چرخ در خون کشید

سکندر جهان گرد کشور گشای

به آرایش لشکر آورد رای

دگر سوی خاقان لشکر شکن

چو کوهی سر افراخت شد تیغ زن

هزاهز در آمد به هر دو سپاه

روا رو برآمد به خورشید و ماه

بیابان همه بیشه شیر گشت

جهانی پر از تیر و شمشیر گشت

ز لرز زمین زبر قلب روان

در اندام گاو آرد گشت استخوان

غبار زمین کله بر ماه بست

نفس را درون گلو راه بست

ز موج سلاح و ز گرد زمین

گلین آسمان شد زمین آهنین

به دریای آهن جهان گشت غرق

هوا پر ز میغ و زمین پر ز برق

وزان سوی خاقان شوریده مغز

جهان گشت پر سوس و برگ بید

روان کرد شه تخت جمشید را

به منزل رها کرد خورشید را

به جولان گه آمد صف آراسته

به کوشش چو خورشید شد خاسته

وزان شوی خاقان شوریده مغز

زنا آمد فتح در پای لغز

رسولی فرستاد بر شاه روم

که تنگ آمد از دستت این مرز و بوم

تو ای تاجور کامدی در نبرد

به مردی کن این داوری نی به مرد

به پیکار اگر با منی کینه سنج

سپه را چه بیهوده داری به رنج؟

چو کاری میان من و تست بس

چه جوئیم فریاد فریاد رس

بیا تا به هم دست بیرون کنیم

زره در خوی و تیغ در خون کنیم

زما هر دو تن هر که ماند به جای

بود بر سر روم و چین کدخدای

چو نزد سکندر رسید این پیام

در ان کام جویی دلش یافت کام

سوی حرب گه تاخت با ساز جنگ

بر انسان که نخجیر جوید پلنگ

میانجی به خاقان خیر گفت باز

که اینک برزم آمد ان رزم ساز

روان شد به جولانگری ساخته

ز رخت بقا خانه پرداخته

چو پیلان جنگی دران لعیگاه

در آمد به شطرنج بازی دو شاه

نخست از کمان ناوک انداختند

ز یکدیگر آماجگه ساختند

چو بودند هر دو هنرمند و چست

نیامد بر آماج تیری درست

ز ناوک سوی نیزه بردند دست

زهر دو در ان نیز مویی نخست

به شمشیر گشتند دست آزمای

دران هم نشد قالبی زخم سای

چو کردند چندان که بود از هنر

نگشتند فیروز بر یکدگر

به نیروی بازوی پولاد لخت

دوال کمرها گرفتند سخت

چو پیلان که خرطوم در هم زنند

به پیچند و خرطوم را خم زنند

به تاب و توان در هم آمیختند

قیامت ز یکدیگر انگیختند

هم آخر قوی دست شد شاه روم

ز جا در ربودش چو نخلی ز موم

فرس تاخت باز و برافراخته

ز بازو کسی را ستون ساخته

خروش از صف رومیان شد به ابر

ز ترکان چینی تهی گشت صبر

در افتاد در قلب خاقان شکست

برآورد رومی به تاراج دست

سکندر بفرمود تا بی‌دریغ

سلاح افگنان را نرانند تیغ

به پیمان شه زینهاری کنند

بران زینهار استواری کنند

و گر کس به مردی برابر شود

نکوشند کز تیغ بی سر شود

به نیرنگ و هنجار اسیرش کنند

چو در تابد آماج تیرش کنند

کسی کو به گیتی بود هوشمند

نیابد ز آسیب گیتی گزند

به اندیشه بنیاد کاری کنند

کزان خویش را در حصاری کند

بزرگی کسی را دهد دستگاه

که دارد پناهنده یی را پناه

نه زان ماکیان کمتری در شمار

که بر چوزگان سازدازپر شد

بزرگان که کهتر نوازی شد

نه رسم بزرگی به بازی کنند

سر مرد بهر سری کردن است

چو نبود سری بار بر کردن است

ولیکن سران را توان کرد فرد

که با زیردستان بود پای مرد

کسی بر سر خلق زیبد امیر

که افتادگان را بود دستگیر

کشایندهٔ نافهٔ این سواد

سر نافهٔ چین بدینسان کشاد

که چون فرخ اسکندر سرفراز

به فیروزی از ملک چین گشت باز

بهین روزی از موسم نوبهار

که گیتی شد از خرمی چون نگار

هم از اول بامداد آفتاب

بفرخنده طالع در آمد ز خواب

ز باد بهاری هوا مشک بوی

عروس جهان ز آب گل شسته روی

شده جلوه‌گر نازنینان باغ

رخ آراسته هر یکی چون چراغ

بساط گل از سبزه گلشن شده

چراغ گل از باد روشن شده

به لاله ز فردوس جام آمده

ز رضوان به گلبن سلام آمده

شده مشکبو غنچه در زیر پوست

چو تعویذ مشکین به بازوی دوست

بنفشه سر زلف را خم زده

گره در دل غنچه محکم زده

ز بس تری اندام زیبای گل

شده پاره پاره سرا پای گل

شده سرخ گل مفرش بوستان

به صحرا برون آمده دوستان

هوا بر سر سبزه می‌ریخت سیم

مراغه همی کرد بر گل نسیم

بهر شاخ مرغ ارغنوان ساخته

بهر نغمه گل بن سر انداخته

ازان نغمه کو غارت هوش کرد

مغنی تر نم فراموش کرد

غزل خوانی بلبل صبح خیز

تمنای میخوارگان کرد تیز

ز آواز دراج و رقص تذرو

سبک گشت در خاستن پای سرو

ز نالیدن قمری خوش نوا

کبوتر معلق زنان در هوا

بهر سو گل و غنچه نوشخند

ملک در میان همچو سرو بلند

به بزم ار چه دلبر ز حد بیش بود

دلش همبران دلبر خویش بود

نشانده صنم را به پهلوی خود

چو آیینه نزدیک زانوی خود

بهر دورش آن ساقی نیم خواب

ز لب نقل می داد و از کف شراب

به عشرت نشسته دو سرو جوان

پیاپی شده دوستگانی روان

ملک عاشق رویش از جان و تن

برانسان که او عاشق خویشتن

گهی گل همی ریخت اندر کنار

گهی دست می سود بر سیب و نار

چو می‌رغبت عاشقان تازه کرد

شکیب از میان عزم دروازه کرد

چنان باده در نازنین راه یافت

کزو شرم را دست کوتاه یافت

هوای دلش قفل عصمت شکست

عنان تکلف ربودش ز دست

به افسونگری چنگ را بر گرفت

فسونش به دیو و پری در گرفت

ازان نغمه کاندر پری خانه شد

سلیمان پری وار دیوانه شد

بر ایین خوبان ز شوخی و ناز

سرودی برآورد عاشق خواز

برو تازه بود آن گل مشک بوی

که بویش جهان را کند تازه روی

گه از رنگ تر عشوه بازی کند

گه از بوی خوش دل نوازی کند

چو بشگفت گل خوش بود بوستان

ولیکن به همراهی دوستان

چو سازنده ارغنون توی نوش

بدین رهزنی کرد با تاراج هوش

ز سرها خرد رفت و سرمست رفت

ملک را عنان دل از دست رفت

به خوبان دیگر اشارت نمود

که هر یک به سویی چمیدند زو

نهی گشت خرگاه شاهنشهی

ولیکن شه از خویشتن شد تهی

حکیم الهی طلب کرد شاه

که بستند تا عقد خورشید و ماه

ملک سر خوش و نازنین نیم مست

دو عاشق به یکدیگر آورده دست

رسانیده این خضر صافی صفات

به اسکندر تشنه آب حیات

چو نوشیدن از دست جانان بود

هر آبی که هست آب حیوان بود

گهی نار با سیب پیوسته بود

گه از ناردان سیب را خسته بود

به گنجینه آرزو دست برد

کلید خزینه به خازن سپرد

بکان گهر شاخ مرجان نشاند

گهر سفت و یاقوت بیرون فشاند

چو خورشید را چشم در خواب رفت

پیاله فتاد و می ناب رفت

به بر بط نی زهرهٔ پرده ساز

شد از پرده تار بر بط نواز

به پرده درون خسرو پرده پوش

به خاتون پرده نشین داد هوش

چو مرغی خود از دام نجهد مدام

دگر مرغ را کی رهاند ز دام

طبیبی که پیوسته بیمار ماند

نشاید به بالین بیمار خواند

کسی کو ندانست راز جهان

جهان آفرین را چه داند نهان

ادب را نگهدار کز هیچ رای

خدا را نداند کسی جز خدای

شناسنده حرف دانند گی

چنین کرد ازین تخته خوانندگی

که چون بیرون آمد فلاتون ز آب

تن خاکی از موج توفان خراب

نبودش سر یاری مردمان

روان شد سوی کوه چون بی گمان

زهر بوم برداشت آهنگ خویش

چو سیمرغ بنشست با سنگ خویش

دهان را ز اشام و خور بند کرد

به شاخ گیا سینه خرسند کرد

نیایش‌گر پرده راز گشت

به راز اندران پرده دم ساز گشت

چنان گشت کوشنده در بندگی

که شد سرفراز از سرافکندگی

ز شب زنده داری دلش زنده شد

چراغش خورشید رخشنده شد

برآمد میان همه خاص و عام

فلاتون حکیم الهیش نام

ز نامش که در شهر و کشور رسید

حکایت به گوش سکندر رسید

هوس داشت اسکندر کاردان

به دیدار آن مرد بسیار دان

فرستاد پنهان بلیناس را

که از کان برون آرد الماس را

به فرمان فرمانروای جهان

روان گشت دانا چو کار آگهان

ز اندیشه دادش فلاتون جواب

که ذره ندارد سر آفتاب

من اینجا که گشتم ز دل توشه گیر

ز غوغای عالم شدم گوشه‌گیر

فرستاده کوشش فراوان نمود

نیوشند را رای رفتن نبود

بلیناس چون دید کان هوشمند

کند وقت خود را بخود ارجمند

که آمد چو بیرون فلاتون ز آب؟

بشر باز شد در حین خاک رفت

شنیده سخن یک به یک باز گفت

چو شه رغبت دیدنش پیش داشت

دل اندر پی رغبت خویش داشت

سبک بارگی جست و بر داشت راه

به برج عطارد روان شد چو ماه

نه بود از بزرگان به دنبال کس

جز از هوشمندان تنی چند و بس

سر کوهکن سوی کهسار کرد

به کوه آمد و سر سوی غار کرد

چو در غار شد کرد مرکب رها

به غار اندرون رفت چون اژدها

نگه کرد در کنج آن تنگ نای

فرشته وشی دید مردم نمای

لگیمی در آورده در گرد دوش

خزیده چو روباه پشمینه پوش

کسی گنجش اندر سفالینه خم

کلید زبان در دهان کرده گم

مبرا شده دل ز غم خوردنش

رگ اندر تنش رو نما از صفا

نماینده چون رسته در کهربا

ز تاب درون در افشان او

حکایت کنان روی رخشان او

چو سیمای شه دید برخاست زود

به رسم بزرگان تواضع نمود

پس آنگه گفت از دل عذرخواه

دعای سزاوار تعظیم شاه

بپرسید کاقبال شاه جهان

برین سو چرا رنجه شد ناگهان

جهاندار فرمود کز دیر باز

به دیدار تو بود ما را نیاز

کنونم که آن آرزو دست دادش

سر گنج پنهان بباید گشاد

چو دانست دانای دریا قیاس

که آمد خریدار گوهر شناس

به همان نوزیش بگرفت دست

نشاندش به تعظیم و خود هم نشست

سخن راز هر پرده ساز کرد

ز راز نهان پرده را باز کرد

بهر باز پرسی که شه می‌نمود

حکیمش به اندیشه ره می‌نمود

نخستش بپرسید کای گنج راز

ازین گوشه گیری چه داری نیاز

برون آی ازین غار چون اژدها

وگر غار گنج است هم کن رها

به دستوری خویش دستت دهم

به همدستی خود نشستت دهم

ارسطو که جز رای والاش نیست

تو همتاش باشی که همتاش نیست

فلاتون چو بشنید گفتار شاه

فرو شد به کار خود از کار شاه

برون داد پاسخ به شرمندگی

که ای تو از آفاق را زندگی

نماند آن شکوفه به گلزار من

که آید بدان بو خریدار من

چه جنبانی آن خل بن را به زور

که شد خار او تیر و خرماش گور

چو شاخ تهی را کنی سنگسار

ز بالا همان سنگ بارد نه بار

نگویم به دستوریم شاد کن

که دستوریم بخش و آزاد کن

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:24 PM

سرم خاک مستان فرخنده پی

که شویند نقش خرد را به می

فروشم چو من مست باشم خراب

جهان خرد را به جام شراب

چو فتنه است فرهنگ فرزانگی

خوشا وقت مستی و دیوانگی

هر آبی کز اندازه بیرون خوری

نیاری که یک شربه افزون خوری

وگر شربت زندگانی بود

هم از خوردن پر گرانی بود

بجز می که بر بوی بیهوشیش

نی سیر چندان که می‌نوشیش

بیا ساقی اندر قدح پی به پی

به عاشق نوازی فرو ریز می

می کوبه عشق آشنایی دهد

ز تشویش خویشم رهایی دهد

بیا مطرب آن پرده‌های حکیم

کزو گشت پوسیده عقل سلیم

نوازش چنان کن که جان نژند

شود رسته زین عقل ناسودمند

بیا ساقیا درده آن خون خام

که شد قرة العین مستانش نام

چنان گوش من پر کن از بانگ نوش

که بیرون رود پند دانا ز گوش

بیا مطرب آن جرهٔ طفل وش

چو طفلان ببر گیر و به نواز خوش

نوایی که تعلیم کرد از نخست

بزن چوب تا باز گوید درست

بیا ساقی آن جام شادی فزای

که بنیاد غم را در آرد ز پای

به من ده که راحت به جانم دهد

ز خونابهٔ دهر امانم دهد

بیا مطرب آن بر بط خوش نوا

که بی مغزیش مغز را شد دوا

بزن تا که بر باید از مغز هوش

به دل جان نوریزد از راه گوش

بیا ساقی آن بادهٔ تلخ فام

که شیرینی عیش ریزد به کام

بده تا به شیرینی آرم به کار

که تلخی بسی دیدم از روزگار

بیا مطر با برکش آواز تر

دماغ مرا تر کن از ساز تر

روان کن که خشک است رود رباب

از آن دست چون ابر باران آب

بیا ساقی آن شربت خوش گوار

کزو بزم گردد چو خرم بهار

بده تا چو در تن در آرد توان

گل زرد من زو شود ارغوان

بیا مطرب اسباب می کن تمام

بدان ار غنون ساز طنبور نام

که گر چون عروسانش در بر نهی

می پر دهد از کدوی تهی

بیا ساقی آن بادهٔ چون عقیق

که هم کوثرش نام شد هم رحیق

فرو ریز تا چون بکشتی شود

خراباتی از وی بهشتی شود

بیا مطرب آن چاشنی بخش روح

که هم صبح ازو خوش شود هم صبوح

فرو گوی و مجلس پر آوازه کن

دل و جان می خوارگان تازه کن

به جام طرب زنده کن جان پاک

که محتاج جرعه است مرده به خاک

بیا ساقی آن گنج دان نشاط

که اندیشه را در نوردد بساط

بده تا نشاط سخن نو کنیم

و زو مجلس آرای خسرو کنیم

بیا مطربا ساز کن چنگ را

به نالش درار آن پر آهنگ را

زهی گیر کز ذوق آواز وی

حریفان نگردند محتاج می

بیا ساقی آن بادهٔ خوش گوار

که تا اندوه و غم نهم بر کنار

بیا ساقیا ارمغانی شراب

که محراب زرتشتیان شد ز باب

بده تا به مستی کنم خواب خوش

کشم آتش غم بدان آب خوش

بیا مطرب آن چفته کز یک فغان

کند زاهدان را به کوی مغان

چنان زن که آتش زند سینه را

ز سر نو کند داغ دیرینه را

بیا ساقی آن سلسبیل حیات

که شوید همه تیرگیها ز ذات

بده تا چو منزل به خاکم کشد

ز آلایش خاک پاکم کشد

بیا مطرب آن علم باریک را

که روشن کند جان تاریک را

فرو گوی زانگونه سوزان و تر

که دستار عالم رباید زسر

بیا ساقی آن کیمیای وجود

که بی همتان را در آرد به جود

به من ده که تا شادمانی کنم

ز گنج سخن در فشانی کنم

بیا مطربا مو به مو باز جوی

ز موی کمانچه نوایی چو موی

که تا چون به مستان رسد ساز او

گوارا شود می ز آواز او

بیا ساقی آن جام در یا درون

کزو گوهر مردم آید برون

بده تا نشاطی برون آردم

برو سنگ و گوهر برون آردم

بیا مطرب آن مایهٔ دل خوشی

که صوفی کند زو ملامت کشی

بگو تا دمی خرقه بازی کنم

به می دلق خود را نمازی کنم

بیا ساقی آن بادهٔ بی‌خمار

فرو شوی زین جان خاکی غبار

که چون گم شود جان غمناک من

نریزد کسی جرعه بر خاک من

بیا مطرب آواز بر کش بلند

برون بر غم از سینه‌های نژند

ز سر نو کن آیین عشاق را

به غلغل در آرا این کهن طاق را

بیا ساقی آن ساغر گرم خیز

یکی جرعه بر خاک خسرو بریز

بیا ساقی آن می که کام من است

به من ده که در خورد جام من است

مرا با حریفان من نوش باد

حریفان بد را فراموش باد

بیا مطربا ساز کن پرده را

بسوز این دل عشق پرورده را

رسید از بتان جان خسرو به کام

به یک زخمه کن کار او را تمام

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:23 PM

 

چون گنج هنر گشاد بختم

نوباوهٔ غیب گشت رختم

ارزانی گوهر گران خیز

کرد از همه سو خزنده را تیز

می‌خواست بسی دل هوس باز

کز سحر قدیم نو کنم ساز

بیرون دهم از دم درونی

با جادوی رفته هم فسونی

پی بر، پی او، چنانک دانم

گفتم قدمی زدن توانم

از شیوهٔ خود رمیده گشتم

تسلیم همان جریده گشتم

چیدم به قلم نمونه‌ای بیش

بر دم ز میان تکلف خویش

آرایش پیکر معانی

شستم به سلامت و روانی

زان سکه که مرد پر هنر داشت

زین به نتوان نمونه برداشت

گر خود به زلال من شدی غرق

ممکن نشدیش در میان فرق

زین پیش تفاوتی ندانم

کان از دل اوست وین ز جانم

مردم که به زاد توأمانند

هم هر دو به یکدگر نمانند

دو خط که نویسی از یکی دست

هم نوع تفاوتی درو هست

نقاش، که پیکری نشان کرد،

دیگر نتواند آن چنان کرد

مقصود من از بیان این حرف

طرز سخنت و صرفهٔ صرف

کاقبال کسان به زهرهٔ شیر

به زین نتوان ستد به شمشیر

ای آنکه به مرا نهی نام

وز غورهٔ خویش کنی کام

از من نظرت به چشم سوزن

واندر دف تو هزار روزن

گر ما ز هنر تهی میانیم

با روی تو بگوی، تا بدانیم

نبود چو فسانهٔ تو نامی

بیهوده چه لافی از «نظامی»

گفتی: دم اوست مرده رازیست،

آن زان ویست، زان تو چیست؟!

گر زان قدح آری آب خوردم

بی گفت تو اعتراف کردم

صد رحمت ایزدی بران مرد

کز کیسهٔ خود بود جوان مرد

زان کرده‌ام این نوای خوش ساز

تا گوش زمانه را کنم باز

زنده‌ست به معنی اوستادم

ور نیست منش حیات دادم

آن گنج فشان گنجه پرورد

بودست بدین متاع در خورد

وانگه ز جهان فراغ جسته

وز شغل زمانه دست شسته

باری نه به دل مگر همین بار

کاری نه دگر مگر همین کار

گنجی و دلی ز محنت آزاد

آسودگی تمام بنیاد

از هر ملکی و نیک نامی

اسباب معاش را نظامی

مسکین من مستمند بی توش

از سوختگی، چو دیگ، در جوش

شب تا سحر و ز صبح تا شام

در گوشهٔ غم نگیرم آرام

باشم ز برای نفس خود رای

پیش چو خودی، ستاده بر پای

مزدی که دهند، منت داد

وان رنج که من برم، همه باد

چون خر که علف کشد به زاری

ریزند جوش، ولی به خواری

گر از پس هفته‌ای زمانی

یابم ز فراغ دل نشانی

سهلست به فرصتی چنان تنگ،

کاونده چه زر برارد از سنگ؟

ممدوح خجسته را کنم یاد،

یا رغبت سینه را دهم داد؟

بخت این که سخن سبک عنانست

کان دل دل و گنج بر زبانست

کلکم که سرش زبان غیب است

گنجینه گشای کان غیب است

آواز دهد چو در روانی

لبیک زنان دود معانی

از جنبش نظم گرم رفتار

دلالهٔ فکر مانده بی کار

گر از تک و پوی آب و نانم

بودی قدری خلاص جانم

روشن گشتی که از چنین در

آفاق چگونه کردمی پر

با این همه هر که بیند این گنج

معلوم کند حد سخن سنج

از شکر خدای خوش کنم کام

کاغاز صحیفه شد به انجام

نامش که زغیب شد مسجل

«مجنون لیلی» به عکس اول

تاریخ ز هجرت آنچه بگذشت

سالش نودست و شش صد و هشت

امید که هر خرد پناهی

از چشم رضا کند نگاهی

زانکس که نگه کند به تمکین

انصاف طلب کنم، نه تحسین

یارب چو من سیاه نامه

کاراستم این ورق به خامه

هر چند بد آمد این شمارم

چشم از تو، به جز بهی ندارم

شعر، ار چه صلاح کار دین نیست

بر وی، ز شریعت آفرین نیست

این نامه، سزای آفرین باد!

انشاء الله که همچنین باد!

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:14 PM

ماتم کده شد جهان نهان نیست

ماتم زده کیست کاز جهان نیست

زان جمله یکی منم درین سوز

از روزی خویشتن بدین روز

کامسال، دو نور از اخترم رفت

هم مادر و هم برادرم رفت

یک هفته، ز بخت تفتهٔ من

گم شد دو مهٔ دو هفتهٔ من

هجرم، ز دو سو، کشید کینه

دهرم، بدو دهره، خست سینه

چون مادر من، کجایی آخر؟

روی از چه نمی‌نمایی آخر؟

خندان ز دل زمین برون آی

بر گریهٔ زار من به بخشای

راندی به بهشت کشتی خویش

رو تافتی از بهشتی خویش

زان بی ادبی که بیش کردم

اینک ز فراق زخم خوردم

تا خانه بود ز دولت آباد

قدرش نشناسد، آدمی‌زاد

نام تو پناه که لب تو در سخن بود

پند تو صلاح کار من بود

امروز همم، به مهر و پیوند

خاموشی تو، همی دهد پند

لیکن سخن تو، گر بود هوش،

از هوش توان شنید، نه ز گوش

دانم که تو در بهشت جاوید

رخشنده تری ز ماه و خورشید

چونست بر تو همسر من

فرزند تو و برادر من

«قتلغ» که مرا ز حق تبارک

بودست چو نام خود «مبارک»

در معرکه، اژدها نظیری

در مستی باده، شیر گیری

آیین غزا تمام کرده

دولت، لقبش حسام کرده

در حمله، درست چون پدر شیر

نی همچو من شکسته شمشیر

روح تو، که با دور از آذر

باشد چو رفیق روح مادر

شاید که باتفاق فرخ

آرید به رحمت خدا رخ

گوئید بهر سکون و سیری

ایمان مرا دعای خیری

تا چون به سوی شما کنیم راه

مؤمن چو شما روم الی الله

یارب که به رحمت گنه شوی

از گرد گنه، بشویشان روی

آمرزش خویش یارشان کن

بخشایش خود نثارشان کن

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:13 PM

خوانندهٔ این خط کهن‌سال

زین گونه نمود صورت حال

کان بت چو ازین سرای غم رفت

با همرهٔ عشق در عدم رفت

مادر که بدید حال لیلی

برداشت به نوحه وای ویلی

آهی ز جگر چنان برآورد

کاختر زدمش فغان برآورد

خویشان بهم آمدند دل تنگ

رخساره، ز خون دیده گل رنگ

کردند، به درد، پیرهن چاک

دستار شرف زدند بر خاک

مجنون ز خبر کشی وفادار

آگه شده بود زحمت یار

آزرده دل و جگر دریده

بر در، به عیادتش رسیده

کامد ز درون در نفیری

وز خانه پدید شد سریری

لیلی گویان برادر و خویش

ایشان ز پس و جنازهٔ در پیش

بردند برون جنازهٔ ماه

برخاست فغان ز کوچه و راه

عاشق که نظاره‌ای چنان دید

برداشت قدم که هم عنان دید

در پیش جنازه رفت خندان

نی درد، و نه داغ دردمندان

از دیده ره جنازه میروفت

می‌گفت سرود و پای می‌کوفت

نظم از سرو جد و حال میخواند

خوش خوش غزل وصال میخواند

کالمنه الله، از چنین روز

کز هجر برست، جان پر سوز

در بزم وصال، خوش نشستیم

وز ننگ فراق، باز رستیم

بی منت دیده روی بینیم

بی زحمت لعل بوسه چینیم

بی پردهٔ خلق، جلوه سازیم

بی طعنهٔ خصم، عشق بازیم

آن دست که از جهان بداریم

در گردن یکدگر در آریم

هم خانه شویم موی در موی

هم خوابه بویم روی بر روی

زین خواب دراز بی ملامت

سر بر نکنیم تا قیامت

باید لحدی به تنگی آراست

تا هر دو جسد یکی شود راست

نبود من خسته را درین شور

خلوت کده‌ای نکوتر از گور

نی بینش دیده بان بافسوس

نی دیده کشی ز چشم جاسوس

افتاده، دو یار داغ دیده

وز غم، به اجل فراغ دیده

ای کامده‌ای به طعن مجنون،

مردت خوانم، گر آیی اکنون

زین سان همه ره ترانه می‌زد

رقص خوش عاشقانه می‌زد

آنرا که درونه زنده وش بود

زین زمزمهٔ فراق خوش بود

وانکس که نداشت لذت درد

در گریهٔ زار خنده می‌کرد

خلقی به گمان که مرد بی هوش

از بی خودی آمده است در جوش

می‌رفت، بدان ترنم و تاب

تا خوابگهٔ نگار خوش خواب

چون شد که آنکه دور افلاک

در خاک نهد ودیعت خاک

گریان، جگر زمین گشادند

وان کان نمک درو نهادند

مجنون ز میان انجمن جست

وافتاد به دخمهٔ لحد پست

بگرفت عروس را در آغوش

رو داشت بر روی و دوش بر دوش

دو اختر سعد را به پاکی

افتاد قران به برج خاکی

خویشان صنم ز شرم آن کار

جستند به غیرت اندر ان غار

تاساز کنند، خشم و خون ریز

برکشته زنند خنجر تیز

چون دست به پنجه در زدندش

پی‌چاک غضب بسر زدندش

او از سر و پنجه بی خبر بود

پنجش به شکنجهٔ دگر بود

با هم شده بود پوست با پوست

پرواز نموده دوست با دوست

کردند به جنبش آزمونش

از جان رمقی نداشت خونش

بازو که حمایل صنم گشت

از هم نگشاد، بس که خم گشت

افتاد به مغزشان غباری

کز یار جدا کنند یاری

پیری دو سه از بزرگواران

گفتند به چشم سیل باران

کاین کار نه شهوت هواییست

سری ز خزینهٔ خداییست

ورنه به هوس، کس نجوید

کز جان عزیز دست شوید

خوش وقت کسی که از دل پاک

در راه وفا چنین شود خاک

وصل ار چه بر اهل دل وبالست

وصلی که چنین بود، حلالست

گر عاشقی این مقام دارد،

تقوای جهان چه نام دارد؟

تا هر دو، نه در مغاک بودند

ز آلایش نفس پاک بودند

و امروز که شهربند خاکند

پیداست که خود چگونه پاکند!

اولی بود از چنین نشانی

پاکیزه تنی به پاک جانی

در هم مکنید حال ایشان

در گردن ما وبال ایشان

از سوز دل، آن حکایت زار

کرد آن همه را، درون دل کار

کردند، به درد اشک ریزی

بر هر دو فتاده خاک بیزی

زان روضه که در گداز گشتند

گریان سوی خانه باز گشتند

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:13 PM

 

آمد چو خزان به غارت باغ

بنشست به جای بلبلان زاغ

هر غنچه که جلوه‌کرد گستاخ

در ریختن آمد از سر شاخ

ریزان گل و لاله، شست در شست

مالنده چنار، دست در دست

گیسوی بنفشه خاک بوسان

چون زلف خمیدهٔ عروسان

ناگه به چنین شکوفه ریزی

افتاد گلی به رستخیزی

لیلی، که بهار عالمی بود

زو چشمهٔ زندگی نمی بود

آتش زده گشت نوبهارش

وز آب برفت چشمه سارش

آن ریش کهن که در جگر داشت

جان برد، که سوی جان گذر داشت

آن دل که شدش به عشق پامال

جان نیز روان شدش به دنبال

آمیخت به سرو نوجوانش

بیماری چشم ناتوانش

شعله ز تنش چنان برآمد

کش دود ز استخوان برامد

پهلو به کنار بستر آورد

سر پوش اجل به سر در آورد

گشتش تن گوهرین سفالین

وز بستر رنج، ساخت بالین

گشتش خوی تب روان به تعجیل

هم وسمه زر و بشست و هم نیل

گیسو ز شکنج ناز ماندش

نرگس ز کرشمه بازماندش

شد تیره جمال صبح تابش

وافتاد به زردی آفتابش

تب لرزه بسوخت روی چون باغ

تب خاله نهاد بر لبش داغ

هم رنج تن و هم اندهٔ یار

یک جان بدو زخم گه گرفتار

در تلوسهٔ چنان جگر سوز

می‌دید عقوبتی دو سه روز

چون شد گهٔ آنکه مرغ دمساز

از بند قفس، شود به پرواز

زان نکته که زد به جانش آذر

بگشاد جریده پیش مادر

کای درد من اندهٔ نهانت

واندیشهٔ من خراش جانت

زین غم که برای من کشیدی،

آزرده شدی و رنج دیدی

ناچار، چو خونم از تن تست

بار دل من به گردن تست

رنجی که نهند بر نهادم

لابد تو کشی، که از تو زادم

تیمار مرا که پی فشردی

زحمت ز قیاس بیش بردی

وقتست کنون که خیزم از پیش

زایل کنم از تو زحمت خویش

عذرت به کدام رای خواهم؟

مزدت مگر از خدای خواهم

چشمت پس ازین نمی‌مبیناد

بعد از غم من غمی مبیناد

بردار ز بستر هلاکم

وز آب دو دیده شوی پاکم

خون ریز به روی مشک بویم

تا غازهٔ تر بود به رویم

گل زن به جبین ز روی خویشم

کافور فشان و موی خویشم

چون از پی مرقدم، نهانی

پوشی به لباس آن جهانی

از دامن چاک یار دلسوز

یک پاره بیار و بر کفن دوز

تا با خود از ان مصاحب پاک

پیوند وفا برم ته خاک

چون نوبت آن شود که از تخت

لیلی به جنازه برنهد رخت

کم کن قدری رقیب ما را

و آواز ده آن غریب ما را

کاید چو شهان درین عروسی

لب ساز کند به فرق بوسی

در جلوهٔ من کند نظاره

وز سینه براورد حراره

از رخ به زمین شود زر افشان

وز گریهٔ تلخ شکر افشان

رنگین کند از جگر قبا را

خونین کند از نفس هوا را

مطرب شود از ترانهٔ سوز

قاری شود از نفیر دل دوز

در گریه، روان کند درودی

وز ناله، برآورد سرودی

او نغمهٔ غم زند به نامم

من رقص‌کنان برون خرامم

آید قدری چو مهربانان

تا حجرهٔ خوابگاه جانان

وانگه به وفا، چنانکه داند

هم خوابه شود اگر تواند

در زندگی، ار نبود کاری

در خاک، بهم بویم، باری

گو آنچه که گفتی، از یقین است،

بشتاب، که وقت آن همین است

اینک رخ اگر جمال خواهی

وینک من اگر وصال خواهی

شوری، زد و کالبد برانگیز

تن با تن و جان به جان، برآمیز

رنج دو جراحت اندکی کن

خون دو شهید را یکی کن

گر چز دم سرد مردم ای دوست

خون سرد نشد هنوز در پوست

با گرمی خونم آر در بر

پیوند، به خون گرم بهتر

ور دل نشود که بر من آیی

چون جان، به دریچهٔ تن آیی

گیری کم دوست چون گرانان

جان، دوسترت بود ز جانان

از مردمی تو بر نگردم

زان روی که بی وفاست مردم

هر کس پی زندگان گزیند

کس روی گذشتگان نبیند

با آن که کنند ناله و شور

نتوان پس مرده رفت در گور

باین همه، به منزل خویش

خالی نکنم ز تو، گل خویش

چون خاک شود، وجود پاکم

بر باد دهد، زمانه خاکم

با باد صبا غبار گردم

پیراهن کوی یار گردم

گویند که گرد باد در دشت

جا نیست ز تن رمیده در گشت

من نیز به جان دهم گشادی

گردم به سرت چو گرد بادی

لیکن تو نه آن کسی که بی دوست

هم خانهٔ جان شوی، به یک پوست

عمریست که جان تو به غم بود

در جستن همرهٔ عدم بود

بشتاب که سوی آن خرابی

همراه دگر، چو من، نیابی

همره چه بود که جان چون نوش

هم خوابه و همدم و هم آغوش

این راه دراز گاه و بیگاه

ز افسانهٔ غم کنیم کوتاه

چندان ز تو انتظار بردم

کاندر ره انتظار مردم

و امروز که گشت جان سبک پای

من مرده و انتظار برجای

دوری منمای بیش از اینم

کاز کتم عدم، رهٔ تو بینم

منشین که بساط در نوشتم

تو زود بیا که من گذشتم!

گفت این سخن و ز حال در گشت

وز حالت خویش بی‌خبر گشت

جانش که میان موج خون رفت

مجنون گویان زتن برون رفت!

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:13 PM

گویندهٔ این حدیث زیبا

زین گونه نگاشت روی دیبا:

کان زهرهٔ شب نشین بی‌خواب

چون در غم دوست ماند بی‌تاب

چون غم زدگان به درد می‌بود

با ناله و آه سرد می‌بود

هر گریه که کرد موج خون ریخت

هر دم که زد آتشی برون ریخت

با سایه ، غم دراز می‌گفت

در پیش خیال راز می‌گفت

هر چوب ز حجرهای دردش

زر چوبه شده زرنگ زردش

بی وسمه، کمان ابروانش

بی سرمه، دو نرگس روانش

خالی شده از جلا جمالش

معزول شده ز جلوه خالش

گشته خم طرهٔ چو شمشاد

از زخم زبان شانه آزاد

بی خویش ز گفت و گوی خویشان

وز طعنه چو زلف خود پریشان

غم، گر چه بگفت دردناکست

در سینه گره زنی هلاکست

دل دوختن غم ار چه خونست

لب دوختن آفت درونست

گردد چو تنور بسته سرگرم

پولاد درشت را کند نرم

دشنه، به جگر فرو توان خورد

سختست، فرود خوردن درد

مرده است که بی خروش باشد

نشتر خورد و خموش باشد

آن خم، که درون بود زلالش

بیرون گذرد نم از سفالش

آن کبک قفس چو آمدی تنگ

کردی به طواف وادی آهنگ

بر پشت جمازهٔ سبک خیز

از حجرهٔ غم برون شدی تیز

با چند پری‌وش بهشتی

راندی به سراب دشت کشتی

گفتی غمی از شکسته حالی

کردی به سخن درونه خالی

با سبزه ز دوست راز گفتی

با سرو غم دراز گفتی

شب چون سوی خانه باز گشتی

بازش غم دل دراز گشتی

چون شمع ز غم فسرده می‌بود

شب سوخته روز مرده می‌بود

روزی ز غم اندرون زبونی

تنگ آمد از انده درونی

از کنج سرای آتش اندود

سرگشته برون شتافت چون دود

خوبان که بدید هم نشینش

گشتند به همرهی قرینش

گه، بر رخ یاسمین خمیدند

گه، در ته شاخ گل چمیدند

هر سرخ گلی، شکوفه پرورد

لیلی، به میانه چون گل زرد

هر غنچه، گشاده لب به خنده

لیلی، چو بنفشه سر فگنده

هر لاله، به بوی، مشک گشته

لیلی، چو نهال خشک گشته

هر کبک، روان به ناز مایل

لیلی، چو تذرو نیم‌بسمل

لختی چو دران بساط گل روی

گشتند میان سبزه و جوی

از گرمی آفتاب سوزان

در سایه شدند نیم روزان

در انجمنی که رشک مه بود

یک سایه و آفتاب ده بود

شخصی ز موافقان مجنون

صافی گهری چو در مکنون

از سوز رفیق، سینه پر داغ

می‌گشت، به جلوه گاه آن باغ

بشناخت که آن بتان کدامند

هر یک به چه نسبت و چه نامند

در حلقهٔ‌شان نمود میلی

شد در پی آزمون لیلی

کان باده که کرد قیس را مست

در لیلی، ازان سرایتی هست؟

در گلشن آن بهار خندان

برداشت نوای دردمندان

سوزان غزلی ز قیس دلکش

می‌گفت چو شملهای آتش

زان زمزمهٔ جراحت انگیز

می‌زد به جگر زبانهٔ تیز

خوبان که نوای او شنیدند

در پردهٔ جامه جان دریدند

زان نغمه شدند دور از آرام

چون آهوی هند و اشتر شام

معشوقه چو نام یار بشنید

وان نالهٔ جان گذار بشنید

شوریده ز جای خویش برخاست

سترادبش، ز پیش برخاست

در پیش غزل سرای، شد زود،

رخساره به پشت پای او سوز

گفت از سر گریه کای نکو خوی

بیگانه نمای آشنا روی

دانم که بدین دم نژندی

داری اثری ز دردمندی

زین نو غزلی که کردی آغاز

نو گشت مرا غم کهن باز

زان غم زده کاین ترانه رانی،

ما را خبری ده، ار توانی

کز دست دل ستم رسیده،

چونست میان آب دیده؟

منزل به کدام غار دارد؟

بستر ز کدام خار دارد؟

با کیست زر و ز تیره رازش؟

چون می‌گذرد شب درازش؟

دارد به دگر خیال میلی،

یا هم به خیال روی لیلی؟

بشنید چو آن سخن خردمند

بگشاد به آزمون دمی چند

گفت: ای ز وفا سرشته جانت

قاصر ز حدیث دل زبانت

آن یار که بهر اوست این گفت

دل ز اندهٔ او بباید رفت

کز تو شده بود دور و مهجور

دور از تو ز خویش نیز شد دور

دل را به تو داده بود، آزاد

جان نیز به بیدلی ترا داد!

تازیست، نظر به سوی تو داشت

چون مرد، هم آرزوی تو داشت

زان ره که گذشت، بی جمالت

همره نشدش، مگر خیالت

چون با تونبود دوش با دوش

با خاک سیاه شد هم آغوش

آن را که برامد از غمت هوش

هان، تا نکنی ز دل فراموش!

لیلی چو شنید این سخن را

بر خاک فگند سرو بن را

می‌زد سر و دست پای در خاک

چون مرغ بریده سر بتا پاک

خوبان دگر که حال دیدند

از هر طرفی فرا دویدند

شوریده ز جاش بر گرفتند

فریاد و نفیر در گرفتند

بی خویشتنش به خانه بردند

زان گونه، به مادرش سپردند

شد پیرزن جگر دریده

زان تیره نفس، نفس بریده

افتاد برو چو خس برآبی

یا بر سر آتشی کبابی

بتوان ز جگر برید پیوند

دیدن نتوان خراش فرزند

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:12 PM

ما هیچ کسان کوی یاریم

ما سوختگان خام کاریم

چو گل ز خوشی به خنده کوشیم

هر چند لباس ژنده پوشیم

با شیر و گوزن هم عنانیم

با زاغ و زغن هم آشیانیم

گنجیست غم اندرون سینه

ما راست کلید آن خزینه

ای آمده و گذشته ناگاه

بختم تو ز مانده دست کوتاه

ناخوانده رسیدن این چه رازست

ناگفته گذشتن این چه ناز است

جانم، ز فراق، بر لب آمد،

می آیی؟ و یا برون خرامد؟!

جز نیم دمی نماند حالی

باز آی که خانه گشت خالی

گر جور کنی و گر کنی ناز

اینک من و دل بهر دو دمساز

تیغم زن و آستان مکن پاک

بگذار که بر درت شوم خاک

دل رفت که با غمت براید

تا زین دو کدام بر سر آید

گیرم خوش و شادمان توان زیست

هیهات که بی تو چون توان زیست

تا نام تو بر زبان نیاید

در قالب مرده جان نیاید

فریاد که جان ز غم زبون شد

وز رخنهٔ دیده دل برون شد

این تن، که خمیده بود بشکست

وان دل که نداشتم، شد از دست

بر سوز دلم که رستخیزست

انگشت منه که شعله تیزست

ای غنچهٔ تنگ خوی، چونی؟

وی دشمن دوست روی، چونی؟

چشم سیهت بناز چونست؟

خوابت به شب دراز چونست؟

در خون که می‌شوی سبک خیز؟

بر جان که غمزه می‌کنی تیز

از دست که باده می‌ستانی؟

در بزم که جرعه می‌فشانی؟

گشتم بدرت چو خاک ناچیز

یک جرعه بریز بر سرم نیز

بس وعده که داد بخت گم نام

کت از می وصل خوش کنم کام

آمد بمن آن شراب گلرنگ

لیکن چو فتاد شیشه بر سنگ

از روی تو هر چه دید جانم

بر روی تو گفت چون توانم

هر قطرهٔ خون برین رخ زرد

پندار که چشمه ایست از درد

مهر تو در استخوان من باد

درد تو دوای جان من باد!

مجنون چو بدین دم دل انگیز

از سینه برون زد آتش تیز

گرد از جگرش به خون درآمد

فریاد ز وحشیان برامد

هر روز بدین نیازمندی

می‌گشت به پستی و بلندی

شب تا سحر و ز صبح تا شام

یک لحظه دلش نکردی آرام

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:12 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5014267
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث