به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چون گوهر مدح خواجه سفتم

وز غیب شنیدم، آنچه گفتم

اکنون قدری در معانی

ریزم بسر چنید ثانی

قطب ز من و پناه ایمان

سر جمله جملهٔ کریمان

در شرع، نظام دین احمد

یعنی که، نظام دین محمد

در حجرهٔ فقر پادشاهی

در عالم دل جهان پناهی

در عالم وحدت ایستاده

بر هر دو جهان قدم نهاده

از خواجگی آستین کشیده

در پایهٔ بندگی رسیده

بیناتر جمله پاکبینان

بیدارترین شب نشینان

مسند ز سپهر بر ترش باد

خسرو چو ستاره چاکرش باد

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:06 PM

فرخنده شبی که آن جهان گیر

از نطع زمین شد آسمان گیر

برخاست ز خوابگاه این دیر

در مرقد چرخ شد سبک سیر

برداشت ازین خرابه محمل

در منزل ماه کرد منزل

ز آنجا به طریق تاجداری

بنشست به دومین عماری

ز آنجا بسر بلندی بخت

شد تخت نشین سیمین تخت

ز آنجا که رسید بر چهارم

شد خواجهٔ آن خجسته طارم

ز آنجا چو ز بر کشید رایت

شد والی پنجمین ولایت

ز آنجا چو بلند بارگه گشت

شبها ز ششم شکارگه گشت

ز آنجا چو نمود بیشتر جهد

شد مهدی خاص هفتمین مهد

ز آنجا چو شد آن طرف روانه

شد خازن هشتمین خزانه

ز آنجا چو پرید بر نهم بام

و آزاد شد از شکنج نه دام

بازار جهت گذاشت بر جای

بنهاد به نطع بی جهت پای

سر ز آن سوی کاینات بر کرد

ملک ازل و ابد نظر کرد

بست از دو دوال بند نعلین

شهبند غرض به قاب قوسین

دید آنچه عبارتش نسنجد

در حوصلهٔ خرد، نگنجد

دید ار خدای، دید بی غیب

گفتار ز حق شنید بی ریب

ز آن گفت و شنید بی کم و کاست

هم گفتن و هم شنیدنش راست

کرد از کف غیب شربتی نوش

کز هستی خود شدش فراموش

با بخشش پاک بندهٔ پاک

آمد سوی بنده خانهٔ خاک

پس داد بهر خجسته یاری

ز آوردهٔ خوبش یادگاری

بودند همه ز سینهٔ پر

جویی هم از آن محیط پر در

بوبکر بغار هم قدم بود

فاروق به عدل محترم بود

و آن حرف کش جریده پرداز

با خازن علم بود هم راز

هر چار چو هشت باغ بودند

پروانهٔ یک چراغ بودند

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:06 PM

ای عذر پذیر عذرخواهان

عفو تو شفیع پرگناهان

خسرو که کمینه بندهٔ تست

در هر چه فتد افگندهٔ تست

آنرا که تو افگنی بهر زیست

بر داشتنش به بازوی کیست

بدار ز خاک ره که پستم

از دست رها مکن که مستم

هر چند تن گناه پرورد

در حضرت قرب نیست در خورد

با این همه گر پذیری این خاک

نقصان چه بود به عالم پاک

از یاد خودم کن آن چنان شاد

کز هستی خود نیایدم یاد

تا جان بودم امیدوارم

کز شکر تو دل تهی ندارم

خواهم به ستایش تو بودن

من خود چه توانمت ستودن

هم تو دل پاک ده زبان هم

در مدحت خویش و بلکه جان هم

به گر ندهی، بهیچ سانم

آن جان، که به خویش زنده مانم

جانیم ده، از خزینهٔ بیش

کم زنده به تو کند، نه از خویش

گیرم که نه‌ام به لطف در خور،

آخر، نه که بنده‌ام برین در؟

گر رحمت تست بر نکو زیست،

رحمت کن بندگان بد کیست؟

آخر نه گلم سرشتهٔ تست؟

نیک و بد من نبشهٔ تست؟

جرمم منگر، که چاره‌سازی

طاعت مطلب، که بی نیازی

گر عون تو رحمتی نریزد،

از طاعت چو منی چه خیزد؟

فردا که ز بنده راز پرسی

ناکرده و کرده باز پرسی

چون می دانی، بکارسستم

شرمنده مکن، بساز جستم

از رحمت خویش کن درم باز

بی آنکه ز کرده پرسی‌ام باز

زان گونه به خویش ده پناهم

کز گنج تو خواهم آنچه خواهم

زینسان که امیدوارم از تو

خواهش، به جز این، ندارم از تو

کان دم که دمم ز تن بر آید

با نام تو جان من برآید

در حجلهٔ قدس بخش جایم

تا با تو به جانب تو آیم

آن راه نما به من نهائی

کاندر تو رسم، دگر تو دانی

در قربت حضرت مقدس

پیغمبر پاک رهبرم بس

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:05 PM

ای داده به دل خزینهٔ راز

عقل از تو شده خزینه پرداز

ای دیده گشای دوربینان

سرمایه دهٔ تهی نشینان

ای تو به همین صفت سزاوار

نام تو گره کشای هر کار

ای جلوه گر بهار خندان

بینا کن چشم هوشمندان

ای جان به جسد فگنده‌ئی تو

هر کس که به جز تو، بندهٔ تو

اندیشه بهر بلندی و پست

بگذشت و نزد به دامنت دست

پس در ره تو ز تیزهوشی

بیهوده بود سخن فروشی

آن به زنیم سر، خرد را

اقرار کنیم ما عجز خود را

با تو نه سخن رفیع سازیم

نادانی خود شفیع سازیم

داننده تویی بهر چه رازست

سازنده تویی بهر چه سازست

کاری که خرد صلاح آن جست

موقوف به کار سازی تست

قفل همه را کلید بر تو

پنهان همه پدید بر تو

لطف تو انیس مستمندان

قهر تو هلاک زورمندان

گر لطف کنی و گر کنی قهر

در هر دو بود ز مرحمت بهر

همواره در تو جای من باد

توفیق تو رهنمای من باد

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:04 PM

در آمد قاصد اقبال سرمست

به توقیع ابد منشور در دست

که خسرو چیست این حاد و خیالی

که عالم پر شد و گنجینه خالی

نگویم دهر پر آوازه کردی

که تاریخ سخن را تازه کردی

بدین رنگین خیالی پرنیان سنج

به جیب هفت گردون ریختی گنج

ازین مشکین عبیر مغز پرور

دم روحانیان کردی معطر

به پاسخ شکرین کردم زبان را

که ای نامت حلاوت داده جان را

به گفتن نیست چندان آرزویم

ولی چون باز می‌پرسی بگویم

خدایم داد چندانی خزینه

که دریا زو بود یک آبگینه

اگر صد سال گردانند دولاب

چه کم گردد ز دریا قطره‌ای آب

رها کن تا در آید هر که داند

برد چندانکه بردن می تواند

ببر زین خانه رختم جمله بی مزد

که رخت خود حلالت کردم ای دزد

به یک تحسینت ای همدم حلال است

وگر دشنام گوئی هم حلالست

عروسی را که برقع کرده‌ام باز

ندارد وسمه‌ای بر ابروی ناز

وگر بینی مکرر معین بکر

ز سهو طبع دان نز سستی فکر

نظامی کآب حیوان ریخت از حرف

همه عمرش در این سرمایه شد صرف

چنان در خمسه داد اندیشه را داد

که با سبع شدادش بست بنیاد

ولی ترسیدم از گل خندهٔ باغ

که دانم رقص کبک از جستن زاغ

فراغ دل مرا از صد یکی بود

هوس بسیار و فرصت اندکی بود

بدین ابجد که طفلان را کند شاد

مثالی بستم از تعلیم استاد

گرش شیرین نخوانی باربد هست

وگر جان نیست باری کالبد هست

گرم فرصت دهد زین پس خداوند

کنم حلوای او را تازه زین قند

گشاد او پنج گنج از گنجهٔ خویش

بدان پنج آزمایم پنجهٔ خویش

که تا گوید مرا عقل گرامی

زهی شایسته شاگرد نظامی

نخست از پرده این صبح نشورم

نمود از مطلع الانوار نورم

پس از کلک چکید این شربت نو

که نامش کرده‌ام شیرین و خسرو

بقا را گر تهی ناید خزینه

سه گنج دیگر افشانم ز سینه

در آغاز رجب فرخ شد این فال

ز هجرت شش صد و هشت ونود سال

وگر پرسی که بیتش را عدد چیست

چهار الف و چهارست و صد و بیست

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:03 PM

چو مه در جلوه شد با نازنینان

به خلوت رفت از آن خلوت نشینان

نهان گشت از پی عاشق نوازی

کز آب گل کند گل را نمازی

حریر آبگون بر ماه بر بست

به گیسو چشم بد را راه بر بست

مکلل زیوری در خورد شاهان

بهای هر دری خرج سپاهان

بر آن بالای شه را رای پوشید

عروسانه ز سر تا پای پوشید

ز بر پوشی ز مروارید شب تاب

به دوش افگند چون پروین به مهتاب

رخ از گلگونه چون گلنار تر کرد

به یک خنده جهانی پر شکر کرد

برون آمد چو از ابر آفتابی

موکل کرده بر هر غمزه خوابی

دو لب هم انگبین هم باده در دست

دو چشم شوخ هم هشیار و هم مست

خمار نرگسش در فتنه جوئی

میان خواب و بیداریست گوئی

لبی از چشمهٔ حیوان سرشته

هلاک عاشقان بر وی نوشته

به لب زان خندهٔ شیرین مهیا

حیات افزای مردم چون مسیحا

ز مستی زلف را در هم شکسته

هزاران توبه در هر خم شکسته

تبی کز دیدن آن شکل و رفتار

به بستی زاهد صد ساله زنار

اشارت کرد سوی کار فرمای

که از نامحرمان خالی کند جای

پریدند آن همه مرغان دمساز

تذروی ماند و پس در چنگل باز

دو عاشق را فرار از دل برفتاد

نشاط کامرانی در سر افتاد

گرفته دست یکدیگر چو مستان

شدند از بزمگه سوی شبستان

نخست آن تشنه لب خشک بی تاب

دهن را ز آب حیوان کرد سیراب

چو فارغ شد ز شربتهای چون نوش

کشید آن سرو را چون گل در آغوش

چنان در بر گرفت آن قامت راست

که نقش پرنیانش از پوست برخاست

خدنگی زد بدان آهوی بد رام

که خون پخته جست از نافهٔ خام

به تیزی در عقیق الماس می راند

نهالی در شکاف غنچه بنشاند

ز حلقه در دل شب تیر می جست

که گلگونش به جوی شیر می جست

نه جوی شیر بلک آن جوی خون بود

رو از فرهاد پرسش کن که چون بود

رهش بر سرمه دان عاج می شد

ز میلش سرمه دان تاراج می شد

خضر سیراب گشت اندر سیاهی

چکید آب حیات از کام ماهی

دهانش بر دهان و نوش بر نوش

میانش بر میان و دوش بر دوش

فرو خفتند هر دو سرو آزاد

چو شاخ سیمین بر برگ شمشاد

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:03 PM

ملک فرمود کآید موبدی زود

کند پیوسته مقصودی به مقصود

خردمندی طلب کردند هشیار

ز دل دریاوش و از لب گهر بار

در آمد کاردان و راز پرسید

دو یک دل را رضاها باز پرسید

پس آنگه بر طریق آن دو همکیش

معین کرد کابینی ز حد بیش

به باریدن در آمد گوهر و در

چو دریا شد تهی گاه زمین پر

روان شد با عروس خویشتن شاه

که بیند جلوهٔ خورشید با ماه

شه از بس خوش دلی رو در زمین برد

سر اندر پای یار نازنین برد

فرو غلطید پیش آن پریزاد

چو سایه زیر پای سرو آزاد

پری پیکر در آن عاشق نوازی

شده مست از شراب عشق بازی

پریشان گشته زلف نیم تابش

بگرد غمزه‌ها می گشت خوابش

ز مستی سر به زانوی ملک برد

سر خود را به دست خویش بسپرد

ملک سر مست و دولت سازگارش

مرادی آن چنان اندر کنارش

ز سوز عشق کاتش در دل افروخت

غزل می گفت شاه و شمع می سوخت

ز شیرین کاری شیرین دل بند

فراوان خورده بود انگور در قند

چو آن شب نازنین را بی خبر یافت

مکافات عمل را وقت در یافت

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:03 PM

چو مه در چادر شب رفت در خواب

فرو پیچیدگی گردون نطع مهتاب

عروس صبح را بیدار شد بخت

عروسانه بر آمد بر سر تخت

صنم فرمود کز گنج چو دریا

کنند اسباب مهمانی مهیا

به زیور بهر دو خورشید پر نور

دو منزل راست شد چون بیت معمور

روان شد خسرو از فرمان شیرین

به ایوان دگر ز ایوان شیرین

جریده بودش آهنگ از مداین

نبودش با خود اسباب خزاین

ز شاهان بد یکی انگشترینش

خراج هفت کشور در نگینش

فرستاد آن مه نو را به برجیس

سلیمان وار خاتم را به بلقیس

چو نتوان یک بها داد این نگین را

چسان گویم دو چندان پاسخ این را

ولی در لب مرا هم خاتمی هست

به دست شه دهم چون بوسمش دست

دهم با دو نگین انگشترینی

که ارزد هر دو عالم را نگینی

چو بخشم یک نگین را دو نگین باز

دو خاتم نیز باید کردنم ساز

چو شاه انگشت ساید بر نگینم

شناسد قیمت انگشترینم

بگفت این و ز لب زیب نگین داد

به عزت بوسه بر انگشترین داد

برابر گوئیا می کرد با هم

نگین را با نگین خاتم به خاتم

در آن انگشتری بازی زمانی

بماند انگشت اندر هر دهانی

بس آنگه گفت تا گردد مهیا

جهازی پر در و گوهر چو دریا

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:03 PM

چو فرخ ساعتی باشد که تقدیر

دو عاشق را کند با هم به تدبیر

گهی خوش خوش به شادی جام گیرند

گهی در بزم وصل آرام گیرند

گهی با سرو سنبل دست مالند

گهی افسانهٔ هجران سکالند

گه از لبها نصیب جان ربایند

گه از دلها غبار غم زدایند

کسی کاین خواب بختش راستین است

کلید دولتش در آستین است

بهشت و بوستان بی‌دوست زشتست

به روی دوستان زندان بهشتست

من و جام می و زلف دوتاهت

بهشت و باغ من روی چو ماهت

چو من زان روی گلرنگ شدم شاد

رها کن سرخ گل را برد باد

چو در آغوشم آمد سرو گل روی

ممان گو هیچ سروی بر لب جوی

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:02 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5013954
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث