به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

خوانندهٔ حرف آشنایی

زین گونه کند سخن سرایی

کان پیر جگر کباب گشته

وز بادهٔ غم خراب گشته

چون زد در عروس نومید

شد ساختهٔ گزند جاوید

شد در پی آنکه تا چه سازد

کان عاشق خسته را نوازد

کرد آنچه ز چاره کردنی بود

نامد به کفش کلید مقصود

چون از طرفی نیافت یاری

برمیر قبیله شد به زاری

نوفل، ملکی بد، آدمی خوی

آزاده و مهربان و دل جوی

از کش و مکش دل ستم کار

در سلسلهٔ بتی گرفتار

هم زحمت عاشقی کشیده

هم شربت عاشقان چشیده

افسانهٔ قیس، کاتش افروخت

هر لحظه همی شنید و می‌سوخت

چون حالت پیر دید حالی

کرد از بد و نیک خانه خالی

به نواخت به لطف و راز پرسید

وان قصه که داشت باز پرسید

پیر از جگر شکایت اندود

دم بر زد و کرد خانه پر دود

چون کار فتادگان به زاری

جست از پی آن رمیده یاری

او خود غم او ز پیش دانست

وان مصحت، آن خویش دانست

قاصد طلبید و داد پیغام

سوی پدر بت گل اندام:

کاندیشهٔ آن کند کی بی گفت

دیوانه به ماه نو شود جفت

گر گفت دگر بود درین زیر

گویم سخن از زبان شمشیر

شد پیک و پیام برد در حال

تا شد شنونده بر دگر حال

بگشاد زبان چو آتش تیز

پس گفت جوابی آتش انگیز:

کاندازه کرا بود، درین راز،

کز پردهٔ ما بر آرد آواز؟

کاری که ز نسبتش جداییست

کوشیدن آن نه نیک راییست

کرباس تو گر چه دلپذیرست

پیوند حریر با حریرست

گر مهتر ماست نوفل گرد

مهتر نکند ستیزه با خرد

زان گونه زبون نه‌ایم ما نیز

کارزد گل ما به نرخ گشنیز

چندان غم جان و تن توان خورد

کز پرده برون سخن توان برد

فرمان ده، اگر بدین بهانه،

ما را به بدی کند نشانه

ما نیز به کوشش صوابش

معذور بودیم در جوابش!

پیک آمد و باز داد پاسخ

نوفل ز غضب شد آتشین رخ

لشکر طلبید و بارگی خواست

بیرون قبیله شد صف آراست

خویشان صنم، که آن شنیدند

شان نیز به کین برون دویدند

گشت از دو طرف روانه شمشیر

وآویخت به حمله شیر با شیر

هر تیغ زنی، به خنجر و خشت

سرها همه می‌درود و می‌کشت

مرگ آمد و جان ز سینه می‌روفت

بر نغمهٔ تیر، پای می‌کوفت

بر رسم عرب به جهد و ناورد

می‌کرد ستیزه مرد با مرد

شمشیر کشیده هر دلیری

نوفل به میان چو تند شیری

هر سو که فگند تیغ پولاد

کرد از سر مرد، گردن آزاد

زان کینه که بی دریغ می‌رفت

یک هفته دو رویه تیغ می‌رفت

خلقی سوی لعبت حصاری

تنگ آمد از آن ستیزه‌کاری

گفتند به اتفاق پیران

در سوخته به که خانه ویران

چون فتنهٔ ما برون زد این تاب

آن به که کنیم فتنه در خواب

خیزیم و سبک ز خون لیلی

در خاک روان کنیم سیلی

آفت ز جهان چو گشت گم نام،

غوغا، ز دو سوی، گیرد آرام

هم رخنهٔ فتنه بسته گردد

هم دل ز گزند رسته گردد

مجنون که از آن خبر شد آگاه

بر زد ز درون دل یکی آه

بر میر سپه دوید جوشان

چون سیل که در رسید خروشان

بگرفت عنان مرکبش سخت

می‌سوخت زخامکاری بخت

گفت: ای همه مرهم از تو آزار

بازا دل ازین ستیزه بازار

گویند ز غصه مهترانش

کاهسته کنیم برکرانش

یعنی چو وی از جهان برافتد

این مشغله از میان برافتد

بر خصم مکش به کینه جویی

تیغی که به خون دوست شویی

آن نیزه مزن به دشمنان بیش

کزوی دل دوستان کنی ریش!

نوفل چو شنید گفت مجنون

از دیده گشاد در مکنون

لابد به نیام کرد شمشیر

در بیشهٔ خویش رفت چون شیر

در گوشهٔ غم نشست نالان

از حالت قیس دست مالان

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:09 PM

پیر از دل دردمند برخاست

اشتر طلبید و محمل آراست

از اهل قبیله مهتری چند

گشتند بهم ز خویش پیوند

رفتند ز بهر خواستاری

در حلهٔ لعبت حصاری

آمد پدرش به مردی پیش

ز اندازه نمود مردی بیش

از راه کرم، به رسم تازی

بنشست به میهمان نوازی

خوانی بکشید مهترانه

پر نعمت و نزل خسروانه

چون سفره ز پیش بر گرفتند

عیشی به نشاط در گرفتند

با یکدگر از طریق کاری

می‌رفت سخن ز هر شماری

هر جعبه چو تیر خود برانداخت

جویای غرض سخن برانداخت

کایزد چو بنای دهر پرداخت

هر طایفه جفت جفت در ساخت

زین رو همه را به زندگانی

از جفت گریز نیست دانی

چون هست چنین امیدواریم

کامید خود از درت براریم

ناسفته درت که زخزینه است

ما ورد صفا در آبگینه است

گویی به زبان خود، که بی گفت،

با گوهر پاک ما شود جفت

قیس هنری که در زمانه

هست از همگی هنر یگانه

گر سینه به مهر او کنی گرم

دامادی او نباردت شرم!

این فصه چو کرد میزبان گوش

از بس خجلی، بماند خاموش

بر خود قدری چو مار پیچید

وانگه به جواب در بسیجید

گفتا: چه کنم که میهمانی!

ور نه کنم آن سزا که دانی

هر نکته کز آن کسی برنجد

رنجیده شود کسی که سنجد

تیری که نه بر هدف گراید

آن به که ز جعبه بر نیاید

شخصی که، ز نفس نا سرانجام

ما را به قبیله کرد بد نام

دیوانه و مست و لاابالی

وز مردمی زمانه خالی

از بی ننگی فتاده در ننگ

وز بی سنگی بخوردن سنگ

خلق از خبرش به کوچه و در

انگشت به گوش و دست بر سر

زین گونه حریف ناخردمند،

در خورد کجا بود به پیوند؟

خود گیر که ما، به دست پیشی

جستیم رضای تو به خویشی

آشفته، که حال خود نداند،

تیمار عروس کی تواند!

بر وی چو کفایتش بسی نیست

نیروی تعهد کسی نیست

باشد چو زنی ستون خانه

ناخفته به اندرون خانه

مرغی که شتر شدست نامش

بار است چو نام ناتمامش

مردانه توانش نام کردن

کاو بار کسی کشد به گردن

به گر ننهی به پرده‌ای روی

کش غم تو خوری و او بود شوی

وانگه، به خدائی خداوند،

از صدق عقیده، خورد سوگند

کاین در نشود گشاده تا دیر

کار ار ز زبان شود به شمشیر!

جویندهٔ لعبتی چو خورشید،

شد باز به سوی خانه، نومید

آهسته به گوش پیر زن گفت:

کاین سوخته طاق ماند از آن جفت

کم، خازن آن خزینهٔ سیم،

از آهن تیز ، می‌کند بیم

گر کار فتد به زور بازو

زین سوی سبک بود ترازو

آن چاره که نی به بازوی ماست

ز اقبال قوی تری شود راست

نتوان ستدن، ز پنجه ور، رخت

الا که، به زور بازوی سخت

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:09 PM

گویندهٔ حکایت آن چنان کرد

کان خسته چو باد پدر روان کرد

آمد به سرای خویش رنجور

نزدیک به مرگ و از خرد دور

مادر چو بدید حال فرزند

بگسست ز درد بندش از بند

بوسید، چو مادران، سرش را

تر کرد به گریه پیکرش را

گه جامه درید بهر سامانش

گاه از مژه دوخت چاک دامانش

گریان نفسی به سر کشیدش

پس جامهٔ پاره بر کشیدش

شست از نم دیدگان نخستش

از مشک و گلاب باز شستش

وانگاه تنش چو نقش خامه

آراست به جبه و عمامه

زین لابه گری چو باز پرداخت

گرمی به سوی مطبخ خورش تاخت

آورد، ز راه مهربانی

مادر پختی، چنانکه دانی

می‌راند مگس ز روی خوانش

می‌داد نواله در دهانش

مجنون، که درونه پر ز غم داشت،

زاندیشه کجا غم شکم داشت

می‌خورد ز بهر روی مادر

نی لقمه که شعلهای آذر

چون خود به قدر رغبت آن خورد

مادر سر سفره را به هم کرد

در پیش نشست و زار بگریست

گفتا که: به است مرگ ازین زیست

مپسند که در چنین زمانی

سوزد به غمی گسسته جانی

به گر ننهی، اگر توانی

بر من ستمی، بدین گرانی

مردانه قدم بر آری از گل

بندی به خدای خویشتن دل

کاری که به صبر بر گشادند

بار دگرش گره ندادند

ما هم ز پیت، چنانچه دانیم

جهدی بکنیم، تا توانیم!

مجنون، ز درونه پر آذر،

بگریست به درد، پیش مادر

گفت: ای گهر مرا خزینه

پرورده مرا، چون جان به سینه

پند تو که عافیت پسندست

چون داروی تلخ سودمندست

لیکن، چو ببرد، دیوم از هوش

دیوانه به بندگی نهد گوش

یا نقد مرا به دامن آرید

یا دست ز دامنم بدارید!

مادر، چو شناخت سر کارش

کز دست شدست اختیارش

غمخوارهٔ او شد از سر درد

می‌سوخت به درد و غم همی خورد

روزی که دو سه برگ کار پرداخت

و اسباب عروس یک به یک ساخت

پس گفت به پیرخانه تا زود

پیرانه دود ز بهر مقصود

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:08 PM

 

چون ماند پری‌وش حصاری

در حجرهٔ غم به سوگواری

قیس از هوس جمال دلبند

در درس ادب دوید یک چند

در گوشهٔ صحن و کنج دیوار

می‌کرد سرود عشق تکرار

بی صرفه همی شتافت چون کور

بی رشته همی تنید چون مور

آهی به جگر فرود می‌خورد

والماس به سینه خرد می‌کرد

زین گونه به چاره‌ای که دانست

می‌کرد شکیب تاتوانست

چون سیل غمش رسید بر فرق

از پرده برون فتاد چون برق

بیرون شد و کرد پیرهن چاک

و افگند به تارک از زمین خاک

گریان به زمین فتاد بی تاب

بر خاک، مراغه کرد چون آب

برداشت ز خانه راه صحرا

چون خضر نمود میل خضرا

می‌رفت چو باد کوه بر کوه

خلقی ز پسش دوان به انبوه

هر کس ز لطافت جوانیش

می‌خورد، فسوس زندگانیش

اینش ز درونه پند می‌داد

وانش به جفا گزند می‌داد

طفلان به نظاره سنگ در دست

اینش زد و آن شکست و آن خست

با این شغبی که در گذر بود

دیوانه ز خویش بی خبر بود

می‌راند ز آب دیده رودی

می‌گفت، چو بی‌دلان، سرودی

می‌زد ز درون جان دم سرد

زآن باد چو ریگ رقص می‌کرد

چون گشت یقین که مرد دل ریش

دارد سفری دراز در پیش

زین غم همه در گداز گشتند

گریان به قبیله باز گشتند

رازش به زمانه عام کردند

مجنون زمانش نام کردند

بردند خبر ز روزگارش

سوی پدر بزرگوارش

کان رو که تو می‌فشاندیش گرد

ز آسیب زمانه لطمه‌ای خورد

گر در پی او شوی به پرواز

باشد که هنوز یابیش باز

پیر از خبری چنان جگر دوز

زد نعرهٔ از درون پر سوز

خون از جگر دریده می‌ریخت

نی نی که جگر ز دیده می‌ریخت

هر جا جگرش به چشم تر بود

کش دل سوی گوشه جگر بود

از دم همه خون جگر همی کرد

و ز بی جگری جگر همی خورد

اشکش به جگر نمک نه کم داشت

گویی نمک و جگر بهم داشت

وان مادر دردمند پر جوش

کان قصه شنید گشت بی هوش

غلطید به خاک تیره مویان

آن گمشده را به خاک جویان

موی از دل ناامید می‌کند

پیچه ز سر سپید می‌کند

بیچاره پدر دوید بیرون

همراه سرشک و همدمش خون

می‌رفت ز سوز دل شتابان

فریاد کنان بهر بیابان

چون گشت بسی به دشت و کهسار

از کوه شنید نالهٔ زار

اندر پی آن ترانه زد گام

افگنده ز اشک، باده در جام

دریافت حریف را چو مستان

با زمزمهٔ هزار دستان

می‌گفت دران فراق خون ریز

با خود غزلی جراحت انگیز

چون چشم پدر فتاد بر وی

شد سست ز سختی غمش پی

چون سوختگان دوید سویش

بنشست به گریه پیش رویش

دیدش چو چراغ مرده بی‌نور

دور از من و تو، ز خویشتن دور

چون روی پدر بدید فرزند

لختی دل پاره یافت پیوند

خم کرد تن ستم رسیده

مالید به پای پیر دیده

پیر، از جگر کباب گشته

رخ شست، به خون آب گشته

بگریست برو به خسته جانی

بوسید سرش به مهربانی

می‌سوخت به زاری از گزندش

می‌داد ز سوز سینه پندش:

کای شمع دل و چراغ دیده

وی میوهٔ جان و باغ دیده

با آن خردی که داشت رایت،

چون در وحل اوفتاد پایت؟

درد که نهاد بر تو این بار؟

سودای که کرد با تو این کار؟

باد که وزید بر چراغت؟

آه که به سینه کرد داغت؟

بودم به گمان که گاه پیری

مونس شوی ام به دستگیری

رو در که کنم که در چنین سوز؟

روزی به شب آرم اندرین روز

دریاب که عمر بر سر آمد

طوفان اجل به سر در آمد

پیری هوس جوانیم برد

مرگ آمد و زندگانیم برد

چندین نه بس است تخلی دهر؟

دیگر، چه کنی تو عیش من زهر؟

آتش که به شعله خوی دارد،

روغن زدنش چه روی دارد؟

من خود ز زمانه پا براهم،

تو رشته چه می‌بری به چاهم؟

تنگست دلم، مپوی چندین

دل تنگی من مجوی چندین

ای جان پدر، به خانه باز آی

وی مرغ، به آشیانه باز آی

بشتاب که نادرین غم آباد

پیش از اجلم رسی به فریاد

زین پس که بجستنم شتابی

جوئیم بسی، ولی نیابی

وان مادر تو که در نقابست

او هم ز غمت چو من خرابست

زان پیش که دیده را کند پیش،

محروم مدارش از رخ خویش

ماییم دو تیره روز بی کس

یک دیده به چشم ما تویی، بس

مپسند که از جمال تو دور

بی دیده شویم و بلکه بی نور

آخر پدر توام، نه اغیار

بیگانه مشو چنین به یک بار

بیمار اگر چه دردناکست

بیمار پرست در هلاکست

ز آنجا که یکیست خون و پیوند

مرگ پدرست رنج فرزند

ز آزردن دست و پا توان زیست،

ز آزار جگر توان زیست؟

این جای نه جای تست، برخیز

وین کار نه کار تست، بگریز

گیرم که به غم زبون توان بود،

بی خانه و جای، چون توان بود؟

گر زآن منی، از آن من باش

ور نه به مراد خویشتن باش

هر چند که عشق جمله در دست

نیرو شکن صلاح مردست

مرد ار چه به سوزدش، همه تن

دودی ندهد، برون ز روزن

مسپار بدست دیو تن را

گرد آر عنان خویشتن را

زین غم همه گر مراد یارست

غم هیچ مخور که در کنارست

گر بر مه آسمان نهی هوش

کوشم که رسانمت در آغوش

آن مه که دلت ازو خرابست

لیلیست نه آخر آفتابست

ننشینم تا به چاره و رای

با او ننشانمت به یک جای

لیکن نکنی چو دیو را بند

دیوانه نشد سزای پیوند

این دیو دلی رها کن از خوی

مردم شو و راه مردمی جوی

تا بود که ز عون بخت پر نور

هم خوابه شود فرشته با حور!

مجنون چو نوید کام بشنود

بنشست ز مغزش اندکی دود

با پیر به شرم گفت گریان

کای ز آتش من دل تو بریان

از من به من آنچه یک گزندست

دانم که ترا هزار چندست

لیکن چکنم، که نفس خود کام

از حیله و دم نمی‌شود رام

خوگیر، که از بلا گریزم،

از بند قضا کجا گریزم؟

بی چاره وجود سست تدبیر

مرغیست به ریسمان تقدیر

آن روز که بودم از غم آزاد

می‌بود برای خود دلم شاد

و اکنون که نه بر فرار خویشم

این هم نه باختیار خویشم

پروانهٔ شمع را که فرمود

کاو از تن خود برآورد دود؟

آنک آفت آسمان نداند

داند چو دران شکنجه ماند

گر کار به دست خویش بودی

کار همه خلق پیش بودی

چون نیست ز مردم آنچه زاید

تسلیم شدم بهر چه آید

تا یاری جان به قالبم هست

جان بدهم و یار ندهم از دست

با همسر او شوم چو افسر

یا در سر کار او کنم سر

های ای پدر من و سر من

من گوهر تو تو افسر من

زین گونه که بهر من دویدی

آزرده شدی و رنج دیدی

غم خوارگیم فگندت از زیست

ور تو نخوری غم، دگر کیست؟

زین غم چو مرا قرار بر تست

غم زآن منست و بار بر تست

درد دل خسته را دوا کن

وآن وعده که کرده‌ای وفا کن!

پذرفت پدر که سخت کوشد

کالا خرد و درم فروشد

آن چاره کند که تا تواند

دیوانه به ماه نور ساند

مجنون به وثیقتی چنان چست

شد با پدر و رضای او جست

با هم دو ستم کش زمانه

رفتند ز دشت سوی خانه

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:08 PM

چون رفت به گوش هر کس این راز

وز هر طرفی برآمد آواز

کازاده جوانی از فلان کوی

شد شیفتهٔ فلان پری روی

در مکتب عشق شد غلامش

خواند شب و روز لوح نامش

مقصود وی آن بت یگانه است

وآن درس تعلمش بهانه‌است

زو هر چه شنید یاد گیرد

تعلیم دگر به باد گیرد

آموختنش، کجا بود هوش؟!

کاموخته می‌کند فراموش

زین قصه، بهر در سرایی

می‌رفت نهفته ماجرایی

تاگشت ز گفت و گوی اوباش

بر مادر لیلی این خبر فاش

ما در ز نهیب شرم اغیار

بنشست به گوشه‌ای دل افگار

زان آتش ده زبانه ترسید

وز سرزنش زمانه ترسید

فرزند خجسته را نهانی

بنشاند ز راه مهربانی

گفت ای دل و دیدهٔ مرا نور

از روی تو باد چشم بد دور

دانی که جهان فریب ناکست

آسودگیش غم و هلاکست

هر کاسه که خوان دهر، دارد

پنهان، به نواله، زهر دارد

هر سرخ گلی که در بهاریست

در دامن او نهفته خاریست

تو ساده مزاجی و تنگ دل

وز نیک و بد زمانه غافل

چون اهل زمانه را وفا نیست

ز ایشان طلب وفا روا نیست

هان تا نکنی عنان دل سست

کافتاده خلاص کم توان جست

القصه شنیده‌ام که جایی

داری نظری به آشنایی

ترسم که چو گردد این خبر فاش

بد نام شوی میان اوباش

آتش که به شاخ ارزن افتد

زود ار نکشی، به خرمن افتد

با این تن پاک و گوهر پاک

آلوده چرا شوی بهر خاک؟

جایی منشین که چو نهی پای

تهمت زده خیزی، از چنان جای

چون شهره شود عروس معصوم،

پاکی و پلیدی‌اش چه معلوم؟

آن کس که مگس ز کاسه راند

ناخوردن و خوردنش که داند؟

عشق ار چه بود به صدق و پاکی

خالی نبود ز شرمناکی

آوازه چو گشت در جهان عام

صرفه نکند کسی به دشنام

گردم نزنند کاردانان

چون باز رهی ز بد گمانان؟

مادر به حدیث نیک خواهی

لیلی به هلاک و سینه گاهی

بر زانوی درد سر نهاده

لب بسته و خون دل گشاده

با سوختگان حدیث پرهیز

روغن بود اندر آتش تیز

بیمار ز هر چه داری اش باز

لب را به همان خورش کند ساز

مادر چو شناخت کاو اسیرست

وآن کن مکنش، نه جایگیرست

تن زد ز نصیحتی که می‌گفت

گفت آن خبر نهفته با جفت

بشنید پدر چو حال فرزند

گم شد ز خجالت و سرافگند

فرمود که سرو نوبهاری

در پرده چو گل شود حصاری

از پرده برون سخن نراند

خواند پس پرده هر چه خواند

مه را به سرای بند کردند

دیوار سرا بلند کردند

او ماند به کنج حجره دلتنگ

می‌دارد ز گریه خاک را رنگ

هر ناله که عاشقانه می‌زد

آتش ز لبش زبانه می‌زد

شد خانه ز آه آتش اندود

چون تربت مجرمان پر از دود

صبری نه که دل به راه دارد

واندیشه به دل نگاه دارد

یاری نه که سینه را بکاود

خونابهٔ دل برون تراود

با زیستنی چنان که دانی

می‌بود به مرگ و زندگانی

هر چند که مادر از سر سوز

می‌بود به نزد او شب و روز

لیک آنکه ورا هوای یارست،

با مادر و با پدر چه کارست!؟

نی خویش ز دوست باشد افزون

کاین جان عزیز باشد، آن خون،

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:08 PM

دندانه گشای قفل این راز

زین گونه در سخن کند باز

کان روز که زاد قیس فرخ

رخشنده شد آن قبیله را رخ

زان نور خجستهٔ شب افروز

بر عامریان خجسته شد روز

بنشست پدر به شادمانی

بگشاد دری به مهمانی

واندر پس پرده مادرش نیز

آراست ز صفه تا به دهلیز

خوبان قبیله را طلب کرد

آفاق ز نغمه بر طرف کرد

جستند حکیم طالع اندیش

کاگه کند از حکایت پیش

دانا بشمار خود نظر کرد

گفت آنچه سر از شمار بر کرد

کاین طفل مبارک اختر خوب

یوسف صفتی شود چو یعقوب

با آنکه ز گردش زمانه

در فضل و هنر شود یگانه

لیکن فتدش گهٔ جوانی

در سر هوسی، چنانکه دانی

از عشق بتی نژند گردد

دیوانه و مستمند گردد

اندیشه چنان کند به زارش

کاز دست رود عنان کارش

مادر پدر از چنین شماری

ماندند، دمی، به خار خاری

لیکن ز نشاط روی فرزند

گشتند، بهر چه هست، خرسند

آن نکته به سهل بر گرفتند

و آیین طرب ز سر گرفتند

یک چند چو دور چرخ در گشت

آن گلبن تر شگفته‌تر گشت

سالش به شمار پنجم افتاد

زو نور به چرخ و انجم افتاد

شد تازه، چو نیم رسته سروی

یا بال دمیده نو تذروی

نزد همه شد به هوشمندی

چون مردم دیده، ز ارجمندی

زیرک دلیش چو باز خواندند

در پیش معلمش نشاندند

دانای رقم ز بهر تعلیم

کردش به کنار تخته تسلیم

جهد ادبش بدان چه دانست

می کرد چنانچ می توانست

آراسته مکتبی چو باغی

هر لاله درو، چو شب چراغی

زین سوی نشسته کودکی چند

آزاده و زیرک و خردمند

زان سوی ز دختران چون حور

مسجد شده چون بهشت پر نور

هر تازه رخی چو دستهٔ گل

بر گل زده جنتهای سنبل

بود از صف آن بتان چون ماه

ماهی، زده آفتاب را، راه

لیلی نامی که مه غلامش

خالش نقطی ز نقش نامش

مشعل کش آفتاب و انجم

دیوانه کن پری و مردم

سلطان شکر لبان آفاق

لشکر شکن شکیب عشاق

سر تا به قدم کرشمه و ناز

هر سر کش حسن و هم سرانداز

نازی و هزار فتنه در دهر

چشمی و هزار کشته در شهر

نی بت که چراغ بت پرستان

طاوس بهشت و کبک بستان

اندر صف آن بتان شیرین

چون زهره به ثور و مه به پروین

زانو زده قیس در دگر سوی

هم چرب زبان و هم سخن گوی

نازک چو نهال نو دمیده

خوش طبع و لطیف و آرمیده

شیرین سخنی که هوش می‌برد

رونق ز شکر فروش می‌برد

وان لاله رخان ارغوان ساق

نیز از دل و جانش گشته مشتاق

ایشان همه را بقیس میلی

وان سوخته در هوای لیلی

لیلی خود ازو خراب جان تر

گشته نفس از نفس گران‌تر

هر دو به نظاره روی در روی

در رفته خیال موی در موی

لب مانده ز گفت و زبان هم

دل گشته بهم یکی و جان هم

این زو به غم و گداز مانده

دل بسته و دیده باز مانده

وان کرده نظر به روی این گرم

وافگنده ز دیده برقع شرم

این گفته غم خود از رخ زرد

او داده جوابش از از دم سرد

این دیده درو به چشم پاکی

او نیز، ولی به شرمناکی

این گشته به آب دیدگان مست

او شسته ز جان خویشتن دست

این کام خود از فغان خود دوخت

او، سینهٔ خود، ز آه خود سوخت

سلطان خرد برون شد از تخت

هم خانه به باد داد و هم رخت

فریاد شبان بمانده از کار

میش آبله پای و گرگ خون‌خوار

مستان ز شراب خانه جسته

خم بر سر محتسب شکسته

مجنون ز نسیم آن خرابی

شد بی خبر از تنگ شرابی

از خون جگر شراب می‌خورد

وز پهلوی خود کباب می‌خورد

دزدیده درو نگاه می‌کرد

می‌دید ز دور و آه می‌کرد

می‌بود ز نیک و بد هراسش

می‌داشت خرد هنوز پاسش

اندیشه هنوز خام بودش

دل در غم ننگ و نام بودش

چون لاله، جبین شگفته می‌داشت

داغی به جگر، نهفته می‌داشت

می‌سوخت چو شمع با رخ زرد

در گریه و سوز خنده می‌کرد

دانا رقمش به تخته می‌جست

او تخته به آب دیده می‌شست

استاد، سخن ز علم می‌راند

او جمله کتاب عشق می‌خواند

وان لعبت دردمند دل تنگ

دل داده به باد و مانده بی سنگ

خون دلش از صفای سینه

پیدا چو می اندر آب گینه

بر چهره ز شرم پرده می‌دوخت

و آتش به دلش گرفته می‌سوخت

هر چند که غنچه بود سر بست

می‌کرد ز بوی خلق را مست

بودند به زاری آن دو غم خوار

در چنبر یکدگر گرفتار

یاران که به هر کناره بودند

دزدیده در آن نظاره بودند

می‌کرد دو سینه جوش بر جوش

می‌رفت دو قصه گوش بر گوش

این داشت فسانه در مدارا

او گفت حکایت آشکارا

رازی که ز سینها بجوشد

او باز کند گر این بپوشد

باشد چو خریطه پر ز سوزن

بندی دهنش، جهد ز روزن

بر روی محیط پل توان بست

نتوان لب خلق را زبان بست

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:07 PM

گویند که، در عرب، جوانی

بودست ز نسبت شبانی

بختش چو به اوج رهبری داشت

همت به فلک برابری داشت

زان پیشه کز اصل کار بودش

اقبال رهی دگر نمودش

زان شیردلی که داشت با خویش

آلوده نشد به چربی میش

رفتی پدرش چو مستمندان

دنبال چرای گوسپندان

او سبق امید کرده پر کار

در درس ادب شدی به تکرار

چون حرف قلم درست کردی

دامن به سلاح چست کردی

تا یافت از آن هنر پرستی

در هر دو هنر تمام دستی

روزی پدرش به پرده در گفت:

کای جان تو گشته با خرد جفت

نو شد چو شکوفهٔ جوانی

از جفت گریز نیست دانی

گر فرمایی ز همسری چند

خواهیم بتی، سزای پیوند؟

گفتا که: چو کردنی است کاری

جفت از نسب خلیفه باری

گفتش پدر: ای سلیم خود رای

ز اندازهٔ خود برون منه پای

گیرم که دهندت آنچه دل خواست

بی خواسته، کار چون شود راست؟

نقد سری و سواریت کو؟

و اسباب عروس داریت کو؟

آورد جوان دولت اندیش

شمشیر و قلم نهاد در پیش

گفت: ار سبب دگر ندارم

این هر دو، نه بس کلید کارم؟؟

گویند به همت آن جوان مرد

شد برتر از انک آروز کرد

دولت چو برو فگند سایه

شد محتشمی بلند پایه

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:07 PM

ای چاره ده ماهه زرگانی

هم خضر و هم آب زندگانی

اکنون که نداری از خرد ساز

می پروردت زمانه در ناز

امید که چون شوی خردمند

خالی نکنی درونه زین پند

از چارده بگذرد چو سالت

گردد مه چارده جمالت

بر نکتهٔ عقل، دست سایی

بر گنج هنر، گره‌گشایی

دانسته شوی به کاردانی

بر سر صحیفهٔ معانی

خواهی که دلت نماند از نور

اندرز مرا ز دل مکن دور

پیوند هنر طلب، چو مردان

وز بی هنران، عنان بگردان

خضرا زپی آن نهادمت نام

کت عمر ابد بود سرانجام

لیکن نبود حیات جاوید

تا سر نکشی به ماه و خورشید

و آن راست به اوج آسمان سر

کز جوهر علم یافت افسر

و آن خواجه برد کلید این گنج

کو بر تن خویشتن نهد رنج

خواهی قلمت به حرف ساید

بی دود و چراغ راست ناید

ناک از پس غوره، می دهد مل

شاخ، از پس سبزه می کشد گل

کانی که کنی، ز بهر گوهر

سنگت دهد اول، آنگهی، زر

چون باز کنی ز نیشکر بند

خس در دهن آید، آنگهی قند

ور دل کندت هنر فزایی

پیشه مکنی ثنا سرایی

چون زین فن بد شوی، شکیبا

می گوی سخن ولیک زیبا

از کارگه حریر زن لاف

خس پاره مکن چو بوریا باف

حرفی که ازو دلی گشاید

از هر قلمی برون نیاید

ور بر دهد این درخت قندت

و آوازه چو من شود بلندت

ز آن مایه که افتدت به دامان

تنها نخوری چو ناتمامان

چون آمده، گر یکیست ور هفت

بدهی ندهی، بخواهدت رفت

باری کم از آنک از تو چندی

آسوده شود، نیازمندی

چون مرد، بگرد مرد می‌گرد

نی همچو بخیل ناجوان مرد

سرمایه‌ة مردمی مکن گم

کز مردمیست نور مردم

گر چه زرت از عدد بود بیش

درویش نواز باش و درویش

خواهی که به مهتری زنی چنگ

در یوزهٔ کهتران مکن تنگ

تا پا ننهی به دستیاری

از دوست مخواه دوستداری

بیداری پاسبان بی مزد

گنجینه برد به شرکت دزد

یاری که به جان نیاز مایی

در کار خودش مده روایی

صد یار بود به نان، شکی نیست

چون کار به جان فتد، یکی نیست

کن بر کف همگنان درم ریز

جز در کف کودکان نوخیز

کاموخته شد چو خرد، با سیم

کالای بزرگ را بود به یبم

ور خود، به غلط، نعوذ بالله

در سمت سیاقت، افتدت راه

با آنکه شوی وزیر کشور

دزدی باشی، کلاه بر سر

دانی، ز قلم هنر چه جویی؟

از آب سیه، سپیدرویی؟

چون بر سر شغل و کام باشی

می کوش که نیک نام باشی

در هر چه ترا شمار باشد

آن کن که صلاح کار باشد

ناخن که سر خراش دارد

برند سرش، چو سر برآرد

ناکس که خراش چون خسان کرد

با او، آن کن، که با کسان کرد

بر خویشتن آنکه او نبخشود

بخشودن او خرد نفرمود

در جنبش فتنه، جا نگه دار

بر خار چه جرم، پا نگه‌دار

شد چیره چو دشمن ستمکار

از وی نرهی، مگر به هنجار

مرغی که تپد به حلقهٔ دام

اندر خفه جان دهد سرانجام

چون کار فتاد با گرانان

با صرفه زنند کاردانان

مردم، چو دهد عنان به فرهنگ

از باد بگردد آسیا سنگ

بینائی عقل پیش میدار

بینا شو و پاس خویش میدار

ایمن منشین به عالم خس

کز چرخ نرست بی بلا کس

کنجد که ز کام آسیا جست

هم در لگد جواز شد پست

خواهی که نگردی آرزومند

می‌باش بهر چه هست خرسند

پویان حریص، روی زر دست

خرسندی دل صلاح مردست

مردم چو زر ز عنان بتابد

همت شرف کمال یابد

این سرخ گلی که خون فشانست

سرخیش ز خون سر کشانست

ایمن بود از شکنجه درویش

زر هر چه که بیشتر، بلا بیش

گشتی به سر و روی کله دار

شو ساخته خدنگ خون خوار

ور نیز شوی وزیر مقبل

از خامه زنان مباش غافل

چون در صف پردلان کنی جای

سر پیش نه اول، آنگهی پای

مردانه که کار مرد ورزد

آن به که ز بیم جان نلرزد

گیرم ز عدو عنان بتابد،

از مرگ کجا خلاص یابد؟

کار نظر است پیش دیدن

نتوان به قفای خویش دیدن

آن، کش مدد ضمیر باشد

پیلش به نظر حقیر باشد

باز آنکه دلش هراس پیشه است

شیر نمدش چو شیر بیشه است

لیکن سبکی مکن چنان هم

کت دل برود ز دست و جان هم

د رحمله مشو مبارز خام

هنجار ببین و پیش نه گام

ور بر تو عدو کند زبان تیز

چون مایه کار هست مگریز

بر پر هنرست جور و بیداد

کس را نبود ز بی هنر یاد

چون رخت کلال خاک باشد

از نقب زنش چه باک باشد؟

گردیدهٔ ظاهرت گر دیدهٔ

در عیب کسان نظر مینداز

وریا و بی بینش یقینی

آن به که سوی خدای بینی

مپسند بهر چه رایت آسود

آن کن که بود خدای خشنود

می‌باش چو شاخ سبز دلکش

کاتش ز نیش نگیرد آتش

بفروز چراغ پارسیایی

کوراست سری به روشنایی

خواهی که رسی به چرخ گردان

مگذار عنان نیک مردان

شمعی که بود ز روشنی دور

ندهد به چراغ دیگران نور

دولت آن شد که دل فروزی

وز ترک امل کلاه دوزی

در دامن نیستی زنی دست

تا هست شوی به عالم هست

دانی که بخاطر هوسناک

هر کس نرسد به عالم پاک

با این همه هم ز جست و جویی

کاهل مشوی به هیچ سویی

خواهی شرف بزرگواری

می کوش به همتی که داری

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:07 PM

چون من بدو نامه زین ورق پیش

راندم قلمی ز نکتهٔ خویش

از روح قدس شنیدم آواز

کای کرده لب تو گوش من باز

نی آن رقم خیال کردی

بل جادویی حلال کردی

آن به که کنون، درین تفکر

کاهل نشوی به سفتن در

یک شیشه که خوش فرو توان برد

بهتر ز دو صد سبوی پر درد

هر گه که علم شدی به کاری

در غایت آن به کوش باری

از اندک خوب شو فسانه

نی از حشوات بی کرانه

یک دانهٔ نار پخته، در کام

بهتر ز دو صد سبوی پر درد

یک شاخ که میوه‌ای دهد تر

بهتر ز هزار باغ بی بر

یک صفحه پر از خلاصهٔ شوق

بهتر ز دو صد کتاب بی ذوق

آن کس که رقاق میده یابد

از بهر سبوس کی شتابد

کوته سخنی، ستوده حالیست

بسیار سخن زدی ، ملالیست

در گوش من از سپهر نیلی

آمد چو نداء جبرئیلی

خوش خوش، به توکل خداوند

دریای گهر گشادم از بند

هان ای شنوندهٔ خبردار

کردم خبرت، بیا و بردار

آن موج زنم کنون، که از در

گردد همه دامن جهان پر

نقشی که به نامهٔ نخست است

هر چند که یک به یک درست است

من نیز چنانک خواندم این حرف

اینجا همه کرد خواهمش صرف

تا سر خوش جام اولین دست

گردد ز شراب دومین مست

چون ساقی پیش صاف را برد

عیبم نکند کسی بدین درد،

یارب، چو تمام گردد این ماه

در وی مدهی خسوف را راه

امید که گاه ناامیدی

بخشی، سیهٔ مرا سپیدی

چون یافت دل این امیدواری

ای خامه بیار تا چه داری

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:06 PM

شاهی که، به نصرت خدایی،

ختمست برو جان گشایی

سلطان جهان علاء دنیا

سرمایه ده سرای دنیا

چون سعد فلک سعادت اندود

یعنی که محمد ابن مسعود

ختم الخلفاء درین کهن طاس

ز آدم شده نی ز آل عباس

سینه‌ش صدف در الهی

سنگش محک عیار شاهی

آهو به زبانش بی تظلم

پیشانی شیر خارد از سم

بادا به نشاط جاودانه

در سایهٔ تیغ او زمانه

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:06 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5013680
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث