به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

اگر او ماه منستی شب من روز شدستی

اگر او همرهمستی همه را راه زدستی

وگر او چهره مستی به سر دست بخستی

ز کجا عقل بجستی ز کجا نیک و بدستی

وگر او در صمدیت بنمودی احدیت

به خدا کوه احد هم خوش و مست احدستی

و اگر باغ نه مستی که در او میوه برستی

ز کجا میوه تازه به درون سبدستی

سبد گفت رها کن سوی آن باغ نهان شو

اگر این گفت نبودی نه مدد بر مددستی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:29 PM

 

مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی

و اگر نیز بیایی بروی زود نپایی

هله ای دیده و نورم گه آن شد که بشورم

پی موسی تو طورم شدی از طور کجایی

اگرم خصم بخندد و گرم شحنه ببندد

تو اگر نیز به قاصد به غضب دست بخایی

به تو سوگند بخوردم که از این شیوه نگردم

بکنم شور و بگردم به خدا و به خدایی

بکن ای دوست چراغی که به از اختر و چرخی

بکن ای دوست طبیبی که به هر درد دوایی

دل ویران من اندر غلط ار جغد درآید

بزند عکس تو بر وی کند آن جغد همایی

هله یک قوم بگریند و یکی قوم بخندند

ره عشق تو ببندند به استیزه نمایی

اگر از خشم بجنگی وگر از خصم بلنگی

و اگر شیر و پلنگی تو هم از حلقه مایی

به بد و نیک زمانه نجهد عشق ز خانه

نبود عشق فسانه که سمایی است سمایی

چو مرا درد دوا شد چو مرا جور وفا شد

چو مرا ارض سما شد چه کنم طال بقایی

سحرالعین چه باشد که جهان خشک نماید

بر عام و بر عارف چو گلستان رضایی

هله این ناز رها کن نفسی روی به ما کن

نفسی ترک دغا کن چه بود مکر و دغایی

هله خاموش که تا او لب شیرین بگشاید

بکند هر دو جهان را خضر وقت سقایی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:29 PM

 

صنما چونک فریبی همه عیار فریبی

صنما چون همه جانی دل هشیار فریبی

سحری چون قمر آیی به خرابات درآیی

بت و بتخانه بسوزی دل و دلدار فریبی

دل آشفته نگیری خرد خفته نگیری

تو بدان نرگس خفته همه بیدار فریبی

ز غمت سنگ گدازد رمه با گرگ بسازد

رمه و گرگ و شبان را تو به یک بار فریبی

چه کنم جان و بدن را چه کنم قوت تن را

که تو جبار جهانی همه بیمار فریبی

قمر زنگی شب را تو کنی رومی مه رو

همه کوران سیه را تو به انوار فریبی

همه را گوش بگیری شنوایی برسانی

همه را چشم گشایی و به دیدار فریبی

تو نه آنی که فریبی ز کسی صرفه بجویی

تو همه لطف و عطایی تو به ایثار فریبی

تو صلاح دل و دینی تو در این لطف چنینی

که کمین خار فنا را سوی گلزار فریبی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:29 PM

 

بمشو همره مرغان که چنین بی‌پر و بالی

چو نه میری نه وزیری بن سبلت به چه مالی

چو هیاهوی برآری و نبینند سپاهی

بشناسند همه کس که تو طبلی و دوالی

چو خلیفه پسری تو بنه آن طبل ز گردن

بستان خنجر و جوشن که سپهدار جلالی

به خدا صاحب باغی تو ز هر باغ چه دزدی

بفروش از رز خویشت همه انگور حلالی

تو نه آن بدر کمالی که دهی نور و نگیری

بستان نور چو سائل که تو امروز هلالی

هله ای عشق برافشان گهر خویش بر اختر

که همه اختر و ماهند و تو خورشیدمثالی

بده آن دست به دستم مکشان دست که مستم

که شراب است و کباب است و یکی گوشه‌ای خالی

بدوان مست و خرامان به سوی مجلس سلطان

بنگر مجلس عالی که تویی مجلس عالی

نه صداعی نه خماری نه غمت ماند نه زاری

عسسی دان غم خود را به در شحنه و والی

عسس و شحنه چه گویند حریفان ملک را

همه در روی درافتند که بس خوب خصالی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:29 PM

 

که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی

چه تفکر کند از مکر و ز دستان که ندانی

نه درونی نه برونی که از این هر دو فزونی

نه ز شیری نه ز خونی نه از اینی نه از آنی

برود فکرت جادو نهدت دام به هر سو

تو همه دام و فنش را به یکی فن بدرانی

چه بود باطن کبکی که دل باز نداند

چه حبوب است زمین در که ز چرخ است نهانی

کلهش بنهی وآنگه فکنی باز به سیلی

چه کند بره مسکین چو کند شیر شبانی

کله و تاج سرم را پی سیلی تو باید

که مرا تاج تویی و جز تو جمله گرانی

به کجا اسب دواند به کجا رخت کشاند

ز تو چون جان بجهاند که تو صد جان جهانی

به چه نقصان نگرندت به چه عیبی شکنندت

به کی مانند کنندت که به مخلوق نمانی

به ملاقات نشان ده ز خیالات امان ده

مکشش زود زمان ده که تو قسام زمانی

هله ای جان گشاده قدم صدق نهاده

همه از پای فتاده تو خوش و دست زنانی

شه و شاهین جلالی که چنین باپر و بالی

نه گمانی نه خیالی همه عینی و عیانی

چه بود طبع و رموزش به یکی شعله بسوزش

به یکی تیر بدوزش که بسی سخته کمانی

هله بر قوس بنه زه ز کمینگاه برون جه

برهان خویش از این ده که تو زان شهر کلانی

چو همه خانه دل را بگرفت آتش بالا

بود اظهار زبانه به از اظهار زبانی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:29 PM

 

اقتلونی یا ثقاتی ان فی قتلی حیاتی

و مماتی فی حیاتی و حیاتی فی مماتی

اقتلونی ذاب جسمی قدح القهوه قسمی

هله بشکن قفس ای جان چو طلبکار نجاتی

ز سفر بدر شوی تو چو یقین ماه نوی تو

ز شکست از چه تو تلخی چو همه قند و نباتی

چو تویی یار مرا تو به از این دار مرا تو

برسان قوت حیاتم که تو یاقوت زکاتی

چو بسی قحط کشیدم بنما دعوت عیدم

که نشد سیر دو چشمم به تره و نان براتی

حرکت کن حرکت‌هاست کلید در روزی

مگرت نیست خبر تو که چه زیباحرکاتی

به چنین رخ که تو داری چه کشی ناز سپیده

که نگنجد به صفت در که چه محمودصفاتی

بنه‌ای ساقی اسعد تو یکی بزم مخلد

که خماری است جهان را ز می و بزم نباتی

به حق بحر کف تو گهر باشرف تو

که به لطف و به گوارش تو به از آب فراتی

مثل ساغر آخر تو خرابی عقولی

که چو تحریمه اول سر ارکان صلاتی

کرمت مست برآید کف چون بحر گشاید

بدهد صدقه نپرسد که تو اهل صدقاتی

به کرم فاتح عقدی به عطا نقده نقدی

برهان منتظران را ز تمنای سباتی

نه در ابروی تو چینی نه در آن خوی تو کینی

به عدو گوید لطفت که بنینی و بناتی

رسی از ساغر مردان به خیالات مصور

ز ره سینه خرامان کنساء خفرات

و جوار ساقیات و سواق جاریات

تو بگو باقی این را انا فی سکر سقاتی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:29 PM

 

خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاری

خنک آن دم که برآید ز خزان باد بهاری

خنک آن دم که بگویی که بیا عاشق مسکین

که تو آشفته مایی سر اغیار نداری

خنک آن دم که درآویزد در دامن لطفت

تو بگویی که چه خواهی ز من ای مست نزاری

خنک آن دم که صلا دردهد آن ساقی مجلس

که کند بر کف ساقی قدح باده سواری

شود اجزای تن ما خوش از آن باده باقی

برهد این تن طامع ز غم مایده خواری

خنک آن دم که ز مستان طلبد دوست عوارض

بستاند گرو از ما بکش و خوب عذاری

خنک آن دم که ز مستی سر زلف تو بشورد

دل بیچاره بگیرد به هوس حلقه شماری

خنک آن دم که بگوید به تو دل کشت ندارم

تو بگویی که بروید پی تو آنچ بکاری

خنک آن دم که شب هجر بگوید که شبت خوش

خنک آن دم که سلامی کند آن نور بهاری

خنک آن دم که برآید به هوا ابر عنایت

تو از آن ابر به صحرا گهر لطف بباری

خورد این خاک که تشنه‌تر از آن ریگ سیاه است

به تمام آب حیات و نکند هیچ غباری

دخل العشق علینا بکأوس و عقار

ظهر السکر علینا لحبیب متوار

سخنی موج همی‌زد که گهرها بفشاند

خمشش باید کردن چو در اینش نگذاری

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:29 PM

 

ای دهان آلوده جانی از کجا می خورده‌ای

و آن طرف کاین باده بودت از کجا ره برده‌ای

با کدامین چشم تو از ظلمتی بگذشته‌ای

با کدامین پای راه بی‌رهی بسپرده‌ای

با کدامین دست بردی حادثات دهر را

از جمال دلربایی آینه بسترده‌ای

نی هزاران بار خون خویشتن را ریختی

نی هزاران بار تو در زندگی خود مرده‌ای

نی هزاران بار اندر کوره‌های امتحان

درگدازیدی چو مس و همچو مس بفسرده‌ای

نی تو بر دریای آتش بال و پر را سوختی

نی تو بر پشت فلک پاهای خود افشرده‌ای

چون از این ره هیچ گردی نیست بر نعلین تو

از ورای این همه تو چونک اهل پرده‌ای

چشم بگشا سوی ما آخر جوابی بازگو

کز درون بحر دانش صافیی نی درده‌ای

گفت جانم کز عنایت‌های مخدوم زمان

صدر شمس الدین تبریزی تو ره گم کرده‌ای

گر یکی غمزه رساند مر تو را ای سنگ دل

از ورای این نشان‌ها که به گفت آورده‌ای

بی علاج و حیله‌ها گر سنگ باشی در زمان

گوهری گردی از آن جنسی که تو نشمرده‌ای

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:29 PM

 

ای بداده دیده‌های خلق را حیرانیی

وی ز لشکرهای عشقت هر طرف ویرانیی

ای مبارک چاشتگاهی کآفتاب روی تو

عالم دل را کند اندر صفا نورانیی

دم به دم خط می‌دهد جان‌ها که ما بنده توایم

ای سراسر بندگی عشق تو سلطانیی

تا چه می‌بینند جان‌ها هر دمی در روی تو

وز چه باشد هر زمانیشان چنین رقصانیی

از چه هر شب پاسبان بام عشق تو شوند

وز چه هر روزی بودشان بر درت دربانیی

این چه جام است این که گردان کرده‌ای بر جان‌ها

آب حیوان است این یا آتشی روحانیی

این چه سر گفتی تو با دل‌ها که خصم جان شدند

این چه دادی درد را تا می‌کند درمانیی

روستایی را چه آموزید نور عشق تو

تا ز لوح غیب دادش هر دمی خط خوانیی

شمس تبریزی فروکن سر از این قصر بلند

تا بقایی دیده آید در جهان فانیی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:29 PM

 

از هوای شمس دین بنگر تو این دیوانگی

با همه خویشان گرفته شیوه بیگانگی

وحش صحرا گشته و رسوای بازاری شده

از هوای خانه او صد هزاران خانگی

صاعقه هجرش زده برسوخته یک بارگی

عقل و شرم و فهم و تقوا دانش و فرزانگی

من ز شمع عشق او نان پاره‌ای می‌خواستم

گفت بنویسید توقیعش پی پروانگی

ای گشاده قلعه‌های جان به چشم آتشین

ای هزاران صف دریده عشقت از مردانگی

ای خداوند شمس دین صد گنج خاک است پیش تو

تا چه باشد عاشق بیچاره‌ای یک دانگی

صد غریو و بانگ اندر سقف گردون افکنیم

من نیم در عشق پابرجای تو یک بانگی

عقل را گفتم میان جان و جانان فرق کن

شانه عقلم ز فرقش یاوه کرده شانگی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:29 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 715

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5026074
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث