به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

ساخت بغراقان به رسم عید بغراقانیی

زهره آمد ز آسمان و می‌زند سرخوانیی

جبرئیل آمد به مهمان بار دیگر تا خلیل

می‌کند عجل سمین را از کرم بریانیی

روز مهمانی است امروز الصلا جان‌های پاک

هین ز سرها کاسه زیبا در چنین مهمانیی

بانگ جوشاجوش آمد بامدادان مر مرا

بوی خوش می‌آیدم از قلیه و بورانیی

می‌کشید آن بو مرا تا جانب مطبخ شدم

مطبخی پرنور دیدم مطبخی نورانیی

گفتمش زان کفچه‌ای تا نفس من ساکن شود

گفت رو کاین نیست ای جان بهره انسانیی

چون منش الحاح کردم کفچه را زد بر سرم

در سر و عقلم درآمد مستی و ویرانیی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:29 PM

 

گشت جان از صدر شمس الدین یکی سوداییی

در درون ظلمت سودا را داناییی

یک بلندی یافت بختم در هوای شمس دین

کز ورای آن نباشد وهم را گنجاییی

مایه سودا در این عشقم چنان بالا گرفت

کز سر سودا نداند پستی از بالاییی

موج سودا و جنونی کز هوای او بخاست

بر سر آن موج چون خاشاک من هرجاییی

عقل پابرجای من چون دید شور بحر او

با چنین شوری ندارد عقل کل تواناییی

مصحف دیوانگی دیدم بخواندم آیتی

گشت منسوخ از جنونم دانش و قراییی

عشق یکتا دزد شب رو بود اندر سینه‌ها

عقل را خفته بگیرد دزددش یکتاییی

پیش از این سودا دل و جان عاقل رای خودند

بعد از آن غرقاب کی باشد تو را خودراییی

رو تو در بیمارخانه عاشقی تا بنگری

هر طرف دیوانه جانی هر سوی شیداییی

دوش دیدم عشق را می‌کرد از خون سرشک

بر سر بام دلم از هجر خون انداییی

هست مر سودای عاشق را دلا این خاصیت

گر چه او پستی رود باشد بر آن بالاییی

گرد دارایی جان مظلم ناپایدار

گشت جان پایداری از چنان داراییی

یک دمی مرده شو از جمله فضولی‌ها ببین

هر نفس جان بخشیی هر دم مسیح آساییی

یک نفس در پرده عشقش چو جانت غسل کرد

همچو مریم از دمی بینی تو عیسی زاییی

چون بزادی همچو مریم آن مسیح بی‌پدر

گردد این رخسار سرخت زعفران سیماییی

نام مخدومی شمس الدین همی‌گو هر دمی

تا بگیرد شعر و نظمت رونق و رعناییی

خون ببین در نظم شعرم شعر منگر بهر آنک

دیده و دل را به عشقش هست خون پالاییی

خون چو می‌جوشد منش از شعر رنگی می‌دهم

تا نه خون آلود گردد جامه خون آلاییی

من چو جانداری بدم در خدمت آن پادشاه

اینک اکنون در فراقش می‌کنم جان ساییی

در هوای سایه‌ای عنقای آن خورشید لطف

دل به غربت برگرفته عادت عنقاییی

چون به خوبی و ملاحت هست تنها در جهان

داد جان را از زمانه شیوه تنهاییی

چون شوم نومید از آن آهو که مشکش دم به دم

در طلب می‌داردم از بوی و از بویاییی

آه از آن رخسار مریخی خون ریزش مرا

آه از آن ترکانه چشم کافر یغماییی

عقل در دهلیز عشقش خاکروبی بی‌دلی

ناطقه در لشکرش یا طبلیی یا ناییی

او همه دیده‌ست اندر درد و اندر رنج من

من نمی‌تانم که گویم نیستش بیناییی

من نظر کردم دمی در جان سودارنگ خویش

دیدم او را پیچ پیچ و شورش و درواییی

گفتم آخر چیست گفتا دست را از من بشو

من نیم در عشق او امروزی و فرداییی

در هر آن شهری که نوشروان عشقش حاکم است

شد به جان درباختن آن شهر حاتم طاییی

و اندر آن جانی که گردان شد پیاله عشق او

عقل را باشد از آن جان محو و ناپیداییی

چون خیالش نیم شب در سینه آید می‌نگر

هر نواحی یوسفی و هر طرف حوراییی

در شکرریز لبش جان‌ها به هنگام وصال

هر سر مویی تو را بوده‌ست شکرخاییی

چون میی در عشق او تا کهنه‌تر تو مستتر

کی جوانی یاد آرد جانت یا برناییی

سلسله این عشق درجنبان و شورم بیش کن

بحر سودا را بجوش و کن جنون افزاییی

این عجب بحری که بهر نازکی خاک تو

قطره‌ای گشته‌ست و ننماید همی‌دریاییی

بهر ضعف این دماغ زخمگاه عشق خویش

می‌کند آن زلف عنبر مشک و عنبرساییی

چهره‌های یوسفان و فتنه انگیزان دهر

از گدایی حسن او دارند هر زیباییی

گر شود موسی بیاموزم جهودی را تمام

ور بود عیسی بگیرم ملت ترساییی

گر به جانش میل باشد جان شوم همچون هوا

ور به دنیا رو بیارد من شوم دنیاییی

جان من چون سفره خود را درکشد از سحر او

گرده گرم از تنورت بخشدش پهناییی

نفس و شیطان در غرور باغ لطفت می‌چرند

ز اعتماد عفو تو دارند بدفرماییی

نفس را نفسی نماند دیو را دیوی شود

گر تو از رخسار یک دم پرده‌ها بگشاییی

ای صبا جانم تو را چاکر شدی بر چشم و سر

گر ز تبریزم کنی خاک کفش بخشاییی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:28 PM

 

گر چه در مستی خسی را تو مراعاتی کنی

و آنک نفی محض باشد گر چه اثباتی کنی

آنک او رد دل است از بددرونی‌های خویش

گر نفاقی پیشش آری یا که طاماتی کنی

ور تو خود را از بد او کور و کر سازی دمی

مدح سر زشت او یا ترک زلاتی کنی

آن تکلف چند باشد آخر آن زشتی او

بر سر آید تا تو بگریزی و هیهاتی کنی

او به صحبت‌ها نشاید دور دارش ای حکیم

جز که در رنجش قضاگو دفع حاجاتی کنی

مر مناجات تو را با او نباشد همدم او

جز برای حاجتش با حق مناجاتی کنی

آن مراعات تو او را در غلط‌ها افکند

پس ملازم گردد او وز غصه ویلاتی کنی

آن طرب بگذشت او در پیش چون قولنج ماند

تا گریزی از وثاق و یا که حیلاتی کنی

آن کسی را باش کو در گاه رنج و خرمی

هست همچون جنت و چون حور کش هاتی کنی

از هواخواهان آن مخدوم شمس الدین بود

شاید او را گر پرستی یا که چون لاتی کنی

ور نه بگریز از دگر کس تا به تبریز صفا

تا شوی مست از جمال و ذوق و حالاتی کنی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:28 PM

 

ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظاره‌ای

چون به اصل اصل خویش آید چنین هر پاره‌ای

هر طرف آید به دستش بی‌صراحی باده‌ای

هر طرف آید به چشمش دلبری عیاره‌ای

دلبری که سنگ خارا گر ز لعلش بو برد

جان پذیرد سنگ خارا تا شود هشیاره‌ای

باده دزدید از لبان دلبر من یک صفت

لاجرم در عشق آن لب جان شده میخواره‌ای

صبحدم بر راه دیری راهبم همراه شد

دیدمش هم درد خویش و دیدمش هم کاره‌ای

یک صراحی پیشم آورد آن حریف نیک خو

گشت جانم زان صراحی بیخودی خماره‌ای

در میان بیخودی تبریز شمس الدین نمود

از پی بیچارگان سوی وصالش چاره‌ای

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:28 PM

 

آه کان سایه خدا گوهردلی پرمایه‌ای

آفتاب او نهشت اندر دو عالم سایه‌ای

آفتاب و چرخ را چون ذره‌ها برهم زند

وز جمال خود دهدشان نو به نو سرمایه‌ای

عشق و عاشق را چه خوش خندان کنی رقصان کنی

عشق سازی عقل سوزی طرفه‌ای خودرایه‌ای

چشم مرده وام کرده جان ز بهر عشق او

ز آنک در دیده بدیده جان از آن سر پایه‌ای

قهر صد دندان ز لطفش پیر بی‌دندان شده

عقل پابرجا ز عشقش یاوه و هرجایه‌ای

صد هزاران ساله از هست و عدم زان سوتری

وز تواضع مر عدم را هست خوش همسایه‌ای

کوه حلمی شمس تبریزی دو عالم تخت تو

بر نهان و آشکارش می‌نگر از قایه‌ای

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:28 PM

 

چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی

چون قضای آسمانی توبه‌ها را بشکنی

منگر اندر شور و بدمستی من ای نیک عهد

بنگر آخر در میی کاندر سرم می‌افکنی

اول از دست فراقت عاشقان را تی کنی

وآنگه اندر پوستشان تا سر همه در زر کنی

مه رخا سیمرغ جانی منزل تو کوه قاف

از تو پرسیدن چه حاجت کز کدامین مسکنی

چون کلام تو شنید از بخت نفس ناطقه

کرد صد اقرار بر خود بهر جهل و الکنی

چون ز غیر شمس تبریزی بریدی ای بدن

در حریر و در زر و در دیبه و در ادکنی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:28 PM

 

آخر ای دلبر تو ما را می‌نجویی اندکی

آخر ای ساقی ز غم ما را نشویی اندکی

آخر ای مطرب نگویی قصه دلدار ما

گر نگویی بیشتر آخر بگویی اندکی

گر بدی گفتند از من من نگفتم بد تو را

این قدر گفتم که یارا تنگ خویی اندکی

در جمال و حسن و خوبی در جهانت یار نیست

شکرستانی ولیکن ترش رویی اندکی

این غزل را بین که خون آلود از خون دل است

بوی خون دل بیابی گر ببویی اندکی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:28 PM

 

ساقیا شد عقل‌ها هم خانه دیوانگی

کرده مالامال خون پیمانه دیوانگی

صد هزاران خانه هستی به آتش درزده

تشنگان مرد و زن مردانه دیوانگی

ما دوسر چون شانه‌ایم ایرا همی‌زیبد به عشق

در سر زنجیر زلفش شانه دیوانگی

در چنین شمعی نمی‌بینی که از سلطان عشق

دم به دم در می‌رسد پروانه دیوانگی

پنبه در گوشند جان و دل ز افسانه دو کون

تا شنیدند از خرد افسانه دیوانگی

کفش‌های آهنین جان پاره کرد اندر رهش

چون در او آتش بزد جانانه دیوانگی

عقل آمد با کلید آتشین آن جا ولیک

جز کلید او نبد دندانه دیوانگی

چونک عقل از شمس تبریزی به حیرت درفتاد

تا شده یاران و ما دیوانه دیوانگی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:28 PM

 

عاشقان را آتشی وآنگه چه پنهان آتشی

وز برای امتحان بر نقد مردان آتشی

داغ سلطان می‌نهند اندر دل مردان عشق

تخت سلطان در میان و گرد سلطان آتشی

آفتابش تافته در روزن هر عاشقی

ما پریشان ذره وار اندر پریشان آتشی

الصلا ای عاشقان کاین عشق خوانی گسترید

بهر آتشخوارگانش بر سر خوان آتشی

عکس این آتش بزد بر آینه گردون و شد

هر طرف از اختران بر چرخ گردان آتشی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:28 PM

 

در میان جان نشین کامروز جان دیگری

کاین جهان خیره است در تو کز جهان دیگری

خوش خرام ای سرو جان کامروز جان دیگری

خوش بخند ای گلستان کز گلستان دیگری

آب خلقان رفت جمله در هوای آب و نان

یوسفا در قحط عالم آب و نان دیگری

تو جهان زندگی و این جهان بندگی

تو ز شاه شه نشان والله نشان دیگری

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:22 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 715

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5026284
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث