به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

در شرابم چیز دیگر ریختی درریختی

باده تنها نیست این آمیختی آمیختی

بار دیگر توبه‌ها را سوختی درسوختی

بار دیگر فتنه را انگیختی انگیختی

چون بدیدم در سرم سودای تو سودای تو

آمدی در گردنم آویختی آویختی

طره‌های مشک را دربافتی دربافتی

تارهای صبر را بگسیختی بگسیختی

تو اگر منکر شدی گویم نشان گویم نشان

مشک بر شعر سیه می‌بیختی می‌بیختی

ای قدح رخسار من افروختی افروختی

وی غم آخر از دلم بگریختی بگریختی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:22 PM

 

ساقیا بر خاک ما چون جرعه‌ها می‌ریختی

گر نمی‌جستی جنون ما چرا می‌ریختی

ساقیا آن لطف کو کان روز همچون آفتاب

نور رقص انگیز را بر ذره‌ها می‌ریختی

دست بر لب می‌نهی یعنی خمش من تن زدم

خود بگوید جرعه‌ها کان بهر ما می‌ریختی

ریختی خون جنید و گفت اخ هل من مزید

بایزیدی بردمید از هر کجا می‌ریختی

ز اولین جرعه که بر خاک آمد آدم روح یافت

جبرئیلی هست شد چون بر سما می‌ریختی

می‌گزیدی صادقان را تا چو رحمت مست شد

از گزافه بر سزا و ناسزا می‌ریختی

می‌بدادی جان به نان و نان تو را درخورد نی

آب سقا می‌خریدی بر سقا می‌ریختی

همچو موسی کآتشی بنمودیش وآن نور بود

در لباس آتشی نور و ضیا می‌ریختی

روز جمعه کی بود روزی که در جمع توییم

جمع کردی آخر آن را که جدا می‌ریختی

درج بد بیگانه‌ای با آشنا در هر دمم

خون آن بیگانه را بر آشنا می‌ریختی

ای دل آمد دلبری کاندر ملاقات خوشش

همچو گل در برگ ریزان از حیا می‌ریختی

آمد آن ماهی که چون ابر گران در فرقتش

اشک‌ها چون مشک‌ها بهر لقا می‌ریختی

دلبرا دل را ببر در آب حیوان غوطه ده

آب حیوانی کز آن بر انبیا می‌ریختی

انبیا عامی بدندی گر نه از انعام خاص

بر مس هستی ایشان کیمیا می‌ریختی

این دعا را با دعای ناکسان مقرون مکن

کز برای ردشان آب دعا می‌ریختی

کوشش ما را منه پهلوی کوشش‌های عام

کز بقاشان می‌کشیدی در فنا می‌ریختی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:22 PM

 

بانگ می‌زن ای منادی بر سر هر رسته‌ای

هیچ دیدیت ای مسلمانان غلامی جسته‌ای

یک غلامی ماه رویی مشک بویی فتنه‌ای

وقت نازش تیزگامی وقت صلح آهسته‌ای

کودکی لعلین قبایی خوش لقایی شکری

سروقدی چشم شوخی چابکی برجسته‌ای

بر کنار او ربابی در کف او زخمه‌ای

می‌نوازد خوش نوایی دلکشی بنشسته‌ای

هیچ کس دارد ز باغ حسن او یک میوه‌ای

یا ز گلزار جمالش بهر بو گلدسته‌ای

یوسفی کز قیمت او مفلس آمد شاه مصر

هر طرف یعقوب وار از غمزه‌اش دلخسته‌ای

مژدگانی جان شیرین می‌دهم او را حلال

هر کی آرد یک نشان یا نکته‌ای سربسته‌ای

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:22 PM

 

ای خدایی که مفرح بخش رنجوران تویی

در میان لطف و رحمت همچو جان پنهان تویی

خسته کردی بندگان را تا تو را زاری کنند

چون خریدار نفیر و لابه و افغان تویی

جمله درمان خواه و آن درمانشان خواهان توست

آنک درد و دارو از وی خاست بی‌شک آن تویی

دردهایی کآدمی را بر در خلقان برد

آن حجاب از اول است و آخر و پایان تویی

هر کجا کاری فروبندد تو باشی چشم بند

هر کجا روشن شود آن شعله تابان تویی

ناله بخشی خستگان را تا بدان ساکن شوند

چون حقیقت بنگرم در درد ما نالان تویی

هم تویی آن کس که می‌گوید تویی والله تویی

گوی و چوگان و نظاره گر در این میدان تویی

و آنک منکر می‌شود این را و علت می‌نهد

در میان وسوسه او نفس علت خوان تویی

و آنک می‌گوید تویی زین گفت ترسان می‌شود

در میان جان او در پرده ترسان تویی

کنج زندان را به یک اندیشه بستان می‌کنی

رنج هر زندان ز توست و ذوق هر بستان تویی

در یکی کار آن یکی راغب و آن دیگر نفور

تو مخالف کرده‌ای شان فتنه ایشان تویی

آن یکی محبوب این و باز او مکروه آن

چشم بندی چشم و دل را قبله و سامان تویی

صد هزاران نقش را تو بنده نقشی کنی

گویی سلطان است آن دام است خود سلطان تویی

بندگی و خواجگی و سلطنت خط‌های توست

خط کژ و خط راست این دبیرستان تویی

صورت ما خانه‌ها و روح ما مهمان در آن

نقش و جان‌ها سایه تو جان آن مهمان تویی

دست در طاعت زنیم و چشم در ایمان نهیم

بر امید آنک بنمایی که خود ایمان تویی

دست احسان بر سر ما نه ز احسانی که ما

چشم روشن در تو آویزیم کان احسان تویی

غفلت و بیداری ما در توی بر کار و بس

غفلت ما بی‌فضولی بر چو خود یقضان تویی

توبه با تو خود فضول است و شکستن خود بتر

نقش پیمان گر شکست ارواح آن پیمان تویی

روح‌ها می‌پروری همچون زر و مس و عقیق

چون مخالف شد جواهر ای عجب چون کان تویی

روز درپیچد صفت در ما و تابد تا به شب

شب صفات از ما به تو آید صفاتستان تویی

روز تا شب ما چنین بر همدگر رحمت کنیم

شب همه رحمت رود سوی تو چون رحمان تویی

کو سلاطین جهان گر شاه ایوان بوده‌اند

پس بدانستیم بی‌شک کاندر این ایوان تویی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:22 PM

 

شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنی

چاره او یابد که تش بیچارگی روزی کنی

عشق جامه می‌دراند عقل بخیه می‌زند

هر دو را زهره بدرد چون تو دلدوزی کنی

خوش بسوزم همچو عود و نیست گردم همچو دود

خوشتر از سوزش چه باشد چون تو دلسوزی کنی

گه لباس قهر درپوشی و راه دل زنی

گه بگردانی لباس آیی قلاوزی کنی

خوش بچر ای گاو عنبربخش نفس مطمئن

در چنین ساحل حلال است ار تو خوش پوزی کنی

طوطیی که طمع اسب و مرکب تازی کنی

ماهیی که میل شعر و جامه توزی کنی

شیر مستی و شکارت آهوان شیرمست

با پنیر گنده فانی کجا یوزی کنی

چند گویم قبله کامشب هر یکی را قبله‌ای است

قبله‌ها گردد یکی گر تو شب افروزی کنی

گر ز لعل شمس تبریزی بیابی مایه‌ای

کمترین پایه فراز چرخ پیروزی کنی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:22 PM

 

مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودی

شمع جان تابان مبا جز در سرای بیخودی

آفتاب لطف حق بر عاشقان تابنده باد

تا بیفتد بر همه سایه همای بیخودی

گر هزاران دولت و نعمت ببیند عاشقی

ناید اندر چشم او الا بلای بیخودی

بنگر اندر من که خود را در بلا افکنده‌ام

از حلاوت‌ها که دیدم در فنای بیخودی

جان و صد جان خود چه باشد گر کسی قربان کند

در هوای بیخودی و از برای بیخودی

عاشقا کمتر نشین با مردم غمناک تو

تا غباری درنیفتد در صفای بیخودی

باجفا شو با کسی کو عاشق هشیاری است

تا بیابی ذوق‌ها اندر وفای بیخودی

بیخودی را چون بدانی سروری کاسد شود

ای سری و سروری‌ها خاک پای بیخودی

خوش بود ظاهر شدن بر دشمنان بر تخت ملک

لیک آن‌ها هیچ نبود جان به جای بیخودی

گر تو خواهی شمس تبریزی شود مهمان تو

خانه خالی کن ز خود ای کدخدای بیخودی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:17 PM

 

در فنای محض افشانند مردان آستی

دامن خود برفشاند از دروغ و راستی

مرد مطلق دست خود را کی بیالاید به جان

آخر ای جان قلندر از چه پهلو خاستی

سالکی جان مجرد بر قلندر عرضه داد

گفت در گوشش قلندر کان طرف می واستی

کاین طرف هر چند سوزی در شرار عشق خویش

لیک هم مطلق نه‌ای زیرا که در غوغاستی

در جمال لم یزل چشم ازل حیران شده

نی فزودی از دو عالم نی ز نفیش کاستی

تو نه این جایی نه آن جا لیک عشاق از هوس

می‌کنند آن جا نظر کان جاستی آن جاستی

ای که از الا تو لافیدی بدین زفتی مباش

چشم‌ها را پاک کن بنگر که هم در لاستی

مرحبا جان عدم رنگ وجودآمیز خوش

فارغ از هست و عدم مر هر دو را آراستی

پاکی چشمت نباشد جز شه تبریزیان

شمس دین گر او بخواهد لیک نی زان‌هاستی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:17 PM

 

در فنای محض افشانند مردان آستی

دامن خود برفشاند از دروغ و راستی

مرد مطلق دست خود را کی بیالاید به جان

آخر ای جان قلندر از چه پهلو خاستی

سالکی جان مجرد بر قلندر عرضه داد

گفت در گوشش قلندر کان طرف می واستی

کاین طرف هر چند سوزی در شرار عشق خویش

لیک هم مطلق نه‌ای زیرا که در غوغاستی

در جمال لم یزل چشم ازل حیران شده

نی فزودی از دو عالم نی ز نفیش کاستی

تو نه این جایی نه آن جا لیک عشاق از هوس

می‌کنند آن جا نظر کان جاستی آن جاستی

ای که از الا تو لافیدی بدین زفتی مباش

چشم‌ها را پاک کن بنگر که هم در لاستی

مرحبا جان عدم رنگ وجودآمیز خوش

فارغ از هست و عدم مر هر دو را آراستی

پاکی چشمت نباشد جز شه تبریزیان

شمس دین گر او بخواهد لیک نی زان‌هاستی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:17 PM

 

با یار بساز تا توانی

تا بی‌کس و مبتلا نمانی

بر آب حیات راه یابی

گر سر موافقت بدانی

با سایه یار رو یکی شو

منمای ز خویشتن نشانی

گر رطل گران دهند درکش

ای جان بگذار این گرانی

ای دل مپذیر بیش صورت

می‌باش چو آب در روانی

پذرفتن صورت از جمادی است

مفسر اگر از رحیق جانی

در مجلس دل درآ که آن جا

عیش است و حریف آسمانی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 1:17 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 715

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5026695
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث