به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

جنت قرب جای ایشان است

نور رضوان صفای ایشان است

جان من در هوای ایشان است

تن من خاک پای ایشان است

عقل کل هست گنگ و لایعقل

هر کجا ماجرای ایشان است

آفتابی، که عرش ذرهٔ اوست

مطلعش بر سمای ایشان است

به ازل، چون قبول یافته‌اند

ابد اندر بقای ایشان است

همه در عشق خود فنا طلبند

که بقا در فنای ایشان است

حلم و ترک و حیا نشانهٔ‌شان

علم و تقوی لوای ایشان است

از جناب خدای در دو جهان

این مراتب برای ایشان است

این مراتب به ذات ایشان نیست

کین کرم از خدای ایشان است

هرچه اندر جهان عراقی یافت

اثری از عطای ایشان است

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:45 AM

 

آن غریبان منزل دنیی

آن عزیزان جنت‌الماوی

محرمان سراچهٔ قدسی

لوح خوانان سر نه کرسی

سالکان طریقهٔ علیا

راه‌داران جادهٔ سفلا

زنده جانان مرده در غم یار

مست حالان جان و دل هشیار

پادشاهان تخت روحانی

غوطه‌خواران بحر نورانی

شاهبازان در قفس مانده

پیش بینان بازپس مانده

از حدود وجود گم گشته

وز عقول و نفوس بگذشته

به کسی شان، ز دوست پروا، نه

سوخته، چون ز شمع، پروانه

همچو پروانه ز اشتیاق رخش

خویشتن را فگنده در آتش

در ره دوست پا ز سر کرده

ابجد عشق را ز بر کرده

چون ز کتاب دهر جیفه شده

بر سریر صفا خلیفه شده

یار خود دیده در پس پرده

تن به جان مانده، جان فدا کرده

می نخورده شده به بویی مست

دوست نادیده دل بداده ز دست

بر ره یار منتظر مانده

نمک شوق بر دل افشانده

بار محنت کشیده چون ایوب

زهر فرقت چشیده چون یعقوب

نظر جان ز جسم بگسسته

صدق «میعاد» باز دانسته

کرده از جان بسوی کوش چوروی

«لیس فی جبتی سوی الله» گوی

جان «اناالحق» زنان و تن بردار

فارغ از جنت و گذشته ز نار

علم اتحاد بر بسته

لشکر خشم و آز بشکسته

بن و بیخ خیال برکنده

گشته آزاد و هم چنان بنده

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:44 AM

آن غزال این غزل چو زیبا دید

به کرشمه به سوی من نگرید

زد چو طوطی یکی شکرخنده

گفت: ذوقت مزید و پاینده

کاندر آماج نطق معنی جوی

تیر فکر تو می‌شکافد موی

گرچه بسیار می‌نواختمت

به حقیقت کنون شناختمت

انعم‌الله نعمت عشقت

به چنین شعر و حکمت عشقت

زین صفت درها که طبع تو سفت

خوب گفتی و نیک خواهی گفت

گفتمش: مثل این نگفته کسی

گفت: ازین نوع گفته‌اند بسی

شعر، در عالمی که مردانند

بازی کودکان همی خوانند

شاعری منقطع کند نورت

خاصه دعوی گری درین صورت

نشنیدی تو این حدیث صواب؟

از نبی: «کل مدع کذاب»

شعر آن به که خود ندانندش

زانکه «حیض الرجال» خوانندش

رو به تحصیل علم شو مشغول

که جز آن جمله فاضل است و فضول

ورنه، دعوی مکن، به معنی کوش

رو به کنجی درون نشین، خاموش

در مقامات عاشقان مست آی

ورنه بنشین و خویشتن مستای

خود ستوده است هر که اهل بود

خودستایی نشان جهل بود

یا سوار آی در سخن‌رانی

یا خطی باز ده به نادانی

یا درون شو بتاب خانهٔ عشق

یا برون نه قدم ز خانهٔ عشق

بس که گفتند هر یک از هوسی

غزل و قطعه و قصیده بسی

گر تو پر مایه‌ای درین بازار

نمطی تازه و غریب بیار

گفتم: ای نور چشم ناخفته

همه گفتند، چیست ناگفته؟

ای به بوی تو زنده جان و تنم

من کیم؟ تا کجا رسد سخنم؟

گفت هی هی، نه این چنین، نه چنان

خویشتن را حقیر مایه مدان

سخن دل ز شاعری دور است

نثر منظوم و نظم منثور است

منشا این سخن هم از جایی است

موجب عشق حسن زیبایی است

در جهان هیچ کس مشوش عشق

نشد، الا ز سوز آتش عشق

هر زبانی سخن نداند گفت

هر بصیری گهر نداند سفت

همه را نیست، گر چه جان و تن است

جان معنی، که در تن سخن است

مرد، اگر بر فلک رسانندش

تا نگوید سخن، ندانندش

سخنی کز سر صفا گویند

آن نکوتر که برملا گویند

تو نه آنی کز اصل دیده نه‌ای

شربت وصل را چشیده نه‌ای

از صفا خاطر تو دارد نور

هستی از «حب ماسوی الله» دور

باز مانده نه‌ای به صورت و بس

فرق دانی میان عشق و هوس

باز دانسته‌ای حقیقت عشق

زانکه ورزیده‌ای طریقت عشق

اندرین شیوه تحفه‌ای بردار

نزد عشاق یادگار بیار

پای در نه به جادهٔ تحقیق

از تو آغاز و از خدا توفیق

از عراقی سلام بر عشاق

از جگر خستگان درد فراق

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:44 AM

ای ز روی تو آفتاب خجل

وز لبت آب زندگی حاصل

عاشقان را خیال عارض تو

در شب تیره نور دیده و دل

زانکه روی تو را ز غایت لطف

برگ گل شرمسار و لاله خجل

ز آرزوی قد تو سرو سهی

خشک بر جای مانده پا در گل

ای لبت را اسیر آب حیات

وی رخت را غلام شمع چگل

از برای کمند گیسویت

رشتهٔ جان عاشقان مگسل

رمقی بود باقی از جانم

که تو ناگه بدو شدی واصل

وای اگر خاطرت به جانب ما

لحظه‌ای دیرتر شدی مایل

اتفاقی عجب: عراقی و وصل!

زانکه آشفته گم کند منزل

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:44 AM

 

چون بدید این غزل بدین سان خوب

ملتفت شد به طالب آن مطلوب

دست یازید و بر گرفت و بخواند

در بد و نیک این سخن می‌راند

چون به آخر رسید خوش بگریست

گفت: بیچاره این عراقی کیست؟

گفتم: ای جان جان، من مسکین

در بیابان عشق گفته‌ام این

گفت: آنگه شود مرا باور

که بدین قافیت یکی دیگر

بر بدیهه بگویی اندر حال

باشد این در فراق و آن ز وصال

آن غزل در فراق جانان بود

وین یکی در وصال باید زود

گفتم: ای مایهٔ سخن گفتن

از تو بنوشتن و ز من گفتن

گفت: کو کاغذ و دوات و قلم؟

دادمش: تا نوشت این غزلم:

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:43 AM

 

ای ملامت کنان بی‌حاصل

سعی کمتر کنید در باطل

هستم آشفته بر رخی، که برو

شد پری واله و ملک مایل

هست وصف جمال و نعت لبش

برتر از فکر سامع و قایل

دل دیوانه در سر زلفش

کی به زنجیرها شود عاقل؟

هرکه یک‌بار در همه عمرش

التفاتی کند، شود مقبل

از خیالش چه شاکرم! کو نیز

نیست از حال عاشقان غافل

ای صبا، ای صبا، غلام توام

گر گذاری کنی بدان منزل

حال بیچارگان بادیه را

برسانی بیار در محمل

گو: عراقی در آرزوی رخت

جان همی داد و حسرت اندر دل

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:43 AM

 

بود در کنج خانه صبح دمی

خاطر من بخود فتاده دمی

غزلی دلپذیر می‌گفتم

درر از عشق دوست می‌سفتم

نفسی وصف یار می‌راندم

ساعتی لوح دوست می‌خواندم

دل ز احوال نیک و بد آزاد

هر زمانم نتیجه‌ای می‌داد

عقل گردون نورد گردنکش

جمع کرده دل از چهار وز شش

فکر عالم نمای معنی خوان

در دماغ خیال سرگردان

ذوق لذت شناس شاهد باز

کرده در عشق نغمه‌ها آغاز

طبع رعناگرای شیرین کار

کرده حسن عروس فکر نگار

کلک نقاش خوی معنی جوی

کرده معنی روان، چو آب به جوی

خامهٔ نقشبند چابک دست

بتکی چند را صور می‌بست

آمد از عالم خفا به ظهور

یک یک از دل معانی مستور

در چنان حالتی که جان لرزد

دوست ناگاه حلقه بر در زد

صوت بر در زنان، ز قرع هوا

از ره گوش هوش گفت مرا:

خیز و بگشای در، که یار آمد

میوه از شاخ عمر بار آمد

بی خبر گشت عقل سرمستم

بیخود از جای خود برون جستم

بگشودم درش، چو رخ بنمود

در جنت به روی من بگشود

اندر آمد، ز ماه تابان‌تر

ز سهی سرو بس خرامان‌تر

سایهٔ غم برفت از سر من

کافتاب اندر آمد از در من

بر رخش همچو موی آشفتم

مست و حیران شدم بدو گفتم:

وه! که بس خوب و دلکش آمده‌ای

مرحبا! مرحبا! خوش آمده‌ای

بس لطیفی و نیک زیبایی

حوری و از بهشت می‌آیی

آدمی را چنین نباشد نور

ملکی؟ یا پری؟ بتی؟ یا حور؟

تا جهان است، مثل تو قمری

در نیامد به دلبری ز دری

چه ملک پیکری! بنام ایزد

کآفریدت ز روح تام ایزد

ماه رویی و آفتاب جبین

آدمی‌زاده کسی ندید چنین

لب لعلش، کزو زنم لبیک

کرد اشارت که: «السلام علیک»

گفتمش: صد دلت فدای سلام

«و علیک السلام و الاکرام»

از شراب غرور خوبی مست

موزه بر کند و ساعتی بنشست

سوی اشعار گفته می‌نگرید

این غزل بر ورق نوشته بدید:

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:43 AM

آفت عاشقی نه از سر ماست

این بلا خود ز انبیا برخاست

داشت بر یوسف و زلیخا دست

در جهان خود ز دست عشق که رست؟

تا دلم را هوای باطل بود

جانم از ذوق عشق عاطل شد

چون ز سیمرغ دید شهپر عشق

همچو داود می‌زند در عشق

با دلش مهر خود بیامیزد

پس به مویی دلش بیاویزد

عشق چون دستبرد بنماید

انبیا را ز کیش برباید

اندرین کوی از آرزوی غزال

خوکبانی همی کنند ابدال

عاشق ار راز خود بپوشاند

وز ورع شهوتش فروماند

به حقیقت مرید عشق بود

چون بمیرد شهید عشق بود

بعد ازین دست ما و دامن عشق

ما شده خوشه چین خرمن عشق

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:42 AM

دل من، چون به عشق مایل شد

عشق در گردنش حمایل شد

چون دل و عشق متفق گشتند

دل من عشق گشت و او دل شد

گاه بر رست چون نبات از گل

از دلم عشق و گاه نازل شد

روی بنمود و دل ببرد و نشست

کار من در فراق مشکل شد

من نمی‌دانم این بلا، دل را

از چه افتاده وز چه حاصل شد؟

ای عراقی، مکن شکایت دل

این بس او را که عشق منزل شد

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:42 AM

دل ما، چون چراغ عشق افروخت

خرمن خویشتن به عشق بسوخت

انجم افروز اندرون عشق است

علت حکم کاف و نون عشق است

چون ز قوت سوی کمال آمد

کرسی تخت لایزال آمد

عشق معنی صراط عشاق است

عشق صورت رباط عشاق است

تا ازین راه بر کران نشوی

در خور خیل صادقان نشوی

چون تویی صورت و تویی معنی

مکن از عشق خویشتن دعوی

خویشتن را مبین، چو عشق آمد

شربت عشق بی‌خود آشامد

هر که زین باده جرعه‌ای بخورد

به تن و جان خویش کی نگرد؟

اندرونی که درد او دارد

هرگز او را زیاد نگذارد

هر محبت، که در دلی پیداست

بی شک آن انقطاع غیر خداست

ابجد عشق، هر که خواهند نخست

ز آنچه آموخت لوح ذهن بشست

چون دلت تخته را فرو شوید

با تو این راز خود دلت گوید

ای دل، ای دل، خمیر مایه تویی

طفل را هست شیر و دایه تویی

جای عشقی و جای معشوقی

همگی از برای معشوقی

می‌روی در سرای خسته‌دلان

این کرم بین تو با شکسته‌دلان

منزلش دل شد و هوایش عشق

دوستش دل شد، آشنایش عشق

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:42 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5106462
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث