به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

بی جمال تو، ای جهان افروز

چشم عشاق تیره بیند روز

دل به ایوان عشق بار نیافت

تا بکلی ز خود نکرد بروز

در بیابان عشق ره نبرد

خانه پرورد «لایجوز» و «یجوز»

چه بلا بود کان به من نرسید؟

زین دل جان گداز درداندوز

عشق می‌گویدم که: ای عاشق

چاک زن طیلسان و خرقه بسوز

دیگر از فهم خویش قصه مخوان

قصه خواهی، بیا ز ما آموز

بنشان، ای عراقی، آتش خویش

پس چراغی ز عشق ما افروز

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:42 AM

 

عاشقان ره به عشق می‌پویند

درس تنزیل عشق می‌گویند

از می عشق اگر چه بی‌خبرند

راه جانان به جان همی سپرند

از شراب الست مستانند

تا ابد جمله می پرستانند

از می شرق دوست مست شدند

همه در پای عشق پست شدند

خویشتن را ز دست از آن دادند

کاندر آن کوی رخت بنهادند

از می نیستی چو بی‌خبرند

راه عشقش بسر چگونه برند؟

عشق را رهگذر دل و جان است

اولش طعنه در دل و جان است

دلم این مستی از الست آورد

این طلب زان هوا به دست آورد

دوست آنجا نظر چو بر ما کرد

اثر آن ظهور پیدا کرد

این صفا زان نظر پدید آمد

عشق را آنجا مگر پدید آمد

آرزومند آن نظر ماییم

روز و شب اندرین تمناییم

شده در هر دلیش پیوندی

کرده در پای هر یکی بندی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:41 AM

 

حبذا عشق و حبذا عشاق

حبذا ذکر دوست را عشاق

حبذا آن زمان که در ره عشق

بیخود از سر کنند پا عشاق

نبرند از وفا طمع هرگز

نگریزند از جفا عشاق

خوش بلایی است عشق، از آن دارند

دل و جان را درین بلا عشاق

آفتاب جمال او دیدند

نور دارند از آن ضیا عشاق

داده‌اند اندرین هوا جانها

چون شکستند از آن هوا عشاق

ای عراقی، چو تو نمی‌دانند

این چنین درد را دوا عشاق

نگشادند در سرای وجود

دری از عالم صفا عشاق

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:41 AM

صاحبا، راز اندرون ز نهفت

تا نپرسی ز من، نخواهم گفت

بنده را خاطری است ناخرسند

عاشق هجر یار، لیک به بند

که پسندد چو من هنرمندی

لب ببسته، اسیر دربندی؟

بنده را شاعری نپنداری

زین گدایان خام نشماری

چون در گنج دوست وا کردند

به من این شیوه را عطا کردند

روز و شب درد درد می‌نوشم

در خروشم، اگر چه خاموشم

از تلطف به من نما گل را

در حدیث اندر آر بلبل را

تا نوایی ز عشق آغازم

وین چنین تحفه‌ها بپردازم

کلماتی است از مخارج اصل

اندرو هست مندرج ده فصل

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:40 AM

 

چون سکندر ز منزل عادات

شد مسافر به عزم آب حیات

اندر آن عزم و آن طلب، بانی

بود با او حکیم یونانی

نیز گویند کو وزیرش بود

در قضایای ناگزیرش بود

کرد ارسطو بر سکندر یاد

که: شه ما همیشه باقی باد

چون مسخر شده است باد تو را

تا جهان است عمر باد تو را

چون سکندر ازو شنید دعا

گفت در پاسخش که : ای دانا

این دعایی است معتبر، لیکن

ای دریغا! که هست ناممکن

به سکندر چنان نمود حکیم

که: بمانی تو در زمانه مقیم

هر که بد شد فعال او «قدمات»

که نکو نام یابد آب حیات

نیست مخلوق آنکه دایم زیست

هر که باقی است ذکر او باقی است

عاقل از پایهٔ معانی دهر

کی خورد آب زندگانی دهر؟

هر که او نیک نامی اندوزد

در جهان کسوت بقا دوزد

هر که را علم و ملک و دین باشد

عین آب حیات این باشد

مصطفی گفت و یاد می‌گیرند:

در جهان مؤمنان نمی‌میرند

سرمه‌ای کش ز خاک کوی حبیب

و آب حیوان طلب ز جوی حبیب

التفاتی بکن به مجلس ناز

نفسی شو به آستان نیاز

بندگانت پرند، حر بطلب

هست دریا بر تو، در بطلب

خاطرم در این معانی سفت

نکته‌ای بس مفید و موجز گفت

از کم و بیش و از پس و پیشی

آخر است آنکه اول اندیشی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:40 AM

 

گفت استاد عالم عاقل:

از دو حال است آدمی کامل

اولین اکتساب علم خدا

که حیات است نفس ناطقه را

زنده کردن روان خود به علوم

به زدودن ز روح زنک ظلوم

از مناهی دین حذر کردن

میوهٔ شاخ «واتقوا» خوردن

دوم از ملک ناشدن غافل

هم نشینان صالح و عاقل

کامران بودن از طریق عدول

لطف و قهری بجای هر معمول

خاطر اهل دل طلب کردن

دور بودن ز مردم آزردن

رتبت اهل حق به جان جستن

آشکارا و از نهان جستن

این صفت‌ها، که سیرت سلف است

صاحبان خلیفه را خلف است

اندر ایام او به حمدالله

خواجه دارد همه به دولت شاه

آن مشارالیه اهل هنر

آن سرشته ز نور پا تا سر

علم علم با نهایت عقل

رایت اوست در ولایت عقل

علم علم بی‌نهایت ملک

آب و آتش که دیده در یک سلک؟

چشم بد دور آز آن جمال و کمال

دایمش پایدار باد اقبال

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:40 AM

 

حق تعالی میان هر عصری

از سعادت بنا کند قصری

اندر آن جایگه نهد گاهی

بر نشاند به مسندش شاهی

صحن عالم ازو کند مامن

چشم دولت بدو کند روشن

سایه‌اش نور مرحمت باشد

چار دیوار و شش جهت باشد

دولت ملک و دین تمام کند

کار آفاق با نظام کند

ز بر تخت حکم شاه شود

پشت اسلام را پناه شود

تا ازو در زمانه وا گویند

دایمش مرد و زن دعا گویند

خود ببین ظاهرش درین دوران

حضرت صاحب زمین و زمان

سرور سروران روی زمین

خواجهٔ روزگار شمس‌الدین

صدر اسلام، صاحب اعظم

افتخار عرب، جمال عجم

آصف روزگار، صدر جهان

شاه را خواجه، صاحب دیوان

آنکه اندر سرای کون و فساد

مثل او مادر زمانه نزاد

فلک مملکت بدو معهود

سعد اکبر ز طالعش مسعود

دین و دولت به صحبت او شاد

ملک حکمت به همتش آباد

سایهٔ او چو قبهٔ خضرا

هست هجده‌هزار عالم را

عدلش آراسته جهان چو ارم

هم به انصاف و هم به جود و کرم

جود او عاشق است بر سایل

کرمش سابق است بر مایل

به کفش نسبتی چو کرد سحاب

زان شد آبستن او به در خوشاب

ذات او گوهر است و ملک صدف

از کف جود اوست کان چون کف

دل مستغنیش به بخشش و جود

از خزاین بسی نماند وجود

نظر لطف او مرارت سم

انگبین کرده بر لب ارقم

طبع موزون او سرشته ز نور

از مناهی و از ملاهی دور

ذات پاکش، که از علوم غنی است

از صفات و مدیح مستغنی است

زانکه در وصف او هنرمندان

هر چه گویند هست صد چندان

خوبرو را چه حاجت زیور؟

وصف خود خویشتن کند گوهر

چیست کان نیست ذات پاکش را؟

تا بخواهم من از خدا به دعا

گوهر کان و بحر معدلت است

پایهٔ او ورای منزلت است

ای چو خورشید نور ورز جلال

وی چو بدر منیر محض کمال

هست رای تو نور امن و امان

که بدو روشن است جمله جهان

درگه تو چو مجمع فضلاست

سایهٔ حق ز نور تو پیداست

هر خدنگی، که شست قهر گشاد

هدفش جان دشمنان تو باد

چشم معنی ز صورتت روشن

تا شود کور دیدهٔ دشمن

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:40 AM

 

جان من چون به عالم دل شد

با صفا جمع گشت و حامل شد

گشت حاصل ز فیض ربانی

در وجودم جنین روحانی

چون محبت به شوق تسویه داد

قابلهٔ عشق یافت چون می‌زاد

دیدمش، چون ز غیب روی نمود

قرةالعین نیک موزون بود

در مهاد هواش پیوسته

به قماط هوس فرو بسته

داد پستان فکر من به صفا

شیر «حولین کاملین» او را

شب و روزش غذا ز اشواق است

گر چه طفل است، پیر عشاق است

صورتش همچو معنیش زیبا

خالی از حشو و صافی از ایطا

هیچ چشمی ندیده در خوابش

رخ ندید آفتاب و مهتابش

راه خور از دریچه ناداده

سایه‌اش بر زمین نیفتاده

ساکن حجرهٔ امانت بود

در پس پردهٔ صیانت بود

نقش او را، ز صانعی که ببست

از معانی هر آنچه خواهی هست

مستم از بادهٔ هوایش، مست

که جگر گوشهٔ لطیف من است

منزل او شریف جایی بود

زانکه در کوی آشنایی بود

راستی هست مونسی خوش خوی

نیک خاموش، لیک شیرین گوی

لفظ و معنی او همه مطبوع

عشق را بیت های او ینبوع

فصل او را هزار نوع بهار

گه بود گلستان و گه گلزار

غزلیات و مثنویاتش

چون حکایات او به غایت خوش

بی‌قدم در جهان همی پوید

بی‌زبان مدح خواجه می‌گوید

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:39 AM

 

تا کی، ای مست خواب غفلت و جهل

گوش سوی مقلد نااهل؟

تا به مقصد درین طریق تو را

کی رساند دلیل نابینا؟

سازده، یار گیر دانش و عقل

رخت بر بند ازین سراچهٔ نقل

نفسی از همه تبرا کن

ساعتی چشم خویشتن وا کن

لحظه‌ای درگذر ازین پس و پیش

لمحه‌ای در نگر به عالم خویش

چند مانی تو این چنین خفته؟

همره از راه منزلی رفته؟

به طلب در جهان چه می‌پویی؟

چو تو گم گشته‌ای، چه می‌جویی؟

دیده بگشای، ای که در خوابی

خویشتن را طلب، مگر یابی

چند ازین اشتغال بی‌حاصل؟

دیگران را و خود ز خود غافل؟

تا تو در خویشتن نظر نکنی

وانگه از خویشتن گذر نکنی

نرسانی نظر به عین کمال

نشناسی فراق را ز وصال

ایزد آخر نیافریدت تن

همه از بهر خوردن و خفتن

اندرین صورت ضعیف اساس

جان معنی است، سعی کن، بشناس

تا کی، ای همچو گاو سر در پیش

طعمه‌ای گرگ نفس را چون میش؟

تن تو خاک تیره را شد فرش

دل و جان تو تاج و قبهٔ عرش

صورتی را، که جان معنی هست

منجنیق اجل اگر بشکست

مغز او را ز پوست به بیند

باز گشتن به دوست به بیند

ای که غافل ز حال خود شده‌ای

چون بدانجا روی که آمده‌ای

از تو آخر بپرسد ایزد پاک

گوید: ای جرم کردهٔ ناپاک

کرده بودی به مردمی دعوی

حاصلت کو ز صورت و معنی؟

روزی اندر سراچهٔ شاهی

کار ناکرده مزد می‌خواهی؟

هر که دل در امور سفلی بست

به بلاهای جاودان پیوست

هر دلی کو هوای دنیا خواست

در تن افزود، لیک از جان کاست

هر که در ملک جان امین نبود

خازن نقد ماء و طین نبود

گوهری پیش مفلسی ننهند

این بلندی به هر کسی ندهند

عاشقان راست این مقام، آری

عاشقان را سزد چنین کاری

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:39 AM

 

چار یارش، که مرشد دینند

همه اندر مقام تحسینند

دوستان پیمبرند همه

خلفای مطهرند همه

ای فضولی، چرا ز نادانی

یار اینی و دشمن آنی؟

دو هوایی اگر نورزی به

سه طلاق خیال فاسد ده

تو چه دانی درین میانه چه بود ؟

کین چرا پیش ازان خلیفه نبود ؟

تو چه دانی مصالح این کار؟

چه به خود راه می‌دهی انکار؟

همه را نیک دان، مباش فضول

جز نکو کی بود رفیق رسول؟

صد هزاران دریچه از رضوان

مفتتح در مضاجع ایشان

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:39 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5106462
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث