هر نفس آئینه ای از غیب بنماید به ما
گر نظر داری ببین آئینهٔ گیتی نما
این چنین علم شریفی می کنم تعلیم تو
ذوق اگر خواهی قدم نه سوی درویشان ما
هر نفس آئینه ای از غیب بنماید به ما
گر نظر داری ببین آئینهٔ گیتی نما
این چنین علم شریفی می کنم تعلیم تو
ذوق اگر خواهی قدم نه سوی درویشان ما
به نور غیب روشن شد دل ما
منوّر شد به نورش منزل ما
تجلّی کرد بر ما حضرت او
چه خوش لطفی که آمد حاصل ما
نور خورشید می دهد ما را
درد جاوید میدهد ما را
هر بلائی که او به ما بخشید
ملک جمشید می دهد ما را
از صفات خود اگر یابی فنا
حضرت باقی تو را بخشد بقا
جز صفات او نیابی در نظر
گر ببینی نور چشم ما به ما
در ازل زنده کرد او دل ما
دید زنده دلی ما آنجا
تا ابد زنده ایم چون ازل
زندگی یافتیم ما به خدا
دعانی من الکرمان ثم دعانیا
فان هواها مولع بهوا نیا
ولا تذکرونی ماءِ ماهان نه
بماهان بی فی الجسم ماکان هانیا
نور خورشید می دهد ما را
درد جاوید می دهد ما را
هر بلائی که او به ما بخشید
ملک جمشید می دهد ما را
قلعهٔ دل خوشتر است از قلعهٔ این شهریار
همت ما این چنین فرمان دهد بر پادشاه
قلعهٔ دل گر بگیری جاودان ایمن شوی
لشکر همت بیاید تا بگیرد شهر شاه
هر نفس آئینه ای از غیب بنماید به ما
گر نظر داری ببین آئینهٔ گیتی نما
این چنین علم شریفی می کنم تعلیم تو
ذوق اگر داری قدم نه سوی درویشان بیا
به نور غیب روشن شد دل ما
منور شد به نورش منزل ما
تجلی کرد بر ما حضرت او
چه خوش لطفی که آمد حاصل ما