در بحر در آ و عین ما از ما جو
آن درّ یتیم را در این دریا جو
گویی که کجا مراد خود خواهم یافت
جا را بگذار و جای آن بی جا جو
در بحر در آ و عین ما از ما جو
آن درّ یتیم را در این دریا جو
گویی که کجا مراد خود خواهم یافت
جا را بگذار و جای آن بی جا جو
در بحر در آ درّ یتیم از ما جو
آن درّ یتیم از چنین دریا جو
اسمای اله گنج بی پایان است
گنج ار طلبی از همهٔ اشیا جو
ای مظهر ذات را صفات آمده تو
بل عین صفات را چو ذات آمده تو
بی ذات و صفات کاینات است عدم
ای ذات و صفات کاینات آمده تو
در ساغر ما به جز می ناب نبو
با عاشق مست عقل مخمور که بو
گویی ز فلان چشمه روان آب خوش است
با بحر محیط قطرهٔ آب چه بو
بواب از آن نشانده اند بر در او
تا وا گردد هر که ندارد سر او
صد جان به جوی است نزد جانانهٔ ما
جانی چه بود که باشد آن در خور او
وقتی که نباشد این خیال من و تو
او باشد و او باشد و او باشد و او
این است بیان لی مع اللّه بر ما
گر عارف کاملی بدانش نیکو
آن شاه که او قسیم نار است و جنان
در ملک و ملک صاحب سیف است و سنان
ملک دو جهان مسخر اوست بلی
آن را به سنان گرفت و این را به سنان
در سایهٔ او تو آفتابش می بین
تمثال جمال او در آبش می بین
جز نقش خیال او نبینی در خواب
گر می خواهی برو به خوابش می بین
جانا لب زیرین تو به یا زبرین
نیمی عسلین آمد و نیمی شکرین
من فرق میان این و آن تنوانم
صد رحمت ایزدی بر آن باد و بر این
دل مغز حقیقت است تن پوست ببین
در کسوت روح صورت دوست ببین
هر ذره که او نشان هستی دارد
یا سایهٔ نور اوست یا اوست ببین