گفتم شاهم گفت که از دولت من
گفتم ماهم گفت که از طلعت من
گفتم خواهم که پادشاهی گردم
گفتا گردی ولیکن از خدمت من
گفتم شاهم گفت که از دولت من
گفتم ماهم گفت که از طلعت من
گفتم خواهم که پادشاهی گردم
گفتا گردی ولیکن از خدمت من
در هر نفسی کسب کمالی می کن
بر لوح دلت نقش خیالی می کن
بر چشمهٔ چشم ما نظر می فرما
اما طلب آب زلالی می کن
ای خواجه به جامهٔ کسان ناز مکن
بی حسن و کرشمه ناز آغاز مکن
چون نیست ترا قماش بزازی هیچ
اندر سر بازار دکان باز مکن
مائیم ز خود وجود پرداختگان
و آتش به وجود خود در انداختگان
پیش رخ چون شمع تو شبهای دراز
پروانه صفت وجود خود باختگان
از لوح وجود بخوان تو حافظ قرآن
وز لوح قدر باز بگیرش فرقان
در مکتب عقل و نفس کلیه را
هم مجمل و هم مفصل از هر دو بخوان
توحید به توحید نکو می دانیم
خود را به خدا و او به او می دانیم
خود را و تو را به او شناسیم ای عقل
تا ظن نبری که او به تو می دانیم
عمری است که زنده به حیات اویم
پوشیده به تشرف صفات اویم
از روی وجود چون نکو می نگرم
پیشم بنشین که عین ذات اویم
یک جو غم ایام نداریم خوشیم
گر چاشت رسد شام نداریم خوشیم
چون پخته به ما می رسد از عالم غیب
یک جو طمع خام نداریم خوشیم
در کتم عدم سریر شاهی داریم
وان مملکت نامتناهی داریم
عالم همه داریم ولیکن چه کنیم
چون گنج معارف الهی داریم
مانندهٔ گرد ، گرد مأوا گردیم
تا خاک در خانهٔ او وا گردیم
چون آب روان روی به دریا داریم
دریا بودیم و باز دریا گردیم