به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

از تو مرا تا به کی بی‌سر و سامان شدن؟

در طلب وصل تو زار و پریشان شدن؟

هر نفسم خون دل ریزی و گویی: مگوی

واقعه‌ای مشکلست: دیدن و نادان شدن

من ز تو درمان دل جستم و دشمن شدی

مصلحت من نبود در پی درمان شدن

زلف تو در بند آن هست که: شادم کند

گر نزند روی تو رای پشیمان شدن

روی ترا عادتست، زلف ترا قاعده

دل بربودن ز من هر دم و پنهان شدن

هر چه تو خواهی بکن، زانکه نه کار منست

با چو تو مسکین کشی دست و گریبان شدن

خلق به دیر و به زود راه به پایان برند

رای ترا هیچ نیست راه به پایان شدن

بر دل ویران من طعنه زدن تا به چند؟

بین که: چه گنجی دروست با همه ویران شدن

کار تو پیمان شکن نیست به جز سرکشی

کار دل اوحدی بر سر پیمان شدن

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:59 PM

ای خواجه، چه آوردی زین خانه بدر بودن؟

سودیت نمی‌باید چندین به سفر بودن

اندر پی بهبودی باید شدنت، کین جا

بیماری بد باشد هر روز بتر بودن

بر چرخ کشیدی سر ناگاه، ندانستی

کانگشت‌نما خواهی گشتن، ز قمر بودن

این دولت بیداران ناگاه نماید رخ

گر منتظر آنی، باید به خبر بودن

جز صورت یکرنگی مپسند که زشت آید

گه زاهد خوشیده، گه فاسق‌تر بودن

از پای طلب منشین، کین جات نمی‌باید

دستی دو سه بوسیدن، روزی دو سه سر بودن

هان! ای پسر مقبل، خود نیز بکن کاری

جاوید نمی‌شاید در نان پدر بودن

منقاد دلیلی شو، در راه، که آهن را

بی‌صحبت اکسیری دورست ز زر بودن

چون اوحدی از دستش دریای بلا درکش

تا وقت سخن بتوان دریای گهر بودن

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:59 PM

بار بربستیم، ازین منزل به در باید شدن

آب این جا تیره شد، جای دگر باید شدن

وحشت آباد است این، زین جا سبک بیرون رویم

گر به پهلو گشت باید ور به سر باید شدن

چون نمی‌بینیم از آن آرام جان این جا اثر

با نثار اشک خونین بر اثر باید شدن

یاد نقش روی آن گل چهره چون همراه ماست

سهل باشد گر به روی خاربر باید شدن

من در آن بندم که: تدبیری بسازم راه را

عقل می‌گوید که: نه، نه، زودتر باید شدن

اندر آن دریای جان خرمهره چیدن، چند؟ چند؟

خود چو غواصم به دریایی گهر باید شدن

اصفهان ز اقلیم چارم آسمان چارمست

سوی او عیسی‌صفت بی‌پا و سر باید شدن

نیست این‌جا از بزرگان ناظری بر حال من

بعد ازینم پیش آن اهل نظر باید شدن

اوحدی، چون جان بر آمد، پر جگر خواری مکن

در پی کام دل خود بی‌جگر باید شدن

پر بریزد مرغ اگر بر خاک ایشان بگذرد

گر تو مرغ زیرکی بی‌بال و پر باید شدن

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:59 PM

مشنو که: از کوی تو من هرگز به در دانم شدن

یا خود به جور از پیش تو جایی دگر دانم شدن

زان رخ چراغی پیش دار امشب، که بر من از غمت

شب نیک تاریکست با نور قمر دانم شدن

چون خواهم از زلفت کمر گویی که: داغی بس ترا

داغ غلامی بر جبین چون بی‌کمر دانم شدن

وقتی که من در پای تو چون گوی سرگردان شوم

دست از ملامت باز کش، کانجا به سر دانم شدن؟

من پیش شمشیر بلا صد پی‌سپر گشتم ولی

آن تیر چشم مست را مشکل سپر دانم شدن

وقتی که می‌رانی مرا، پایم نمی‌پوید دمی

وانگه که می‌خوانی مرا مرغ به پردانم شدن

گفتی: برو، چون اوحدی، برآستانم سربنه

آنجا گرم ره می‌دهی من خاک در دانم شدن

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:59 PM

شیرین‌تر از دلدار من دلدار نتوان یافتن

مسکین‌تر از من عاشقی غم‌خوار نتوان یافتن

در دهر چون من بیدلی سرگشته کم پیدا شود

در شهر چون او دلبری عیار نتوان یافتن

ما را ملامت گو: مکن زین پس به مستی، اوحدی

کز دور چشم مست او هشیار نتوان یافتن

هرگز به بیداری کجا دستم به وصل او رسید؟

چون یک شب این بخت مرا بیدار نتوان یافتن

ای دل، گر آب زندگی جویی، به تاریک مرو

کین کار بیرون از لب آن یار نتوان یافتن

زین‌سان که من می‌بینم این آشفتگی، سالی دگر

اندر دیار عاشقی دیار نتوان یافتن

بالای سرو بوستان هم نغز می‌آید، ولی

در سرو بستانی چنین رفتار نتوان یافتن

در کارگاه سینه چون سودای او بر کار شد

یک لحظه ما را بعد ازین در کار نتوان یافتن

ای اوحدی، گر خون شود دل در غم او، گو: بشو

بی‌محنتی وصل چنان دلدار نتوان یافتن

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:59 PM

از تو میسر نشد کنار گرفتن

پیش تو داند دلم قرار گرفتن

کعبهٔ من کوی تست و حج دل من

حلقهٔ آن زلف تابدار گرفتن

گر ز دل من به گرد غصه برآری

از تو نخواهد دلم غبار گرفتن

عشق ترا نیک می‌شمردم و بد شد

جهل بود کار عشق خوار گرفتن

دست نگارین مبر به تیغ، که ما خود

دست بشستیم ازین نگار گرفتن

حاصلت از یار چون به جز غم دل نیست

توبه کن، ای اوحدی، ز یار گرفتن

رو به کناری بساز، چون نتوانی

کام دل خویش در کنار گرفتن

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:59 PM

تا ندانی ز جسم و جان مردن

پیش آن رخ کجا توان مردن؟

عاشقی چیست؟ زنده بودن فاش

وآنگه از عشق او نهان مردن

از برون جهان نشاید مرد

در جهان باید از جهان مردن

هیچ دانی حیات باقی چیست؟

پیش آن خاک آستان مردن

اهل یاریست، یار، در غم او

سهل کاریست هر زمان مردن

بوسه‌ای زان دهن بخواهم خواست

که نشاید به رایگان مردن

اوحدی، دل به دیگری مسپار

تا نباید چو دیگران مردن

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:59 PM

سهل باشد روزه از نانی و آبی داشتن

روزه از روی چنان باشد عذابی داشتن

سوختم از روزهٔ هجرانش، اندر عید وصل

هم به می باید حریفان را شرابی داشتن

ایکه خوابت میبرد، بنشین، که با هم راست نیست

میل خوبان کردن و در دیده خوابی داشتن

از غم او گر بگریی باز پوشان چشم‌تر

گر نمی‌یاری چو مادر آفتابی داشتن

آنکه ما را عیب می‌گوید درین آشفتگی

پیش آن رویش نمی‌باید نقابی داشتن

اوحدی، گر عشق می‌ورزی ز سور دل منال

لازمت باشد درین آتش کبابی داشتن

گر همی‌خواهی که چون چنگت نوازد،واجبست

گوش پیش گوشمالش چون ربابی داشتن

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:59 PM

چو دل نمی‌دهد از کوی دوست برگشتن

ضرورتست در آن آستان به سر گشتن

من از برای چنان آفتاب رخساری

چو سایه عار ندارم ز دربدر گشتن

چون در میان نتوان کرد دست با شیرین

ضرورتست چو فرهاد در کمر گشتن

اگر چه شد سخن عشق من به گیتی فاش

بدین سخن نتوانم ز دوست بر گشتن

گرم به تیغ زند چاره‌ای نمی‌دانم

بجز سپاس پذیرفتن و سپر گشتن

ازو به تیر قضا روی برنگردانم

ز دوست حیف بود خود بدین قدر گشتن

به دوست گوی که: رحمت کن، ای نسیم صبا

که نیست ممکن ازین دل شکسته‌تر گشتن

حدیث من همه عالم برفت و خلق شنید

وزین حدیث نخواهد ترا خبر گشتن

ندانمت که چه افیون فگنده‌ای درمی

که باز عادت ما حیرتست و سر گشتن

به جست و جوی تو آشفته می‌کنندم نام

ز بس به بازار و کوچه در گشتن

چو اوحدی سخن از آب دیده خواهد گفت

گزیر نیست حدیث مرا ز تر گشتن

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:59 PM

تا به کی این بستن و بگسیختن؟

سیر نگشتی تو ز خون ریختن؟

چیست چنین مست شدن وانگهی

با من بیچاره بر آویختن؟

بر لب بدخواه زدن آب وصل

وز تن من گرد بر انگیختن؟

سیم تنا، خوش عملی نیست این

دل ز کسان بردن و بگریختن

پردهٔ صد دل به دریدن به جور

پردهٔ رخسار در آویختن

خاک توام، ای پسر، آخر چراست؟

بر سر ما خاک جفا بیختن

دست ندارد ز تو باز اوحدی

گر چه نداری سر آمیختن

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:59 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4942735
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث