به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

مرا با دوست میباید که رویارو سخن گویم

نه با او دیگری مشغول و من با او سخن گویم

سر بیدوست بر زانو چه گویی؟ فرصتی باید

که او بنشیند و من سر بر آن زانو سخن گویم

مرا گویند: دردش را بجوی از دوستان دارو

نه با دردش چنان شادم که از دارو سخن گویم

چو بوی نافه گردد فاش بوی مشک شعر من

چو من در شیوهٔ آن چشم بی‌آهو سخن گویم

بی رغو میتوان رفتن ز دست او، ولی ترسم

وفای او بنگذارد که در یرغو سخن گویم

همیشه حاجت ابرو چو سر در گوش او دارد

به گوش او رسد حالم، چو با ابرو سخن گویم

دل من چون ز موی او پریشانست و آشفته

به وصف موی او باید که همچون مو سخن گویم

گرم چون اوحدی روزی سر زلفش به دست افتد

چو چین زلف تا برتاش تو بر تو سخن گویم

به قول زشت بد گویان نگردد گفتهٔ من بد

جهان نیکو همی داند که: من نیکو سخن گویم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:46 PM

از عشق دوری چون کنم؟ کین عشق مستوری شکن

با شیر شد در حلق دل، با جان برون آید ز تن

ترک کله داری، شبی، کرد این،مپرسیدم، که شد

سر سویدای دلم سودای آن ترک ختن

در دل نهادم مهر او و آن دل روان دادم بدو

زیرا که گر در جان نهم، جانم نگنجد در بدن

زان چهره چون یاد آورم،در گور، بعد از سالها

اشکم برویاند علف، آهم بسوزاند کفن

من می‌توانم جان خود در پای او کردن ولی

چون من بکلی او شدم،خود چون توان گفت او و من؟

ما را سپر کردن چه سود؟ اینجا، که دست عشق او

بر سینه زخمی میزند کان را نبیند پیرهن

بر سرو قدش زلف را، دل دید و با وی گفت: هی!

از بوسه دزدی توبه کن، کین جا درختست و رسن

گوید که: «سن سن» ترک من، چون گویمش نامهربان

ور مهربان میخوانمش اینرا نمیگوید که: «سن»

گفتا: بخواهم کشتنت روزی، چو گفتم: خون بها؟

بنمود روی خود که: هان! گفتم: زهی وجه حسن!

هر ساعتی شکر به من ز آن پسته من من می‌دهد

گر نیست ساحر؟ چون دهد از پسته‌ای شکر به من؟

ای باغبان، گر باغ را آرایشی داری هوس

شمشماد را بر کن زبن وین سرو بنشان در چمن

ای باد، اگر در قتل من سعیی کند، با او بگوی:

ما رخ نپیچانیده‌ایم، ار ناوکی داری، بزن

دی عزم دل برداشتن کردم، غمش گفت: اوحدی

نتوان که دل زوبر کنی، تن درده و جانی بکن

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:46 PM

 

باغ بسان مصر شد از رخ یوسف سمن

گشت روان ز هر طرف آب چو نیل در چمن

جامهٔ توبه زشت شد، وقت کنار کشت شد

بر صفت بهشت شد، باغ، به صد هزار فن

عمر عزیز شد به سر، تخت عزیز گل نگر

بر سر سبزهای تر، در بن شاخ نارون

لاله به موکب صبا، گفت: هزار مرحبا

غنچه خزید در قبا، گل بدرید پیرهن

غلغل مرغ زندخوان، رفت به گوش زندگان

زنده دلی، مکن نهان، روی چو مرده در کفن

ای شده روی زرد دین، هیچ نچیده ورد دین

کی برسی به درد دین؟ جز به صفای درد دن

هرچه بخواستی تویی، و آنچه نکاستی تویی

رو، که به راستی تویی، انجم این دو انجمن

فرع تویی و اصل تو، جنس تویی و فصل تو

هجر تویی و وصل تو، گر برسی به خویشتن

اوحدی، از مکان او مگذر و آستان او

چون شده‌ای از آن او، لاف مزن ز ما و من

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:46 PM

عقل صوفی را مهار اندر کشیم

عشق صافی را به کار اندر کشیم

نفس منصب خواه جاه اندوز را

از سمند فخر و عار اندر کشیم

باده رندآسا خوریم اندر صبوح

پیل رند باده خوار اندر کشیم

یار پر دستان دوری دوست را

دست گیریم، از کنار اندر کشیم

گوش چون پر گردد از آواز چنگ

می به یاد لعل یار اندر کشیم

دشمنان از پی فراوانند، لیک

ما حبیب خود به غار اندر کشیم

اوحدی را از برای بندگی

داغ عشق آن نگار اندر کشیم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:46 PM

کجاست منزل آن کوچ کرده؟ تا برویم

چو بادش از پی و چون برقش از قفا برویم

چو باز مرغ دل ما هوای او دارد

ضرورتست که: چون مرغ در هوا برویم

ز پی دویدن او جز به سر طریقی نیست

از آنکه ترک ادب باشد، ار به پا برویم

ز ما رقیب چو بیگانه بود روز رحیل

رها نکرد که با یار آشنا برویم

چنین که در پی او ما گریستیم، عجب!

گر آب دیده گذر می‌دهد، که ما برویم

به روز وصل چو امید بود می‌بودم

بسوز هجر چو گشتیم مبتلا برویم

بلاست دوری او، اوحدی، بکوش تو نیز

مگر پگاه‌تر از پیش این بلا برویم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:46 PM

مادر غم هجران تو، گر زانکه بمیریم

بر وصل تو یکروز ببینی که: امیریم

ای سرو، که اسباب جوانی همه داری

با ما به جفا پنجه مینداز، که پیریم

گر تلخ شود کام دل ما چه تفاوت؟

کز یاد لب لعل تو در شکر و شیریم

از بهر فرستان این قصه بر تو

پیوسته دوان در طلب پیک و دبیریم

در شهر طبیبیست که داند همه رنجی

او نیز ندانست که: مجروح چه تیریم؟

با روی تو این سختی پیوند که ما راست

بعد از تو روا باشد، اگر دوست نگیریم

گو: قافله بیرون رو و همراه سفر کن

ما را سفر و عزم نباشد، که اسیریم

هر تلخ، که خواهی تو، بگو، تا بنیوشیم

هر زهر، که داری تو، بده، تا بپذیریم

این نامه پراگنده از آنست که بی‌تو

چون اوحدی امروز پراگنده ضمیریم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:46 PM

حال این پیکر از آن بتگر دانا پرسیم

یا خود از پیش حکیمان توانا پرسیم

چه طلسمست درین گنج و چه رسمست او را

یا چه اسمست؟ کسی نیست کزو وا پرسیم

راه بسیار درین خانه، ولیکن ما را

راه آن نیست که گوییم سخن، یا پرسیم

هر که ما را بشناسد به خدا راه برد

کو شناسنده؟ که از وی سخن ما پرسیم

جان مسیحست و صلیبش تن و این معنی را

زود دانیم اگر پیش مسیحا پرسیم

سر فرزند درین خانه نشد پیدا، لیک

چون به آن خانه در آییم ز بابا پرسیم

روح را پیشتر از آدم و حوا اصلیست

ما نه طفلیم، که از آدم و حوا پرسیم

صد هزار اسم فزونست و مسماش یکی

اسم جوییم کنون؟ یا ز مسما پرسیم؟

حال امروز بپرسیم ز داننده به نقد

حال فردا بگذاریم، که فردا پرسیم

قطره‌ای بیش نباشد دو جهان از دریاش

صفت قطره همان به که ز دریا پرسیم

اوحدی، رو، تو سخن گوی که مقصود سخن

یک حدیثست و هم از مردم یکتا پرسیم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:46 PM

امروز عید ماست، که قربان او شدیم

اکنون شویم شاه، که دربان او شدیم

چندان غریب نیست که باشد غریب‌دار

این سرو ماه چهره، که مهمان او شدیم

ای بادصبح، بگذر و از ما سلام کن

بر روضه‌ای، که عاشق رضوان او شدیم

فرخنده یوسفیست، که زندان اوست دل

زیبا محمدیست، که سلمان او شدیم

این خواجه از کجاست؟ که «طوعا و رغبة»

بی‌کره و جبر بندهٔ فرمان او شدیم

تا ما گدای آن رخ و درویش آن دریم

ننشست خسروی، که ز سلطان او شدیم

گفتم: ز درد عشق تو شد اوحدی هلاک

گفتا: چه غم ز درد؟ که درمان او شدیم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:46 PM

ما چشم جهانیم، که این راز بدیدیم

پوشیده رخ آن بت طناز بدیدیم

هم صورت او از همه نقشی بشنیدیم

هم لهجهٔ او در همه آواز بدیدیم

آن قامت و بالا، که به جز ناز ندانست

بی‌عشوه خرامان شد و بی‌ناز بدیدیم

پیش از زحل و زهره و برجیس بگفتیم

ما طلعت خورشید یک انداز بدیدیم

چون شمع به یک لمعه گران نور نمودیم

صد بار زبان در دهن گاز بدیدیم

تا گشت وجود و عدم ما متساوی

او را ز وجود همه ممتاز بدیدیم

زین کهنه قفس باز نگردیم و ز بندش

تا سوی فلک فرصت پرواز بدیدیم

یاران قدیمی، که ز ما روی نهفتند

چون پرده تنک شد همه را باز بدیدیم

سازیست بزرگ این تن و ما کوشش بسیار

کریدم که ماهیت این ساز بدیدیم

از عجز بدین در ننهادست کسی پای

ما سر بنهادیم چو اعجاز بدیدیم

دوش اوحدی از واقعه ما را خبری داد

هم شکر که یک واقعه پرداز بدیدیم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:46 PM

دیریست تا ز دست غمت جان نمی‌بریم

وقتست کز وصال تو جانی بپروریم

نه‌نه، چه جای وصل؟ که ما را ز روزگار

این مایه بس که: یاد تو در خاطر آوریم

آن چتر سلطنت، که تو در سر کشیده‌ای

در سایهٔ تو هم نگذارد که بنگریم

عیدیست هر به ماهی اگر ابروی ترا

همچون هلال عید ببینیم و بگذریم

روزی به بزم و مجلس ما در نیامدی

تا بنگری که: بی‌تو چه خونابه میخوریم؟

احول ما، کجاست، دبیری که بشنود

تا نامه می‌نویسد و ما جامه می‌دریم

از ما کسی به هیچ مسلمان خبر نکرد:

کامروز مدتیست که در بند کافریم

ناز ترا کجاست خریدار به ز ما؟

کان را بهر بها که تو گویی همی‌خریم

هر روز رنج ما ز فراقت بتر شود

ایدون گمان بری تو که هر روز بهتریم

گوشی بما نداشته‌ای هیچ بار و ما

در گوش کرده حلقه و چون حلقه بر دریم

ما را، اگر چه صد سخن تلخ گفته‌ای

با یاد گفتهای تو در شهد و شکریم

صد شب گریستیم ز هجرت چو اوحدی

باشد که: با وصال تو روزی به سر بریم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:46 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5158006
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث