به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

عشقت چو ستم کرد و جفا بر تن و توشم

از ناله و زاری نتوان کرد خموشم

من عاشق آن گوشهٔ چشمم، به رفیقان

پیغام بده تا: ننشینند به گوشم

ساقی، بده آن جام و ز من جامه برافگن

تا خرقه دگر بر سر زنار نپوشم

بادم مده، ای یار، چنان ورنه بیفتم

آتش منه، ای دوست چنین ور نه بجوشم

چون بوی تو مستم نکند در همه عالم

هر می که به دست آرم و هر باده که نوشم

بر پای غلامان تو گر روی نمالد

این سر، نگذارم که بود بر سر دوشم

با دست حدیث دگران پیش دل من

تا باد حدیث تو رسانید به گوشم

بر فرق من ار تیغ نهد دست تو صد بار

یک موی ز فرقت به جهانی نفروشم

ای اوحدی، از بی‌ادبیها که ببینی

فردا خبرم گوی، که امشب نه به هوشم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:26 PM

 

وه! که امروز چه آشفته و بی‌خویشتنم

دشمنم باد بدین شیوه که امروز منم

شد چو مویی تنم از غصهٔ نادیدن تو

رحمتی کن، که ز هجر تو چو موییست تنم

اثری نیست درین پیرهن از هستی من

وین تو باور نکنی، تا نکنی پیرهنم

دهنت دیدم و تنگ شکرم یاد آمد

سخنی گفتی و از یاد برفت آن سخنم

از دهان تو چو خواهم که حدیثی گویم

یاوه گردد سخن از نازکی اندر دهنم

گر بمیرم من و آیی به نمازم بیرون

تا لب گور به ده جای بسوزد کفنم

آتش عشق تو از سینهٔ من ننشیند

مگر آن روز که در خاک نشانی بدنم

خلق گویند: برو توبه کن از شیوهٔ عشق

می‌کنم توبه ولی بار دگر می‌شکنم

گر زند بر جگرم چشم تو هر دم تیری

اوحدی نیستم، ار پیش رخت دم بزنم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:26 PM

 

به تازه باد جدایی گلی ببرد ز باغم

که همچو بلبل مسکین از آن به درد و به داغم

اگر حدیث مشوش کنم بدیع نباشد

که از فراق عزیزان مشوشست دماغم

مرا مبر به تفرج، مکن حدیث تماشا

که بر جمال رخ او، نه مرد گلشن و راغم

چراغ خویش به آتش گرفتمی همه وقتی

چه آتشست جدایی؟ کزان بمرد چراغم

از آنزمان که ببستند باغ وصل ترا در

نه میل بود به صحرا، نه دل کشید به باغم

همیشه با دل فارغ نشستمی من و اکنون

خیال روی تو فرصت نمی‌دهد به فراغم

چو اوحدی گرو از بلبلان اگر چه ببردم

ز هجرت، ای گل رنگین، زبان گرفته چو زاغم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:26 PM

 

من دل به ننگ دارم و از نام فارغم

ترک مراد کردم و از کام فارغم

خلق از برای دانه به دام اوفتاده، من

در دانه دل نبستم و از دام فارغم

دربان اگر نمی‌دهدم بار، دل خوشم

سلطان اگر نمی‌کند اکرام فارغم

فارغ نشستن تو به ایام ساعتیست

آن کس منم که در همه ایام فارغم

خامی اگر ز دور خیالی همی پزد

من سوختم ز پخته و از خام فارغم

کس چون کند ز بهر سرانجام ترک جام؟

جامی بده، که من ز سرانجام فارغم

ای باد صبح‌دم، ز سر کوی آن نگار

بویی به من رسان، که ز پیغام فارغم

گر می‌زند معاینه شمشیر، حاکمست

ور می‌دهد مکابره دشنام، فارغم

گر اوحدی ز سرزنش عام خسته شد

من خاص دوست گشتم و از عام فارغم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:26 PM

ای چاه زنخدانت زندان دل ریشم

از نوش دهان تو چندین چه زنی نیشم؟

گر زانکه سری دارم در پای تو، ای دلبر

کس را چه سخن با من؟ من مرد سر خویشم

پیش تو کشم هر دم دست و کف محتاجی

ای محتشم کوچه، دریاب، که درویشم

گاهم سگ درخوانی، گه ننگ مسلمانی

از هر چه تو میدانی، از ناخلفی، بیشم

یک دم نرود بی‌تو، کین دیدهٔ سرگردان

از خون دل خسته خوانی ننهد پیشم

با من نکند خویشی بیگانهٔ خوی تو

کین بخت که من دارم بیگانه کند خویشم

ای اوحدی، این دل را درمان چه کنی چندین؟

من ناوک او دارم مرهم نبرد ریشم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:26 PM

دست عشقت قدحی داد و ببرد از هوشم

خم می گو: سر خود گیر، که من در جوشم

بر رخ من در می‌خانه ببندید امشب

که کسی نیست که: هر روز برد بر دوشم

من که سجاده به می دادم و تسبیح به نقل

مطربم کی بهلد خرقه که من در پوشم؟

چوب خشک از طرب باده جوان گردد و تر

باده دارم، چه ضرورت که به حسرت خوشم؟

اندرین شهر دلم بستهٔ گندم گونیست

ورنه صد شهر چنین را به جوی نفروشم

ای که بی‌زهر ندادی قدح نوش بکس

بنده فرمانم، اگر زهر دهی، یا نوشم

در و دیوار ز جور تو به فریاد آمد

حسن عهد تو بنگذاشت که من بخروشم

موی بر موی تنم بر تو دعا می‌گوید

تا نگویی که: ز اوراد و دعا خاموشم

بلبان شکرین خودم از دور بپرس

که نگنجد تن و اندام تو در آغوشم

هر سخن کز لب لعل تو نیاید بیرون

نرود، گر همه گوهر بود، اندر گوشم

دوش منظور خودم گفتی و دادم دل و دین

امشبم بندهٔ خود خوان، که از آن به کوشم

اوحدی هر چه مرا گفت شنیدم زین پیش

پس ازین گر به سخن سحر کند ننیوشم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:26 PM

یارب، تو حاضری که ز دستش چه میکشم؟

وز عشوه‌های نرگس مستش چه میکشم؟

صد نوبت آزمودم و جز بند دل نبود

دیگر کمند زلف چو شستش چه میکشم؟

چون آهوان به حکم خطا حلق خویشتن

در حلقه‌های سنبل پستش چه میکشم؟

گفتم: به دامنش بکشم گرد از آسمان

چون گرد بر ضمیر نشستش چه می‌کشم؟

چندین هزار جو و جفا زان دهن، که نیست

از بهر یک دو بوسه که هستش، چه میکشم؟

خونم ز دل گشود و برویم ببست در

بنگر که: از گشاد وز بستش چه میکشم؟

ایدل، ندیده‌ای، برو از اوحدی بپرس

تا از دو لعل کینه پرستش چه میکشم؟

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:26 PM

عیب من نیست که: در عشق تو تیمار کشم

بار بر گردن من چون تو نهی بار کشم

بر سر خاک درت گر بودم راه شبی

سرمه‌وارش همه در دیدهٔ بیدار کشم

دلم آن نیست که من بعد به کاری آید

مگرش من به تمنای تو در کار کشم

به دهان تو، که از وی شکر اندر تنگست

اگرم دست دهد قند به خروار کشم

هر که گل چیند از خار نباید نالید

من که دل بر تو نهم جور به ناچار کشم

با سر زلف تو خود دست درازی نه رواست

به ازآن نیست که پای بمقدار کشم؟

اوحدی، قصهٔ بیگانه بر یار برند

من به پیش که بر جور که از یار کشم؟

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:26 PM

سخن بگوی چو من در سخن نمی‌باشم

که در حضور تو با خویشتن نمی‌باشم

چو بوی پیرهنت بشنوم ز خود بروم

چنان که گویی در پیرهن نمی‌باشم

به وقت دیدنت ار در دعا کنم تقصیر

ز من مگیر، که آن لحظه من نمی‌باشم

مرا اگر چه بسی عیب هست، شکر کنم

که در وفا چو تو پیمان‌شکن نمی‌باشم

دلم به شکل دهان تو زان سبب تنگست

که هیچ بی‌سخن آن دهن نمی‌باشم

من از برای تو گشتم مقیم، تا دانی

که بر گزاف درین انجمن نمی‌باشم

به روز مردنم ار با جنازه خواهی بود

در انتظار حنوط و کفن نمی‌باشم

برای مصلحت ار گفتم: از تو سیر شدم

از آن مرنج، که بر یک سخن نمی‌باشم

اگر تو قصد تن و جان اوحدی داری

بیا، که زنده بدین جان و تن نمی‌باشم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:26 PM

مرا مجال نباشد که: یار او باشم

مگر همین که: به دل دوستار او باشم

اگر بهر دو جهانش بها کنم یک موی

هنوز در دو جهان شرمسار او باشم

مرا به زهد و نماز و ورع چه میخوانی؟

بهل، که عاشق مسکین زار او باشم

چو خاک بر درش افتاده‌ام بدان امید

که: او گذر کند و در گذار او باشم

گمان مبر که: کنم رغبت بهشت مگر

به شرط آنکه هم اندر جوار او باشم

ز خون دیده کنارم پرست هر دم و نیست

امید آنکه دمی در کنار او باشم

دیار خویش رها کرده‌ام بدان سودا

که چون اجل برسد در دیار او باشم

کفن سیاه کنم روز مرگ، تا باری

پس از وفات همان سوکوار او باشم

کجا به اوحدی امید در توانم بست؟

من شکسته که امیدوار او باشم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:26 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4941370
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث