نه عقل به کُنْهِ لایزال تو رسد
نه فکر به غایت جمال تو رسد
در کُنْهِ کمالت نرسد هیچ کسی
کوغیر تو کس تا به کمال تو رسد
نه عقل به کُنْهِ لایزال تو رسد
نه فکر به غایت جمال تو رسد
در کُنْهِ کمالت نرسد هیچ کسی
کوغیر تو کس تا به کمال تو رسد
آنجا که تویی هیچ مبارز نرسد
پیک نظر و عقل مُجاهِز نرسد
فی الجمله، به کنه تو که کس را ره نیست
نه هیچ کسی رسید و هرگز نرسد
نه عقل، بدان حضرت جاوید رسد
نه جان به سراچهٔ جلال تو رسد
گر میجنبد سایه و گر اِستادست
ممکن نبود که درجمال تو رسد
هر نقطه که در دایرهٔ قسمت تست
بر حاشیهٔ مائدهٔ نعمت تست
در سینه ذرّهای اگر بشکافند
دریا دریا، جهان جهان، رحمت تست
هم گوهر بحر لطف بیپایانی
هم گنج طلسم پردهٔ دوجْهانی
بس پیدایی از آنکه بس پنهانی
بیرونِ جهانی و درونِ جانی
عالم که فنای محض، سرمایهٔ اوست
چون شش روزهست، لطف تو، دایهٔ اوست
هر ذرّه که در سایهٔ لطف تو نشست
بر هشت بهشت، تا ابد، سایهٔ اوست
هر دل که ز لطف تو نشان یابد باز
سر رشتهٔ خوددر دوجهان یابد باز
در راه تو هر که نیم جانی بدهد
از لطف تو صد هزار جان یابد باز
ای از تو فلک بی خور و بی خواب شده
وز شوق تو سرگشته، چو سیماب، شده
هر دم ز تو صد هزار دل خون گشته
دل کیست که صد هزار جان، آب شده
خورشید، که او زیر و زبر میگردد
از تو،به امید یک نظر میگردد
ذوقِ شکَرِ شُکْرِ تو طوطی فلک
تا یافت، از آن وقت، به سر میگردد
وصف تو که سرگشتهٔ او هر فلکی است
نه لایق سوز دل هر بی نمکی است
در جنب تو هر دو کون کی سنجد هیچ
کانجا که توئی دو کون و یک ذرّه یکی است