به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

چو خواهد شد دورخ در خاک ریزان

دورخ در خاک مالید ای عزیزان

براندیشید از آن ساعت که در خاک

فرو ریزد دو رخ چون برگ گل پاک

در آن ساعت نه بتوانید نالید

نه رخ در پیش او در خاک مالید

کنون باری شما را قدرتی هست

شبان روزی بدین سان حضرتی هست

چرا در کار حق سستی نمایید

اگر مردید پس چستی نمایید

بمردی آنگه آید افتخارت

که تو کاری کنی کاید بکارت

تو خواهی تا بسی طاعت کنی تو

ولی از جهل یک ساعت کنی تو

نخواهد ماند با تو هیچ هم راه

مگر سوز دل و آه سحرگاه

تو خود هرگز شبی در درد این کار

نداری خویش را تا روز بیمار

مخسب ای دوست تا بیدارگری

مگر شایستهٔ اسرار گردی

چرا خفتی تو چون در عمر بسیار

نخواهی شد ز خواب مرگ بیدار

بروبا گورت افکن خواب خود را

مگر بیدار گردانی خرد را

ببین کین آفتاب مانده عاجز

نکرد از خواب چشمی گرم هرگز

گرت چون آفتاب این درد باشد

ز بی خوابیت رویی زرد باشد

الا ای روز و شب در خواب رفته

برآمد صبح پیری و تو خفته

نمی‌ترسی که مرگت خفته گیرد

دلت را خفته و آشفته گیرد

تو درخوابی و بیداران برفتند

عزیزان وفاداران برفتند

تویی در کیسهٔ این دهر خود رای

بمانده هم چو سیم قلب برجای

ز غفلت بر سر غوغا بماندی

سری پر لاف و پر سودا بمانده

گرفتم شب نخفتی صبح گاهان

خراخفتی چو خفتی دیرگاهان

مکن در وقت صبح ای دوست سستی

که داری ایمنی و تن درستی

چو پیدا شد نسیم صبح گاهی

در آن ساعت بیابی هرچ خواهی

هر آن خلعت کزان درگاه پوشند

چوآید صبح دم آنگاه پوشند

چو شب از صبح گردد حلقه درگوش

درآید ذرهای خاک درجوش

دلی کو از حقیقت بوی دارد

ببیداری آن دم خوی دارد

ترا گر سوی آن درگاه راهیست

بوقت صبح خون آلود آهیست

دلا آن دم دمی از خواب دم زن

بآهی حلقهٔ را بر حرم زن

برآر از سینهٔ پرخون دمی پاک

که بسیاری دمد صبح و تو در خاک

بگیر آن حلقه را در وقت شبگیر

دل شوریده را درکش بزنجیر

و یا بنداز دل دیوانه بر گیر

خوشی فریاد مشتاقانه برگیر

زفان بگشای با حق رازی می‌گوی

غم دیرینهٔ دل باز می‌گوی

خوشی بگری چو باران در عتابی

مگر برخیزدت از دل حجابی

در آن دم گر شود آهی میسر

ز دنیا و آنچ در دنیاست خوشتر

عزیزا عمر شد در یاب آخر

شبان روزی مشو در خواب آخر

بشب خواب و بروزت خواب غفلت

که شرمت باد ای غرقاب غفلت

مخسب ای خفته آخر از گنه بس

چرا خفتی که گورت خوابگه بس

هزاران جان پر نور عزیزان

فدای سجده گاه صبح خیزان

رهی لذت که در شبهای تاری

نیاز خویش بر حق عرضه داری

خوشی در خاک می‌مالی رخ خویش

بزاری می‌گزاری پاسخ خویش

همه آفاق آرامی گرفته

ره تو با حق انجامی گرفته

گشاده پیش او دست نیازی

گهی در گریهٔ گه در نمازی

بنه پایی که در پیش چنان کس

خلایق خفته و تو باشی و بس

ببستر غافلان باز اوفتاده

تو و حق هر دو هم راز اوفتاده

چنین شب گر کند یزدان کرامت

نیاری گفت شکرش تا قیامت

خوشا با حق شب تاریک بودن

ز خود دور و بدو نزدیک بودن

ازین بهتر چه کار و بار داری

که یک شب او بیدار داری

چو صد شب از هوا بیدار بودی

بشهوت ریزهٔ در کار بودی

شبی بیدار دار آخر خدا را

چو صد شب داشتی نفس و هوا را

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:29 PM

 

بشهر ما بخیلی گشت بیمار

که نقدش بود پنجه بدره دینار

ز من آزاد مردی کرد درخواست

که او را کرد باید شربتی راست

مرا نزد بخیل آورد آن مرد

یکی صد سالهٔ دیدم درآن درد

ژ بیماری درد آز خفته

همه مدهوشی ببستر باز خفته

دلش با مرگ نزدیکی گرفته

همه سوییش تاریکی گرفته

فتاده بر رخش عکس بخیلی

لبش از ناخورایی گشته نیلی

گلابش یافتم یک شیشه در بر

بگل بگرفته محکم شیشه را سر

یکی را گفتم آن گل درفکن زود

گلاب از شیشه بر بیمار زن زود

بزد از بیم بانگی مرد بیمار

که آن گل برمکن از شیشه زنهار

که گر آن شیشه را گل برکنی تو

بتر زان کز تنم دل برکنی تو

چو زین بوی خوشم دل هست ناخوش

مزن از آب گل جانم در آتش

بگفت این وزین عالم برون شد

نمی‌دانم دگر تا حال چون شد

چو آن بیچاره دل را پاک کردند

بصد زاری بزیر خاک کردند

بیاوردند زان پس شیشه در پیش

گلی کردند ازو سر خاک درویش

چو زاب گل گل آن خاک تر شد

دل آن کور مدبر کورتر شد

نمی‌دادش گل آن شیشه دل بار

که باشد خاک او زان شیشه گل زار

چو برنامدش از آن یک قطره از دل

برآمد زاب گل صد خارش از گل

سرنجام بخیلان باز گفتم

ببین تا خود چه نیکو راز گفتم

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

زنی بد پارسا، شویش سفر کرد

نه شویی و نه برگی داشت در خورد

یکی گفتش بتنهایی و خواری

نه نانی نه زری چون می‌گذاری

زنش گفتا که تنها نیستم من

که اندر قربت مولیستم من

مرا بی شوی روزی به شود راست

که روزی خواره شد روزی ده اینجاست

تو ای مرد از زنی کم می‌نمایی

چنینی و آی تو در وا چرایی

زناشایست و شایست من و تو

بلاست این بیش وایست من و تو

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

من این نکته ز درویشی شنودم

که گفت اندر طواف کعبه بودم

یکی سرگشتهٔ بسرشته از نور

شده تیرش کمان و مشک کافور

مرا از هرچه باشد بیش یا کم

یکی مسواک بود از مال عالم

بدو گفتم که ای پیر کهن زاد

کزین مسواک می‌خواهی ترا باد

جوابم داد آن پیر سخن ساز

که من وایست را در چون کنم باز

که گر گردد در بایست بازم

نیاید تا ابد دیگر فرازم

فرو بستم من این در را بصد سال

کنون چون برگشایم آخر حال

تو نامرده نگردد حرص تو کم

که درد حرص را خاکست مرهم

نشیب حرص شیبی بی فرازست

درازی امل کاری درازست

بکرم قز نگر کاندر جوانی

کند زیر کفن خود را نهانی

ز حرص خویش و سرگردانی خویش

بسی چپ راست برگردد پس و پیش

چو از گشتن نماند در تنش روز

نهد خود را بدست خویش در گور

بهر چیزی که گرد آورد صد بار

بیک ره در میان گردد گرفتار

مرا آید زبوتیمار خنده

لب دریا نشسته سرفکنده

فرو افکند سر دردرمحنت خویش

نشسته تشنه و دریاش در پیش

همیشه با دلی تشنه در آن غم

که گر آبی خورم دریا شود کم

درین معنی تو بو بیمار خویشی

کزین محنت ز بوتیمار بیشی

تو بوتیمار با آبی در آتش

بخور تو اینچ داری این زمان خوش

دمی خوش باش غوغا را که دیدست

بخور امروز فردا را که دیدست

ز دنیا رشته تاری را بمگذار

که شد از سوزنی عیسی گرفتار

سخاوت کن که سرهای بخیلان

نمی‌زیبد مگر در پای پیلان

چنان بندیست برجانشان نهاده

که ابروشان نبیند کس گشاده

بخیلان را ز بخل خویش پیوست

نه دنیا و نه دین در هم زند دست

ز خر طبعیست این کز چوب بسیار

جوی ندهی و جان بدهی زهی کار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

مگر آن گربه در بریانی آویخت

ربود از سفره بریانی و بگریخت

یکی شد تا ز پیشش ره بگیرد

مگر آن گربه را ناگه بگیرد

عزیزی آن بدید از دور ناگاه

که می‌زد گربه را آن مرد در راه

بدو گفت ای ز دل رفته قرارت

بیفتادست با این گربه کارت

تو آن سگ را زن ای سگ طبع ناساز

که بریانی ستاند گربه را باز

زهی خوش با سگی تازی نشسته

بپیش سگ بدمسازی نشسته

بپیش سگ بسوزن دادن آیند

چو سوزن داده شد تیغ آزمایند

بکار سگ بسی گردی تو شیری

هنوز این سگ نیاوردست سیری

تو سگ را بند کن روزی نهاست

که گردن بستهٔ با سگ گشادست

فرو ماندی همی چون مبتلایی

که چون قوتی بدست آری ز جایی

تو بر رزاق ایمن باش آخر

صبوری ورز وساکن باش آخر

ز کافر می‌نگیرد رزق خود باز

کجا گیرد ز مرد پر خرد باز

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

حکایت کرد ما را نیک خواهی

که در راه بیابان بود چاهی

از آن چه آب می‌جستم که ناگاه

فتاد انگشتری از دست در چاه

فرستادم یکی را زیر چه سار

که چندانی که بینی زیر چه بار

همه در دلو کن تا برکشم من

بود کانگشتری بر سر، کشم من

کشیدم چند دلو بار از چاه

فراوان بار جستم بر سر راه

یکی سنگ سیه دیدم در آن خاک

چو گویی شکل او بس روشن و پاک

برافکندم که تا سنگی گران هست

ز دستم بر زمین افتاد وبشکست

دو نیمه گشت و کرمی از میانش

برآمد سبز برگی در دهانش

زهی منعم که در پروردگاری

میان سنگ کرمی را بداری

بچاه تیره در راه بیابان

میان سنگ کرمی را نگه بان

حریصا لطف رزاقی او بین

عطا و نعمت باقی او بین

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

شنودم من که موشی تیز دیده

ز چنگ گربگان خون ریز دیده

برون آمد ز سوراخی چنان تنگ

که با تنگی او بودی جهان تنگ

بکنج خانهٔ کورا گمان بود

قضا را خایهٔ مرغی نهان بود

بسوی بیضه آمد پای برداشت

ولی دستش نداد از جای برداشت

نه بروی چنگل او را ظفر بود

نه دندانش ببردن کارگر بود

چو بسیاری بگرد بیضه درگشت

عجایب حیلهٔ بر ساخت برگشت

بیامد بانک زد موشی دگر را

بپیش او فرو گفت این خبر را

درآمد موش زیر بیضه درشد

دو دست و پای او گردش کمر شد

گرفتش موش دیگر زود دنبال

کشیدش تا به پیش خانه در حال

ز بیرون گربه در پس کمین داشت

مگر آن شیر دل بر موش کین داشت

بجست از پس بسوی موش گستاخ

مگر بس تنگ بود آن موش سوراخ

در آن تنگی ز بیم گربه ناگاه

گرفت آن موش با آن بیضه در راه

بچنگل گربه برکند از همش زود

خلاصی داد از حرص و غمش زود

ببین تا چند جان کند آن ستم کار

که تا شد هم ببند خود گرفتار

موافق گفت با هم مرد رهبر

مثال موش با موش سیه سر

الا ای روز و شب در حرص پویان

بحیلت هم چو مور و موش جویان

حریصی بر سرت کرده فساری

ترا حرص است و اشتر را مهاری

شبان روزی چو اختر روز کوری

اسیر حرص روز و شب چو موری

مدان خون خوردن خود را تنعم

فغان از حرص موش و مور مردم

فغان زین عنکبوتان مگس خوار

همه چون کرکسان در بند مردار

فغان از حرص موش استخوان رند

همه سگ سیرتان زشت پیوند

اگر نه معدهٔ خون خواره بودی

کجا مردم چنین بیچاره بودی

شبان روزی فتاده در تک و تاز

که تا کار شکم را چون دهد ساز

بمانده در غم آبی و نانی

که تا پر گردد این دوزخ زمانی

زهر رنجی که مردم راز خویش است

تقاضاء شکم از جمله بیش است

شکم از تو برآورد آتش و دود

ازین دوزخ بدان دوزخ رسی زود

اگر صوفی ببیند زلهٔ تو

نشیند بی شکی در پلهٔ تو

همی پر کن که گر در تو دلی هست

ز تو پهلو تهی کردست پیوست

تو گاو نفس در پروار بستی

بسجده کردنش زنار بستی

بمکر آن گاو کز زر سامری کرد

سجود آن گاو را خلق از خری کرد

ترا تا گاو نفست سیر نبود

اگر صد کار داری دیر نبود

شکم چون پر شد و در ناز افتاد

قوی باری ز پشتت باز افتاد

ترا درچاه تن افتاد جانی

بدست او ز جایی ریسمانی

بحیلت گرگ نفست را زبون کن

برآی از چاه او را سرنگون کن

اگر در چاه مانی هم چو روباه

بدرد گرگ نفست در بن چاه

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

براهی بود چاهی بس خجسته

رسن را در دو سر در دلوبسته

چو از بالا تهی دلوی درآمد

ز شیب او یکی پر بر سرآمد

مگر می‌شد یکی سرگشته روباه

در آن چاه اوفتاد از راه ناگاه

چودید آن دلو شد در دلو تن زد

بدستان دست محکم در رسن زد

یکی گرگ کهن شد با سر چاه

درون چاه دید افتاده روباه

برو به گفت اگر مشتاق مایی

فرو آیم بگو یا تو برآیی

اگر از چه برون آیی ترا به

درین صحرا چو من گرگ آشنا به

جوابش داد آن روباه دل تنگ

که من لنگم تو به کایی برلنگ

نشست آن گرگ در دلو روان زود

روان شد دلو چون تیر از کمان زود

همی چندان که می‌شد دلو در چاه

ببالا می برآمد نیز روباه

میان راه چون درهم رسیدند

بره هم روی یک دیگر بدیدند

زبان بگشاد آن گرگ ستم کار

که ای روبه مرا تنها بمگذار

جوابش داد آن روباه قلاش

که تو می‌رو من اینک آمدم باش

امان کی یافت آن گرگ دغل باز

که با روبه کند گرگ آشتی ساز

چنان آن دلو او را زود می‌برد

که گفتی باد صرصر دود می‌برد

همی تا گرگ را در چه خبر بود

نگه می‌کرد روبه بر زبر بود

چه درمان بود آن گرگ کهن را

که درمان نیست این سخن را

چو در چاه اوفتاد آن گرگ بدخوی

رهایی یافت روباه سخن گوی

تنت چاهیست جان در وی فتاده

ز گرگ نفس از سر پی فتاده

بگو تا جان بحبل الله زند دست

تواند بوک زین چاه بلا رست

سگیست این نفس در گلخن بمانده

ز بهر استخوان در تن بمانده

اگر با استخوان کیبویی تو

مباش ایمن سگی در پهلویی تو

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

بگوش خود شنودستم ز هر کس

که موری را بسالی دانهٔ بس

ز حرص خود کند در خاک روزن

گهی گندم کشد گه جوگه ارزن

اگر بادی برآید از زمانه

نه او ماند نه آن روزن نه دانه

چو او را دانهٔ سالی تمام است

فزون از دانهٔ جستن حرام است

مثال مردم آمد حال آن مور

که نه تن دارد و نه عقل و نه زور

شده در دست حرص خود گرفتار

بنام و ننگ و نیک و بد گرفتار

همی ناگاه مرگ آید فرازش

کند از هرچ دارد خوی بازش

هر آن چیزی که آنرا دوست تر داشت

دلش باید ازو ناکام برداشت

چو بستاند اجل ناگاه جانش

سر آرد جملهٔ کار جهانش

نه او ماند نه آن حرصش که بیش است

کدامین خواجه صد درویش پیش است

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

بر دیوانهٔ بی دل شد آن شاه

که ای دیوانه از من حاجتی خواه

چو خورشیدست تا جم چرخ و رخشم

چرا چیزی نخواهی تا ببخشم

بشه دیوانه گفت ای خفته در ناز

مگس را دار امروزی ز من باز

که چندان این مگس در من گزیدند

که گویی در جهان جز من ندیدند

شهش گفتا که این کار آن من نیست

مگس در حکم و در فرمان من نیست

بدو دیوانه گفتا رخت بردار

که تو عاجزتری از من بصد بار

چو تو بر یک مگس فرمان نداری

برو شرمی بدار از شهریاری

بگرد خواجه و شه چند گردی

گریزی جوی زین خلقان بمردی

چو می‌بینی که دایم خلق بسیار

بماندند از پی دنیا طلب کار

همه بنشسته یک یک دم بغم در

همی بندند یک یک جو بهم بر

کجا چون طبع مردم خوی گیرست

ز هر کس آدمی عادت پذیرست

چو ایشان حال ایشان باز دانی

تو نیز از جهل خود در آزمانی

ترا گرچه توانگر سیم دارست

و یا درویش در صد اضطرارست

ترا از هر دو چون سود و زیان نیست

چرا پس در تنت زین غصه جان نیست

ز درویش و توانگر در ره آز

ببین تا خود چه می‌گردد بتو باز

اگر کم گردد از عمر تو ده سال

غمت نبود گر افزونت شود مال

ترا مالت ز عمر و جان فزونست

ندانم کین چه سود او جنونست

الا ای بی خبر تا کی نشینی

قناعت کن اگر مرد یقینی

چو بالش نیست با خشتی بسربر

چو خوبی نیست با زشتی بسربر

چو دادی نیم نان این نیم جان را

فرا سر بر چنان کاید جهان را

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5026700
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث