به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

درآمداِکدشی دوشیزه ناگاه

پریشان کرده مشک تازه بر ماه

نگاری دستیارش شوخ دیده

خط سرسبزش از گل بر دمیده

خطی آورده بر لعل شکرخای

گل گرد رخش را خار در پای

بُت گلرنگ راه خارکش زد

بنوک خارراهی سخت خوش زد

ز زخمه آب زر بیرون چکانید

ز دل زخم زبانش خون چکانید

بهر زخمی که او بر رود میزد

مه نورا کلوخ امرود میزد

چو بر زد دست بر سر جادوی را

بسر رفتند راه راهوی را

ازان ره دل چنان از راه میشد

که ره بر رهروان کوتاه میشد

ز خوشی جان صوفی خرقه کش بود

که عود آن شکر لب سخت خوش بود

شکر لب عود چون آتش همیزد

شکر میریخت والحق خوش همی زد

بخوشی شعر شکّر بار میگفت

بمستی این غزل را زار میگفت

مخسب ای ساقی و در ده شرابی

ز جامی بر لب جانم زن آبی

روان کن آب بر آب روان زود

که عالم گویی از سر نوجوان بود

چو رخ در خاک خواهد ریخت چون گل

می گلرنگ ده بربانگ بلبل

بسی گل بر دمد دل چاک کرده

تو روی همچو گل در خاک کرده

میی در ده که امشب نیم مستیم

که ما از بهر رفتن آمدستیم

چو وقت صبحدم یک جام خوردیم

بمی بر صبح بی شک شام خوردیم

بیار ای سبز خط یک جام گلبوی

که پیدا شد خط سبز از لب جوی

چو آب خضر درجام می ماست

کجا میریم گر مرگ از پی ماست

چه میگویی بریز از دیده جویی

که دی رفت و ز فردا نیست بویی

دمی برخیز این افتادگی چیست

بسر شد عمر این استادگی چیست

برو دریاب امروزی که داری

خوشی میساز با سوزی که داری

غنیمت گیر این یکدم که هستت

بغارت کرده این صد غم که هستت

چو از خود میتوان رستن بیکدم

نیرزد شادی عالم بیک غم

چو جوی خون بخواهد ریخت ایام

می چون خون ده ای دلجوی از جام

خوشی امروز، خود فردا چه جویی

دمی در شور شو، سودا چه جویی

رگ اندوه را از عیش پی کن

بشادی می خور و می نوش هی کن

شکم در نه شکم را بار بردار

مکن جان و بتن دستی بسر آر

چوکار این جهان در دست داری

زیان وسود و نیست و هست داری

برو یا توبه کن یا توبه بشکن

چه باشی در میان، نه مرد و نه زن

چو خسرو این سخن بشنید از سوز

بزدیک نعره و گفت ای دل افروز

اگرچه بس براحت میزنی تو

نمک را بر جراحت میزنی تو

بریز آب رزازدست ای پریزاد

که هرگز زخمهٔ دستت مریزاد

هزاران اشک غلتان گشته در خون

ز چشم نیم مستان ریخت بیرون

بوقت صبح، مستان شبانه

برآوردند شوری عاشقانه

بگرد شاه خسرو صبح خیزان

بصحن باغ رفتند اشک ریزان

همه مخمور و می در سر فتاده

قدح در دست و سر در برفتاده

ز آه سرد مستان تُنک دل

پیاله تا قیامت شد خنک دل

چو پیش حوض بنشستند مستان

برآمد از هزار آوازدستان

ز یکسو شمعها بر آب میتافت

ز یکسوی دگر مهتاب میتافت

ز یک سو چنگ و نی در جوش آمد

ز یک سو بانگ نوشانوش آمد

ز یکسو عود بر مجمر همی سوخت

ز یکسو جان و دل در بر همی سوخت

ز یکسو بوی می عالم گرفته

ز یکسو روی گل شبنم گرفته

ز یک سو ماهرویان ایستاده

ز یکسو مشک مویان ایستاده

ز یک سو مطربان بربط گرفته

ز یکسو نوخطان سر خط گرفته

جهانی چون بهشت و حور و ساقی

نبود از هیچ نوعی هیچ باقی

سماع و مستی و عشق و جوانی

گل صد برگ و آواز اغانی

می و آب روان و نور مهتاب

سماع بلبلان و شمع خوش تاب

رخ حور و نوای صبحگاهی

همه چون جمع شد دیگر چه خواهی

چو دوری چند گردان شد فلک وار

برآمد ناله از مستان بیکبار

ز یک یک رگ غریو از چنگ برخاست

دل پرتک بصد فرسنگ برخاست

بت بربر ره بربر همی زد

غزل میگفت و راهی تر همی زد

از آن تر زد که راهی داشت هموار

و یا نه آب دستش بود در کار

چنان زد آن تهی در پیش اصحاب

کز آب دست دستش گشت پرتاب

پریرخ بر بریشم قول میزد

بریشم نعرهٔ لاحول میزد

ز مستی یک نفس بلبل نمیخفت

طریق خارکش با گل همی گفت

خرد با باده پشتاپشت میرفت

دل از سینه بسر انگشت میرفت

چو آن مهپاره زخمه ساز می کرد

ستاره بر فلک پرواز میکرد

چو راه ترزند رود سه تا رود

فرود آیند مرغان از هوا زود

چونور شمع و آواز نوا بود

همه مجلس پر از نور و صفا بود

ز فرّ شمع روی دوست میتافت

زتفّ باده دل در پوست میتافت

فروغ شمع و آواز ارم بود

بتی بس خوش می لعلش کرم بود

می تر بر تهی دستان همی زد

بریشم بانگ برمستان همی زد

در آن مجلس همه دل بی همه بود

که نوش آب زمزم زمزمه بود

نگاری ارغوان رخ و اغوان ساز

باستادی اغانی کرد آغاز

بپیش شاه، راه چنگ برداشت

براه این غزل آهنگ برداشت

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:33 PM

 

می جان پرورم ده در صبوحی

لان الرّاح ریحانی و روحی

یک امشب از قدح می نوش تا لب

که فردا را امیدی نیست تا شب

چو بادی دی شد و فردا نیامد

غم ما را سری پیدا نیامد

بهاریخوش بخور با صبح خیزان

که عمرت پیش دارد برگ ریزان

چو مرغ صبحگاهی زد پر وبال

پر و بالی بزن تا خوش شود حال

ز دور باده گر دلشاد گردی

دمی از جور چرخ آزاد گردی

چو می بر بایدت دور زمانه

دمی بنشین بعشرت شادمانه

که چون کشتی عمر افتد بگرداب

امان نبود که یک شربت خوری آب

ترا عمری که با صد گونه پیچست

یک امروزست و آنهم پی بهیچست

سحرخیزا می بنشسته درده

ز پسته بوسهٔ سر بسته در ده

برآورهای و هویی همچو مستان

ز نقد عمر داد وقت بستان

میی در ده که جمله سر براهیم

که مهمان جهان از دیرگاهیم

میی در ده تو ای سرو سهی، زود

که زود از ما جهان خواهد تهی بود

ز صد شادی دلت آرام یابد

اگر یک باده در تو کام یابد

بیا تا امشبی دلشاد باشیم

شبی از غم چو سرو آزاد باشیم

بشادی آستینی بر فشانیم

چوتنگ آید اجل مرکب برانیم

دمی بر بانگ چنگ و ناله نی

سراسر کن قدح، در ده پیاپی

برآمد از جهان آواز مستان

ببد مستی جهان را داد بستان

می و معشوق و عشق و روز نوروز

ز توبه توبه باید کرد امروز

بیار آن بادهٔ خوشبوی چون مشک

که تا تر گردد از می مان لب خشک

چو مطرب این غزل برگفت شهزاد

میان باغ از مستی بیفتاد

سوی قصر گلش بردند از باغ

رخ گل شد از آن چون لاله پر داغ

چو دیگر روز از این طاق مقرنس

جهان پوشیده شد در زرد اطلس

همه روی زمین بگرفته زردی

بیک ره آسمان شد لاجوردی

بیامد خسرو و بر تخت بنشست

بمخموری گرفته جام در دست

ز سر در، مجلسی نو، ساز کردند

همه ساز طرب آغاز کردند

یکی ساقی خاص شاه، بی ریش

کزو دل ریش میکندی ز تشویش

شکر دزدیده لعلش درمزیده

بجان زرداده دشنامش خریده

اگر بفروختی عالم سزیدی

بر آنکس کو ازو بوسی خریدی

لب او رهزن پیر و جوان بود

بدندان همه پیران ازان بود

صلای تلخ می در داد ساقی

ز شیرینی خود نگذاشت باقی

چو باده پای کوبان بر سر آمد

شه از یک کاسه چون دیگی برآمد

چو شه را باده در سر کارگر شد

بمطرب گفت خسرو بیخبر شد

برای کوری شاه سپاهان

بزن ای نغمه زن راه سپاهان

یکی یوسف جمالی عود برداشت

زبان در نغمهٔ داود برداشت

شکر لب چون بریشم بست بر عود

ز پرده برگشاد آواز داود

چو گوش کرّنا مالید هموار

بسر گردید گردون کرّناوار

ز مجلس الصّلای نوش برخاست

ز دل فریاد و از جان جوش برخاست

درآمد مرغ بریان مرحبا گوی

بصد الحان صراحی الصّلا گوی

صراحی خود نفس تا پیش و پس داشت

مگر از باده تنگی نفس داشت

می چون خون بی اندازه میشد

جگر زان خون ببر در تازه میشد

جگر را بود آن می آب کسنی

کسی کان می بخورد او بود کس نی

زمانی بود خوانی بر کشیدند

جهانی تا جهانی برکشیدند

صراحی از قفا خوردن باستاد

قدح از آب تا گردن باستاد

بیاوردند از صد گونه جلّاب

قدح پرماهیان کرده چو سیماب

چو دف از سر قدح یکسان ز هر سو

بپای افگنده همچون چنگ گیسو

چو شربت رفت خوانسالار بنهاد

زهر نوعی ابا بسیار بنهاد

ندیده بود هرگز گرده ماه

ز خوان آسمان چون خوان آن شاه

نواله داشت در بر نان ز هر سوی

هریسه داشت در سر خوان زهر سوی

ابا و قلیه و حلوا و بریان

نهاده تا بشیر مرغ بر خوان

چو نان شد خورده آمد خادمی چست

بطشت و آب هر کس دست میشست

چوخوان از پیش خسرو بر گرفتند

طری مجلس نو بر گرفتند

شه از ساقی گلرخ جام درخواست

زهرمطرب سماع عام درخواست

بیک ره مطربان نام بردار

نهادند آنچه دانستند در کار

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:33 PM

 

یکی پیری که او در پشت خم داشت

رگ و پی جمله بیرون شکم داشت

بسان دختری در پیش مادر

شده چون مصلحان در زیر چادر

چو مادر دست در خنیاگری برد

ازان دختر بناخن دختری برد

بسر ناخن ز زیر نیم چادر

ده و دو پرده ظاهرکرد بر در

بلی کو خم گرفته چون گمان بود

بران پل بحر شعرتر روان بود

ولی بر بحر هرگز پل نبودست

مگر گویی پلی زان سوی رودست

که از هرجا که برگویی سرودی

بپل با تو برد بیرون برودی

چو آواز از رگ آزرده بنمود

ز یک پرده ده و دو پرده بنمود

ز پرده روی بیرون کرده بودی

ولی آواز او در پرده بودی

نجنبیدی برو یک رگ ز سستی

چو زخمش آمدی دیدی درستی

مر او را نام گنج باشگونه

که موی سر نبودش هیچگونه

چو موی سر نبودش هیچ بر جای

چگونه میکشید او موی در پای

کسی کان پیر را در بر گرفتی

خوشی آن پیر زاری درگرفتی

بزاری پیر را دل زنده میداشت

رگی با جان هر شنونده میداشت

اگرچه پشت خم داشت و کهن بود

ولیکن سخت پیری خوش سخن بود

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:33 PM

 

شبی خوشتر ز نوروز جوانی

می صافی چو آب زندگانی

گل و خسرو فتاده هر دو سرمست

بکش آورده پای و زلف در دست

سیه پوشیده زلف شبروگل

شده شب همچو روز از پرتو گل

رخ چون روز آن دُرّ شب افروز

شب تاریک روشن کرده چون روز

زمین از بوی مویش مشک خورده

شکر با قند او لب خشک کرده

بخوزستان شکر از خندهٔ او

تبرزد در سپاهان بندهٔ او

گل سیرابش آتش درگرفته

لبش خندان و زلفش برگرفته

جهانی دل فتاده خرقه او

خرد در گوش کرده حلقه او

چو سروی ماه گلرخ سر فگنده

مهی در سر، سری در برفگنده

سر زلفش ز مشک تر زده آب

ز تاب روی گل گشته سیه تاب

قدح در حلق گل گشته شفق ریز

شده گل چون قدح ازمی عرق ریز

چو گلرخ برقع از رخ برگرفتی

ز خجلت باغ، زاری در گرفتی

وگر شعر سیه بر سر فگندی

مه و خورشید را درسر فگندی

وگر آن نازنین با جام بودی

بگردون بر،‌نفیر عام بودی

شکر از لعل گل در یوزه گر بود

بنفشه خرقه پوش آن شکر بود

زمی رنگ رخ آن ماه میتافت

بتنهایی همه بر شاه میتافت

چو برخاست از نشست مسند آن ماه

دل خلوت نشین برخاست از راه

گل سرمست چون برخاست از جای

شهش گفت اوفتادم مست درپای

چو برخیزی تو، بنشیند سلامت

چو بنشینی تو، برخیزد قیامت

دل خسرو بخون پیوستهٔ تست

ازانم همچو خون دل بستهٔ تست

یک امشب ده بدست خود شرابم

کز آبادی حسنت بس خرابم

هوای دست یازی دارم امشب

سرگردن فرازی دارم امشب

دو زلف چون دو هندوی زره پوش

منه در ترکتازی بر سر دوش

دمی با من می گلرنگ در کش

مباش ای سیمبر چون زلف سرکش

بگفت این وز لعلش گلشکر ساخت

دو دست خویش در گردش کمر ساخت

ز رشک شه فغان برخاست از ماه

که شاهد بود شاهد بازی شاه

گل تر هندوی زلفش ببازی

درآورده بدست ترکتازی

گهر بر نطع و رخ بر شه فگنده

شکر برگل قصب بر مه فگنده

میی بستد ز دست شاه گلروی

میی چون روی او گلرنگ و گلبوی

شکر میریخت، نازی تلخ میکرد

بشیرینی شرابی تلخ میخورد

بشکّر شیر رز را بوسه میداد

بجرعه خاک را سنبوسه میداد

زبان بگشاد خسرو شاه سرمست

بگل گفت ای ز مستی رفته از دست

چو تو مستی ز لب می ده بمستان

دمی بنشین که در خوابند مستان

که خواهد یافتن زین به زمانی

سر سَر دِه بده در ده زمانی

مکن دل ناخوش از قلّاشی ما

دمی خوش باش،‌در خوش باشی ما

بزاری میسراید مرغ شبگیر

بیار ای مرغ زرّین نالهٔ‌زیر

چو گلرخ پاسخ شه یافت برجست

بخدمت پیش شه شد باده بردست

ز قدّش سروبن تشویر میخورد

ز چشمش نرگس تر تیر میخورد

چو سرو آزاد کرد قدّ اوبود

مقر آمد بپیش قدّ او زود

فشانان آستین میشد بر شاه

گریبانش گرفته دامنماه

بمشکین زلف روی حضرتش رفت

مبارکباد عید عشرتش گفت

شه و گل مانده با هم هر دو تنها

بمستی گام زن گرد چمنها

مشام از بوی می پر مشک کرده

ببوسه هر دو لب تر خشک کرده

ز می بیخود دل خونخوارهٔ‌گل

فروزان آتش از رخسارهٔ گل

چو شد از می گل لعلش در آتش

ز می شد گفتهیی نعلش درآتش

ز شوق سرخی رخسارهٔ ماه

سیه شد دیدهٔ‌خونخوارهٔ شاه

بر گل رفت شه دستی بدل بر

که تا با گل کند دستی بگل در

گلش گفت ای دگر ره گشته بیداد

مرا از دست بیداد تو فریاد

ترا بر من چو حاصل باقیی نیست

بگیر این می که چون گل ساقیی نیست

دگر ره بازم آوردی عتابی

نماندت گوییا باقی حسابی

ز چشمت مستم و از باده هم مست

بدار آخر ازین مست دژم دست

دل گلرخ ز نرگس پاره داری

که تو خود نرگس این کاره داری

خطی چون مشک عنبر ناک داری

سخن چون زهر و لب تریاک داری

مکن چندین بشهوت میل، حالی

که شهوت بگذرد چون سیل، حالی

ازان چیزی که یک دم بیش نبود

اگر نوشی بود جز نیش نبود

رها کن شهوت اندر ذوق مستی

زمانی دور شو از هرچه هستی

چو گشتی مست، با گل کن دمی گشت

بگرد مفرش زنگار گون دشت

ز عالم دلخوشی داری جهانی

چو گل خوش باش از عالم زمانی

شه از گفتار گل از دست شد مست

ز پا افتاد مست و رفت از دست

دلش بیهوش شد از خواب نوشین

که دل پرجوش داشت ازتاب دوشین

چو طفل صبح بر روی زمانه

برانداخت از دهن شیرشبانه

چو طفلان دست از بر تنگ بگشاد

جُلیل از چهرهٔ گلرنگ بگشاد

سر از گهوارهٔ گردون بدر کرد

بخندید و جهانی پر شکر کرد

چو طاوس عروس خضر خضرا

علم زد بر سر این چتر مینا

برامد از حمل چون چتر زربفت

جهان را سال سیم افشان بسر رفت

چو این طاوس زرّین در حمل شد

زمانه با زر رکنی بدل شد

همه کهسارها از لاله جوشید

همه صحرا ز سبزه حلّه پوشید

تو گفتی ذرّه ذرّه خاک صحرا

نهفت از سبزه زیر گرد خضرا

هوا را آب خضر از سر درآمد

زمین را گنج قارون با سرآمد

چمن از دست گل پیمانه میخورد

صبا هر شاخ را سر، شانه میکرد

کنار جوی از سبزه سپر بست

میان کوه از لاله کمربست

چمن گفتی دبیرستان همی داشت

که چندین طفل در بستان همی داشت

هزاران گل چو طفلان نوشکفته

ز برگ سبز، لوحی بر گرفته

صبا چون جلوهشان دادی بصدروح

نهادی هر یکی انگشت بر لوح

جهان پیرانه سر گفتی جوان شد

زمین از سبزه همچون آسمان شد

هزاران لعبت زنگار جامه

شدند از شاخها پرّان چو نامه

هزاران طرفه جادوی کرشمه

شده شینابگر بر روی چشمه

هزاران تیز چشم سرمه کرده

برون میآمدند از زیر پرده

هزاران طفل خرد شیرخواره

برآورند سر از گاهواره

بزاری عندلیب از گل سخنجوی

گل از گهواره چون عیسی سخنگوی

ز شاخ سرو طوطی شکرخوار

برآورده فغان از شکریار

چمن از هر طرف چون نخل بندان

نموده لعبتان آب دندان

چمن مرواحه ساز از پرّ طاوس

شده روح صبا چون روح محبوس

چمن از دست گل سر جوش خورده

مسطّح حلقهها در گوش کرده

به دم مشّاطهٔ باد سحرگاه

زده بر نوعروسان چمن راه

صبای تند در عالم دمیده

جُلیل سبز گل، در هم دریده

سه لب کرده دو لب خندان بیکبار

لب کشت و لب جوی و لب یار

جهان جانفروز افروخته شمع

بهشتی حلّه پوش از هر سویی جمع

چو سنبل خاک را زنجیر مویی

چو سوسن باغ را آزاده رویی

ز روی کوه لاله خنجر افراز

ز جرم ابر ژاله ناوک انداز

بنفشه خرقهٔ‌فیروزه در بر

گل زرد افسر زر بفت بر سر

بنفشه جلوه کرده پرّ طاوس

شکوفه در نثار و در زمین بوس

بنفشه سر گران از بس خرابی

کشیده لاله در خارا عتابی

بنفشه طفل بود از ناتوانی

ولی نامد ازو رنگ جوانی

بنفشه بر مثال خرقه پوشان

سرآورده بزانو چون خموشان

بنفشه خرقه میپوشد بطامات

ولی نیلوفرست اهل کرامات

که نیلوفر چو نیلی پوش اصحاب

سجاده بازافگندست برآب

چو آب از باد نوروزی گره یافت

ز روی آب، نیلوفر زره یافت

چو خورشیدش بتفت و تاب افگند

زره برداشت سپر بر آب افگند

برامد ارغوان همچون تبرخون

فرو میریخت گفتی از جگر، خون

سراسر پیرهن در خون کشیده

زبانها از قفا بیرون کشیده

تنش در دام، کافورنهانی

شده چون پنبه، مویش در جوانی

چه، کز روز جوانی پیر میزاد

ولی کش ابرهر دم شیرمیداد

چو چشم چشمهها گرینده شد باز

دهان یاسمین از خنده شد باز

چو شد خندان، پدید آمد زبانش

زبان بگشاد و پیدا شد دهانش

برامد لاله همچون عود و مجمر

برون آتش، درون عود معنبر

بسان شعلهٔ‌آتش بر افروخت

بران آتش دلش چون عود میسوخت

درآمد پای کوبان بلبل مست

که گل درجلوه میآید بصد دست

چو بلبل بر سر گل نوحه گر شد

گل از پیکان برون آمد سپر شد

همی کز مهد زنگاری جدا شد

بیک شبنم کلاه او قبا شد

گل نازک چو در دست صبا ماند

برای دفع او بر خود دعا خواند

چوگل خواندی دعابستان شنیدی

صبا ازدم دعا را در دمیدی

چوشد پیکان گل از خون دل، پر

کف ابرش نثاری کرد از دُر

چو دُر بستد، نمود از کف زر زرد

بمرد باغبان گفت از سر درد

که زر بستان و دُر از ناتوانی

مرا یک هفته ده آخر امانی

بآخر مرد، آن دُرّو زر ساو

نه زر بستد نه دادش هفتهیی داو

چو گل در بار کم عمری فتادی

بزاری بانگ بر قمری فتادی

ز گل قمری خوش الحان همی خواند

همه شب ق و القرآن همی خواند

چو موسیقار درس عاشقان گفت

چو موسی بلبل عاشق برآشفت

ز مستی طوف در گلزار میکرد

همه شب آن سبق تکرار میکرد

زبان بگشاد چون داود بلبل

زبور عشق خود، میخواند بر گل

چو گل از صد زبان تکبیر گفتی

ز گلبن فاخته تفسیر گفتی

همه شب فاخته میگفت یاحی

من از سر شاخ طوبی دورتاکی

چوسار از سرو گفتی سرگذشتی

صریر نعره زن از سر گذشتی

چو یک بلبل ز شاخ آواز دادی

دگر بلبل جوابش بازدادی

بنعره بلبلان دُردانه سفتند

همه شب تا بروز افسانه گفتند

ز یک یک شاخ بانگ چنگ برخاست

هزاران مرغ رنگارنگ برخاست

ندانم تا کرا باغی چنان بود

وگر بود آنچنان بر آسمان بود

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:33 PM

 

نشسته شاه رومی همچو جمشید

بسر برافسری روشن چو خورشید

بزرگان و وزیران معظّم

همه بر پای مانده دست برهم

ز یک سو نو خطان استاده بر راه

ز یکسو امردان باروی چون ماه

ببردر، امردان دیبای زربفت

سر هریک ز تاب باده پر تفت

کمر بسته کلاه زر کشیده

بپیش صُفّهها صف برکشیده

بسر بر، نو خطان تاج مکلّل

کشیده حلقه چون خطّ مسلسل

بدست آورده هر یک جام زرّین

چو ماهی کاورد بر دست، پروین

ز گلبن تا بگلبن می گرفته

ز رنگ می رخ گل خوی گرفته

ز سر مجلس بدست پای مردان

پیاله همچو دستنبوی گردان

زده گز بر گلو مرغ مسمّن:

صراحی از میان پر تابگردن

چو خونی، رنگ شیر دختر رز

ولیکن گشته بی شوهر زبان گز

شراب زهرگین شکّر فشانده

زمی مرغ صراحی پر فشانده

صلای باده در یک گوش رفته

ز راه گوش دیگر هوش رفته

بخار عود میشد بیست فرسنگ

مشام از مغز کرده دود آهنگ

بخور افگنده در سرها بخاری

ز مشک افتاده در مجلس غباری

هوای شمع روشن، گشته تیره

ز دود عود و از گرد زریره

بت نوروز رخ چون عید خرّم

مه خورشید فر در زیر شبنم

لبالب آب دندان در برابر

پیاپی کرده جام می سراسر

فروغ دامن می آستین سوز

می اندر پوست گشته پوستین دوز

صراحی همچو مرغان سحرخیز

ز مخلب کرده در مجلس شکر ریز

زالحان سرود عاشقانه

شده رّقاص، نقش آستانه

ز عکس باده، در جام گهر دار

شده سرمست صورتهای دیوار

می سرکش نشسته در دم چشم

ز مستی پای کوبان مردم چشم

لب شیرین ترکان تروش روی

بنطق تلخ شورانگیز هر سوی

فروغ روی چندان حور زاده

جهانی را بهشتی نور داده

ز لعل شاهدان آب دندان

شده می همچو گل در جام خندان

شعاع شمع روشن کرده مجلس

سماع جمع جان را گشته مونس

فروغ شمع بر جام اوفتاده

بشب خورشید در دام اوفتاده

ز نور شمع شب را روز گشته

جهانی را جهان افروز گشته

چو باد صبح در عالم وزیده

حریفان را صبوحی در رسیده

بباد صبح در تختی نهاده

چو آتش جمله در تختی فتاده

سپیده دم فسرده زردهٔ شمع

گدازان باد پیه گردهٔ شمع

مه از خون شفق سر جوش خورده

شب از زرّین طبق سرپوش کرده

خمار اندر خیال می پرستان

ببازی خیال آورده دستان

صبوحی را صراحی پر نهاده

ز‌آب تلخ چرب آخر نهاده

حریفان جمله دریاکش نشسته

چو کوهی بر سر آتش نشسته

شده درگوش مرغان صبوحی

چو موسیقار قول بوالفتوحی

قرابه دیده چون خم دستیاری

پیاله کرده از می سنگساری

قدح بر چنگ و برنای عراقی

گرفته راه نی با چنگ ساقی

سبک گشته دل ازتنگی سینه

همه مردان گران از آبگینه

گشاده چار رگ از لب صراحی

شده خون در تن از مستی مباحی

شبی خوش بود و مهتابی دل افروز

قدح مهتاب میپیمود تا روز

بساقی گفت شاه عاشق مست

که می درده که چون گل رفتم ازدست

ز می گر شد گران جان سبکبار

گران جانی مکن دستی سبک دار

مرا چندان می خوش ده بزودی

که ماه من شود زیر کبودی

برآرم همچومستان های و هویی

که پیدا نیست هشیاریم مویی

بگفت این و سماع فرد درخواست

زبی خویشی دلش ار درد برخاست

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:33 PM

 

الا ای شاخ طوبی شکل چونی

چو شاخی می مکن این سرنگونی

بشرق وغرب بگذشته چو برقی

ولیکن تو برون غرب و شرقی

تو در مشکوة حسنی چون چراغی

چراغ شاخسار هشت باغی

چو از نور دو کونی چشم روشن

ترا زیتونهٔ قدسست روغن

ازان روغن بشکلی میفروزی

که شمع آسمان را می بسوزی

چو تو شاخ درخت لامکانی

درختت خورده آب زندگانی

ازان نور مبارک پرتوی خواه

خرد را در سخن بیرون شوی خواه

طبیعت را بمعنی کار فرمای

عروسان سخن را روی بگشای

کزین پس جادوییهای سخنگوی

ترا معلوم گردد ای سخن جوی

دریغا ماه هست و مشتری نه

جهان پر جوهرست وجوهری نه

سخن را نظم دادن سهل باشد

ولی گر عذب نبود جهل باشد

چو بنیادی نهد مرد سخن ساز

نشاید مختلف انجام و آغاز

که گر شاگرد، بد بنیاد باشد

نشان آفت استاد باشد

کنون ای مرد دانا گوش بگشای

عروس نطق معنی بین سراپای

چنین گفت آنکه او پیر کهن بود

جوان بختی که جانش پر سخن بود

که چون گل دایه را در گل دفین کرد

از آنجا راه بر دیگر زمین کرد

گل و حُسنای حسن افزای و خسرو

روان گشتند با یاران شبرو

چنان راندند مرکب در بیابان

که بر روی زمین باد شتابان

اگر بگذاشتی هر یک عنانرا

بیک تک در نوردیدی جهان را

نه باد تیز رو آن پیشه در یافت

نه آن تک را بوهم اندیشه دریافت

بماهی جمله در خشکی براندند

بماهی نیز در کشتی بماندند

چو خسرو شاه از دریا برون رفت

بحدّ کشور قیصر درون رفت

بده روز دگر راندند یکسر

که تا نزدیک آمد قصر قیصر

ز منزلگاه، فرّخ زاد شبرو

بتک میرفت تادرگاه خسرو

برشه بارخواست و در درون شد

پس آنگه حال برگفتش که چون شد

بسی بگریست آن دم تنگدل شاه

برآورد از میان جان و دل آه

ازان پاسخ دل شه شد دگرگون

عجب ماند از عجایب کارگردون

همی گفت ای سپهر هیچ در هیچ

زهی بند و طلسم پیچ در پیچ

نیابد هیچکس سر رشتهٔ تو

همه عالم شده سرگشتهٔ‌تو

منادیگر برآمد گرد کشور

که تا کشور بیارایند یکسر

ز بهر شاه، شهر آرای سازند

جهان را خلد جان افزای سازند

چنان آرایشی سازند خرّم

که روم افسر شود بر فرق عالم

بهر سویی که فرّخ زاد سریافت

زهر بخشندهیی چیزی دگر یافت

بیک ره خلق عزم راه کردند

زنان شهر را آگاه کردند

دو صد خاتون و مهدی بیست زر بفت

برون بردند و فرّخ پیشتر رفت

چو ازره پیش خسرو شه رسیدند

نقاب از چهرچون مه برکشیدند

زمین را پیش شه از لب بسودند

درآن گفت و شنود آن شب غنودند

چو این هفت آشیان زیر و زبر شد

هزاران مرغ زرّین سر بدر شد

کبوتر خانهٔ این هفت طارم

تهی کردند از مرغان انجم

بیک ره از ده آیات ستاره

فرو شستند لوح هفت پاره

شه قیصر برون آمد دگر روز

باستقبال فرزند دل افروز

سواری ده هزارش از پس و پیش

بزرگان هرکه بودند از کم و بیش

چو خسرو را نظر بر قیصر افتاد

بخدمت کردن از مرکب درافتاد

زمین را پیش شه بوسید ده جای

وزان پس،‌سرفگند استاد بر پای

ز مهر دل،‌گرستن بر شه افتاد

دگر ره پیش قیصر در ره افتاد

شهش در برگرفت و زار بگریست

میان خوشدلی بسیار بگریست

بزرگان هر دو تن را برنشاندند

سخن گویان ازان منزل براندند

سرافرازان، چو شاهان در رسیدند

بزیر پای اسپ اطلس کشیدند

زمانی شور بردابرد برخاست

همه صحرا غبار و گرد برخاست

جنیبتها و هودجها روان شد

ز هر جانب یکی خادم دوان شد

روارو، ازیلان برخاست حالی

ز خلق روم ره کردند خالی

هزاران چتر زرّین نگونساز

ز یک یک سوی میآمد پدیدار

نشسته بود گلرخ در عماری

بزیرش مرکبان راهواری

سر آن مرکبان از زر گرانبار

هزاران سرازان یک مونگونسار

بگرد گل عماریهای دیگر

صد و پنجاه سر بت زیر چادر

کمیتی هر یکی آورده در زین

سرافسارش مرصّع، طوق زرّین

زمین از زرّ و گوهر موجزن بود

جهانی در جهانی مرد و زن بود

بهر صد گام طاقی بسته بودند

بطاق آسمان پیوسته بودند

زهر کو، بانگ نوش مهتران بود

زهر سو، نعرهیی بر آسمان بود

نشسته ماهرویان، روی بر روی

می گلرنگ میخوردند هر سوی

ز موسیقار، غلغل می برآمد

ز گل صد بانگ بلبل می برآمد

پیاله برخروش چنگ میشد

خروش چنگ یک فرسنگ میشد

ز زیر پرده، چنگ آواز میداد

چو شکّر، نی جوابش باز میداد

خرد بر سر فتاده دوش میزد

چودیگی کاسهٔ می جوش میزد

ز یک یک دست می دو رویه میشد

بشش سه چار،‌دست انبویه میشد

پیاله کالبد را چون تهی کرد

هزاران کالبد را جان رهی کرد

ز بانگ دار و گیر نعرهٔ نوش

همه کشور چو دریا بود در جوش

سپهر پیر را بر روی عالم

ز شادی لب نمیآمد فراهم

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:33 PM

 

ز شهرآرای چون بگذشت یک ماه

بسوی باغ شد یکماه آن شاه

برون از شهر باغی داشت خسرو

که در خوبی بهشتش بود پس رو

کشیده سی چمن، در روضهٔ او

فگنده گل، عرق در حوضهٔ او

چه حوضی، روشنی آفتابش

گلابی در عرق اِستاده آبش

بهرسوی چمن آب روان بود

ریاحین چمن سیراب ازان بود

کشیده سر بسر در سرو آزاد

ببسته ره بزیر بید و شمشاد

همی چندان که بالای چمن بود

چنار و سرو و بید و نارون بود

چنان پربار بودی شاخساران

که بروی بسته بودی راه باران

ز بس چستی شاخ دل گزینش

ندیدی آسمان روی زمینش

کنار چویبارش سبز خط بود

میان او بسی طاوس و بط بود

بپیش باغ قصری چون بهشتی

ز نقره خشتی از زرنیز خشتی

نهاده تخت زرّینش ز هر سوی

بگرد حوض و ایوان روی در روی

ز صد در جامه گوناگون فگنده

بساط از اطلس و اکسون فگنده

ز هر در ساخته چندان تجمّل

که نتوان کرد شرح آن تجمّل

سرایی بود ایوان برکشیده

سر او تا بکیوان برکشیده

بپیش درش از فیروزه، تختی

مرصّع کرده از یاقوت لختی

مشبّک قبّهٔ زرّین والا

که مشک ریزه باریدی ز بالا

بهر ساعت نثار مشک کردی

نه زان بودی کزان خوی خشک کردی

کنارش را خراج هفت اقلیم

میانش خشتی از زر خشتی از سیم

نه چندان فرش و بستر بود و جامه

که شرحش نقش داند کرد خامه

سرایی چون نگارستان چین بود

سرای گل ز بهر خلوت این بود

نشسته گل چو ماهی بر سر تخت

ستاده ماهرویان در بر تخت

یکی تاج مرصّع بر سر او

یکی دیبای ازرق در بر او

هزاران سرو بر پای ایستاده

خرد بر پای ایشان سر نهاده

جهان راستی بازلفشان پیچ

جهان جادویی با چشمشان هیچ

نقاب از شرمشان افگنده بر ماه

شکر از لعلشان افتاده در راه

همه در پیش گل بر پای مانده

بدیده روی گل بر جای مانده

شبانگاهی درآمد شاهزاده

بگلرخ گفت هین ای ماه زاده

میی در ده که فردا هست نوروز

بباید ساختن جشنی دل افروز

کنون باری بیا تا امشبی خوش

بهم جشنی بسازیم ای پریوش

همه روی زمین آب زلالست

همه روی هوا باد شمالست

بروی دشت افگن دیده ای دوست

که مغز پسته بیرون آمد از پوست

ز سنگ خاره آتش جست بیرون

سر کهسار شد از لاله پرخون

جهان تازهست و ایام بهارست

سماعی خوش شرابی خوشگوارست

درین موسم تماشا ناگزیرست

که با زاری مرغ آواز زیرست

درین بودند با هم آن دو سرمست

که روز از شب گریزان رخت بر بست

فرود آمد شه خورشید ناگاه

ز پشت نقره خنگ چرخ برگاه

شه زرّینه رخ فرزینه رفتار

پیاده شد ز اسپ پیل کردار

ز چرخ وسمه رنگ و نیل اندود

چو ابروی مه نو روی بنمود

سیه پوشان شب لشکر کشیده

ز ماهی تا بمه سر بر کشیده

برفتن روز شبدیزی نموده

گذشته روز و شب تیزی نموده

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:33 PM

 

یکی چابک کنیزک داشت کوچک

که حسنا بود نام آن کنیزک

ببالا همچو سرو جویباری

بلنجیدن چو کبک کوهساری

رخی چون ماه و زلفی همچو عنبر

بری چون شیر و لعلی همچو شکر

چو چشم سوزنش کوچک دهانی

بسان رشتهیی او را میانی

لبش کرده بدو یاقوت خندان

دهن بند بتان آب دندان

دو چشمش ناوک مژگان گرفته

شکار هر مژه صد جان گرفته

جهان افروز حسنا را بدو داد

چو خسرو دید او را تن فروداد

چوحسنا شد بپیش شه پدیدار

بپیش شاه غنجی کرد بر کار

بزد ره بر شهی چون شیر بیشه

بروبه بازی آن عیار پیشه

بماند از حسن حسنا شاه خیره

که شد با عکس رویش ماه تیره

دل خسرو چنان آن ماه بربود

که سوی خانه برد آن ماه رازود

دهان آن شکرلب تنگ میدید

دل از یسکو بصد فرسنگ میدید

شه دلداده چون مجنون او شد

ز بس دلدادگی در خون او شد

چو حسنا برقع ازگنجی برانداخت

ببوسه شاه شش پنجی درانداخت

چو بی صبریش بر دل تاختن کرد

بآخر کار عشرت ساختن کرد

چو شه باماه، ماهی همره افگند

ز ماهی ماه مهری بر شه افگند

چنان در مهر یکدیگر بماندند

که باهم چون گل و شکّر بماندند

چو بگذشت از پس این کار ماهی

بر گل رفت خسرو شه پگاهی

بددو گفتا اگر شاه آیدت پیش

مرانش از بر وبنشان بر خویش

خداعی میکن و زرقی همی باز

لبی پرخنده می دار و همی ساز

چو دل خوش کرد از دیدار تو شاه

برون رفتن بباغ از شاه درخواه

که تا از باغ شه پنهان بشبگیر

برون آیی تو و آن دایهٔ‌پیر

چنان آسان سوی رومت برم باز

که چون کبک دری میلنجی از ناز

نگردد گرد گرد دامن تو

نه مویی کژ کند سر بر تن تو

چو افتادیم ما چون مرغ در دام

بفرصت جست باید کام با کام

خوش آمد نیک گل را پاسخ شاه

بدو گفت ای سم اسبت رخ ماه

جهان افروز را تنها بمگذار

جوانی را در این سودا بمگذار

چو میدانی که او دلدادهٔ تست

دلش در دام عشق افتادهٔ تست

چو میدانم که درد عاشقی چیست

نخواهم هیچ کافر را چنان زیست

چه میسازی تو کار این دو عاشق

که کاری مینما ید ناموافق

ندانم تا درون با هم چه سازند

مگر چون شمعشان درهم گدازند

ترا بی شک نکو نبود ز دو تن

که بر مردی ستم باشد ز دو زن

چو دو کدبانو آید در سرایی

نماند در سرا نور و نوایی

جوابش داد خسرو کای دل آرام

مرا در آزمایش میکنی رام

از آن همچون جهان گیری زبونم

که تا من با جهان افروز چونم

مرا تا در جهان امّید جانست

جهان افروز بر چشمم گرانست

نیارد در جهان بستن جهانی

جهان افروز را بر من زمانی

جهان را تیره تر آن روز بینم

که دیدار جهان افروز بینم

مرا جان و جهان چون زیر پردهست

جهان افروز انگارم که مردهست

منم در کار تو حیران بمانده

ز عشقت در غریبستان بمانده

برای تو چنین آواره گشته

گزیده غربت و بیچاره گشته

دلی چون سنگ داری ای دل افروز

که برسنگم زنی هر روز هر روز

جهان برچشم خسرو باد خاری

اگر بر گل گزیند اختیاری

اگر من جز تو کس را دوست دارم

ندارم مغز و پیمان پوست دارم

تویی نور دل من ای پریوش

مبادا بی تو هرگز یک دمم خوش

چو شکّر گلرخ آمد در مراعات

که ای پیش رخت شاه فلک مات

دل بدخواه تو پر موج خون باد

وزان یک موج صد دریا فزون باد

منم جانی وفای تو گرفته

دلی راه رضای تو گرفته

تنی و روی خود سویت نهاده

سری و بر سر کویت نهاده

همی تا پای درکوی تو دارم

سر نطّارهٔ روی تو دارم

منم در عشق رویت با دلی پاک

نهاده پیش رویت روی بر خاک

جهان بی روی تو روشن نبینم

وگر بینی توبی من، من نبینم

نه زان رویم من بی روی و بی راه

که در رویم شود بی روی تو ماه

نه از روی توام روی جداییست

نه با روی تو روی بی وفاییست

بجای آرم بهر مویی وفایی

که تا نبود درین روی و ریایی

اگر اشکم نکردی این نکویی

مرا هرگز نبودی تازه رویی

بصد روی اشک میبارم ز چشمم

که بی روی تو این دارم ز چشمم

مرا تا دل درین کوی اوفگندست

سرشکم بخیه بر روی اوفگندست

بجز گریه نماندست آرزویم

که در روی تو باید آبرویم

چو چشمم دید روی نازنینت

گزیدم از همه روی زمینت

بهرمه ماه بر روی تو بینم

همه روی دلم سوی تو بینم

نظر گر بفگنم از سوی تو من

نیارم آن نظر بر روی تو من

ندیدم ای ز روی من گزیرت

بروی تو نمیبینم نظیرت

از آن آوردهام رویم بکارت

که در کارم ز روی چون نگارت

اگر روی تو رویاروی یابم

ز روی ماهرویان روی تابم

وگر آری برویم صد بلا تو

کجا بینی ز من روی و ریا تو

وگر روی آورم در بی وفایی

برویم باز زن درد جدایی

وگر پشت آوری بر من بیکبار

در آن اندوه روی آرم بدیوار

منم ناشسته روی از خاک کویت

تویی بیغم که صد شادی برویت

اگر پای از خطت بیرون نهم من

چو نقطه در میان خون نهم من

ز عشق آن دو طوطی شکرخای

بشکل دایره بر سر نهم پای

چو سطح سیم آن عارض ببینم

شوم گردی که تا بر وی نشینم

چو سطر راست بازم با تو پیوست

چو خطکش میشوم در خط ازان دست

قلم در مه کشم پیش تو مه روی

وگرنه چون دواتم کن سیه روی

بپیش خطّ سبز تو قلم وار

بسرآیم بسر گردم چو پرگار

منم پیش تو سر بر خطّ فرمان

زبان با دل چو کاغذ کرده یکسان

چو گل گفت این سخن خسرو برون شد

کنون بشنو کزین پس حال چون شد

ز بیماری گل چون رفت ماهی

درآمد شاه اصفاهان پگاهی

لب گل همچو گل پرخنده میدید

وزان لب جان خود رازنده میدید

شکر از خندهٔ گل چون خجل بود

از آن دلتنگ شد کو تنگدل بود

سر زلفی چو شست عنبرین داشت

که هر موییش بر جانی کمین داشت

رخش در حدّ خوبی و نکویی

فزون از حدّ هر خوبی که گویی

خرد در شست او سرمست مانده

مهش چون ماهی در شست مانده

چو شاه آن ماه سیم اندام را دید

بگرد ماه مشکین دام را دید

دلش در دام گلرخ ساخت آرام

که سازد در جهان آرام در دام

بگل گفت ای شکر عکس لب تو

ز هر روزیت خوشتر هر شب تو

مه و خورشید تاج تارکت باد

چه میگویم که هر دو صدیکت باد

اگر وقت آمد ای ماه دلازار

مدار از خویشتن شه را دل افگار

اگر زر خواهی و گر سیم خواهی

وگر شاهی هفت اقلیم خواهی

همه در پیش تست ای من غلامت

چو من باشم غلامت این تمامت

که باشم گر سگ گویت نباشم

چه سگ باشم که هندویت نباشم

میان حلقه بیهوش توام من

غلام حلقه در گوش توام من

چنان حلقه بگوش و حق شناسم

که گوشم گیر و سرده در نخاسم

منم در شیوه و در شیون تو

غلام هندوی چوبک زن تو

غلام نیک میجویی چو من جوی

بنامم نیکبخت خویشتن گوی

چو میبینی دلم در رشک از تو

لبم خشک و رخم پر اشک ازتو

مکن زین بیش با من بیوفایی

که عاجز گشتم از درد جدایی

گلش گفت ای وفا دار زمانه

منم از جان ترا یار یگانه

دلم گرمست اگر من سرد گویم

مرنج از من که من بس تند خویم

تو میدانی که چون دلدادهام من

ز خان و مان برون افتادهام من

مبادا در رهت ازگل غباری

که گل در چشم گل گردد چو خاری

سپهر تیز رو محمل کشت باد

بکام دل شبانروزی خوشت باد

کسی کو سرکشد از چون تو شاهی

ندارد عقل آنکس سر براهی

کنون بنهادم از سرسر کشیدن

ترا از لعل گل شکّر چشیدن

کنون یکبارگی بیماریم رفت

دو چندان زورم آمد زاریم رفت

چگویم تا مرا هرمز طبیبست

تنم از تندرست با نصیبست

طبیب نیک پی هرمز از انست

که دایم هندوی شاه جهانست

اگر هرمز نبودی این طبیبت

نبودی از گل سرکش نصیبت

ز اوّل تا در آن نبضم بدیدست

مرا بسطست و قبضم ناپدیدست

مرا هر چاره و درمان که او ساخت

نشاید گفت بدالحق نکو ساخت

کنون هر کو فرود آید بیکجای

ز دلتنگی نیارد بود بر پای

اگر آبی کند یک جای آرام

بگردد رنگ و طعم او بناکام

کنونم دل ازین ایوان گرفتست

که گل را آرزوی آن گرفتست

که روزی ده ببینم باغ شه را

وزان پس پیش گیرم زود ره را

زمانی بانگ بلبل می نیوشم

زمانی بر سر گل میخروشم

خوش آید بانگ بلبل خاصه در باغ

که پرگل شد سپاهان چون پر زاغ

ز دلتنگی جهان بر من چنانست

که از تنگی دلم را بیم جانست

دلم آتش گرفتست و جگر خون

بهر ساعت غمی دارم دگرگون

اگر دستور باشد سوی باغم

تهی گردد ازین سودا دماغم

براه آیم اگر بی راهم اکنون

ز شاه این باغ رفتن خواهم اکنون

مگر گردد دلم لختی گشاده

وگرنه میروم بیرون پیاده

چو باز آیم ندارم هیچ کاری

مگر با شاه بوسی و کناری

ولیکن چون نخواهم پای رنجی

بهربوسی نخواهم کم ز گنجی

وگر در خورد نیست از تست تقصیر

مخر گر می نخواهی چاشنی گیر

از آن پاسخ دل شه شد چنان شاد

که هر دل کو غمی دارد چنان باد

نمیدانست شاه آن زرق و تلبیس

که استادست گل شاگردش ابلیس

مثال مکر زن، آبیست باریک

که دریایی شود ناگاه تاریک

ولیکن در چنین جایی گرفتار

اگر مکری کنی هستی سزاوار

شهش گفت ای گل بستان جانم

که پیش تست باغ و بوستانم

دریغم ناید از چون تو نگاری

بهشتی تا چه سنجد باغ باری

برو تنها اگر تنهات باید

مگر وقتی دگر با مات باید

تو تنها رو چو همره می نخواهی

که تو خورشیدی و مه می نخواهی

روانه شو سوی آن خلد پرحور

که تنها رو بود خورشید پر نور

برو تا زود بازآیی ازین باغ

مگر دل را برون آری ازین داغ

برو تنها که تنهایی زیان نیست

چو با ما آب در جویت روان نیست

نخفت آن شب دمی درّشب افروز

که تا بر روی شب کی دم زند روز

خود آن شب گوییا شب ماند بر جای

شدش یک یک ستاره بند بر پای

شبی بوداز سیاهی و درازی

چو زلف ماهرویان طرازی

منادی گر برامد از زمانه

که روز و شب فرو شد جاودانه

چو ره برداشت سوی قیروان ماه

برامد یوسف خورشید از چاه

چو خورافگند بر دریا سماری

نشست آن ماه دلبر در عماری

کنیزک صد شدند آنگه سواره

باستادند خلقی در نظاره

ز هر سو خادم و چاووش میشد

که میزد چوب و از دل هوش میشد

چو سوی باغ شد آن سرو آزاد

برامد از گل و از سرو فریاد

بزیر سایهٔ طوبی باغش

بهشتی بود گلها چون چراغش

بخوبی باغ چون خلد برین بود

دران خلد برین گل حور عین بود

سَرِ شاخ درختان سرافراز

قیامت کرده مرغان خوش آواز

چمن را آب سویا سوی میرفت

بگرد باغ رویا روی میرفت

چو سنگ آب روان را شد ستانه

همی زد آب سیمین شاخ شانه

ز جو آب روان برداشت آواز

که من رفتم ولی نایم دگر باز

چو ابر از آسمان گریان برامد

همه روی زمین خندان درامد

به یک ره برگها زیر و زبر شد

شمرها سر بسر از آب تر شد

چو باران تیر در پرتاب انداخت

سپر در آبدان آب انداخت

چو از هر تیر بارانی سپر ساخت

زهر آبی هزاران شکل برساخت

چو میغ آبزن ازکوه در گشت

بتافت از آفتاب آتشین دشت

بتان سیمبر با روی چون ماه

بیفگندند از تن جامه در راه

شدند آن نازنینان طرازی

برهنه تن ز بهر آب بازی

اِزاری در گل سیراب بستند

چو آتش در میان آب جستند

عجب آن بود کان چندان دل افروز

بگل خورشید اندودند آن روز

گروهی بر درختان میدویدند

گروهی سر بر ایوان میکشیدند

گروهی سرسوی شیناب بردند

گروهی سر بزیر آب بردند

یکی آب سیه در گوش رفته

یکی بر سر یکی بر دوش رفته

ز سرما هر یکی لرزید چون بید

دوان گشته ز سایه سوی خورشید

چنان دادی تن آن دلبران تاب

که در چشم آمدی خورشید را آب

اگر آنجا فتادی پیر صد سال

شدی حالی جوانی طرفه احوال

نشسته بود گلرخ بر کرانی

چو شکّر خنده میزد هر زمانی

وزانسوی دگر خسرو بدر شد

پزشکی را بر آن سیمبر شد

چو گلرخ را در ایوان میندید او

سوی شاه سپاهانی دوید او

زمین را بوسه زد در پیش آن صدر

بشه گفت ای برفعت آسمان قدر

جهان تا هست فرمانت روان باد

هر آنچت دل چنان خواهد چنان باد

برفتم سوی خاتون، او بباغست

جهان از تف تو گویی چون چراغست

دلش گرمست و دارد این هوا تفت

بسوی باغ ازین ایوان چرا رفت

کنون در باغ اگر باشد دگر راه

پدید آرد همان بیماری ای شاه

همان بهتر که امروزش بیاری

بتدریجی شبانگه درعماری

مگر بیماریش از سر نگیرد

طبیب از درد او دل برنگیرد

شهش گفت ای طبیب عیسی آسا

که کرد آخر کم از روزی تماشا

کنون آن نیست گلرخ گر تو بینیش

که با من شد چو شکّر، زهر گینیش

وفاداری و خوی خوش گرفتست

دلش از مهر من آتش گرفتست

سخنهایی که با من گفت امروز

دگر نشنوده بودم زان دل افروز

دلش اکنون بسوی من هوا کرد

همه خوی بد و تندی رها کرد

بگفت این و یکی خلعت بیاراست

بهرمز داد و هرمز زود برخاست

چو روی چرخ زنگاری سیه شد

مه از زیر سیاهی سر بره شد

بپیش دایه آمد گل که برخیز

قدم در راه نه چون پیک سر تیز

که وقت رفتن ما این زمانست

که نه در ره عسس نه پاسبانست

بباید رفت چون شب در شکستست

که پروین نیز در پستی نشستست

بگفت این و گشاد آنگه در باغ

شبی بود از سیاهی چون پر زاغ

چنان شب، پیش چشم آن دل افروز

نمود از بیخودی روشن تر از روز

کسی کو روی دارد سوی یاری

ندارد با شب و با روز کاری

همه آن باشدش اندیشهٔ کار

که تا چون زودتر بیند رخ یار

خوشا نزدیک یاری ره گزیدن

که میدانی که بتوانیش دیدن

چو گل با دایه لختی ره بریدید

بسوی خانهٔ هرمز رسیدند

یکی کنجی که خسرو ساخته بود

ز بهر هر دو تن پرداخته بود

نهانی هر دو تن در کنج رفتند

ز بیم شاه یک ساعت نخفتند

چو مرغ صبحدم بگشاد پر را

ز خواب انگیخت مشتی بیخبر را

جهان از چهرهٔ خورشید سرکش

بجوش آمد چو دریایی پر آتش

زمین در زیر گرد زعفران شد

عروس آسمان در پرنیان شد

چو روشن شد زمین را روی، جمله

بتان گشتند از هر سوی، جمله

بقصر گلرخ دلبر دویدند

ز گلرخ در هوا گردی ندیدند

نه دایه بود در باغ و نه گلرخ

رسانیدند سوی شاه پاسخ

که گل با دایه ناپیدا شد از باغ

دل ماشد ز گل چون لاله از داغ

نیاسودیم از جستن زمانی

نمییابد کسی زیشان نشانی

پری گویی ربودست این دو تن را

کجا آخر توان گفت این سخن را

ازان پاسخ دل شه سرنگون شد

ز خون دل لبش پر کفک خون شد

نه صبرش ماند نه آرام در دل

شکست آن کام دل ناکام در دل

بدیشان گفت آخر حال چون شد

نه مرغی گشت کز ایوان برون شد

مگر گل بلبلی شد در هوا رفت

بخوزستان گریخت از دام ما رفت

کجا شد دایه گر گل رفت باری

عجب تر زین ندیدم هیچ کاری

پری گر ماه را از باغ برداشت

چرا عفریت را بر جای نگذاشت

پری گر داشت با ماه آشنایی

چرا آن دیو را نامد رهایی

پری گر برد حوری از بهشتی

چکارش بود با دیرینه زشتی

نمیدانم که این احوال چونست

مگر در زیر این، مکر و فسونست

مرا بفریفت تا در دامم آویخت

بسوی باغ شد وز باغ بگریخت

کسی گویی که از راهش ببردست

بشب ناگاه از باغش ببر دست

فرو ماندم درین اندیشه عاجز

که با من این که داند کرد هرگز

ز درد عشق دلتنگی بسی کرد

سواران را بهر سویی کسی کرد

منادی گر منادی کرد ناگاه

که هر کو آگهی دارد ازان ماه

نه چندان گنج یابد از خزانه

که بتواند شمرد آن را زمانه

درین اندیشه و غم شاه دلسوز

بر خود خواند هرمز را همان روز

سراسر حال گل در پیش او گفت

چنان کز گفت او هرمز برآشفت

بشه گفتا نگفتم سوی باغش

نباید برد پر سودا دماغش

کسی را با دلی پر درد آخر

تماشا چون بود در خورد آخر

تماشا را اگر دل شاد نبود

تماشا کردنش جز باد نبود

چو دل خوش بود مردم اصل اینست

تماشا کردن هر فصل اینست

بگفت این و بشه گفت ای خداوند

ترا زین غم نباید بود در بند

که من این کار، آسان بی زجیری

برون آرم چو مویی از خمیری

ازین مشکل دل من گشت آگاه

که آن بت را پری بردست از راه

مگر آبی بپاشیدست ناخوش

که آب ما پری را هست آتش

مگر در آب بادی بوده باشد

که گل را از میان بربوده باشد

بجنبانم کنون این حلقهٔ راز

مگر بر دست من این در شود باز

وزان پس پیش خورشید جهان تاب

یکی طشت بلورین کرد پر آب

کشید آنگه خطی برگرد آن طشت

عزیمت خوان بگرد طشت میگشت

گهی در آب روشن میدمیدی

گه از هر سو خطی بر میکشیدی

هران حیلت که میدانست هرمز

بجای آورد پیش شاه کربز

بدو گفتا بشارت باد شه را

که از باغت پری بردست مه را

گل تر را پری همزاد بودست

که آن همزاد او را در ربودست

چو با گل خفته بد دایه بیکجا

پری آویختست او را بیک پای

کنون آن هر دو در روی زمینند

ولی بر پشتهٔ کهسار چینند

ز شه چل روز میخواهم امان من

که تا در خانه بنشینم نهان من

نشینم در خط و خوانم عزیمت

کنم از خانه دیوان را هزیمت

بسوزم عودتر در خانه بسیار

پری را سر بخط آرم بیکبار

بجای آرم هران افسون که دانم

عزیمتهای گوناگون بخوانم

ولی از شاه آن خواهم که داند

که چل روزم بپیش خود نخواند

کسی را نیز نفرستد بر من

که بر من بسته خواهد شد در من

هرانگاهی که این چل روز بگذشت

یقین دانم که شه را سوز بگذشت

بپیش شاه بنمایم هنر را

برون آرم ز چین آن سیمبر را

چو شد بر دست من اینکار کرده

براه آید دل تیمار خورده

ولیکن چون من استادی نمودم

دل شه را بسی شادی نمودم

باستادیم گنجی زر بخواهم

بشاگردانه صد گوهر بخواهم

شهش گفتا چو کردی کار من راست

ز من بخشیدن آید از تو درخواست

دریغم نبود از تو هرچه خواهی

وگر از من بخواهی پادشاهی

چو شه گفت آن سخن هرمز بدر رفت

سوی قصر جهان افروز شد تفت

جهان افروز چون دیدار او دید

دل خود تا بجان دربار اودید

نه روی آنکه با او راز گوید

نه برگ آنکه رمزی باز گوید

نه صبر خامشی نه طاقت درد

لبی خشک و دلی گرم و دمی سرد

جهان افروز را خسرو چنین گفت

که ای نادیده بر روی زمین جفت

شهنشه را چنین کاری فتادست

که از گل در رهش خاری فتادست

کنون آگاه باش ای عالم افروز

که من رفتم ز خدمت تا چهل روز

بکنج خانه بنشینم نهانی

مگر زان گمشده یابم نشانی

جهان افروز از او حیران فرو ماند

چو باران اشک از مژگان فرو راند

برامد همچو نیلی چهرهٔ او

ازان غم خواست رفتن زهرهٔ او

نشسته بود هرمز بر سر پای

که تا چون زودتر برخیزد از جای

چو آن سرگشته سر بر پای دیدش

نه تن بر ره نه دل بر جای دیدش

بهرمز گفت اینت آشفته کاری

ندیدم چون تو هرگز بیقراری

مگر گرد رهی کاشفته باشی

که تا بنشسته باشی رفته باشی

بشمعی مانی از تیزی و مستی

که کس رویت نبیند چون نشستی

قرارت نیست یک دم در بر من

مگر پر کژدم آمد بستر من

مرا بر شکل مردمخوار دانی

که گرد من نگردی تا توانی

کنون چون بر زمینت نیست آرام

تپیده گشتهیی چون مرغ در دام

بروتدبیر کار شاه کن زود

ز گلرخ شاه را آگاه کن زود

مه نو را بسی روز ای دل افروز

توان دید و تو رفتی تا چهل روز

بگفت این و هزاران دانهٔ اشک

فرو بارید همچون ابر از رشک

دل خسرو بسوخت اما بناکام

برون آمد زپیش آن دلارام

بسوی خانه آمد باز حالی

سرای خویش کرد از رخت خالی

بیاران گفت خوردم بی گمان زهر

بزودی رفت میباید ازین شهر

سه مرد و چار زن هفتیم جمله

هم امشب در نهان رفتیم جمله

مرا این دختر زنگی بلاییست

ولیک او از غم من در وفاییست

نه کشتن واجبست او را نه بردن

نه با او زیستن ممکن نه مردن

دگر زن هست حسنای دل افروز

که گوید ترک او کن، جز بدآموز

دگر زن دایه، دیگر نیز گلرخ

ز مردان خسرو و فیروز و فرخ

بگفت این و ستور آورد در راه

فشاند از پشت ماهی گرد بر ماه

ستوری بود در رفتن چو بادی

که در رفتن فلک را مهره دادی

بیک روز و بیک شب شست فرسنگ

بپیمودند صحرا را بشبرنگ

بسی بیراهه از هر سوی رفتند

همه هم پشت از صد روی رفتند

فرس راندند تا ده روز بگذشت

فتادند از میان کوه در دشت

پدید آمد دران صحرا یکی دز

که در دوری آن شد وهم عاجز

یکی دز بود هم بالای افلاک

بپهنا بیشتر از عرصهٔ خاک

تو گفتی چرخ را پشتیونی بود

که اختر گرداو چون روزنی بود

چنان بامش بسودی روی افلاک

که کردی آسمان را روی بر خاک

چنان برجش ز بار چرخ خم داشت

که گفتی چرخ پشتش در شکم داشت

غراره بود بر دیوار بالا

نشسته دیدبان بر چرخ والا

بیاران گفت خسرو کاین زمان زود

ببندید از برای خون میان زود

که این دز جای دزدان پلیدست

ندیدم هرگز امّا این پدیدست

چو پیدا گشت خسرو از بیابان

فغان برداشت از بالا نگهبان

چو بشنود این سخن خسرو ز بالا

یکی خر پشته دید او سخت والا

چو مردان پیش خر پشته باستاد

زنان را بر سر بالا فرستاد

چو یک دم بود دز را در گشادند

سواری بیست روی از دز نهادند

بیک ره همچو شیران بر دمیدند

بپیش آن جوانمردان رسیدند

شه و فیروز و فرخ هر سه از تیر

سه کس در یک زمان کردند زنجیر

چو در خون آن سه بدرگ غرقه گشتند

دگردزدان پریشان حلقه گشتند

گرفتند آن سه تن را در میانه

شدند آن هر سه سرور چون نشانه

شه هرمز چو شیر باشکوهی

بکردار کمر بربسته کوهی

بجوش آمد بکف در ذوالفقاری

چوآتش تیز، لیکن آبداری

چنان برهم زد ایشان را بیکبار

گزو گشتند سرگردان فلک وار

چو بعضی رافگندو بست لختی

باستاد او بران ره چون درختی

که تا هر کاید از دزدان دگر بار

شود تیغ جگر رنگش جگرخوار

چو دزدان مردی هرمز بدیدند

ز بیمش چون زنان دم میدمیدند

دو یارش از نبرد و زور و کینش

عجب ماندند و کردند آفرینش

که گر این حرب تو رستم بدیدی

پی رخشت بسرهنگی دویدی

تراگر بنده بودی جای آن هست

که هستت در هنرهای جهان دست

ز یک یک موی تو صد صد نشانی

توان دادن که تو صاحبقرانی

نبودند آن دو سرور هیچ آگاه

که گردون فعل خود بنمود ناگاه

سه مرد دزد بر بالا دویدند

زنان را بر سر بالا بدیدند

بدیشان قصد آن کردند ناگاه

که سوی قلعهشان آرند از راه

پس آنگه دختر زنگی برون جست

درآمد پیش، سنگی چند در دست

بدزدان داد روی و سنگ ها ریخت

چو زخم تیر دید از بیم بگریخت

یکی تیری زدندش بر جگر گاه

که پیکانش برآمد از کمرگاه

ز تیری چون کمان قدش دو تاشد

دمش بگسست و جان ازوی جدا شد

بجان دادن ز دل برداشت آواز

که ای هرمز بیا تا بینمت باز

ببین آخر که داد من جهان داد

بگفت این و بدیدش روی و جان داد

جهان بوالعجب را کار اینست

درخت عاشقی را بار اینست

ببین کان عاشق مسکین چه غم خورد

که تاتیری بآخر بر شکم خورد

تُرُش میجست تا در زندگانیش

بتلخی جان برآمد در جوانیش

چو جان بستد سپهر جان ستانش

جهان برهاند از کار جهانش

چو لختی کرد از هر سو تک و تاز

ز خاک آمد بسوی خاک شد باز

چو دختر کشته آمد دایه برجست

امان خواست و میان خاک بنشست

چو دزدان چهرهٔ آن دایه دیدند

ز نیکوییش بی سرمایه دیدند

بریدند آن زمان حلقش بزاری

بیفگندند در خاکش بخواری

بهم گفتند رستند این زمان سخت

چه میکردند اینجا این دو بدبخت

جوان و پیرزن هستند بس زشت

که این یک همچو برفست آن چو انگشت

ز خوبی این دو زن را هست بهری

که تحفه بردشان باید بشهری

میان خاک و خون آن دایهٔ پیر

بسر میگشت باگیسوی چون شیر

چو لختی در میان خون بسر گشت

بران سرگشته حالی حال برگشت

فراوان رنج در کار جهان برد

بآخر باز در دست جهان مرد

چه بخشد چرخ مردم را از آغاز

که در انجام نستاند ازو باز

دلا در عالمی دل می چه بندی

که تا صد ره نگریی زو نخندی

چه بندی دل درین زندان فانی

که دل در ره نبندد کاروانی

چو شمع زندگانی زود میرست

ترا به زین جهانی ناگزیرست

حیاتی کان بیکدم باز بستهست

کسی کان دم ندارد باز رستهست

چه خواهی کرد در عالم حیاتی

که آن را نیست یک ساعت ثباتی

چه آویزی تو در چیزی که ناکام

ز دست تو بخواهد برد ایام

چو مُردی نه زنت ماند نه فرزند

دراید هفتهیی را بندت از بند

نه سیمت ماند و نه باغ و گلشن

نه تن ماند نه دل نه چشم روشن

چو بستانند از تو هر چه داری

بدشت حشر آرندت بخواری

بدشت حشر چون آیی بدانی

که چون بر باد دادی زندگانی

منه دل بر جهان ناوفادار

که نه تختش بماند با تو نه دار

چو میدانی کزین زندان فانی

بعمر خود ندیدی شادمانی

ترا پس حاصلی زین تیره بنگاه

بجز حسرت چه خواهد بود همراه

گرت امروز گردون مینوازد

مشو ایمن که او با کس نسازد

که گردون همچو زالی کوژپشتست

بسی شوی و بسی فرزند کشتست

نخواهد کردن از کشتن کناره

چه صد ساله بود چه شیرخواره

چه ماتم چه عروسی غم ندارد

که او زین کرم خاکی کم ندارد

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:33 PM

 

چه گلرخ دایه را جان داده میدید

میان خاک و خون افتاده میدید

نبودش تاب آن بیداد و خواری

برآورد از جهان فریاد و زاری

کتان سنبلی بر تن بدرّید

چو گل بر خویش پیراهن بدرّید

ز خون نرگسش گل گشت هامون

شد از شبرنگ چشمش خاک گلگون

فغان میکرد و میگفت ای گرامی

چرا کردی برفتن تیز گامی

چو حلقه سر نهادی بر در من

بزاری جان بدادی بر سر من

دل و جان در سر و کارم تو کردی

وفاداری بسیارم تو کردی

تو بودی از جهان جان و جهانم

چو رفتی از جهان برگیر جانم

تو بودی غمگسارم در جوانی

نخواهم بیتو اکنون زندگانی

تو بودی مونسم در هر بلایی

تو بودی مشفقم در هر جفایی

دریغا کز طرب لب تر نکردی

که عمری رنج بردی برنخوردی

تو بودی کار ساز و ساز گارم

تو بودی مهربان و راز دارم

خداوندا بمردم در جوانی

که من سیر آمدم زین زندگانی

چو ابرو از طرب پیوسته طاقم

که هر دم یاریی بدهد فراقم

فلک هر ساعتی از بی وفائی

دهد از همنشینانم جدایی

عجب نبود که همچون دایهٔ من

جدایی گیرد از من سایهٔ من

چه بودی گر برفت آن مهربانم

که رفتی بر پی او نیز جانم

چو دزدان روی گل دیدند ناگاه

چو غنچه باز خندیدند ازان ماه

نگه کردند حُسنا در برش بود

یکی خورشید و دیگر اخترش بود

گرفتند آن دو بت را و ببردند

بسوی دز بدزبانان سپردند

چو دزدان سوی دز رفتند از جنگ

ببالا کرد خسرو شاه آهنگ

چو بر خر پشته آمد شاهزاده

دو زن را دید بر روی اوفتاده

بخواری هر دو زن را کشته دیدند

دو دیگر از میان گمگشته دیدند

بهم آن هر سه تن اقرار کردند

که دزدان پلید آن کار کردند

دو ناخوش روی را کشتند ناگاه

دو نیکو روی را بردند از راه

سیه کردند کار خویشتن را

که کاری سخت آمد آن سه تن را

شه سرگشته دل در پیش یاران

فرو میریخت خون دل چو باران

بیاران گفت چندین مکر کرده

بلا دیده بسی و اندوه خورده

بچندین شهر چندین غم کشیده

کنون چون لقمه شد بر لب رسیده

یکی از دست ما این لقمه بربود

ولی چه سود ازین چون بردنی بود

اگر صد موی بشکافم بتدبیر

برون نتوان شدن مویی ز تقدیر

همه روز آن سه تن با هم ببودند

ز گلرخ راز گفتند و شنودند

نمیدیدند روی رفتن خویش

نه روی ماندن و آسودن خویش

بهم گفتند اگر باشیم یک ماه

ز ما یک تن نیابد سوز دز راه

مگر مرغی شویم و پر برآریم

که تا از برج این دز سر براریم

دل خسرو ازان غصه چنان شد

که خونی گشت و از چشمش روان شد

رخش چون زعفران گشت و لبش خشک

دو دستی خاک میافشاند بر مشک

حمیّت بر تن او کارگر شد

دلش همچون فلک زیر و زبر شد

بیاران گفت آن درمانده مسکین

چه سنجد در کف دزدان بی دین

خداوندا تو میدانی که چونم

تویی هم رهبر و هم رهنمونم

ببخشی بر من بیچاره گشته

ز خان و مان خویس آواره گشته

بفضلت بندازین سرگشته بگشای

مرا دیدار آن گمگشته بنمای

ندارم از جهان جز نیم جانی

بکام دل نیاسودم زمانی

دل خود را دمی بیغم ندیدم

بشادی خویش را یک دم ندیدم

دلم خون شد بحق چون تو خاصی

کزین دردم دهی امشب خلاصی

چو شد زاندازه بیرون زاری او

درامد یار او دریاری او

بخسرو شاه گفت آزاده فرّخ

که فارغ باد شاه از کار گلرخ

که من در شبروی بسیار بودم

بسی در عهدهٔ این کار بودم

هم امشب نیز آن مه را بدزدم

وگرنه سر بتاب از پایمزدم

ازان شادی دل خسرو چنان شد

که گفتی پیر بود از سرجوان شد

بسی بر جان فرّخ آفرین کرد

که بادی جاودان ای پیش بین مرد

بدین امّید میبودند آن روز

که تا ناگه فرو شد گیتی افروز

چو خورشید از فلک در باختر شد

همه دریای گردون پر گهر شد

شه زنگ از حبش لشکر برون کرد

فلک را پایگاهی قیرگون کرد

شبی بود از سیاهی همچو انقاس

نشسته پاسبان بر منظر پاس

شبی در تیرگی از حد گذشته

چو نیل و دوده در قطران سرشته

شبی تاریک و فرّخ زاد در خشم

سیه پوشیده همچون مردم چشم

چو فرّخ زاد با شب همقبا شد

نه شب از وی نه وی از شب جدا شد

چو فرّخ شد برون از پیش هرمز

بتنها باز میگشت از پس دز

دزی بد خندقش در آب غرقه

شده درگرد آن دز آب حلقه

نمیدید از پس دز پاسداری

بپل بیرون شدش بس روزگاری

ز زیر خاک ریز آن دز از دور

کمند افگند بر یک برج معمور

چو گربه بر دوید و بر سر آمد

ز سگ در تک بصد ره بهتر آمد

بزیر باره بامی دید والا

کمند افگند در دیوار بالا

بیک ساعت ببام آمد ز باره

بجایی روشنی دید از کناره

برهنه پای سوی روزنی شد

دو چشمش سوی مردی و زنی شد

بزن میگفت آن مرد جفا گیش

که ای زن ناجوانمردی مکن بیش

بکین چون آب داده دشنهٔ تو

ز بی آبی بخونم تشنهٔ تو

چرا پاسخ بکام من نگویی

چرا ناکام کام من نجویی

اگر کام دلم حاصل نیاری

سر جان داشتن در دل نداری

بیا فرمان من بر کام من جوی

هوای همنشین خویشتن جوی

خود آن زن بود حُسنای دلارام

چو مرغی سرنگون افتاده در دام

بپیش دزد میگفت ای خداوند

نخستین شاه ما را دست بربند

چو شه در بندت آمد من ببندم

که من از بیم او اندیشمندم

چو آن هر سه گرفتار تو آیند

دل و جانم خریدار تو آیند

تو ایشان را زره بر گیر وانگاه

بکام خویش کام خویش در خواه

سخن میگفت زینسان پیش آن مرد

که تا برهد مگر زان ناجوانمرد

چو از روزن فراتر رفت فرّخ

شنود از دور جایی بانگ پاسخ

سوی آن بام روی آورد چون دود

کدامین دود، نتوان گفت چون بود

سرایی دید ایوان برگشاده

نشسته گلرخ و شمعی نهاده

یکی دزدی بپیش گل فگنده

دهانش بسته و چشمش بکنده

چو فرّخ آن بدید از ناز و از کام

صفیری زد بسوی گلرخ از بام

چو گلرخ دیده سوی بام انداخت

صفیر مرد حیلت ساز بشناخت

بسوی بام رفت و در گشادش

بیک ساعت سلاح و تیغ دادش

بفرخ گفت ده مردند در دز

دگر مشتی زنند ادبار و عاجز

ترا گر خود نبودی راه بر من

نجستندی ز من یک مرد و یک زن

کنون چون آمدی برخیز هین زود

برآور زین گروه آتشین دود

که پرخون شد ز درد دایهٔ‌من

همه پیراهن و پیرایهٔ من

مرا آن دم که دزد از جای بربود

دلم از درد مرگ دایه پر بود

ندانستم در آن دم هیچکس را

نگاهی مینکردم پیش و پس را

وگرنه دزد کی بردی مرا زود

ولی این کار تقدیر خدا بود

بگفت این وز درد دایه برجست

چو نی بر کینهٔ دزدان کمر بست

روان شد همچو شاخ سرو گلرخ

دوان سر بر پیش آزاده فرخ

چو پیش خانهٔ حُسنا رسیدند

صفیر از حیله درحسنا دمیدند

چو آن دزد پلید از پس نگه کرد

سرش را زودحسنا گوی ره کرد

چو دل فارغ شدند و راه جستند

ز هر سو قلعه را درگاه جستند

برون بردند یک مرد و دو زن راه

وزانجا برگرفتند آن سه تن راه

چو برسیدند با پیش و پس دز

بدز در خفته بد ده مرد کربز

کم از یک ساعت از زخم کتاره

سه تن کردند ده کس را دو پاره

چو دل از کار ایشان بر گرفتند

از آنجا راه بالا برگرفتند

زنان را دست بر بستند یک سر

گشادند آنگهی آن قلعه را در

شه و فیروز را آواز دادند

که تا هر یک جوابی باز دادند

ز بانگ گل چنان دلشاد شد شاه

که چون شوریدهیی سر داد در راه

چوآن آزادگان آنجا رسیدند

ببستند آن در و سر در کشیدند

گل آشفته خون میریخت برخاک

نشسته خاک بر سر پیرهن چاک

ز نرگسدان چشمش خون روان کرد

ادیم خاک را چون ارغوان کرد

ز باران سرشکش گل برون رست

کجادیدی گلی کان گل ز خون رست

خروش و جوش چون دریا برآورد

چو کوهی لاله از خارا برآورد

دل شه تنگ شد زانماه چهره

بگل گفتا زعقلت نیست بهره

کسی چون کشته شد اکنون چه تدبیر

که درمانی ندارد درد تقدیر

قضا از گریهٔ گل برنگردد

که تقدیر خدا دیگر نگردد

چو ما را فتنه زین دزدان کژخاست

چنین کاری نیاید بی کشش راست

درست از آب ناید هر سبویی

زهی سنگ و سبوی تند خویی

بماتم گر قیامت کردهیی ساز

نبینی تا قیامت دایه را باز

تو خود دانی یقین کان دایهٔ پیر

بسی سیری نمود از چرخ دلگیر

بدو نیک جهان بسیار دید او

زهر نوعی بسی گفت و شنید او

غم او می مخور چندان که دایه

ز عمر خود تمامی یافت مایه

غم آن دختر زنگی خور آخر

که بود از دایه بس نیکوتر آخر

غم او خور که او بهتر ز دایه

که از فرهنگ وخوبی داشت مایه

ز کشتن کار دختر را مزیدست

که دزدان غازیندو او شهیدست

سمنبر را ز خسرو خنده آمد

تو گفتی مردهیی بد زنده آمد

همه شب هم درین بودند تا روز

که برگردون علم زد عالم افروز

زمین چون رود نیل از جوش برخاست

فلک صوفی نیلی پوش برخاست

عروس آسمان از پردهٔ قار

چو طاوسی برون آمد برفتار

بهر یک پر هزاران پرتوش بود

کمیتی ازرق تنها روش بود

گل خورشید چون از چرخ بشکفت

بجاروب شعاع اختر فرو رفت

دو زن با فرّخ و با شاه فیروز

بگردیدند گرد دز دگر روز

فراوان مال و نعمت یافت خسرو

چه زرّ کهنه و چه جامهٔ نو

بفیروز و بفرخ داد جمله

که صد چندین شما را باد جمله

بسی فیروز بر شاه آفرین کرد

زبان بگشاد فرخ همچنین کرد

که ما از بندگان شهریاریم

بدیدار تو روشن روزگاریم

ترا برجان ما فرمان روانست

چه میگوییم ما چه جای جانست

اگر زر بخشی و ور سیم ما را

نیابی کار جز تسلیم ما را

ز فرمان تو هرگز سر نپیچیم

که بی فرمان تو کمتر ز هیچیم

چو بربستند بار سیم و زر هم

گشادند آن زمان از یکدگر هم

که گر خواهید در بنگاه گیرید

وگرنه هم از اینجا راه گیرید

ازان پس جمله پیش پشته رفتند

بر آن عورتان کشته رفتند

ز خون آن هر دو زن را پاک کردند

دلی پرخون بزیر خاک کردند

همه خلقی که در افلاک بودست

رهش از خون بسوی خاک بودست

تو نیز ای مرد عاقل همچنینی

که گه خونی و گه خاک زمینی

کسی کو زیر چرخ سرنگونست

رجوع او میان خاک و خونست

تو تا در زیر این زنگار رنگی

اگرچه زندهیی مردار رنگی

بسختی گر پی صد کار گیری

اگر خود زاهنی زنگارگیری

چو اینجا پایداری نیست ممکن

چگونه میتوانی خفت ایمن

همه شب سر چرا در خواب آری

که تا روز قیامت خواب داری

تن مردم که مشتی خاک و خونست

میان آمد و شد سرنگونست

ببین تا آمدن بر چه طریقست

که خون و درد زه با او رفیقست

نگه کن تا شدن چون بود و کی داشت

که مرگ و حسرت دایم ز پی داشت

درین آمد شد خود کن نگاهی

که تا چندان بیفزایی بکاهی

کسی از آدمی شرمندهتر نیست

که هر ساعت ز گریه چشم تر نیست

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:33 PM

 

الا ای سبز طاوس مقدّس

ز سر سبزیت عکسی چرخ اطلس

زمین و آسمان گرد و بخارت

کواکب بر طبق بهر نثارت

دو عالم گرچه عالی مینمودست

دو چشمهای هستی تو بودست

چو عکس تست هر چیزی که هستند

چو فیض تست هر نقشی که بستند

زمانی نقش بندی سخن کن

چو نو داری سخن ترک کهن کن

سخن گفتن ز مردم یادگارست

خموشی بی زبانان را بکارست

بگو چون فکر دور اندیش داری

خموشی خود بسی در پیش داری

چنین گفت آن سخن سنج سخنران

کزو بهتر ندیدم من سخندان

که چون شه با سپاهان شد زخوزان

ز عشق گل دلی چون شمع سوزان

زگرد ره چو رفت و چهر گل دید

زچهر گل دلی پر مهر گل دید

چنان از یک نظر زیروز بر شد

که گفتی از دو گیتی بیخبر شد

چو شه در چهرهٔ گلرخ نگه کرد

گل از کین هر دو ابرو پر گره کرد

ز خشم شه قصب از ماه برداشت

بیک زخم زبان صد آه برداشت

گه از مه دام مشگین بند میکند

گه از مرجان کنار قند میکند

گه از نرگس زمین چون لاله میکرد

گه از مژگان هواپرژاله میکرد

زمانی درد خان و مان گرفتش

زمانی عشق جانان جان گرفتش

چنان زان شاه گل بی برگ بودی

که گر،‌دیدیش بیم مرگ بودی

زمانی شاه را از در براندی

زمانی دایه را در یر بخواندی

زمانی پرده بر ماه اوفگندی

زمانی سنگ بر شاه اوفگندی

زمانی خاک ره بر فرق کردی

زمانی جامه در خون غرق کردی

نه دیده یک نفس بی آب بودش

نه در بستر زمانی خواب بودش

همه شب تا بروزش دیده تر بود

همه روزش ز شب تاریکتر بود

نه روز آسود تا شب از پگاهی

نه شب خفت از خروشش مرغ وماهی

چو برق از آتش دل تیز گشته

چو ابر از چشم، باران ریز گشته

ز چشمش بسترش جیحون گرفته

وزان جیحون جهانی خون گرفته

دلش چون دیگ جوشان بر همی شد

ز سر تا بن ز بن تا سر همی شد

ز جزع تر گهر بر زرهمی ریخت

دو دستی خاک ره بر سر همی ریخت

چو کردی یاد آن نارفته از یاد

برو میاوفتادی بانگ و فریاد

چو راندی بر زبان نام دلارام

برفتی از تنش دل وز دل آرام

نبودش خواب گر یک دم بخفتی

برو ماهی و مه ماتم گرفتی

چو اشک از چشم خون افشان براندی

ز اشکش بسترش طوفان براندی

اگر شب را خبر بودی ز سوزش

نبودی تا قیامت باز روزش

وگر خود صبح دیدی ماتم او

فرو رفتی دم صبح از غم او

وگر پروین بدیدی دُرّ اشکش

چو اشکش سرنگون گشتی زرشکش

وگر دیدی شفق آن ناتوانیش

چو زر گشتی ز روی زعفرانیش

وگر ماه از غمش آگاه بودی

برآوردی ز خود ناگاه دودی

وگر خورشید دیدی سوز و دردش

ز زاری خرقه گشتی شعر زردش

وگر دیدی فلک خونخواری او

دلش خونین شدی از زاری او

وگر خود کوه آن اندوه دیدی

جهانی بر دل خود کوه دیدی

وگر دریاش دیدی در چنان درد

ازو برخاستی در یک زمان گرد

وگر دیدی دران اندوه میغش

نباریدی، مگر درد و دریغش

گهی سیلاب بست از چشم برخویش

گهی چون آتشی افتاد در خویش

گهی چون شمع سر پرتاب میتافت

گهی بس زار چون مهتاب میتافت

گهی بر بام میشد دست بر سر

گهی میرفت همچون حلقه بر در

گهی چون بلبلی در دام مانده

گهی بر درگهی بر بام مانده

گهی از بام راه در گرفتی

دگر ره راه بام از سر گرفتی

چو راه در گرفتی دل دو نیمش

سگان کوی بودندی ندیمش

زمانی با سگان انباز گشتی

نشستی ساعتی و باز گشتی

دگر ره سوی بام آوردی آهنگ

چو شب گشتی ز آه او شباهنگ

وگر شب خود شب مهتاب بودی

که داند کوچسان در تاب بودی

چو دیدی ماه، بی روی دلارام

بگردیدی بپهلو جملهٔ بام

نکردی بام را باران چنان تر

که کردی نرگسش در یک زمان تر

چگویم من که چون بود و چسان بود

ندانم تا چنان هرگز توان بود

ز بس کان ماه گرد بام و در گشت

همه شب مرغ و ماهی زو بسر گشت

ز بس کز آه سردش باد برخاست

ز مرغان هوا فریاد برخاست

ز بس کز آتش دل دم برافروخت

همه مرغان شب را بال وپر سوخت

چو گِرد بام ماندی پای در گل

دگر ره سوی درشد دست بر دل

زمانی پیش در در روی افتاد

زمانی باسگان در کوی افتاد

زمانی استخوان آورد سگ را

زمانی با سگان بنهاد رگ را

زمانی آب زد از چشم بر در

زمانی خاک ریخت از عشق بر سر

زمانی سر برهنه پای برخاک

بدست خویش بر تن جامه زد چاک

فغان از دایهٔ مسکین برآمد

تو گفتی جان از آن غمگین برآمد

کنیزی را بخواند و کار فرمود

بزودی بام و در مسمار فرمود

چنان درها بران دلبر فرو بست

که نتوانست بادی خوش بروجست

چو گل درمانده شد زدایه میخواست

که کارگل نگردد جز بمی راست

برفتش دایه و حالی میآورد

تنی چندش ز خوبان در پی آورد

نشست آن دلبر وشمعی ببربر

بدستی باده و دستی بسر بر

چو جامی نوش کردی آن شکربار

ز خون چشم پرکردی دگر بار

نکردی هیچ جام از باده خالی

که نه پر گشتی از بیجاده حالی

چو بودی نوبت خسرو دگر بار

نخوردی و بکردی سرنگونسار

چنین بودی چنین میخوردن او

زهی فریاد و زاری کردن او

جوانی بود و دلتنگی و پستی

فراق و اشتیاق و عشق و مستی

چو زد صد گونه دردش دست درهم

فرو شد گلرخ سرمست در غم

برآورد از جگر آهی چه آهی

که تا هفتم فلک بگشاد راهی

زبان بگشاد کاخر خرمنم سوخت

ز خون دل همه خون در تنم سوخت

چنان از آتش دل شد خروشان

که برهم سوخت سقف سبزپوشان

ز یک یک مژه چندان اشک بارم

که یاران را از آن در رشک آرم

همه شب در میان خون چشمم

بزاری غرقهٔ جیحون چشمم

همه روز از خروش دل نزارم

بسان نای و چون نی ناله دارم

همه روز از غم دل در خروشم

چو بحری آتشین در تفّ و جوشم

شبم را گر امید روز بودی

کجا چندین دلم در سوز بودی

چو درد من سری پیدا ندارد

شب یلدای من فردا ندارد

ز آهم آسمان هر شب چنان گشت

که گویی ابر شد و اتش فشان گشت

همی هرجا که برخیزد غباری

شود هر ذرّه از آهم شراری

چگویم من که آن سرگشته چون بود

که هر دم سوز جان او فزون بود

شبی خوابی عجب دید آن دل افروز

که میآید برش هرمز دگر روز

کبابش از دل زیر و زبر بود

شرابش از خم خون جگر بود

دران آتش بدانسان سخت میسوخت

که از تفش تو گویی تخت میسوخت

فغان میکرد کای دانای رازم

ز حد بگذشت سوز من، چه سازم

بآه سینهٔ شب زنده داران

بخون دیدهٔ پرهیزگاران

بدان آبی که از چشم گنه کار

فرو ریزد چو تنگش درکشد کار

بدان خاکی که زیر خون بودتر

که دارد کشتهٔ مظلوم در بر

بدان بادی که مرد دست کوتاه

برآرد از جگر وقت سحرگاه

بدان آتش که در وقت ندامت

بود در سینهٔ صاحب سلامت

بباد سرد از جان کریمان

بآب گرم از چشم یتیمان

بپیری پشت چون چوگان خمیده

تک گویش بسر میدان رسیده

بطفلی دیده پرنم، سینه پرتاب

بمرد تشنه چون گلبرگ سیراب

بدان زاری که پیر ناتوانی

فرو ریزد بسر، خاک جوانی

بدرد نوعروس روی برخاک

ز درد زه بداده جان غمناک

بمشتاقان اسرار حقیقت

بنقّادان بازار طریقت

بدان دل کو ز نو آشناماند

بدان جان کو ز آلایش جدا ماند

بحق پادشاهی تو بر تو

چگویم نیز میدانی دگر تو

که دستم گیر و فریادم رس آخر

بس آخر گوشمال من بس آخر

مرا از تنگنای دهر برهان

دلم زین غصه و زین قهر برهان

اگر روزی ز عالم شاد بودم

هزاران روز با فریاد بودم

نهایت نیست روز ماتمم را

سری پیدا نمیآید غمم را

ز زاری کردن آن ماهپاره

بزاری گشت گریان هر ستاره

بآخر چون ز حالی شد بحالی

نجاتش داد ازان غم حق تعالی

رسید آخر دعای او بجایی

برآمد بر هدف تیر دعایی

هزاران جان نثار صبحگاهی

که آید بر نشانه تیر آهی

چو مرغ صبحگاهی پر برافشاند

عروس آسمان گوهر برافشاند

برآمد صبح همچو نار خندان

بزدیک خنده بر گردون گردان

بسان قبّهٔ زرّین بدو نیم

گرفته در دهن ماسورهٔ سیم

چو یافت این طاق ازرق روشنایی

پدید آمد نشان آشنایی

درآمد هرمز عاشق ز در در

بدستان بسته دستاری بسر بر

سرای چون بهشتی دید پرنور

بهشتی از بهشتی روی پر حور

بپیش صفّه تختی بود از زر

مرصّع کرده او از پای تا سر

بپیش تخت در بستر فگنده

بر آن بستر گل تر سر فگنده

نشسته دایه بر بالین گلرخ

زبان بگشاده با گلرخ بپاسخ

که برنایی غریب اینجا فتادست

که در علم پزشکی اوستادست

تراگر قرض هرمز دارد این مرد

همه درمان تواند کردن این درد

چو بشنید این سخن گلرخ نظر کرد

دل خود زان نظر زیر و زبر کرد

جوانی دید دستاری بسر بر

کتانی همچو برگ گل ببر در

خطی در گرد خورشیدش کشیده

بشاهی خط ز جمشیدش رسیده

دو لب چون پارهٔ لعل دو پاره

نهفته زیر لعلش سی ستاره

سر زلفش ز عنبر حلّه در بر

وزان هر موی را صد فتنه در سر

رخی کز برگ گل صد دایه بودش

مهی کز مشگ تر صد سایه بودش

نظر چون بر رخ گلفامش افتاد

چو برگی لرزه بر اندامش افتاد

بپیش خطّ او شد حلقه در گوش

درآمد خون او یکباره در جوش

ز دل آرام و از سر هوش او شد

اسیر چشمهٔ چون نوش او شد

چو چشمش در رخ آن سبز خط ماند

چو حیرانی به هرمز در غلط ماند

بدل گفتا نمیدانم که او هست

که گلرخ شد بهشیاری ازو مست

چو کس نبود نظیرش او بود این

اگر او این بود نیکو بود این

بیا تا خاک او در دیده گیریم

چرا او را چنین دزدیده گیریم

دگر ره گفت ممکن نیست هرگز

که گل را باز بیند نیز هرمز

چو شد اندیشهٔ گل بی نهایت

ز بی صبری بجوش آمد بغایت

نهان بادایه گفت این ماه چهره

که دارد طلعتش از ماه بهره

نماند جز به هرمز بند بندش

نگه کن چهره و سرو بلندش

ندانم اوست یا ماننده اوست

که دل آزاد ازو چون بنده اوست

جوابش داد حالی دایه کای حور

بسی ماند بمردم مردم از دور

بکردار تو بیحاصل دلی نیست

چو خواهی کرد در آبم گلی نیست

نکو افتادت الحق عشقبازی

که از سر پردهٔ عشّاق سازی

مگر آن رنگرز لاف هنر زد

که چون رنگش خوش آمد ریش درزد

بگفت این و بگرمی کرد سردش

کزان گفتار گل دل درد کردش

نگه کرد از کنار چشم دایه

بران خورشید روی افگند سایه

چو هرمز را بدید او باز بشناخت

بر گل جای هرمز بازپرداخت

درآمد هرمز و از پای بنشست

گرفتش چون طبیبان نبض در دست

تأمل کرد و نبضش نیک بشناخت

ولیکن خویشتن را اعجمی ساخت

عجب کانجا جهان بر هم نمیزد

دلش میسوخت اما دم نمیزد

بفرمودش علاج و زود برخاست

چو آتش آمد و چون دود برخاست

چو هرمز شد برون گلرخ بزاری

ز نرگس ریخت باران بهاری

ز هرمز دل چنان در بندش افتاد

که آتش در همه پیوندش افتاد

همه روز و همه شب در فغان بود

دلش در آرزوی دلستان بود

همان روز و همان شب هرمز از غم

چو صبح آتش همی افروخت از دم

دران آتش چنان میسوخت جانش

که موج آتشین میزد زبانش

دو یار اندر برش بنشسته بودند

ز بیداری خسرو خسته بودند

بدو گفتند کاخر دل بخویش آر

خردمندی، خردمندیت پیش آر

چو در عقل و تمیز از مافزونی

چرا باید در این سودا زبونی

دل و عقل از پی این روز باید

صبوری در میان سوز باید

بدینسان بود آن شب تا بروز او

نمیآسود چون شمعی ز سوز او

چو خورشید از خم گردون درآمد

ز زیر چرخ سقلاطون برآمد

تو گفتی جامهٔ زر بفت میبافت

که بر چرخ فلک زررشته میتافت

بر گل رفت خسرو از پگاهی

که درگل از پگاهی به نگاهی

چو در دهلیز آن ایوان باستاد

دلش از اشک سیلابی فرستاد

نه روی آنکه بی دمساز گردد

نه برگ آنکه از گل باز گردد

بدل گفت آخر ای دل هوش میدار

دمی گر چشم داری گوش میدار

بآیین باش و سر در پیش افگن

نظر بر پشت پای خویش افگن

بگفت این و بدان دهلیز در رفت

بر آن سرو قدّ سیمبر رفت

چو هرمز را بدید آن ماهپاره

فرو بارید بر ماهش ستاره

گهی اشکی چو خون پوشیده میکرد

گهی پنهان نظر دزدیده میکرد

بسی با دل دم از راه جدل زد

که هرمز را طبیبی در بدل زد

زمانی گفت هرگز هرمز او نیست

چو هرمز خفتهیی تو هرگز او نیست

اگر او هرمز مدهوش بودی

کجا در پیش گل خاموش بودی

کسی پروانه گردد در خیالم

که آرد طاقت شمع جمالم

اگراو هرمز آشفته بودی

بیک یک موی رمزی گفته بودی

بسی ماند بهم مردم بمردم

چراغ شب بسی ماند بانجم

زمانی گفت بیشک جان من اوست

کدامین جان و دل جانان من اوست

گر از انجم شود گردون شکفته

کجا مه در میان گردد نهفته

یقین دانم که بیشک اوست این ماه

ولکین سوختست از رنج این راه

چو او پر سوخت دل در برازان سوخت

کدامین دل چه میگویم که جان سوخت

مرا باید که درد بیش بینم

که تا روی طبیب خویش بینم

در این دردی که دارم مرد من اوست

بهررویی طبیب درد من اوست

کنون این درد با او باز گویم

طبیبم اوست با او راز گویم

بآخر چون ز حد بگذشت سوزش

سیه‌تر شد ز صد شبگیر روزش

بزودی همچو تیری عقل او شد

کمان طاقتش از زه فرو شد

بدل گفت اینت زیبا دلربایی

طبیبست این پریوش یا بلایی

چه سازم تا شود با من هم آواز

چه سازم چون گشایم پیش او راز

ز رسوا گشتن خود می بترسم

اگر زین راز چیزی زو بپرسم

ز دست دل بلایی بیشم آمد

ز سر در پیش پایی پیشم آمد

چو جایی بود خالی و کسی نه

خصوصاً در میان دوری بسی نه

درین اندیشه چون آشفته حالی

درافگند از سر رمزی سؤالی

بدو گفت ای سبک پی از کجایی

که داری در دل ما آشنایی

خبر ده از نژاد خویش ما را

که آمد شبهتی در پیش ما را

لب هرمز ازان بت باز خندید

بشادی در رخ دمساز خندید

فسون هرمز خورشید تمثال

ازان یک خنده گل بشناخت در حال

بدو گفت ای جهان را نور از تو

بدوران چشم زخمی دور از تو

اگر تو هرمزی بر گوی حالت

ویا در خواب میبینم جمالت

خطی بر خونم آوردی دگر بار

منم سر بر خطت چشمی گهر بار

لب لعلت رگ جانم گرفتست

خط سبزت گریبانم گرفتست

درشتی کرد خط باروی نرمت

ز رویم آخر آید بو که شرمت

منم بی روی تو سالی، ز تیمار

نشسته روی آورده بدیوار

منم بی روی تو بر روی مانده

دلی پرخون تنی چون موی مانده

ز گل برکش مرا پای دل آخر

چو من کس را مکن سر درگل آخر

چو دل بربودی و جان نیز بردی

دلم خستی و بر جانم سپردی

بعنّابم چو کردی مغز خسته

ازان در پوست میخندی چو پسته

ز دست تو چو در دستت اسیرم

مکن گر دستگیری دستگیرم

زبان بگشاد هرمز کای سمن بوی

مشو با من درین معنی سخنگوی

تو میدانی ز مهرت بر چه سانم

ز مهرت چون مه نو ناتوانم

شدم آواره بی روی تو از روم

وز انجا اوفتادم سوی این بوم

هزاران حیله و تزویر کردم

که تا با تو سخن تقریر کردم

منم امروز همچون سایهیی خوار

چو سایه بر زمین افتادهیی زار

رهی پیشت بدان امید آید

که سایه از پی خورشید آید

چو وقت و جای نیست ای زندگانی

چگونه خواهم از تو مژدگانی

بدان ای ماه تا دلشاد گردی

ز بی اصلی من آزاد گردی

که من فرزند قیصر شاه رومم

ز رتبت سجده میآرد نجومم

چو زلف او ز سر تا بن کم و بیش

یکایک شرح دادش قصهٔ خویش

چو گل بشنود کوشهزاد رومست

سپهر ملک و دریای علومست

لب گل شد چو گل خندان از آن کار

گرفت انگشت در دندان از آن کار

بهرمز گفت اکنون کار افتاد

که گل را بار دیگر خار افتاد

در آن گاهی که بودی باغبانی

نبودت پادشاهی بر جهانی

بمن آنگه نمیکردی نگاهی

نگاهی چون کنی در پادشاهی

چه میگویم کزین شادی چنانم

که در تن همچو گل بشکفت جانم

کرا بود آگهی کاین بیسر و پای

نهاده بود لایق پای بر جای

بحمداللّه که اکنون پادشایی

نیی مهمرد زاد روستایی

کنون آن رفت زین پس کار من ساز

ز راه مصلحت با خویشتن ساز

چنین مگذار بر بستر مرا زار

که در عالم ندارم جز ترا یار

طبیب من مکن از من تحاشی

خلاصم ده ازین صاحب فراشی

طبیبی باش و جای من بگردان

وزین موضع هوای من بگردان

ز دست افتادهام از جای برخیز

مرا زین شهر بگریزان و بگریز

تو دانی کز توام آواره گشته

چنین عاجز چنین بیچاره گشته

پدر از من زخان و مان برامد

ولیکن گل ز تو از جان برامد

بیکره فتنهها شد روشن از تو

پدر آواره از من شد من ازتو

کنون چیزی که حالی دلپذیرست

وصال امشبست و ناگزیرست

چو گردون بر زمین افگند سایه

بیاید در نهان پیش تو دایه

ترا درچادر و در موزه حالی

فرود آرد بدین ایوان عالی

مگر امشب دمی از ما براید

وزین شادی غمی از ما سراید

سخن با خط تو دیرینه دارم

وزان خط نسختی در سینه دارم

چو عهد عاشقی شد تازه از ما

ز صد تا صد رسید آوازه از ما

ز سر در تازه گردانیم عهدی

برآمیزیم با هم شیروشهدی

بماند آنجایگه تا نیم روز او

سخن میگفت پیش دلفروز او

ازان چندان بماند آن جایگه شاه

که معجون میسرشت از بهر آن ماه

کسی گر آمدی آنجا بکاری

روان کردی گلش همچون غباری

چو گل را تیر آمد بر نشانه

چو تیری گشت خسرو شه روانه

برون آمد ز ایوان پیش یاران

بگفت احوال خود با نامداران

چو یارانش سخن از شه شنودند

از آن پاسخ بسی شادی نمودند

چو طاس آتش گردون درافتاد

شفق ازحلق شب چون خون درافتاد

کبوتر خانه شکل هفت پایه

بیک ره مرغ شب بنهاد خایه

همه شب، همچو مرغان دانه میریخت

بگرد این کبوتر خانه میریخت

چو گیتی ماند از شب پای در قیر

بیامد پیش هرمز دایهٔ پیر

بهرمز گفت برخیز و برون آی

بچادر در شو و در موزه کن پای

روان شو از پسم تا من هم آنگاه

بپیشت میبرم شمعی درین راه

بلی چون عشق در سر کارت آرد

ز جوشن سوی چادر یارت آرد

بآخر رفت و گشت آن شمع در راه

درآمد از در دزدیده ناگاه

چو هرمز در قفای او روان شد

بیک ساعت بنزد دلستان شد

برون آمد زچادر عاشق زار

درون خانه شد از صفّهٔ بار

چو چشم هر دو تن افتاد بر هم

بپیچیدند همچون مار در هم

درامد لشکر عشق از کمینگاه

فگند آن هر دو عاشق را بیک راه

سخن ناگفته یک دم آن دو سرکش

فتادند از دل پرتف در آتش

تو گفتی آن دو ماه اوفتیده

دو ماهیاند بر آتش تپیده

چو باهوش آمدند آن هر دو سرمست

گره کردند درهم زلف چون شست

بسی در داغ هجران بوده بودند

بکام دل دمی نغنوده بودند

چو از هم صبرشان پرسید حالی

جوانی بود و عشق و جای خالی

بیک ره هر دو لب بر هم نهادند

چو لب بر هم نشست از هم گشادند

شه از یاقوت گل شکّر همی خورد

گلاب از چشمهٔ کوثر همی خورد

چو شه زان لب برون شکّر گرفتی

گلش معشوق را در بر گرفتی

زهی خوشی که شه را بود آن شب

خوشی نبود کسی را لب بر آن لب

زمانی خنده زد بر لعل خندان

زمانی بر گرفت از لعل دندان

علم از کوه بر روی کمر زد

دو دست اندر کمر گاه شکر زد

چو گل دید آن چنان حالی زدلکش

برآورد از دم سرد ازدل آتش

بدو گفت ای سراز پیمان کشیده

مرا در محنت هجران کشیده

دگر ره چون برم در برگرفتی

ز سر در کار خود از سر گرفتی

بدستان دست پیچ آسمانی

ز دستت چون نهادم همچنانی

برو برخود ببند این درچه پیچی

که نگشاید ز من جز بوسه هیچی

کنار و بوسه دارم زود برخیز

بنقدی در کنار و بوسه آویز

اگر راضی نیی با من چه خفتی

برو دنبال زن بر ریگ و رفتی

سرم بار دگر زیر بغل گیر

ز سر در باز پایم درو حل گیر

چرا چون عود گرد پرده گردی

که شکّر یک تنه صد مرده خوردی

شکربارست لعلم در درستی

مکن دربارهٔ این پاره سستی

چرا ای دوست ناساز آمدی تو

ازین ره تشنه تر باز آمدی تو

ترش کردی مرا چون غوره امشب

که تا دریابی این ماشوره امشب

شدی در بسط و در قبضم گرفتی

طبیبی کاین چنین نبضم گرفتی

تو طرّاری و نقد من درستست

زهی اقبال کاین سر کیسه چستست

چو دل طرّاری از روی تو دیدست

درست ر کنیم زو درکشیدست

شب تیرهست و تو بس ناجوانمرد

درستم با قراضه چون توان کرد

مده دُرد و چنین صافی بمنشین

شب تیره بصرّافی بمنشین

دل شه جوش زد ازناصبوری

که بود از دیرگاهش درد دوری

دو پای گل چنان پیچیدبرپای

که گفتی چار میخش کرده برجای

چنان پیچید گل بر خود بصد رنگ

که درگهواره طفل و اسب در تنگ

چو کار از حد بشد شهزادهٔ روم

درآمد تا گشاید مهرش ازموم

کلید شاه ازان بر درج ره داشت

که یعنی این بران نتوان نگه داشت

گل آنجا کرد با خسرو کمرگاه

که زیر این کمر کوهیست بر راه

زبان بگشاد خسرو کای جفاکار

ندیدم چون تو یاری ناوفادار

نیم زانها که آرم روی در پشت

که کار پشت و روی تو مرا کشت

چو در من پشت آوردی چنین خوار

زبان را چون برآرم من بدیدار

چو صدره از سر دیوار جستم

برون آور ازین دیوار پستم

مگر چون پاسبان بیدار گردم

همه شب گرد این دیوار گردم

ترا خود چون دهد دل بار آخر

مرا با روی در دیوار آخر

ندانم تا چه دیوت راهبر بود

مگر دیوار من کوتاه تر بود

چنین من سخت کوش از حیله سازی

تو این را سست میگیری ببازی

چه مرغی تو که چون پر برگشادی

مرا از پیش خود بر در نهادی

گهی از ناز بر جانم سپردی

گهی از دلبری جانم ببردی

نبازم غوره با عزمی دگر بار

گرم این غوره درنفشاری ای یار

مرا صفرا بکشت این غورهٔ‌تو

عفی اللّه آب تلخ شورهٔ تو

نیی افعی چرا ناسازی آخر

چرا این زهر میاندازی آخر

چو سنبل زهر دارد در میانه

تواند بود گل را ای یگانه

گلش گفت ای مرا چون جان گرامی

بنازم گر تو بر جانم خرامی

چو گل بس سخت سست افتاد بندیش

چه یازی سخت تر آخر ازین بیش

تو میدانی که چون در بندم از تو

بجان آمد دلم تا چندم از تو

دلم بردوش زد زین سوز جوشن

ندیدم یک شبت چون روز روشن

چو سر گردان شدم چون چرخ گردان

ز سر درباز، در پایم مگردان

نه با من عهد کردی روز اوّل

که مهر من بودمهری معطّل

ولی چون هر دو باهم عقد بندیم

ز چندین نسیه دل در نقد بندیم

کنون چون زار و بیمارم بدیدی

بزیر چوب پندارم کشیدی

خوشم در چوب کش ای چوب تو خوش

مکن دل تاخوش ای آشوب تو خوش

چو تو از گل بدینسان خرده گیری

نکوتر آنکه گل را مرده گیری

ز درد گل دل خسرو چنان شد

که با همدم بهم همداستان شد

بگل گفت ای چراغ بوستانها

فروغ ماه رویت شمع جانها

زنخدانت ز گردون گوی برده

شب از زلف سیاهت بوی برده

جهانی جادو از بابل رسیده

ز چشمت یک بیک را دل رمیده

دل و جان خرقه و زلف تو چینی

دو گیتی حلقه و لعلت نگینی

مگیر از عاشق شوریده بر دست

که بدمستی عجب نبود ز سرمست

مکن با من که من بیمار زارم

که این جز از تو باور می ندارم

ببیماری چنین چالاک و چستی

چگونه بودهیی در تندرستی

مرا جانی و از جان نیز برتر

چه چیز ازجان به وزان چیز برتر

اگرچه خاک ره گشتم خجل وار

مگیر از من غباری سنگدل یار

اگرچه خواجه تاش خاص و عامم

بجان و دل غلامت را غلامم

بگفت این و بهم آن هر دو دلسوز

شدند از خام کاری بس دل افروز

سر تنگ شکر را باز کردند

شکر زان تنگ دست انداز کردند

چونی با شکّر و گل در کمر شد

لب شیرین گل چون نیشکر شد

گهی پشتی بروی یار میکرد

گهی غنجی برخ بر کار میکرد

گهی از وی بهای ناز میخواست

گهی از بوسه عذری باز میخواست

چو خورد آب حیات از لعل خندان

سکندر زد بسی دامن بدندان

بوقت فرصتی گل گشت خواهان

که شاه او را بدزدد از سپاهان

چو کار هر دو آمد با قراری

بخفتند آن دو تن یک لحظه باری

چو خوش درخواب رفتند آن دو دمساز

ندانم تا کجا شد آن همه ناز

چو شبدیز سپهر فتنه انگیز

سپیدی یافت از صبح بگه خیز

برامد صبح پرچین کرد ابرو

چو کرم پیله ز اطلس کرداکسو

چو روشن گشت آن ایوان عالی

درامد دایهٔ فرتوت حالی

ز خواب خوش برانگیخت آن دو تن را

مه رخشنده و سرو چمن را

چو شه را چشم خواب آلود مخمور

فتاد از خوشدلی بر چشمهٔ نور

دگر ره چشم گل در خواب کردش

جگر پرخون و دل پرتاب کردش

بآخر پای را در موزه کرد او

ز لعلش یک شکر در یوزه کرد او

برون شد دایه با شمعی ز پیشش

وز انجا برد تا ایوان خویشش

چو شد روز دگر شاه سپاهان

بر گلرخ بیامد نیک خواهان

رخ گل را طراوت دید بسیار

لب گل را حلاوت دید بسیار

لبی میدید چون یاقوت خندان

خرد زان لب بمانده لب بدندان

رخی میدید خوبی را سزاوار

ازانرخ ماه کرده رخ بدیوار

چو ملک خوبرویی لایقش دید

بهرمویی هزاران عاشقش دید

ببر سیم و بلب قند و برخ ماه

چو شاه او را بدید از دست شد شاه

بگل گفت ای نگارستان خوبی

رخ خوبت گل بستان خوبی

ز رویت ماه سرگردان بمانده

گهی پیدا گهی پنهان بمانده

ز قدّت سرو با فریاد گشته

ز قدّ خویشتن آزاد گشته

ز لعلت تنگ شکّر خسته مانده

ازان معنی بشوری بسته مانده

دو چشمت نیم مست بازگشته

مشعبد وار لعبت بازگشته

ز عشقت چند گردانی بخونم

چه میدانی که در عشق تو چونم

دلم تا کی بخون بنشیند آخر

بزن، تا مهره چون بنشیند آخر

چو شه را تو دُر شهوار دُرجی

مباش آخر کبوتروار، برجی

چنان آوردهیی در بند دامم

که نگشاد از تو جز خون از مشامم

چرا تو جان من ازتن ببردی

چوجان بردی و نام من نبردی

اگر بیماریت آمد بهانه

کنون بیماریت رفت ای یگانه

چو بس بیمار میدیدی تو خود را

زهی قربان که کردی چشم بد را

ترا بیماری ای بت سازگارست

که در بیماریت رخ چون نگارست

مرا عشق تو پیوسته چو ابرو

تو سر میتابی از من همچو گیسو

بغمزه میزنیم از چشم، زخمی

دلم را میبری از چشم زخمی

بچشم خود دلم را مست داری

که تو در مست کردن دست داری

چو دل پروانه شد در عکس رویت

جنون آوردم از زنجیر مویت

دلم تا در خم زنجیر دیدم

هوای زلف تو دلگیر دیدم

مکن ای ماه، تن در ده بکارم

که پرکردی ز خون دل کنارم

گرت از من برای آن ملالست

که تا ترک تو گویم، این محالست

گل از گفتار او فریاد در بست

که فریاد از تو ای بیدادگر مست

مرا از خان و مان آواره کردی

جهانی خلق را بیچاره کردی

بغارت درفگندی خان و مانم

کنون گردی ز سر در قصد جانم

بگفت این و برفت از هوش آن ماه

بماند از کار او مدهوش آن شاه

برخود خواند هرمز را از ایوان

ز بهر کار گل برساخت دیوان

بهرمز گفت آخر چارهیی ساز

مگر کاین زن شود با من هم آواز

شدم بیمار در تیمار این زن

مرا رایی بزن در کار این زن

زنا دانی خرد را خیره کردست

ز گریه چشم روشن تیره کردست

بزاری گاه میخوانم بخویشش

بخواری گاه میرانم ز پیشش

نه زاری سود میدارد نه خواری

من این دارم تو برگو تا چه داری

جوابش داد هرمز خوش جوابی

که گل با دل مگر خوردهست تابی

زخشم شاه ازان صفرا براندست

که دروی اندکی سودا نماندست

اگر خواهی که بازآید براهی

نپیوندی درو زین پس بماهی

مگر لختی دلش آرام گیرد

مزاج گرم او انجام گیرد

من اکنون هرچه باید ساخت سازم

وزین خدمت بگردون سرفرازم

چنان سازم که تا یک ماه دیگر

نداند جز بر شه راه دیگر

ز درد دل سوی درمانش آرم

بپیش شاه در فرمانش آرم

نگردم هیچ باز از خدمت تو

که بسیارست حق نعمت تو

خوش آمد شاه را گفتار هرمز

بدو داد آنچه نتوان داد هرگز

نچندان داد شاه او را زر و سیم

که داده بود کس در هفت اقلیم

چو یافت از شاه بسیاری مراعات

شهش گفتا دگر یابی مکافات

چنان بر چرخ سازم پایگاهت

که ماه آسمان بوسد کلاهت

هنرمند و خموش و پاک رایی

مبارک دستی و نیکو لقایی

اگر زر دارم وگر مال دارم

ترا دارم که رویت فال دارم

بگفت این و بصد انعام و اعزاز

فرستادش سوی ایوان خودباز

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:33 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5026701
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث