به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

بر دیوانهٔ بی دل شد آن شاه

که ای دیوانه از من حاجتی خواه

چو خورشیدست تا جم چرخ و رخشم

چرا چیزی نخواهی تا ببخشم

بشه دیوانه گفت ای خفته در ناز

مگس را دار امروزی ز من باز

که چندان این مگس در من گزیدند

که گویی در جهان جز من ندیدند

شهش گفتا که این کار آن من نیست

مگس در حکم و در فرمان من نیست

بدو دیوانه گفتا رخت بردار

که تو عاجزتری از من بصد بار

چو تو بر یک مگس فرمان نداری

برو شرمی بدار از شهریاری

بگرد خواجه و شه چند گردی

گریزی جوی زین خلقان بمردی

چو می‌بینی که دایم خلق بسیار

بماندند از پی دنیا طلب کار

همه بنشسته یک یک دم بغم در

همی بندند یک یک جو بهم بر

کجا چون طبع مردم خوی گیرست

ز هر کس آدمی عادت پذیرست

چو ایشان حال ایشان باز دانی

تو نیز از جهل خود در آزمانی

ترا گرچه توانگر سیم دارست

و یا درویش در صد اضطرارست

ترا از هر دو چون سود و زیان نیست

چرا پس در تنت زین غصه جان نیست

ز درویش و توانگر در ره آز

ببین تا خود چه می‌گردد بتو باز

اگر کم گردد از عمر تو ده سال

غمت نبود گر افزونت شود مال

ترا مالت ز عمر و جان فزونست

ندانم کین چه سود او جنونست

الا ای بی خبر تا کی نشینی

قناعت کن اگر مرد یقینی

چو بالش نیست با خشتی بسربر

چو خوبی نیست با زشتی بسربر

چو دادی نیم نان این نیم جان را

فرا سر بر چنان کاید جهان را

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

شبی خفت آن گدایی در تنوری

شهی را دید می‌شد در سموری

زمستان بود و سرما بود بسیار

گدا با شاه گفت ای شاه هشیار

تو گرچه بی‌خبر بودی ز سرما

فرا سرآمد این شب نیز بر ما

عزیزا در بن این دیر گردان

صبوری و قناعت کن چو مردان

بمردی صبر کن بر جای بنشین

بسر می در مدو وز پای بنشین

حکیمی در مثل رمزی نمودست

که صبر اندر همه کاری ستودست

همه خذلان مردم از شتابست

خرد را این سخن چون آفتابست

شتاب ازحرص دارد جان مردم

نگه کن حرص آدم بین و گندم

اگر نه حرص در دل راه داری

کجا از جنت الماوی فتادی

ز آدم حرص میراثست ما را

درازا محنتا آشفته کارا

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

سؤالی کرد آن دیوانه شه را

که تو زر دوست داری یا گنه را

شهش گفتا کسی کز زر خبرداشت

شکی نبود که زر رادو ستر داشت

بشه گفتا چرا گر عقل داری

گناهت می‌بری زر می‌گذاری

گنه با خویشتن در گور بردی

همه زرها رها کردی و مردی

ترا چون جان ببایدکرد تسلیم

چه مقصود از جهانی پر زر و سیم

تو با دنیا نخواهی بود انباز

برو با لقمهٔ و خرقه می‌ساز

اگر بر خاک و گر بر بوریایی

چو با دنیا نیفتی پادشایی

چو تو بی محنتی نانی نیابی

چو تو بی رنج خلقانی نیابی

چرا خود را بسختی درفکندی

بدست تیره بختی درفکندی

ترا چون خرقه و نانی تمامست

فزون جستن ز بهر ننگ و نامست

چرا در بند خلقی باز مانده

جگر پر خون و دل پر آزمانده

شوی از یک جو زر دل بدونیم

که تا گویند او مردیست با سیم

برای نیم نان ای مرد غمناک

چه ریزی آب روی خویش برخاک

عزیزا کاه برگی بار منت

گران تر آمد از صد کوه محنت

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

یکی پرسید از آن شوریده ایام

که تو چه دوست داری گفت دشنام

که هر چیزی که دیگر می‌دهندم

بجز دشنام منت می‌نهندم

چرا چندین تو اندر بند خلقی

بدان ماند که حاجتمند خلقی

که گر ناگاه سیمی بر تو بشکست

نگیرد کس بیک جو زرترادست

اگر از جوع گردی نیم مرده

برای تکیه کردن نیم گرده

اگر روزی بباشی بهر دو، نان

ترا از پای بنشانند دو نان

ببین تا از کرم پروردگارت

نشاند اندر نمازی چند بارت

ترا چون چشم برجانست وجانان

دلت را کی سرجانست و جانان

چو نان از خوان ستانی خوان بود شوم

که بی‌شک خوان بیش از نان بود شوم

چه گردی گرد خوان و شاه چندین

که مشتی عاجزند و خوار و مسکین

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

بسگ گفتند زر داری سگ از ننگ

گهی فریاد می‌کرد و گهی جنگ

چو سگ از ننگ زر فریاد دارد

بیک جو خواجه چون دل شاد دارد

سگ اندر ننگ زردر جنگ و بانگیست

ترا زر می‌کند بانگ ارچه دانگیست

ز جایی گر ترا دانگی درافتد

ترا زان زر سقط بانگی درافتد

اگر صد بدرهٔ زر برفشانی

بود کم دانکی آن میزبانی

الا ای مرد دنیا دار مستی

چه خواهی دید زین دنیاپرستی

چرا در بت پرستی ای هو جوی

بسان کافران آوردهٔ روی

چرا داری طریق کافران رت

که تو زر می‌پرستی کافران بت

بتی رز نیست صد من پیش کفار

ترا یک جو زرست ای مرد دین دار

برو دنیا بدنیا دار بگذار

زر و بت در کف کفار بگذار

نشاید زر به جز بت ساختن را

نشاید بت به جز انداختن را

اگر صد گنج زر در پیش گیری

بروز واپسین درویش میری

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

ترا در ره بسی ریگست ای دوست

ز یک یک ریگ بیرون آی از پوست

ز یک یک ریگ اگر تو می‌کشی بار

بسی به زانک از کوهی بیک بار

هوا و کبر و عجب و شهوت و آز

دروغ و خشم و بخل و غفلت و نار

همه سر در کمینت می‌شتابند

که تا چون بر تو ناگه دست یابند

همه ریگیست اگر در هم زند دست

شود کوهی و در زیرت کند پست

بپرهیز از دل تو مرد دین است

که کوه آتشین دوزخ اینست

یقین می‌دان که هرچ آرایش است آن

همه جان ترا آلایش است آن

چه خواهی آنچ ناپروردهٔ تست

چه جویی آنچ ناگم کردهٔ تست

اگر حق یک درم از دادهٔ خویش

ز تو بستاند ای افتادهٔ خویش

چنان ناحق شناسی تو گیرد

دو گیتی ناسپاسی تو گیرد

تویی اینجا بیک جوزر چنین هست

ولی صد ملک آنجا دادی از دست

ترا چون جای اصلی این جهان نیست

بدنیا غره بودن جای آن نیست

جهان بی وفا جز ره گذر نیست

ترا چندین تحمل در سفر نیست

خردمندا تو جانی و تنی آی

چراغی در میان گلخنی آی

چو خواهد گشت گلخن بوستانت

چراغی گو درین گلخن بمانت

درین نه کاسهٔ جان سوز دل گیر

گرت روزی عروسی کرد تقدیر

عروسی گر کنی بردار بانگی

منادی کن که کاسهٔ ده بدانگی

اگر چون یونسی در قعر عالم

چو جانت جوف ماهی شد مزن دم

وگر چون یوسفی با روی چون ماه

قناعت کن درین بیغولهٔ چاه

قناعت کن بآبی و بنانی

حساب خود چه گیری باز یابی

همه کار جهان ناموس و نام است

اگر نه نیم نان روزی تمام است

برو هر روز ساز نیم نان کن

دگر بنشین و کار آن جهان کن

فراغت در قناعت هرک دارد

ز مهر و مه کلاهش ترک دارد

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

درآمد آن فقیر از خانقاهی

نهاده بر سر از ژنده کلاهی

یکی گفتش بطیبت ای خردمند

کلاه ار می‌فروشی قیمتش چند

جواب این بود آن درویش دین را

بکل کون نفروشم من این را

بسی خلقم خریدار کلاه‌اند

بکل کون از من می بخواهند

بنفروشم که دانم بهتر ارزد

که یک نخ زو دو گیتی گوهر ارزد

چه دانی تو که من در سر چه دارم

چو من خود بی سرم افسر چه دارم

دلا بیدار شو گر هست دردیت

که ناوردند بهر خواب و خوردیت

گرفتم جملهٔ عالم بخوردی

ندانی جستن از مردن بمردی

ترا تا کی ز تو ای آفت خویش

تویی آفت تو هم برخیز از پیش

بگو تا کی ز بی شرمی و شوخی

چه سنگین دل کسی، کویی کلوخی

بکن هرچت همی باید کژ و راست

اگر این را نخواهد بود واخواست

اگر چون خاک ره زر خواهدت بود

ز خاک راه بستر خواهد بود

ترا چرخ فلک در چرخه انداخت

که بر یک جو زرت صد نرخه انداخت

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

دریغا دیدهٔ ره بین نداری

بغفلت عمر شیرین می‌گذاری

بسر بردی بغفلت روزگاری

مگر در گور خواهی کرد کاری

الا ای حرص در کارت کشیده

چو شد قد الف وارت خمیده

اگر طاعت کنی اکنون نه زانست

که می‌ترسی که مرگت ناگهانست

بسی شادی بکردی کام راندی

کنون چون پیر گشتی بازماندی

ز دارو کردنت ای پیر تا کی

بمی باید شدن تدبیر تاکی

نشد یک ذره کم ای پیر آزت

نکردستند گوی از شیر بازت

کنون زشتست حرص از مردم پیر

گنه خود چون بود با موی چوی شیر

چو مویت شیر شد ای پیرخیره

مکن آلوده شیرت را بشیره

بکف در آتشین داری نواله

که در پیری بکف داری پیاله

چو می‌شویی بآب تلخ تن را

بشوی از اشگ شور خود کفن را

مکن روباه بازی و بیارام

که پیه گرگ در مالیدت ایام

نمی‌ترسی که از کوی جهانت

تو غافل در ربایند از میانت

تو خوش بنشسته و گردون دونده

تو مرغ دانه کش عمرت پرنده

تو خفته عمر بر پنجاه آمد

کنون بیدار شو که گاه آمد

چو گر عمری بدنیا خون گرستی

نه بس کاریست این کاکنون کرستی

چه کارست این که در دنیاء فانیست

جهانی کار کار آن جهانیست

غم خود خور که کس را از تو غم نیست

چه می‌گویم ترا حقا که هم نیست

ترا افتاد اگر افتاد کاری

که کس را نیست بر دل از تو باری

ز مرگت گر کسی دل ریش دارد

ز خود ترسد که آن در پیش دارد

کسی کز مرگ تو بسیار گرید

ز مرگ خود بترسد زار گرید

زمانی لب زخندیدن بندد

بصد لب یک زمان دیگر بخندد

ترا افتاد کار ای پیرخون خور

بایمان گر توانی جان برون بر

نخواهی بود با کس در میانه

تو خواهی بود با تو جاودانه

نترسی زانک فرداهم درین سوز

همه با خود گذارندت چو امروز

کنون من گفتم و رفتم بزودی

بکشتم می ندانم تا درودی

کنون با گفت افتادست کارم

که گر طاعت کنم طاقت ندارم

کنون آن بادها از سر برون شد

که زیر خاک می‌باید درون شد

کنون چون زندگانی رخت دربست

بسوی خاک رفتم باد در دست

کنون گر شاد و گر غمناک رفتم

دلی پر آرزو با خاک رفتم

جهان پر غمم بسیار دم داد

سپهر گوژ پشتم پشت خم داد

غم من چند خواهد کرد بردار

ندارم جز ز فانی هیچ بر کار

بسی در دین و دنیا راز راندم

بدین نرسیدم و زان باز ماندم

دمم شد سرد و دل برخاست از دست

که بر فرقم زپیری برف بنشست

چو شد کافور موی مشگ بارم

کفن باید که من کافور دارم

همه مویم تا سپیدی جایگه کرد

جهان بر من سر پستان سیه کرد

چنان افتاده‌ام از پای پیری

که از کس می‌نیابم دست گیری

جوانان طعنه خوش می‌زنندم

بطعنه در دل آتش می‌زنندم

ولیکم هست صبپر آنک ایشان

چو من بیچاره گردند و پریشان

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

بدید از دور پیری را جوانی

خمیده پشت او همچون کمانی

ز سودای جوانی گفت ای پیر

بچندست آن کمان پیش آی زرگیر

جوان را پیر گفت ای زندگانی

مرا بخشیده‌اند این رایگانی

نگه می‌دار زر ای تازه برنا

ترا هم رایگان بخشند فردا

چو سالم شست شد نبود زیانی

اگر من شست را سازم کمانی

مرا در شست افتادست هفتاد

چنین صیدی کرا در شست افتاد

ز شست آن کمان تیری شود راست

ز شست من کمان گوژ برخاست

از آن شست و کمان قوت شود بیش

ازین شست و کمان دل می‌شود ریش

ز پیری گر چه گشتم مبتلایی

نشد جز پشت گوژم هیچ جایی

اگرچه پر شدست اقلیم از من

درستم شد که پر شد نیمی از من

نشست اندر برم پیری چنان زود

که هرگز برنخاست از سر چنان دود

بسر دیوار، عمر اندرز دم دست

چه برخیزد از آن چون عمر بنشست

چو آمد کوزهٔ عمرم بدردی

نه قوت ماند و نه نیرو نه مردی

اگر گه گه بشهوت بر دمی دست

چو در پای آمدم با سردلم جست

ازین پس نیز ناید کار از من

که آمد مدتی بسیار از من

بسی ناخوردنیها خوردم و رفت

بسی ناکردنیها کردم و رفت

برآمد ز آتش دل از جگر دود

که رفتم زود و بس دیرم خبر بود

اگرچه عقل بیش اندیش دارم

چه دانم تا چه غم در پیش دارم

برفت از دیده و دل خواب و آرام

که تا چون خواهدم بودن سرانجام

دلم از بیم مردن در گدازست

که مرکب لنگ و راهم بس درازست

چو از روز جوانی یاد آرم

چو چنگ از هر رگی فریاد آرم

اجل دانم که تنگم در رسیدست

که دور عمر دوری در کشیدست

دریغا من که از اسباب دنیا

فرو رفتم بدین گرداب دنیا

یکی گنجی طلب می‌کردم از خویش

چو برخاست آن حجاب و گنج از پیش

شبی چون دست سوی گنج بردم

شدم بی جان دریغا رنج بردم

برون رفتم بصد حسرت ز دنیا

چه خواهد ماند جز حیرت ز دنیا

زهی سودای بی حاصل که ما راست

زهی اندیشهٔ مشکل که ما راست

زیان روزگار خویش ماییم

حجاب خویشتن در پیش ماییم

از آن آلودگان کار خویشیم

که جمله عاشق دیدار خویشیم

همه در مهد دنیا سیر خوابیم

همه از مستی غفلت خرابیم

خداوندا مرا پیش از قیامت

از آن معنی کنی بویی کرامت

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

شنودم از یکی صاحب کرامات

که شد روزی جهودی در خرابات

درون می‌کده ویرانهٔ بود

که رندان را مقامر خانهٔ بود

گرفته هر دو تن راه قماری

ببرده سیم و زر هر یک کناری

جهود اندر قمار آمد بیک بار

که تا در باخت آپخش بود دینار

سرایی داشت و باغی هر دو در باخت

نماندش هیچ با افلاس درساخت

چو شد دستش ز زر و سیم خالی

بشد یک دیده را در باخت خالی

چنان از هرچ بودش عور شد او

که چشمی را بباخت و کور شد او

بدوگفتند ای مانده چنین باز

مسلمان گرد و دین خویش درباز

چو بشنید این سخن بی دین و پر خشم

مسلمان را بزد یک مشت بر چشم

که هر چیزی که می‌خواهی بکن تو

مگوی از دین من با من سخن تو

جهودی در جهودی این چنین است

ندانم چونست او کو اهل دین است

هر آن خش بود تا یک دیده درباخت

ولیکن دل ز دین خود نپرداخت

الا یا در مقامر خانهٔ خاک

همه چیزی چنین در باخته پاک

گهی روی چو مه در باختی تو

گهی زلف سیه در باختی تو

جوانی را و آن بالای چون تبر

درین ره باختی و آمدی پیر

دل پر نور خود را چشم روشن

بغفلت باختی در کنج گلخن

بیالودی بشهوت خویشتن را

بیالودی بغفلت جان و تن را

اگر وقت آمد ای مرد خرافات

سری بیرون کن از کوی خرابات

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5026896
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث