به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

رسید آن پیر را سر الهی

که مردی ز آن ما گردید خواهی

برو سوی خرابات و نشان خواه

که پیریست آن ز حمالان این راه

بیامد مرد و شرح حال او خواست

بدو گفتند دی شد کار او راست

بصد زاری و غم دی مرد اینجا

جهان برخود بسردی برد اینجا

سپیدش موی بود و روی زردی

همه حمالی خم خانه کردی

همی بردی سبوی خمر بر دوش

ولی هرگز نکردی قطرهٔ نوش

بهر گامی که در ره برگرفتی

بسوز جان و درد دل بگفتی

که ای دارنده دنیا و دین هم

ببخش آنرا که آنش نیست و این هم

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:08 PM

 

مگر مردی ز مردان طلب کار

بگرد گور مردان گشت بسیار

شبی می‌گشت خوش خوش گرد خاکی

بگوش او رسید آواز پاکی

که تا کی گور مردان را پرستی

بگرد کار مردان گرد و رستی

تو در بیچارگی اول قدم نه

وزان پس سرسوی خوان کرم نه

چو آن خوان کرم را برکشیدند

گنه کاران عاصی در رسیدند

چو خوان را پیش علیون نهادند

سر دربان ز در بیرون نهادند

چو در وان راز در بیرون نهادست

هر آن کس را که باید درگشادست

اگر تو بی‌گناهی گر گنه کار

بخوان بنشین که سلطان می‌دهد بار

چون آن خوان کرم گسترده آمد

همه کردار بد ناکرده آمد

مشو ای عاصی بیچاره نومید

که چون پیدا شود اشراق خورشید

اگر افتد بقصر پادشایی

هم افتد نیز بر کنج گدایی

کسی کو برهنه است امروز در راه

درو به تابد آن خورشید درگاه

چو کار مخلصان آمد خطرناک

گنه کاران برند این گوی چالاک

نبیند مرد خود بین پادشا را

انین المذنبین باید خدا را

درین ره نیست خود بینی خجسته

تنی لاغر دلی باید بخسته

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:08 PM

 

بمسجد در بخفت آن عالم راه

ستاد اندر نماز آن جاهل آنگاه

یکی ابلیس را دید ایستاده

بدو گفتا چه کارست اوفتاده

لعین گفتا همی خواهم هم اکنون

که جاهل را برم از راه بیرون

ولیکن زان ندارم طاقت و تاب

که می‌ترسم از آن دانای درخواب

گر آن دانا نبودی پای بستم

چو مومی بود آن نادان بدستم

فغان زین صوفی در حلم مانده

ولی در حلم خود بی علم مانده

درین دریای مغرق غوطه باید

نه دام و زرق و دلق و فوطه باید

چوخس بر روی دریا در طوافی

چو غواصی ندانی چند لافی

سخن تا چند رانی در نهایت

که ماندی بر سر راه بدایت

چرا چندین بگرد کام گردی

که اهل درد را بد نام گردی

اگر در راه دین گردیت بودی

ز نامردی خود دردیت بودی

هر آنکس را که درد کار بگرفت

همه جان و دلش دلدار بگرفت

اگر هرگز بگیرد درد دینت

شود علم الیقین عین الیقینت

بدرد آید درین ره هر که مردست

که کاوین عروس خلد در دست

سخن کان از سر دردی درآید

کسی کان بشنود مردی برآید

سخن کز علم گویی راست آنست

مرا از اهل دل درخواست آنست

وگر علم لدنی داری ای دوست

بود علم تو مغز و علم ما پوست

چوعلمت هست در علمت عمل کن

پس از علم و عمل اسرار حل کن

شتر مرغی که وقت کار کردن

چو مرغی و چو اشتر وقت خوردن

ترا با علم دین کاری بباید

بقدر علم کرداری بباید

ترا در علم دین یک ذره کردار

بسی زان به که علم دین بخروار

برو کاری بکن کین کار خامست

که علم دین ترا حرفی تمامست

کسی کو داند و کارش نبندد

برو بگری که او برخویشتن خندد

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:07 PM

 

بگورستان یکی دیوانه بگریست

بدو گفتند اندر گورها کیست

چنین گفت او که مشتی خلق مردار

ولیکن اوفتاده در نمک سار

چو زیر خاک یکسر خاک گردند

نمک گردند و یکسر پاک گردند

وی گر نبود از ایمان نمکشان

در آتش افکند دور فلکشان

سفر اینست و راه این و قرار این

ز خود بگذر که کار اینست و بار این

دریغا کین سفر رادستگه نیست

بتاریکی در افتادیم و ره نیست

یقین می‌دان که راهی بی‌کرانست

رهی تیره چراغش نور جانست

برو برکش خوشی ناخن ز دنیا

دل و جان را منور کن بعقبی

اگر بی دانش از گیتی شوی دور

بماند چشم جان جاوید بی نور

جهان پاک را چشمی دگر دان

که چشم آنست وین یک سایه آن

اگر خواهی که آن چشمت شود باز

برو جان در کمال دانش انداز

که بعد از مرگ جان مرد دانا

بود برهرچ رای آرد توانا

چو تن را قوت باید تا فزاید

ز دانش نیز جان را قوت باید

مرو بی دانشی در راه گم راه

که راه دور و تاریکست و پر چاه

چراغ علم و دانش پیش خوددار

وگرنه در چه افتی سرنگوسار

کسی کو را چراغی مستقیم است

چراغش را ز باد تند بیمست

کسی کو را چراغ دانشی نیست

یقین دانم که در آسایشی نیست

ز دو چیزت کمالست اندرین راه

فنای محض یا نه جانت آگاه

وگر دانش بود کردار نبود

ترا ودانشت را بار نبود

سخن چون از سر دانش برآید

از آن دل نور آسایش برآید

سخن گر گویی و آهسته گویی

ترا هرگز نیارد زرد رویی

حکیمی خوش زبان پاکیزه گفتست

که در زیر زبان مردم نهفتست

تو گر داننده باشی و نگویی

نخواهی بنده حق را نکویی

چو یزدان گوهرت دادست بسیار

بشکر آن زبان را کن گهر بار

بدانش کوش گر بینا دلی تو

چرا آخر چنین بی حاصل تو

اگر بر هم نهی صد پارسایی

چو علمت نیست کی یابی رهایی

بود بی علم زاهد سخره دیو

قدم در علم زن ای مرد کالیو

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:07 PM

 

شنودم من که بودست اوستادی

که خر گم کرده را آواز دادی

چو کرد این کار سال شصت و هفتاد

پس هفتاد و یک در نزع افتاد

چو عزرائیلش اندر پرده آمد

مگر پنداشت خر کم کرده آمد

بجست از جای بودش روزنی پیش

برون کرد از در روزن سرخویش

زبان بگشاد کای یاران که هستید

خری باجل که دید اینجا فرستید

عزیزا هر که دلال خری راست

خری زیست و خری مرد و خری خاست

چو عیسی زنده میرای زنده پاک

که تا چون خر نمیری درگوی خاک

دو بیماریست جانت را و تن را

ز هر دو دور گردان خویشتن را

ز بیماری تن مرگت رهاند

ببیماری جان مرگت رساند

برو زین هر دو بیماری جدا شو

و یا گردآب چندینی بلا شو

تو رنجوری و رنجت آز دنیاست

که رنجوری مادرزاد عقبیست

اگر اینجا نگردد از تو آن دور

بمانی از کمال جاودان دور

چو در دنیا بمردن اوفتادی

یقین می‌دان که در عقبی بزادی

بدنیا در بمرگ افتادن تست

بعقبی در بمردن، زادن تست

چو اینجا مردی آنجا زادی ای دوست

سخن را باز کردم پیش تو پوست

خوشی این جهان خواری آنجاست

هوا و حرص بیماری آنجاست

بوقت مرگ جهدی کن باکراه

که بیماریت نبود با تو هم راه

اگراینجا نه مرد کار آیی

بعقبی کودکی بیمار آیی

کسی کاینجا ز مادر کور زاید

دو چشم او بعقبی کی گشاید

کسی کو کور عقبی داشت جان را

چو کور این جهانست آن جهان را

ازینجا برد باید چشم روشن

وگر چشمی بود چون چشم سوزن

اگر با خود بری یک ذره نوری

بود ز آن نور خورشیدت حضوری

اگر یک ذره بورت گشت هم راه

بقدر آن شوی ز اسرار آگاه

وز آن پس نور تو بر می فزاید

در تو پهن تو بر می‌گشاید

ببسیاری برآید اندک تو

شود دانای بالغ کودک تو

چو باهم آید آن نور فراوان

شود آن جمله بر جان تو تاوان

نه چون ریگ زمین بسیار گردد

بهم پیوندد و کهسار گردد

وگر بی هیچ نوری مرده باشی

میان صد هزاران پرده باشی

بمانی چون پیازی پوست بر پوست

همی سوزی چو نبود مغزت ای دوست

ز بی مغزی چنان در سوز مانی

که می‌سوزی نه شب نه روز دانی

وگر مغزی بود در پوست با تو

درون مغز آید دوست با تو

اگر در پردهٔ دل مغز داری

دلی پرکار و کاری نغز داری

چو تخم مرغ دارد مغز پرده

در آتش همچو یخ گردد فسرده

بمغز اندر ندارد نارکاری

که ممکن نیست جز در پوست ناری

چو خواهی کرد بر آتش گدازه

ترا از مغز اندک نیست چاره

بیاید اندکت گر نیست بسیار

بباید دانهٔ گر نیست خروار

چو اندک باشدت بسیار گردد

چو یک دانه بود خروار گردد

ز تو گر دانهٔ معنی برآید

از آن صد شاخ چو طوبی برآید

نمی‌بینی درختان سرافراز

که هر یک بیش تخمی نیست ز آغاز

ز خود غایب مشو در هیچ حالی

که تا هر ساعتی گیری کمالی

همی چندان که از خود می درآیی

ز زیر صورت خود می برآیی

نه در صورت بصد معنی گذشتی

از آنگه آمدی تا می‌گذشتی

در اول نطفهٔ گشتی هم اینجا

کنون از عرش بگذشتی هم اینجا

همانی تو که بودی لیک آنست

که این ساعت ترا از حق نشانست

نشانی نه هویدا نه نهانیست

نشانیست انک عین بی‌نشانیست

چو از صورت برآیی در معانی

عیان گردد بچشم تو نشانی

ز صورت در گذر تا خاک گردی

که چون تو خاک گردی پاک گردی

کسی کو خاک گردد کل شود پاک

که اسرار دو عالم هست در خاک

ببین این جمله اسرار دگرگون

که سر می‌آورد از خاک بیرون

اگر نه خاک اصل پاک بودی

گل آدم کجا از خاک بودی

ولی با نفس سگ تا می‌نشینی

تو اسرار زمین هرگز نبینی

سگ نفس تو اندر زندگانی

برونست از نمکسار معانی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:07 PM

 

بدان ای پاک دین گر پاک آبی

که آن ساعت که زیر خاک آیی

قدم بیرون نهی از کوی دنیا

نبینی نیز هرگز روی دنیا

چو رفتی رفتی از دنیا و رفتی

دگر هرگز بدنیا در نیفتی

بعقبی بارگاهی یابی از نور

بپوشی حله و در بر کشی حور

وگر آلایشی داری ز کاری

در آلایش بمانی روزگاری

همه شرکت حواس تست در راه

همه ابلیس و همت دیو بدخواه

همه مرگ تو خوی ناخوش تست

همه خشمت بدوزخ آتش تست

هر آنگه کز جهان رفتی تو بیرون

نخواهد بود حالت از دو بیرون

اگر آلودهٔ پالوده گردی

وگر پالوده آسوده گردی

چو تو آلوده باشی و گنه کار

کنندت در نهاد خود گرفتار

وگر پالوده دل باشی تو در راه

فشانان دست بخرامی بدرگاه

فراز عیش و شیب وجاه باتست

بهشت و دوزخت هم راه با تست

همی تا تو چگونه رفت خواهی

درین ره بر چه پهلو خفت خواهی

اگر در پردهٔ در پرده باشی

در آن چیزی که در وی مرده باشی

نمیرد هیچ بینا دل سفیهی

نخیزد هیچ کناسی فقیهی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:07 PM

 

یکی پرسید از آن دیوانه مجنون

که عالم چیست گفتا کفک صابون

بما سوره بگیر آن کفک و در دم

برون آور از آن ماسوره عالم

ببین این شکل رنگارنگ زیبا

کز آن ماسوره می‌گردد هویدا

اگرچه صورتی بس دلستانست

دوم صورت که احول بیند آنست

فنا ملک و زوالش مالک آمد

اساسش کل شئی هالک آمد

میانش باد و او خود هیچ هیچی

ز هیچی هیچ ناید چند پیچی

شود فانی نماید ناگهان کم

جهان در هیچ و هیچ اندر جهان گم

اگر نور دلت گردد پدیدار

نه درچشم تو درماند نه دیوار

همه در دل شود چون ذرهٔ گم

بلی در بحر گردد قطرهٔ گم

عصا در دست موسی اژدها شد

همه باطل فرو برد و عصا شد

بگفتم جملهٔ اسرار سر باز

حجاب آخر ز پیش خود برانداز

اگر این پرده از هم بر درانی

همه جز یک نبینی و ندانی

زهی عطار خوش گفتار بادی

وزین گفتار برخوردار بادی

اگر بر نیستی از شاخ معنیت

نکردندی چنین گستاخ معنیت

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:06 PM

 

سیاهی کرد در آبی نگاهی

بدید از آب رویی پر سیاهی

چو رویی دید نامعلوم و ناخوش

از آن زشتی دویدش بر سر آتش

چنان اندیشه کرد آن مرد دل تنگ

که هست آن مردم آب سیه رنگ

زفان بگشاد گفت ای صورت زشت

کدامین دیو در عالم ترا کشت

برآی از آب ای زشت سیه تاب

که در آتش همی پایی نه در آب

چو بر بیهوده بسیاری سخن گفت

ندانست و همه با خویشتن گفت

تو هم در آب رویت کن نگاهی

ببین تا خود سپیدی یا سیاهی

چو مرغ جان فرو ریزد پر و بال

ببینی روی خود در آب اعمال

سیه رویی سیاهی پیشت آرد

سپیدی در فروغ خویشت آرد

چو جان پاک در یک دم بدادی

قدم حالی در آن عالم نهادی

ز دنیا تا بعقبی نیست بسیار

ولی در ره وجود تست دیوار

ترا بانگ و خروش و گریه چندانست

که این نفس دبی هم صحبت جانست

اگر با نفس میری وای بر تو

بسی گرید ز سر تا پای بر تو

وگر بی نفس میری پاک باشی

چه اندر آتش و در خاک باشی

ترا چو جان پاکت رفت و تن مرد

نباید خویش را با خویشتن برد

که هر گاهی که تو از پیش مردی

بسا کس را که گوی از پیش بردی

زبانت هرچ بر خود می‌شمرد آن

چو زیر خاک رفتی باد برد آن

از آن پس عالم خاموشی آید

مقامات ره مدهوشی آید

برون پرده آید شور ایام

درون پرده خاموشیست و آرام

تو اینجایی ز خود آگاه از خویش

که آنجا اگهی برخیزد از پیش

چنان مستغرق آن نور گردی

که زان لذت ز هستی دور گردی

و گر داری ازین برتر مقامی

توداری اندرین قربت نظامی

مقرب آن بود کامروز بی خویش

بود آن حضرتش در پیش بی پیش

همه حق بیند و بی خویش گردد

بجوهر از دو گیتی بیش گردد

درین معنی که من گفتم شکی نیست

تو بی‌چشمی و عالم جز یکی نیست

مثالی باز گویم با تو از راه

مگر جانت شود زین راز آگاه

چه گر عمری بخون گردیدهٔ تو

مثالی مثل این نشنیدهٔ تو

بچشمت کی درآید چرخ گردون

که قدر او ز چشم تست افزون

همی هر ذرهٔ کان دیدهٔ تو

نیاید عین آن در دیدهٔ تو

که می‌گوید که گردون آن چنانست

که چشمت دید یا عقل تو دانست

پس آن چیزی که شد در چشم حاصل

مثالی بیش نیست ای مرد غافل

گرفتار آمدی در بند تمییز

مثالست این چه می‌بینی نه آن چیز

بصنع حق نگر تا راز بینی

حقیقتهای اشیا باز بینی

اگر اشیا چنین بودی که پیداست

سئوال مصطفی کی آمدی راست

که با حق مهتر دین گفت الهی

بمن بنمای اشیا را کماهی

اگر پاره کنی دل را بصد بار

نیاید آنچ دل باشد پدیدار

همین چشم و همین دست و همین گوش

همین جان و همین عقل و همین هوش

اگر زین می نیاری گشت آگاه

مهر زینجا سوی فسطانیان راه

خدا داند که خود اشیا چگونست

که در چشم تو باری با شکونست

بماند از مغز معنی پوست با تو

مثالی بیش نیست ای دوست با تو

تو پنداری که چیزی دیدهٔ تو

ندیدستی تو و نشنیدهٔ تو

مثال آن همی بینی وگرنه

یکیست این جمله در اصل و دگر نه

یکی کان یک برون باشد ز آحاد

نه آن یک را نشان باشد نه اعداد

همه باقی بیک چیزند جاوید

ز یک یک ذره می شو تا بخورشید

دو عالم غرق این دریای نور است

ولیکن نقش عالم ها غرورست

هر آن نقشی که در عالم پدیدست

دری بستست و حس آنرا کلیدست

کلید و در از آن پیدا نماند

که هرگز نقش بر دریا نماند

کسی کو نقش بی نقشی پذیرفت

چو مردان ترک این صورت گری گفت

اگر بی صورتی و بی نشانی

پذیرفتی تو داری زندگانی

وگرنه مردهٔ مغرور می باش

نداری زندگی از دور می‌باش

اگر گویی که چیست این هرچ پیداست

بگویم راست گر تو بشنوی راست

همه ناچیز و فانی و همه هیچ

همه همچون طلسمی پیچ بر پیچ

خیالست آنچ دانستی و دیدی

صدایست آنچ در عالم شنیدی

خیال و وهم و عقل و حس مقامست

که هر یک در مقام خود تمامست

ولی چون زان مقام آبی برون تو

خیالی بینی آن را هم کنون تو

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:06 PM

 

چرا بودی چو بودی کارت افتاد

چه گویم عقبه دشوارت افتاد

ترا چه جرم کاوردندت ای دوست

تویی در راه معنی مغز هر پوست

معادن مغز ارکانست لیکن

نباتست انگهی مغز معادن

وزو مغز نبات افتاده حیوان

وزان پس مغز حیوان گشت انسان

ز انسان انبیا گشته خلاصه

وزبشان سید سادات خاصه

ازین هفت آسمان در راه معنی

بباید رفت تا درگاه مولی

همی هرچه از کمال اصل دورست

ازو طبع حقیقت بین نفورست

جمادی بودهٔ حیی شدی تو

کجا لاشی بدی شیئی شدی تو

چنان خواهم که بر ترتیب اول

نداری یک نفس خود را معطل

ز رتبت سوی رتبت می‌نهی گام

برون می‌آیی از یک یک خم دام

نهادت پر گره بندست جان را

از آن جان می‌نبینی آن جهان را

نهادت پر گره کردند از آغاز

بیک یک دم شود یک یک گره باز

چه دانی ای بزیر کوه زاده

که تو زیر چه باری اوفتاده

کسی را زیر کوهی پروریدند

بزیر بار کوهش آوریدند

جهانی بار بر پشتش نهادند

بزیر بار کوهش خوی دادند

مه از کوهست بار او و او مور

همه آفاق خورشیدست او کور

چو برگیرند ازو بار گران را

بیک ساعت ببیند آن جهان را

شکیبائی بجان او درآید

همه عالم نشان او برآید

چو نور جاودان آید بپیشش

فرو ماند عجب آید ز خویشش

بدل گوید که چون گشتم چنین من

ز شک چون آمدم سوی یقین من

منم این یا نیم من اینت بشگفت

که نور من همه آفاق بگرفت

چو نابینای مادرزاد ناگاه

که یابد نور چشم خود بیک راه

چو بیند روشنایی جهان او

چگونه خیره ماند آن زمان او

ترا همچون سراید زندگانی

در آن عالم بعینه هم چنانی

از آن تاریک جا چون دور گردی

قرین عالم پر نور گردی

عجب ماتی دران چندان عجایب

غریبت آید آن چندان غرایب

همی چندان که چشم تو کندکار

همی خورشید بینی ذره کردار

در آن حضرت که امکان ثبوتست

فلک چون دست باف عنکبوتست

کجا آنجا وجود کس نماید

نمد چون در بر اطلس نماید

بپیش آفتاب عالم آرای

کجا ماند وجود سایه بر جای

از آن پس پرده هستی درآید

سر از رفعت سوی پستی درآید

همی چندانک کردی نیک و بد تو

همه آماده بینی گرد خود تو

اگر بد کردهٔ زیر حجابی

وگرنه با بزرگان هم رکابی

بنیکی و بدی در کار خویشی

همه آیینه کردار خویشی

اگر نیکست و گر بد کار و کردار

شود در پیش روی تو پدیدار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:06 PM

 

یکی پشه شکایت کرد از باد

بنزدیک سلیمان شد بفریاد

که ناگه باد تندم در زمانی

بیندازد جهانی تا جهانی

بعدلت باز خر این نیم جان را

وگرنه بر تو بفروشم جهان را

سلیمان پشه را نزدیک بنشاند

پس آنگه باد را نزدیک خود خواند

چو آمد باد از دوری بتعجیل

گریزان شد ازو پشه بصد میل

سلیمان گفت نیست از باد بیداد

ولیکن پشه می‌نتواند استاد

چو بادی می‌رسد او می‌گریزد

چگونه پشه با صرصر ستیزد

اگر امروز دادی نیم خرما

برستی هم ز دوزخ هم ز گرما

وگر یکبار آوری شهادت

حلالت شد بهشت با سعادت

وگر چیزی ورای این دو جویی

شبت خوش باد بیهوده چو گویی

طلب مردود آمد راه مسدود

چو مقصودی نمی‌بینم چه مقصود

وگر تو گرم رو مردی درین کار

برو تا پینه بر کفشت زند یار

اگر صد قرن می‌گردی چو گویی

نمی‌دانم که خواهی یافت بویی

بپنداری ببردی روزگارت

تو این را کیستی با این چه کارت

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:57 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5030128
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث