به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

یکی پشه شکایت کرد از باد

بنزدیک سلیمان شد بفریاد

که ناگه باد تندم در زمانی

بیندازد جهانی تا جهانی

بعدلت باز خر این نیم جان را

وگرنه بر تو بفروشم جهان را

سلیمان پشه را نزدیک بنشاند

پس آنگه باد را نزدیک خود خواند

چو آمد باد از دوری بتعجیل

گریزان شد ازو پشه بصد میل

سلیمان گفت نیست از باد بیداد

ولیکن پشه می‌نتواند استاد

چو بادی می‌رسد او می‌گریزد

چگونه پشه با صرصر ستیزد

اگر امروز دادی نیم خرما

برستی هم ز دوزخ هم ز گرما

وگر یکبار آوری شهادت

حلالت شد بهشت با سعادت

وگر چیزی ورای این دو جویی

شبت خوش باد بیهوده چو گویی

طلب مردود آمد راه مسدود

چو مقصودی نمی‌بینم چه مقصود

وگر تو گرم رو مردی درین کار

برو تا پینه بر کفشت زند یار

اگر صد قرن می‌گردی چو گویی

نمی‌دانم که خواهی یافت بویی

بپنداری ببردی روزگارت

تو این را کیستی با این چه کارت

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:57 PM

 

چنین گفت آن جوامرد پگه خیز

که پیش از صبح دم در طاعت آویز

بهر طاعت که فرمودند پای آر

نماز چاشت آنگاهی بجای آر

چو این کردی ز فرمان بیش کردی

نکو کردی تو آن خویش کردی

کنون گر در رسد بازیت از راه

نشیند بر سر دست تو ناگاه

تو پایش گیر کاینجا جمله سودست

وگرنه باز گیر تو که بودست

اگر آویزشی داری بمویی

نیابی بوی او از هیچ سویی

مگر پالوده گردی روزگاری

که تا بویی بیابی از کناری

ز تو تا هست مویی مانده بر جای

بدان یک موی مانی بند بر پای

جنت را بر تن ارخشکست یک موی

هنوزش نانمازی دان بصد روی

چو مویی تا بکوهی در حسابست

چه مویی و چه کوهی چون حجابست

تو تا یک بارگی جان درنبازی

جنب دانم ترا و نانمازی

مکاتب را اگر یک جو بماندست

بدان جو جاودان در گو بماندست

تویی تو ترا نامحرم آمد

تو بی تو شو که آدم آن دم آمد

اگر آیینه تو هم دم تست

چو از دم تیره شد نامحرم تست

دو هم دم را که با هم شان حسابست

اگر مویی میان باشد حجابست

چو بنشیند بخلوت یار با یار

نفس نامحرم افتد همچو اغیار

ندانی کرد هرگز خلوت آغاز

مگر از هر چه داری خو کنی باز

نه زان شیر مردان سر راه

که گردد جان تو زین راز آگاه

علی الجمله یقین بشناس مطلق

که ازحق نیست برخوردار جز حق

بگو تا در خور حق یار که بود

چو جز حق نیست برخوردار که بود

چو در دریای قدرت قطرهٔ تو

چو با خورشید حضرت ذرهٔ تو

چگونه وصل او داری تو امید

چگونه بر توانی شد بخورشید

تو می‌خواهی بزاری و بزوری

که آید پیل در سوراخ موری

برو بنشین که جان از دست برخاست

درآمد هوشیار و مست برخاست

اگر جانست دایم غرقه اوست

وگر عقل او برون از حلقه اوست

هزاران ذره سرگردان بماندست

ولی خورشید در ایوان بماندست

درین دریا هزاران قطره پنهانست

ولی گوهر درون قعر پنهانست

بسی در وصف او تصنیف کردند

بسی با یک دگر تعریف کردند

هزاران قرن می‌کردند فکرت

بآخر با سرآمد عجز و حیرت

زهی دریای پر در الهی

که ننشیند برو گرد تباهی

سخنها می‌رود چون آب زر پاک

ولیکن دیده داری تو پر خاک

دلت با نفس شهوت خوی کرده

کجا بیند معانی زیر پرده

چو تو عالم ندانی جز خیالی

کجا یابی ازین معنی کمالی

ترا با این چه کار ای خفته باری

ندارد مشک با کناس کاری

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:57 PM

 

شنیدم من که شبلی با گروهی

همی شد در بیابان تا بکوهی

بره در کاسه سر دید پر باد

که از باد وزان می‌کرد فریاد

گرفت آن کاسه سرگشته گشته

برو دید ای عجب خطی نبشته

که بنگر کین سر مردیست پر غم

که او دنیا زیان کرد آخرت هم

چو شبلی آن خط آشفته برخواند

بزد یک نعره و آشفته درماند

بیاران گفت این سر در چنین راه

سر مردیست از مردان درگاه

که هر کو در نبازد هر دو عالم

نگردد در حریم وصل محرم

تو هم گر هر دو عالم ترک گویی

چنان کان مرد از مردان اویی

بپیمایی بسختی چند فرسنگ

که تا یک جو زر آید بوک در چنگ

براه حق چنین تا شب بخفتی

براه راستی گامی نرفتی

تو بی صد رنج یک جو زر نیابی

سوی حق رنج نابرده شتابی

چو می‌گیرد عسس روز سپیدت

شب تاریک چون باشد امیدت

تو می‌گویی که جز حق می‌نخواهم

بهشت و حور الحق می نخواهم

تو آبی گندهٔ در ژندهٔ تنگ

نمی‌باید بهشتت ای همه ننگ

ز شیری زهره تو می‌شود آب

در آن هیبت چگونه آوری تاب

بیک دردی درآید عقل از پای

چگونه ماند آنجا عقل بر جای

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:57 PM

 

اسیری را بصد درد و ندامت

بدوزخ می‌برند اندر قیامت

زند انگشت و دیده بر کند زود

بخواری دیده بر خاک افکند زود

چنین گوید که از دیده چه مقصود

نخواهم دیده بی دیدار معبود

اگر دیدار معبودم نباشد

ز دیده هیچ مقصودم نباشد

چو مقصودم نخواهد گشت حاصل

نه دیده خواهم و نه جان و نه دل

حجابت گر از آن حضرت بهشت است

ندارم زهره تا گویم که زشتست

بهشتی را بخود گر باز خوانی

نیندیشی که ازحق بازمانی

چه می‌گویم کسی کز ماه رویی

شود از ناتوانی همچو مویی

بیک جو زر کند صد گونه کردار

بهشتی چون بنستاند زهی کار

ولیکن این سخن با مرد راهست

نه با دیوانه و دیوان سیاه است

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:57 PM

 

چو مردآن پیر مرد پیر اصحاب

مگر آن شب مریدش دید در خواب

بپرسیدش که هین چون بود حالت

که می‌کردند ز من ربک سئوالت

چنین گفت او که دیدم آن دو تن را

خدایم را سپردم خویشتن را

مرا گفتند ای خوش برده خوابت

خدایت کیست و چیست اینجا جوابت

سخن گوی جهان در هیچ بابی

نشد وا خانه از بهر جوابی

چنین گفتم که من از تنگنایی

بدل کردم سرایی نه خدایی

شوید از من بحق چون از کمان تیر

بحق گویید می‌گوید فلان پیر

ترا چندان که ریک و برگ و مویست

بهر یکصد هزار اسرار جویست

تو با این جمله پاکان دل افزای

فراموشم نکردی در چنین جای

مرا کاندر دو عالم جز تو کس نیست

فراموشت کنم اینم هوس نیست

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:57 PM

 

حقیقت چیست پیش اندیش بودن

ز خود بگذشتن و با خویش بودن

اگر جانت برون آید ز صورت

ببینی هرچ می‌دانی ضرورت

حجاب تو نیاید هر دو عالم

ببینی هر دو عالم را بیک دم

از این صورت اگر بیرون شوی تو

مه و خورشید محجوبون شوی تو

چو جانت را مقام نور دادند

سر چشم تو سوی حور دادند

مشو مغرور حور و خلد هرگز

که بی حق نور ندهد خلد هرگز

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:57 PM

 

سرای خود بغارت داد شاهی

در افتادند غارت را سپاهی

غلامی پیش شاه ایستادبر پای

دران غارت نمی‌جنبید از جای

یکی گفتش که غارت کن زمانی

که گر سودی بود نبود زیانی

بخندید او که این بر من حرامست

که روی شاه سود من تمامست

مرا در روی شه کردن نگاهی

بسی خوشتر که از مه تا بماهی

دل شه گشت خرم زان یگانه

جواهر خواست خالی از خزانه

بسی جوهر باعزاز و نکو داشت

بدست خویشتن در پیش او داشت

که برگیر آنچ می‌خواهی ترا باد

که کردی ای گرامی جان من شاد

غلامش دست خود بگشاد از هم

سرانگشت شه بگرفت محکم

که ما را کار با این اوفتادست

چه جوهر چه خزانه جمله یادست

چو تو هستی مرا دیگر همه هست

همه دستم دهد چون تو دهی دست

همی هرگز مباد آن روز را نور

که من از تو بدون تو شوم دور

چو جانان آمد از جان کم نیاید

همه این جوی تو کان کم نیاید

دو گیتی را نجوید هر که مردست

یکی را جوید او کین هر دو گردست

چو هر لذت که در هر دوجهان هست

ترا در حضرت او بیش از آن هست

چرا پس ترک دو جهان می‌نگیری

چو مشتاقان پی آن می‌نگیری

یکی را خواه تا در ره نمانی

فلک رو باش تا در چه نمانی

شواغل دور کن مشغول او شو

چو خود را گم کنی در حق فروشو

اگر از دیدهٔ خود دور افتی

همی در عالم پر نور افتی

بهشت آدم بدو گندم بدادست

تو هم بفروش اگر کارت فتادست

نه سید گفت بعضی را بتدبیر

سوی جنت کشند آنگه بزنجیر

اگر جان را بخواهد بود دیدار

چه باشی هشت جنت را خریدار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:57 PM

 

سئوالی کرد زین شیوه یکی خام

از آن سلطان بر حق پیر بسطام

که از بهر چرا عالم چنین است

که آن یک آسمان این یک زمین است

چو آن پیوسته در جنبش فتادست

چرا این ساکن اینجا ایستادست

چرا این هفت گردد بر هم اینجا

چرا جاییست خاص این عالم اینجا

جوابش داد آن سلطان مطلق

که بشنو این جواب از ما علی الحق

سخن بشنو نه دل تاب و نه سر پیچ

برای این که می‌بینی دگر هیچ

چو ما در اصل کل علت نگوییم

بلی در فرع هم علت نجوییم

چو عقل فلسفی در علت افتاد

ز دین مصطفا بی دولت افتاد

نه اشکالست در دین و نه علت

بجز تسلیم نیست این دین و ملت

ورای عقل ما را بارگاهیست

ولیکن فلسفی یک چشم راهیست

همی هر کو چرا گفت او خطا گفت

بگو تا خود چرا باید چرا گفت

چرا و چون نبات و خاک و همست

کسی دریابد این کو پاک فهمست

عزیزا سر جان و تن شنیدی

ز مغز هر سخن روغن کشیدی

تن و جان را منور کن باسرار

وگرنه جان و تن گردد گرفتار

چو می‌بینی بهم یاری هر دو

بهم باشد گرفتاری هر دو

مثال جان و تن خواهی ز من خواه

مثال کور و مفلوج است در راه

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:57 PM

 

یکی مفلوج بودست و یکی کور

از آن هر دو یکی مفلس دگر عور

نمی‌یارست شد مفلوج بی پای

نه ره می‌برد کور مانده بر جای

مگر مفلوج شد بر گردن کور

که این یک چشم داشت و آن دگر زور

بدزدی برگرفتند این دو تن راه

بشب در دزدیی کردند ناگاه

چو شد آن دزدی ایشان پدیدار

شدند آن هر دو تن آخر گرفتار

از آن مفلوج بر کندند دیده

شد آن کور سبک پی، پی بریده

چو کار ایشان بهم بر می‌نهادند

در آن دام بلا با هم فتادند

چو جان روی و تن روی دورویند

اگر اندر عذابند از دو سویند

چو محجوبند ایشان در عذابند

میان آتش سوزان خرابند

عذاب عاشقان نوعی دگردان

وز آن بسیار کس را بی خبر دان

عذاب جان عاشق از جمالیست

که جان را طاقت آن چون محالیست

اگر فانی شود زان رسته گردد

بقایی در فنا پیوسته گردد

مثالی گفت این را پیر اصحاب

که دریایی نهی بر پشته آب

مثالی نیز پروانه ست و آتش

که نارد تاب آتش جان دهد خوش

ز نور آن همه عالم بیفتد

بریزد کوه و موسی هم بیفتد

اگر تو خو کنی بی تو در آن نور

بدان نزدیک باشی و از آن دور

چنان کان طفل را غواص دانا

بصد لطفش فرود آرد بدریا

که تا آن طفل با دریا کند خوی

مگر داند شد از دریا گهر جوی

چو پیدا شد جمال یوسف از دور

جهان چون مصر جامع گشت از نور

زنان مصر چون رویش بدیدند

بیک ره دستها بر هم بریدند

ز بیهوشی چنان گشتند دل سوز

که نامد یادشان از قوت چل روز

زلیخا گم نشد درکار او زود

که او خو کرده دیدار اوبود

ببین آخر که آن پروانه خوش

چگونه می‌زند خود را بر آتش

چو از شمعی رسد پروانه را نور

درآید پرزنان پروانه از دور

ز عشق آتشین پروا نماند

بسوزد بالش و پروا نماند

اگرچه چون بسوزد سود بیند

ولیکن هم ز آتش دود بیند

درین دیوان سرای ناموافق

چو پروانه نبینی هیچ عاشق

چنان درجان او شوقیست از دوست

که نه از مغز اندیشد نه از پوست

چو لختی پر زند در کوی معشوق

بسوزد در فروغ روی معشوق

خدایا زین حدیثم ذوق دادی

چو پروانه دلم را شوق دادی

چو من دریای شوق تو کنم نوش

ز شوق تو چو دریا می‌زنم جوش

ز شوقت آمدم در عالم خاک

ز شوقت می‌روم با عالم پاک

ز شوقت در کفن خفتم بنازم

ز شوقت در قیامت سر فرازم

اگر هر ذرهٔ من گوش گردد

ز شوق نام تو مدهوش گردد

اگر هر موی من گردد زبانی

نیابد جز ز نام تو نشانی

گر از هر جزو من چشمی شود باز

نبیند جز ترا در پرده راز

گر از من ذرهٔ ماند و گر هیچ

ترا خواند ترا داند دگر هیچ

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:57 PM

 

بناموسی قوی می‌رفت آن شاه

یکی را دید خوش بنشسته در راه

بدوگفت ای نشسته بر زمین خوش

تو می‌خواهی که من باشی چنین خوش

چنان گفتا که من روشن نباشم

من آن خواهم که اصلاً من نباشم

هر آنگاهی که در تو من نماند

دوی در راه جان و تن نماند

اگر جان و تنت روشن شود زود

تنت جان گردد و جان تن شود زود

چو پشت آینه است آن تیرگی تن

ولی جان روی آینه‌ست روشن

چو بزدایند پشت آینه پاک

شود هر دو یکی چه پاک و چه خاک

چو فردا رویها بعضی سیاه است

نه بعضی رویها مانند ماه است

چو پشت آینه چون روی گردد

یکی باشد اگر صد سوی گردد

کسی هرگز نگفت از دور آدم

مثال حشر تن به زین بعالم

ز حشرت نکته روشن بگویم

تو بشنو تا منت بی من بگویم

همه جسم تو هم امروز معنیست

که جسم اینجا نماند زانکه دنیاست

ولی چون جسم بند جان گشاید

همه جسم تو اینجا جان نماید

همین جسمت بود اما منور

وگر بی طاعتی از جسم مگذر

شود معنی باطن جمله ظاهر

بلاشک این بود تبلی السرایر

محمد را چو جان تن بود و تن جان

سوی معراج شد با این و با آن

اگر گویی که تن دیدم که خاکست

تن خاکی چگونه جان پاکست

جوابت گویم اندر گور بنگر

تو خود کوری که گفت ای کور بنگر

بچشمت گور خشت و خاک دره‌ست

بچشم دیگری روضه ست و حفره‌ست

کسی کو روضه داند دید خاکی

چرا تن را نخواند جان پاکی

ولی تا در زمان ودرمکانی

نیاری دید هرگز تن بجانی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:57 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5029450
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث