به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

تاب روی تو آفتاب نداشت

بوی زلف تو مشک ناب نداشت

خازن خلد هشت خلد بگشت

در خور جام تو شراب نداشت

ذره‌ای پیش لعل سیرابت

چشمهٔ آفتاب آب نداشت

لعلت از آفتاب کرد سؤال

کانچه او داشت آفتاب نداشت

گفت تا سرگشاد چشمهٔ تو

آب حیوان چون گلاب نداشت

همچو من آب خضر و کوثر هم

زیر سی لؤلؤ خوشاب نداشت

چشمه بی‌آب کی به کار آید

زین سخن آفتاب تاب نداشت

همه دعوی او زوال آمد

زرد از آن شد که یک جواب نداشت

دور از روی همچو خورشیدت

چشم من نیم ذره خواب نداشت

کیست کز چشم مست خونریزت

باده ناخورده دل خراب نداشت

کیست کز دست فرق مشکینت

دست بر فرق چون رباب نداشت

کیست کز عشق لالهٔ رخ تو

رخ چو لاله به خون خضاب نداشت

گرچه صیدم مرا مکش به عذاب

کس چو من صید را عذاب نداشت

من چنان لاغرم که پهلوی من

جز دل از لاغری کباب نداشت

کس به خون‌ریزی چنان لاغر

تا که فربه نشد شتاب نداشت

تا که صید تو شد دل عطار

سینه خالی ز اضطراب نداشت

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:43 PM

درد دل من از حد و اندازه درگذشت

از بس که اشک ریختم آبم ز سر گذشت

پایم ز دست واقعه در قیر غم گرفت

کارم ز جور حادثه از دست درگذشت

بر روی من چو بر جگر من نماند آب

بس سیل‌های خون که ز خون جگر گذشت

هر شب ز جور چرخ بلایی دگر رسید

هر دم ز روز عمر به دردی دگر گذشت

خواب و خورم نماند و گر قصه گویمت

زان غصه‌ها که بر من بی خواب و خور گذشت

اشکم به قعر سینهٔ ماهی فرو رسید

آهم از روی آینهٔ ماه درگذشت

در بر گرفت جان مرا تیر غم چنانک

پیکان به جان رسید وز جان تا به بر گذشت

بر جان من که رنج و بلایی ندیده بود

چندین بلا و رنج ز دردم بدر گذشت

بر عمر من اجل چو سحرگاه شام خورد

زان شام آفتاب من اندر سحر گذشت

عطار چون که سایهٔ عزت بر او نماند

چون سایه‌ای ز خواری خود در به در گذشت

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:43 PM

زهی زیبا جمالی این چه روی است

زهی مشکین کمندی این چه موی است

ز عشق روی و موی تو به یکبار

همه کون مکان پر گفت و گوی است

از آن بر خاک کویت سر نهادم

که زلفت را سری بر خاک کوی است

چو زلفت گر نشینم بر سر خاک

نمیرم نیز و اینم آرزوی است

چه جای زلف چون چوگانت آنجا

که آنجا صد هزاران سر چو گوی است

برو ای عاشق دستار بگریز

که اینجا رستخیز از چار سوی است

تو مرد نازکی آگه نه کاینجا

هزارن مرد را زه در گلوی است

نبینی روی او یک ذره هرگز

تو را یک ذره گر در خلق روی است

دلا، کی آید او در جست و جویت

که او دایم ورای جست و جوی است

اگرچه ذره هم جوینده باشد

نه چون خورشید رنگش بر رکوی است

گرت او در کشد کاری بود این

که گر کار تو کار شست و شوی است

بسی گر تو به جویی آب ندهد

که هرچه آن از تو آید آب جوی است

ز کار تو چه آید یا چه خیزد

که اینجا بی نیازی سد اوی است

تو کار خویش می‌کن لیک می‌دان

که کار او برون از رنگ و بوی است

به خود هرگز کجا داند رسیدن

اگر عطار را عزم علوی است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:43 PM

هر دیده که بر تو یک نظر داشت

از عمر تمام بهره برداشت

سرمایهٔ عمر دیدن توست

وان دید تو را که یک نظر داشت

کور است کسی که هر زمانی

در دید تو دیدهٔ دگر داشت

جاوید ز خویش بی‌خبر شد

هر دل که ز عشق تو خبر داشت

مرغی بپرید در هوایت

کز شوق تو صد هزار پر داشت

در شوق رخ تو بیشتر سوخت

هر کو به تو قرب بیشتر داشت

دل بی رخ تو دمی سر کس

سوگند به جان تو اگر داشت

در عشق رخ تو یک سر موی

ننهاد قدم کسی که سر داشت

بس مرده که زنده کرد در حال

بادی که به کوی تو گذر داشت

با چشم تو کارگر نیامد

هر حیله که چرخ پاک برداشت

خوارم کردی چنان که عشقت

بر خاک درم چو خاک در داشت

خوار از چه سبب کنی کسی را

کز جان خودت عزیزتر داشت

با بوالعجبی غمزهٔ تو

نه دل قیمت نه جان خطر داشت

در پیش لبت ز شرم بگداخت

هر شیرینی که آن شکر داشت

در جنب لب تو آب حیوان

هر شیوه که داشت مختصر داشت

در نقرهٔ عارضت فروشد

هر نازکییی که آب زر داشت

بر گرد میان تو کمر گشت

آن حرف که در میان کمر داشت

شکل دهن تو طرفه برخاست

زان نقطهٔ طرفه بر زبر داشت

چون روی تو زیر پردهٔ زلف

چه صد که هزار پرده در داشت

در هر بن موی بی رخ تو

عطار هزار نوحه‌گر داشت

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:43 PM

 

آیینهٔ تو سیاه رویی است

او را چه خبر که ماه‌روی است

آن آینه می‌زدای پیوست

کورا گه پشت و گاه روی است

آن پشت ز عشق روی گردان

گر کرده تو را به راه روی است

کز عشق چو آفتاب گردد

هر ذره اگر سیاه‌روی است

نه چرخ کلاه فرق عشق است

پس در خور آن کلاه‌روی است

تا این رویش نگردد آن روی

او را همه در گناه روی است

هر ذره که هست در دو عالم

او را سوی پیشگاه روی است

نتواند یافت هرگز این روی

آن را که به عز و جاه روی است

هرگز نرسد به ذروهٔ عرش

آن را که به قعر چاه روی است

روی از همه شیوه بست باید

آن را که به پادشاه روی است

زین شوق فرید را همه عمر

آورده به بارگاه روی است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:43 PM

در ده خبر است این که ز مه ده خبری نیست

وین واقعه را همچو فلک پای و سری نیست

عقلم که جهان زیر و زبر کرد به فکرت

بی خویش از آن شد که ز خویشش خبری نیست

جان سوخته زان شد که از آنها که برفتند

بسیار اثر جست و ز یک تن اثری نیست

دل بر سر ره ماند که می‌دید که هستش

مشکل سفری پیش که چون هر سفری نیست

این کار برون نیست ز دو نوع به تحقیق

یا هیچ نیم یا که به جز من دگری نیست

در ماتم این درد که دورند از آن خلق

آشفته و سرگشته چو من نوحه‌گری نیست

زان مغز شود خشک و ترم هر شب و هر روز

کز چرخ مرا جز لب و رخ خشک و تری نیست

جانم که ز بستان فلک نیشکری خواست

گفتا نه‌ای واقف که مرا نیشکری نیست

از خوان فلک دل مطلب گر جگرت خورد

زیرا که اگر دل دهدت بی جگری نیست

عطار چو کس را خطری نیست درین راه

تو نیز فرو شو که تورا هم خطری نیست

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:43 PM

عشق جز بخشش خدایی نیست

این به سلطانی و گدایی نیست

هر که او برنخیزد از سر سر

عشق را با وی آشنایی نیست

عشق وقف است بر دل پر درد

وقف در شرع ما بهایی نیست

هر که را باز عشق صید کند

بازش از چنگ او رهایی نیست

کار آن کس که عاشقی ورزد

به جز از عین بی نوایی نیست

چون رسیدم به نزد آن معشوق

کار جز عیش و دلگشایی نیست

هرچه عطار گوید از سر عشق

به یقین دان که جز عطایی نیست

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:43 PM

کیست که از عشق تو پردهٔ او پاره نیست

وز قفس قالبش مرغ دل آواره نیست

وزن کجا آورد خاصه به میزان عشق

گر زر عشاق را سکهٔ رخساره نیست

هر نفسم همچو شمع زاربکش پیش خویش

گر دل پر خون من کشتهٔ صد پاره نیست

گر تو ز من فارغی من ز تو فارغ نیم

چارهٔ کارم بکن کز تو مرا چاره نیست

هر که درین راه یافت بوی می عشق تو

مست شود تا ابد گر دلش از خاره نیست

هست همه گفتگو با می عشقش چه کار

هرکه درین میکده مفلس و این کاره نیست

درد ره و درد دیر هست محک مرد را

دلق بیفکن که زرق لایق میخواره نیست

در بن این دیر اگر هست میت آرزو

درد خور اینجا که دیر موضع نظاره نیست

گشت هویدا چو روز بر دل عطار از آنک

عهد ندارد درست هر که درین پاره نیست

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:43 PM

سرو چون قد خرامان تو نیست

لعل چون پستهٔ خندان تو نیست

نیست یک کس که به لب آمده جان

زآرزوی لب و دندان تو نیست

هیچ جمعیت اگر یافت کسی

از جز آن زلف پریشان تو نیست

مرده آن دل که به صد جان نه به یک

زندهٔ چشمهٔ حیوان تو نیست

غرقه باد آنکه به صد سوختگی

تشنهٔ چاه زنخدان تو نیست

به ز جان عاشق دیدار تو را

سپر ناوک مژگان تو نیست

چشم یک عاقل و هشیار ندید

که چو من واله و حیران تو نیست

می وصلم ده آخر که مرا

بیش ازین طاقت هجران تو نیست

ای دل سوخته در درد بسوز

زانکه جز درد تو درمان تو نیست

چند باشی تو از آن خود از آنک

تا تو آن خودی او آن تو نیست

گر بدو نیست رهت جان درباز

زحمت جان تو جز جان تو نیست

که کشد درد دلت ای عطار

شرح آن لایق دیوان تو نیست

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:43 PM

هر دلی کز عشق تو آگاه نیست

گو برو کو مرد این درگاه نیست

هر که را خوش نیست با اندوه تو

جان او از ذوق عشق آگاه نیست

ای دل ار مرد رهی مردانه باش

زانکه اندر عاشقی اکراه نیست

عاشقان چون حلقه بر در مانده‌اند

زانکه نزدیک تو کس را راه نیست

گرد بر گرد دلم از درد تو

خون گرفت و زهرهٔ یک آه نیست

بر سر آی از قعر چاه نفس از آنک

یوسف مصریت اندر چاه نیست

چند جویی آب و جاه ار عاشقی

عاشق اندر بند آب و جاه نیست

زاد راه مرد عاشق نیستی است

نیست شو در راه آن دلخواه نیست

در ده ای عطار تن در نیستی

زانکه آنجا مرد هستی شاه نیست

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:43 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5052215
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث