به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

عزم آن دارم که امشب نیم مست

پای کوبان کوزهٔ دردی به دست

سر به بازار قلندر در نهم

پس به یک ساعت ببازم هرچه هست

تا کی از تزویر باشم خودنمای

تا کی از پندار باشم خودپرست

پردهٔ پندار می‌باید درید

توبهٔ زهاد می‌باید شکست

وقت آن آمد که دستی بر زنم

چند خواهم بودن آخر پای‌بست

ساقیا در ده شرابی دلگشای

هین که دل برخاست غم در سر نشست

تو بگردان دور تا ما مردوار

دور گردون زیر پای آریم پست

مشتری را خرقه از سر برکشیم

زهره را تا حشر گردانیم مست

پس چو عطار از جهت بیرون شویم

بی جهت در رقص آییم از الست

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:31 PM

دلی کز عشق جانان دردمند است

همو داند که قدر عشق چند است

دلا گر عاشقی از عشق بگذر

که تا مشغول عشقی عشق بند است

وگر در عشق از عشقت خبر نیست

تو را این عشق عشقی سودمند است

هر آن مستی که بشناسد سر از پای

ازو دعوی مستی ناپسند است

ز شاخ عشق برخوردار گردی

اگر عشق از بن و بیخت بکند است

سرافرازی مجوی و پست شو پست

که تاج پاک‌بازان تخته بند است

چو تو در غایت پستی فتادی

ز پستی در گذر کارت بلند است

بخند ای زاهد خشک ارنه ای سنگ

چه وقت گریه و چه جای پند است

نگارا روز روز ماست امروز

که در کف باده و در کام قند است

می و معشوق و وصل جاودان هست

کنون تدبیر ما لختی سپند است

یقین می‌دان که اینجا مذهب عشق

ورای مذهب هفتاد و اند است

خرابی دیده‌ای در هیچ گلخن

که خود را از خرابات اوفگند است

مرا نزدیک او بر خاک بنشان

که میل من به مشتی مستمند است

مرا با عاشقان مست بنشان

چه جای زاهدان پر گزند است

بیا گو یک نفس در حلقهٔ ما

کسی کز عشق در حلقش کمند است

حریفی نیست ای عطار امروز

وگر هست از وجود خود نژند است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:31 PM

پی آن گیر کاین ره پیش بردست

که راه عشق پی بردن نه خردست

عدو جان خویش و خصم تن گشت

در اول گام هرک این ره سپردست

کسی داند فراز و شیب این راه

که سرگردانی این راه بردست

گهی از چشم خود خون می‌فشاندست

گهی از روی خود خون می‌ستردست

گرش هر روز صد جان می‌رسیدست

صد و یک جان به جانان می‌سپردست

دلش را صد حیات زنده بودست

اگر آن نفس یک ساعت بمردست

ز سندانی که بر سر می‌زنندش

قدم در عشق محکم‌تر فشردست

کسی چون ذره گردد این هوا را

که دم اندر هوای خود شمردست

بسا آتش که چون اینجا رسیدست

شدست آبی و همچون یخ فسردست

بسا دریا کش پاکیزه گوهر

که اینجا قطره‌ای آبش ببردست

مشو پیش صف ای نه مرد و نه زن

که خفتان تو اطلس نیست بردست

مده خود را ز پری این تهی باد

که در جام تو نه صاف و نه دردست

درین وادی دل وحشی عطار

ز حیرت جلف‌تر زان مرد کردست

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:31 PM

مفشان سر زلف خویش سرمست

دستی بر نه که رفتم از دست

دریاب مرا که طاقتم نیست

انصاف بده که جای آن هست

تا نرگس مست تو بدیدم

از نرگس مست تو شدم مست

ای ساقی ماه‌روی برخیز

کان آتش تیز توبه بنشست

در ده می کهنه ای مسلمان

کین کافر کهنه توبه بشکست

در بتکده رفت و دست بگشاد

زنار چهار گوشه بربست

دردی بستد بخورد و بفتاد

وز ننگ وجود خویشتن رست

عطار درو نظاره می‌کرد

تا زین قفس فنا برون جست

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:31 PM

ندانم تا چه کارم اوفتادست

که جانی بی قرارم اوفتادست

چنان کاری که آن کس را نیفتاد

به یک ساعت هزارم اوفتادست

همان آتش که در حلاج افتاد

همان در روزگارم اوفتادست

دلم را اختیاری می‌نبینم

خلل در اختیارم اوفتادست

مگر با حلقه‌های زلف معشوق

شماری بی‌شمارم اوفتادست

مگر در عشق او نادیده رویش

دلی پر انتظارم اوفتادست

شبی بوی می او ناشنوده

نصیب از وی خمارم اوفتادست

هزاران شب چو شمعی غرقه در اشک

سر خود در کنارم اوفتادست

هزاران روز بس تنها و بی کس

مصیبت‌های زارم اوفتادست

اگر تر دامن افتادم عجب نیست

که چشمی اشکبارم اوفتادست

کجا مردی است در عالم که او را

نظر بر کار و بارم اوفتادست

نیفتاد آنچه از عطار افتاد

که تا او هست کارم اوفتادست

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:50 PM

مرا در عشق او کاری فتادست

که هر مویی به تیماری فتادست

اگر گویم که می‌داند که در عشق

چگونه مشکلم کاری فتادست

مرا گوید اگر دانی وگرنه

چنین در عشق بسیاری فتادست

اگر گویم همه غمها به یک بار

نصیب جان غمخواری فتادست

مرا گوید مرا زین هیچ غم نیست

همه غمها تو را آری فتادست

چو خونم می‌بریزی زود بشتاب

که الحق تیز بازاری فتادست

مرا چون خون بریزی زود بفروش

که بس نیکم خریداری فتادست

مرا جانا ز عشقت بود صد بار

به سرباری کنون باری فتادست

دل مستم چو مرغ نیم بسمل

به دام چون تو دلداری فتادست

از آن دل دست باید شست دایم

که در دست چو تو یاری فتادست

کجا یابد گل وصل تو عطار

که هر دم در رهش خاری فتادست

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:50 PM

تا که عشق تو حاصل افتادست

کار ما سخت مشکل افتادست

آب از دیده‌ها از آن باریم

کاتش عشق در دل افتادست

در ازل پیش از آفرینش جسم

جان به عشق تو مایل افتادست

جان نه تنهاست عاشق رویت

پای دل نیز در گل افتادست

سالکان یقین روی تو را

بارگاه تو منزل افتادست

من رسیدم به وصل بی وصفت

عقل را رای باطل افتادست

کس نگوید که این چرا وز چیست

زانکه این سر مشکل افتادست

فتنه عطار در جهان افکند

چاه، ماروت بابل افتادست

دل عطار بر دلت مثلی

مرغکی نیم بسمل افتادست

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:50 PM

این گره کز تو بر دل افتادست

کی گشاید که مشکل افتادست

ناگشاده هنوز یک گرهم

صد گره نیز حاصل افتادست

چون نهد گام آنکه هر روزیش

سیصد و شصت منزل افتادست

چون رود راه آنکه هر میلش

ینزل‌الله مقابل افتادست

چونکه از خوف این چنین شب و روز

عرش را رخت در گل افتادست

من که باشم که دم زنم آنجا

ور زنم زهر قاتل افتادست

هست دیوانه‌ای علی الاطلاق

هر که زین قصه غافل افتادست

عقل چبود که صد جهان آتش

نقد در جان و در دل افتادست

فلک آبستن است این سر را

زان بدین سیر مایل افتادست

همچو آبستنان نقط بر روی

می‌رود گرچه حامل افتادست

نیست آگاه کسی ازین سر ازانک

بیشتر خلق غافل افتادست

قعر دریا چگونه داند باز

آن کسی کو به ساحل افتادست

گر رجوعی کند سوی قعرش

گوهری سخت قابل افتادست

ور کند حبس ساحلش محبوس

در مضیق مشاغل افتادست

هست در معرض بسی گرداب

هر که را این مسایل افتادست

خاک آنم که او درین دریا

ترک جان گفته کامل افتادست

هر که صد بحر یافت بس تنها

قطره‌ای خرد مدخل افتادست

جان عطار را درین دریا

نفس تاریک حایل افتادست

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:50 PM

لعل گلرنگت شکربار آمدست

قسم من زان گل همه خار آمدست

گو لبت بر من جهان بفروش ازانک

صد جهان جانش خریدار آمدست

پاره دل زانم که در دل دوختن

نرگس تو پاره‌ای کار آمدست

دل نمی‌بینم مگر چون هر دلی

در خم زلفت گرفتار آمدست

پستهٔ شورت نمک دارد بسی

زین سبب گویی جگر خوار آمدست

نی خطا گفتم ز شیرینی که هست

پستهٔ شورت شکربار آمدست

چشمهٔ نور است روی او ولیک

آن دو لب یک دانه نار آمدست

زان شکر لب شور در عالم فتاد

کان شکر لب تلخ گفتار آمدست

چشمه نوشش که چشم سوز نیست

درج لعل در شهوار آمدست

عاشقا روی چو ماه او نگر

کافتابش عاشق زار آمدست

دست بر سر پیش رویش آفتاب

پای کوبان ذره کردار آمدست

بر همه عالم ستم کردست او

با چنان رویی به بازار آمدست

آری آری روشن است این همچو روز

کان سیه گر چون ستمکار آمدست

خون جان ماست آن خون نی شفق

گر سوی مغرب پدیدار آمدست

آنچه در صد سال قسم خلق نیست

بی رخ او قسم عطار آمدست

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:50 PM

چون کنم معشوق عیار آمدست

دشنه در کف سوی بازار آمدست

دشنهٔ او تشنهٔ خون دل است

لاجرم خونریز و خونخوار آمدست

همچنان کان پسته می‌ریزد شکر

همچنان آن دشنه خونبار آمدست

هست ترک و من به جان هندوی او

لاجرم با تیغ در کار آمدست

صبحدم هر روز با کرباس و تیغ

پیش تیغ او به زنهار آمدست

آینه بر روی خود می‌داشتست

تا به خود بر عاشق زار آمدست

از وصال او کسی کی برخورد

کو به عشق خود گرفتار آمدست

او ز جمله فارغ است و هر کسی

اندرین دعوی پدیدار آمدست

لیک چون تو بنگری در راه عشق

قسم هر کس محض پندار آمدست

عاشق او و عشق او معشوقه اوست

کیستی تو چون همه یار آمدست

جز فنائی نیست چون می‌بنگرم

آنچه از وی قسم عطار آمدست

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:50 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5042692
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث