به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

در عشق قرار بی‌قراری است

بدنامی عشق نام‌داری است

چون نیست شمار عشق پیدا

مشمر که شمار بی‌شماری است

در عشق ز اختیار بگذار

عاشق بودن نه اختیاری است

گر دل داری تو را سزد عشق

ورنه همه زهد و سوگواری است

زاری می‌کن چو دل ندادی

تا دل ندهند کارزاری است

دل کیست شکار خاص شاه است

شاه از پی او به دوستداری است

شاهی که همه جهانش ملک است

در دشت ز بهر یک شکاری است

جانا بر تو قرار آن راست

کز عشق تو عین بی‌قراری است

آن را که گرفت عشق تو نیست

در معرض صد گرفتکاری است

وآن است عزیز در دو عالم

کز عشق تو در هزار خواری است

هر بی‌خبری که قدر عشقت

می‌نشناسد ز خاکساری است

وانکس که شناخت خردهٔ عشق

هر خردهٔ او بزرگواری است

پروانهٔ توست جان عطار

زان است که غرق جان سپاری است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:42 PM

طریق عشق جانا بی بلا نیست

زمانی بی بلا بودن روا نیست

اگر صد تیر بر جان تو آید

چو تیر از شست او باشد خطا نیست

از آنجا هرچه آید راست آید

تو کژمنگر که کژ دیدن روا نیست

سر مویی نمی‌دانی ازین سر

تو را گر در سر مویی رضا نیست

بلاکش، تا لقای دوست بینی

که مرد بی بلا مرد لقا نیست

میان صد بلا خوش باش با او

خود آنجا کو بود هرگز بلا نیست

کسی کو روز و شب خوش نیست با او

شبش خوش باد کانکس مرد ما نیست

که باشی تو که او خون تو ریزد

وگر ریزد جز اینت خون‌بها نیست

دوای جان مجوی و تن فرو ده

که درد عشق را هرگز دوا نیست

درین دریای بی پایان کسی را

سر مویی امید آشنا نیست

تو از دریا جدایی و عجب این

که این دریا ز تو یکدم جدا نیست

تو او را حاصلی و او تورا گم

تو او را هستی اما او تورا نیست

خیال کژ مبر اینجا و بشناس

که هر کو در خدا گم شد خدا نیست

ولی روی بقا هرگز نبینی

که تا ز اول نگردی از فنا نیست

چو تو در وی فنا گردی به کلی

تو را دایم ورای این بقا نیست

ز حیرت چون دل عطار امروز

درین گرداب خون یک مبتلا نیست

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:42 PM

ای دلشده دلربای من کیست

از جای شدم به جای من کیست

بیگانه شدم ز هر دو عالم

واگه نه که آشنای من کیست

ره گم کردم درین بیابان

کو رهبر و رهنمای من کیست

جان می‌کاهم درین ره دور

پیک ره جان‌فزای من کیست

صد بار بریختند خونم

در عهدهٔ خون‌بهای من کیست

هر دم گرهی عظیم افتد

در پرده گره‌گشای من کیست

صد کار فتاده هر کسی را

غمخوارهٔ من برای من کیست

محرومم ازین طلب که دارم

مطلوب حرم‌سرای من کیست

گر من سجلی کنم درین کار

جز زردی رخ گوای من کیست

بر گفت فرید ماجرایی

اشنودهٔ ماجرای من کیست

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:42 PM

گر جمله تویی همه جهان چیست

ور هیچ نیم من این فغان چیست

هم جمله تویی و هم همه تو

و آن چیست که غیر توست آن چیست

چون هست یقین که نیست جز تو

آوازهٔ این همه گمان چیست

چون نیست غلط کننده پیدا

چندین غلط یکان یکان چیست

چون کار جهان فنای محض است

چندین تک و پوی در جهان چیست

بر ما چو وجود نیست ما را

چندین غم و درد بی کران چیست

چون زنده به جان نیم به عشقم

پس زحمت جان درین میان چیست

جان در تو ز خویشتن فنا شد

زان بی خبر است جان که جان چیست

عطار ضعیف را ازین سر

جز گفت میان تهی نشان چیست

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:42 PM

 

شمع رویت را دلم پروانه‌ای است

لیک عقل از عشق چون بیگانه‌ای است

پر زنان در پیش شمع روی تو

جان ناپروای من پروانه‌ای است

بر سر موی است جان کز دیرگاه

یک سر موی توام در شانه‌ای است

زلف تو زنار خواهم کرد از آنک

هر شکن از زلف تو بتخانه‌ای است

واندران بتخانه درد عشق را

جان خون آلود من پیمانه‌ای است

وصل تو گنجی است پنهان از همه

هر که گوید یافتم دیوانه‌ای است

در خرابات خرابی می‌روم

زانکه گر گنجی است در ویرانه‌ای است

مرغ آدم دانهٔ وصل تو جست

لاجرم در بند دام از دانه‌ای است

خفته‌ای کز وصل تو گوید سخن

خواب خوش بادش که خوش افسانه‌ای است

وصلت آن کس یافت کز خود شد فنا

هر که فانی شد ز خود مردانه‌ای است

گر مرا در عشق خود فانی کنی

باقیت بر جان من شکرانه‌ای است

بیدقی عطار در عشق تو راند

گر به فرزینی رسد فرزانه‌ای است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:37 PM

بی تو از صد شادیم یک غم به است

با تو یک زخمم ز صد مرهم به است

گر ز مشرق تا به مغرب دعوت است

چون نمی‌بینم تو را ماتم به است

از میان جان ز سوز عشق تو

گر کنم آهی ز دو عالم به است

می‌نگویم از بتر بودن سخن

می چه پرسی حال من هر دم به است

گرمی می‌باید و عشقت مدام

زانکه نفت عشق تو از نم به است

هست آب چشم کروبی بسی

آتش جان بنی آدم به است

چون بشست افتاد دست آویز را

زلف تو پر حلقه و پر خم به است

چون تویی محرم مرا در هر دو کون

خلق عالم جمله نامحرم به است

شادی وصلت چو بر بالای توست

پس نصیب خلق مشتی غم به است

توسن عشق تو رام توست و بس

زانکه رخش تند را رستم به است

رنگ بسیار است در عالم ولیک

بر رکوی عیسی مریم به است

پشه‌ای را دیده‌ای هرگز که گفت

همنشینم گنبد اعظم به است

نی که تو سلطانی و ما گلخنی

عز تو با ذل ما بر هم به است

چون فرید از ناله همچون چنگ شد

هر رگ او همچو زیر و بم به است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:37 PM

 

نور ایمان از بیاض روی اوست

ظلمت کفر از سر یک موی اوست

ذره ذره در دو عالم هر چه هست

پرده‌ای در آفتاب روی اوست

هر که را در هر دو عالم قبله‌ای است

گرچه نیست آگاه آنکس سوی اوست

هر دو عالم هیچ می‌دانی که چیست

هر دو عکس طاق دو ابروی اوست

چون کمان ابروی او درکشیم

کان کمان پیوسته بر بازوی اوست

آن همه غوغای روز رستخیز

از مصاف غمزهٔ جادوی اوست

رستخیز آری کلمح باالبصر

از خدنگ چشم چون آهوی اوست

هم زمین از راه او گردی است بس

هر فلک سرگشته‌ای در کوی اوست

زان سیه گردد قیامت آفتاب

تا شود روشن که او هندوی اوست

آسمان را از درش بویی رسید

تا قیامت سرنگون بر بوی اوست

خلق هر دو کون را درد گناه

بر امید ذره‌ای داروی اوست

تا که بویی یافت عطار از درش

دل نمی‌داند که در پهلوی اوست

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:37 PM

خراباتی است پر رندان سرمست

ز سر مستی همه نه نیست و نه هست

فرو رفته همه در آب تاریک

برآورده همه در کافری دست

همه فارغ ز امروز و ز فردا

همه آزاد از هشیار و از مست

مگر افتاد پیر ما بر آن قوم

مرقع چاک زد زنار در بست

یقینش گشت کار و بی گمان شد

درستش گشت فقر و توبه بشکست

سیاهیی که در هر دو جهان بود

فرود آمد به جان او و بنشست

نقاب جان او شد آن سیاهی

سیاهی آمد و در کفر پیوست

چو آب خضر در تاریکی افتاد

کنون هم او ز خلق و خلق ازو رست

دل عطار خون گشت و حق اوست

که تیری آنچنان ناگه ازو جست

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:37 PM

 

شادی به روزگار شناسندگان مست

جانها فدای مرتبهٔ نیستان هست

از ناز برکشیده کله گوشهٔ بلی

در گوش کرده حلقه معشوقهٔ الست

گاهی ز فخر تاج سر عالمی بلند

گاهی ز فقر خاک ره این جهان پست

دستار عقلشان کف طرار عشق برد

بازار توبه‌شان شکن زلف لا شکست

برخاستند از سر اسرار هر دو کون

چون شاه عشق در دل ایشان فرو نشست

زنجیر در میان و نمد دربرند از آنک

مردی که راه فقر به سر برد حیدر است

آنجا که پای جای ندارد فشرده پای

وانجا که دست جای ندارد فشانده دست

در قعر بحر نور فرو خورده غوطها

وز شوق ذوق ملک عدم نیستی به هست

عطار جام دولت ایشان به کف گرفت

جاوید از آن شراب معطر بماند مست

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:37 PM

هر که درین دیرخانه مرد یگانه است

تا به دم صور مست درد مغانه است

ور به دم صور باهش آید ازین می

نیست مبارز مخنث بن خانه است

بر محک دیرخانه ناسره آید

هر که گمان می‌برد که شیر ژیان است

در بن این دیر درس عشق که گوید

آنکه ز کونین بی نشان و نشانه است

هر که دلی شاخ شاخ یافت چو شانه

سالک آن زلف شاخ شاخ چو شانه‌است

بر سر جمعی که بحر تشنهٔ آنهاست

هرچه رود جز حدیث عشق فسانه است

عاشق ره را هزار گونه جنیبت

در پس و در پیش این طریق روانه است

عشق که اندر خزانهٔ دو جهان نیست

در بن صندوق سینه کنج خزانه است

چون رخ معشوق را نه شبه و نه مثل است

سلطنت عشق را نه سر نه کرانه است

چشمه و کاریز و جوی و بحر یک آب است

عاشق و معشوق و عشق هر سه بهانه است

ذره اگر بی‌عدد به راه برآید

ذره که باشد چو آفتاب عیان است

هر دو جهان دام و دانه است ولیکن

دیده و دل را وجود دام چو دانه است

تا که زبانم به نطق عشق درآمد

در دل عطار صد هزار زبانه است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:37 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5042490
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث