به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

عشق تو قلاوز جهان است

سودای تو رهنمای جان است

وصل تو خلاصهٔ وجود است

درد تو دریچهٔ عیان است

هاروت تو چاره ساز سحر است

یاقوت تو مایه‌بخش جان است

کس را ز دهان تو سخن نیست

زان روی که نقطه گمان است

تا بر دهنت نهاده‌ام دل

این تنگ‌دلی من از آن است

لعلت شکری است تنگ بر تنگ

یعنی دل من بر آن دهان است

کس بر کمرت میان ندیدست

گرچه کمر تو را میان است

تا ابروی چون کمانت دیدم

صد گونه ز هم از آن کمان است

چون ابروی توست چون کمانی

چندین ز هم از چه در زبان است

دندان تو مغز پستهٔ توست

مغزی دیدی که استخوان است

گفتی که دلت بسوز در عشق

یعنی که سپند عاشقان است

از دست تو دل چگونه سوزم

چون پای غم تو در میان است

یک ذره غم تو خوشتر آید

از هر شادی که در جهان است

آن درد که در دل من از توست

هر وصف که گویمش نه آن است

در روی من شکسته دل خند

گر موجب خنده زعفران است

در کار عقوبت تو عطار

چون ممتحنی در امتحان است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:37 PM

تا عشق تودر میان جان است

جان بر همه چیز کامران است

یارب چه کسی که در دو عالم

کس قیمت عشق تو ندانست

عشقت به همه جهان دریغ است

زان است که از جهان نهان است

اندوه تو کوه بی‌قرار است

سودای تو بحر بی کران است

شادی دل کسی که دایم

با درد غم تو شادمان است

با تو نفسی نشسته بودم

دیری است کم آرزوی آن است

گر دست دهد دمی وصالت

پیش از اجل آرزوی آن است

جانا چو تو از جهان فزونی

خود جان ز چه بستهٔ جهان است

بی صبر و قرار جان عطار

بر بوی وصال جاودان است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:37 PM

خاصیت عشقت که برون از دو جهان است

آن است که هرچیز که گویند نه آن است

برتر ز صفات خرد و دانش و عقل است

بیرون ز ضمیر دل و اندیشهٔ جان است

بینندهٔ انوار تو بس دوخته چشم است

گویندهٔ اسرار تو بس گنگ زبان است

از وصف تو هر شرح که دادند محال است

وز عشق تو هر سود که کردند زیان است

در پردهٔ پندار چو بازی و خیال است

جز عشق تو هر چیز که در هر دو جهان است

گر عقل نشان است ز خورشید جمالت

یک ذره ز خورشید، فلک مژده‌رسان است

یک ذرهٔ حیران شده را عقل چو داند

کز جملهٔ خورشید فلک چند نشان است

چو عقل یقین است که در عشق عقیله است

بی شک به تو دانست تو را هر که بدان است

در راه تو هرکس به گمانی قدمی زد

وین شیوه کمانی نه به بازوی گمان است

چه سود که نقاش کشد صورت سیمرغ

چون در نفس باز پس انگشت گزان است

گرچه بود آن صورت سیمرغ ولیکن

چون جوهر سیمرغ به عینه نه همان است

فی‌الجمله چه زارم، چکنم، قصه چه گویم

کان اصل که جان است هم از خویش نهان است

عطار که پی برد بسی دانش و بینش

اندر پی آن است که بالای عیان است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:37 PM

هر شور وشری که در جهان است

زان غمزهٔ مست دلستان است

گفتم لب اوست جان، خرد گفت

جان چیست مگو چه جای جان است

وصفش چه کنی که هرچه گویی

گویند مگو که بیش از آن است

غمهاش به جان اگر فروشند

می‌خر که هنوز رایگان است

در عشق فنا و محو و مستی

سرمایهٔ عمر جاودان است

در عشق چو یار بی نشان شو

کان یار لطیف بی‌نشان است

تو آینهٔ جمال اویی

و آیینهٔ تو همه جهان است

ای ساقی بزم ما سبک‌خیز

می‌ده که سرم ز می گران است

در جام جهان نمای ما ریز

آن باده که کیمیای جان است

ای مطرب ساده ساز بنواز

کامشب شب بزم عاشقان است

از رفته و نامده چه گویم

چون حاصل عمرم این زمان است

ما را سر بودن جهان نیست

ما را سر یار مهربان است

این کار نه کار توست خاموش

کین راه به پای رهروان است

کاری است بزرگ راه عطار

وین کار نه بر سر زبان است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:37 PM

تا چشم برندوزی از هرچه در جهان است

در چشم دل نیاید چیزی که مغز جان است

در عشق درد خود را هرگز کران نبینی

زیرا که عشق جانان دریای بی‌کران است

تا چند جویی آخر از جان نشان جانان

در باز جان و دل را کین راه بی نشان است

تا کی ز هستی تو کز هستی تو باقی

گر نیست بیش مویی صد کوه در میان است

هر جان که در ره آمد لاف یقین بسی زد

لیکن نصیب جان زان پندار یا گمان است

اندیشه کن تو با خود تا در دو کون هرگز

یک قطره آب تیره دریا کجا بدان است

رند شراب خواره، چون مست مست گردد

گوید که هر دو عالم در حکم من روان است

لیکن چو باهش آید در خود کند نگاهی

حالی خجل بماند داند که نه چنان است

عطار مست عشقی از عشق چند لافی

گر طالبی فنا شو مطلوب بس عیان است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:37 PM

درج لعلت دلگشای مردم است

عکس ماهت رهنمای انجم است

مردم چشم تو با من کژ چو باخت

راستی نه مردمی نه مردم است

روی تو در زلف همچون عقربت

تا بدیدم چون قمر در کژدم است

برنیارد خورد کس از روی تو

زانکه زلفت همچو عقرب کژدم است

روی چون ماهت بهشتی دیگر است

لیک زلف تو درخت گندم است

ایدل آنکس را که می‌جویی به جان

از تو دور و با تو هم در طارم است

پر ز خورشید است آفاق جهان

لیک او بر آسمان چارم است

جملهٔ جان‌ها مثال قطره‌هاست

عالم عشقش مثال قلزم است

قطره را در بحر ریزی بحر از آن

نه نشان نعل و نه نقش سم است

هیچ کس اندر دو عالم جان ندید

زانکه جاویدان درو جان‌ها گم است

گم شود در ذره‌ای اندوه عشق

گر ز مشرق تا به مغرب جم جم است

همچو مستان غلغلی دربسته‌ای

مست گشتی می هنوز اندر خم است

گم شو از خود دست از مستی بدار

زانکه ره باریکتر زابریشم است

این ره آنجا مر کسی را می‌دهند

کز تواضع خارپشتش قاقم است

هیزم عطار عود است از سخن

وز عمل در بند چوبی هیزم است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:37 PM

تا در تو خیال خاص و عام است

از عشق نفس زدن حرام است

تا هیچ و همه یکی نگردد

دعوی یگانگیت عام است

تا پاک نگردی از وجودت

هر پختگیی که هست خام است

چون اصل همه به قطع هیچ است

این از همه، هیچ ناتمام است

تو اصل طلب ز فرع بگذر

کین یک گذرنده و آن مدام است

چون او همه را ندید می‌گفت

اکنون جز ازین همه کدام است

هر مرد که مرد هیچ آمد

او را همه چیز یک مقام است

تا تو به وجود مانده‌ای باز

در گردن تو هزار دام است

کانجا که وجود دم به دم نیست

اصلت عدم علی‌الدوام است

شرمت نامد از آن وجودی

کان را به نفس نفس قیام است

بگذر ز وجود و با عدم ساز

زیرا که عدم، عدم به نام است

می‌دان به یقین که با عدم خاست

هرجا که وجود را نظام است

آری چو عدم وجود بخش است

موجوداتش به جان غلام است

چون فقر عدم برای خاص است

کفر است کزو نصیب عام است

گر تو سر هیچ هیچ داری

در هر گامت هزار کام است

وامانده به ذره‌ای تو کم باز

هرگز نه تو را جم و نه جام است

عطار ز هیچ هیچ دل یافت

آن دل که برون دال و لام است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:37 PM

غم بسی دارم چه جای صد غم است

زانکه هر موییم در صد ماتم است

غم نباشد کانچه پیشان است و پس

کم ز کم نبود نصیبم زان کم است

عالمی است اشراق نور آفتاب

کور را زانچه اگر صد عالم است

عالمی در دست بر جانم ولی

چون ازوست این درد جانم خرم است

درد زخم او کشیدن خوش بود

گر پس از صد زخم او یک مرهم است

گر بسی عمرم بود تا جان بود

آن من گر هست عمری یک دم است

گر کسی را آن دم اینجا دست داد

او خلیفه‌زاده‌ای از آدم است

ور کسی زان دم ندارد آگهی

مرده دل زاد است اگر از مریم است

بی خیال و صورت وهم و قیاس

چیست آن دم، شیر و روغن درهم است

نی که دایم روغن است و شیر نه

زانکه گر شیر است بس نامحرم است

گر فرید این جایگه با خویش نیست

آن دمش در پردهٔ جان همدم است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:37 PM

ره میخانه و مسجد کدام است

که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است

نه در میخانه کین خمار خام است

میان مسجد و میخانه راهی است

بجوئید ای عزیزان کین کدام است

به میخانه امامی مست خفته است

نمی‌دانم که آن بت را چه نام است

مرا کعبه خرابات است امروز

حریفم قاضی و ساقی امام است

برو عطار کو خود می‌شناسد

که سرور کیست سرگردان کدام است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:37 PM

سر عشقت مشکلی بس مشکل است

حیرت جان است و سودای دل است

عقل تا بوی می عشق تو یافت

دایما دیوانه‌ای لایعقل است

بر امید روی تو در کوی تو

پای عاشق تا به زانو در گل است

منزل اندر هر دو عالم کی کند

هر که را در کوی عشقت منزل است

هست عاشق لیک هم بر خویشتن

هر که از عشق تو یک دم غافل است

گفته‌ای حاصل چه داری از غمم

می به نتوان گفت آنچم حاصل است

تا دلم در دام عشقت اوفتاد

در میان خون چو مرغی بسمل است

معطلی مطلق تویی در ملک عشق

هر دو عالم دست‌های سایل است

تا گشادی بر دل عطار دست

بر دل عطار بندی مشکل است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:31 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5042483
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث