به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

راه عشق او که اکسیر بلاست

محو در محو و فنا اندر فناست

فانی مطلق شود از خویشتن

هر دلی که کو طالب این کیمیاست

گر بقا خواهی فنا شو کز فنا

کمترین چیزی که می‌زاید بقاست

گم شود در نقطهٔ فای فنا

هر چه در هر دو جهان شد از تو راست

در چنین دریا که عالم ذره‌ای است

ذره‌ای هست آمدن یارا کراست

گر ازین دریا بگیری قطره‌ای

زیر او پوشیده صد دریا بلاست

برنیاری جان و ایمان گم کنی

گر درین دریا بری یک ذره خواست

گرد این دریا مگرد و لب بدوز

کین نه کار ما و نه کار شماست

گر گدایی را رسد بویی ازین

تا ابد بر هرچه باشد پادشاست

از خودی خود قدم برگیر زود

تا ز پیشان بانگت آید کان ماست

دم نیارد زد ازین سیر شگرف

هر که را یک‌دم سر این ماجراست

زهد و علم و زیرکی بسیار هست

آن نمی‌خواهند درویشی جداست

آنچه من گفتم زبور پارسی است

فهم آن نه کار مرد پارساست

سلطنت باید که گردد آشکار

تا بدانی تو که این معنی کجاست

در دل عشاق از تعظیم او

کبریایی خالی از کبر و ریاست

محو کن عطار را زین جایگاه

کین نه کسب اوست بل عین عطاست

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:49 PM

 

طرقوا یا عاشقان کین منزل جانان ماست

زانچه وصل و هجر او هم درد و هم درمان ماست

راه ده ما را اگر چه مفلسان حضرتیم

آیت قل یا عبادی آمده در شان ماست

نیستم اینجا مقیم ای دوستان بر رهگذر

یک دو روزه روح غیبی آمده مهمان ماست

عزم ره داریم نتوان پیش ازین کردن درنگ

زانکه جلاد اجل در انتظار جان ماست

یا غیاث المستغیث یا اله العالمین

جملهٔ شب تا سحر بر درگهش افغان ماست

آن چنان خلوت که ما از جان و دل بودیم دوش

جبرئیل آید نگنجد در میان گر جان ماست

گر شما را طاعت است و زهد و تقوی و ورع

باک نیست چون دوست اندر عهد و در پیمان ماست

تحفهٔ جنت که از بهر شما آراستند

با غم هجران او دوزخ سرابستان ماست

غم مخور عطار چندین از برای جسم خود

زانکه بحر رحمتش در انتظار جان ماست

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:49 PM

چون مرا مجروح کردی گر کنی مرهم رواست

چون بمردم ز اشتیاقت مرده را ماتم رواست

من کیم یک شبنم از دریای بی‌پایان تو

گر رسد بویی از آن دریا به یک شبنم رواست

گر رسانی ذره‌ای شادی به جانم بی جگر

هم روا باشد چو بر دل بی تو چندین غم رواست

چون نیایی در میان حلقه با من چون نگین

حلقه‌ای بر در زن و گر در نیایی هم رواست

تا درون عالمم دم با تو نتوانم زدن

چون برون آیم ز عالم با توام آن دم رواست

چون در اصل کار عالم هیچکس آن برنتافت

آنچنان دم کی توان گفتن که در عالم رواست

در صفت رو تا بدان دم بوک یکدم پی بری

کان دمی پاک است و پاک از صورت آدم رواست

گر سر مویی جنب را تر نشد نامحرم است

ظن مبر کاینجا سر یک موی نامحرم رواست

موی چون در می‌نگنجد کرده‌ای سررشته گم

گر تو گویی سوزنی با عیسی مریم رواست

اره چون بر فرق خواهد داشت جم پایان کار

گر فرو خواهد فتاد از دست جام جم رواست

چون تواند دیو بر تخت سلیمانی نشست

گر سلیمان گم کند در ملک خود خاتم رواست

فقر دارد اصل محکم هرچه دیگر هیچ نیست

گر قدم در فقر چون مردان کنی محکم رواست

بیش از زنبیل‌بافی سلیمان نیست ملک

هر که این زنبیل بفروشد به چیزی کم رواست

مذهب عطار اینجا چیست از خود گم شدن

زانکه اینجا نه جراحت هیچ و نه مرهم رواست

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:49 PM

 

عاشقی و بی نوایی کار ماست

کار کار ماست چون او یار ماست

تا بود عشقت میان جان ما

جان ما در پیش ما ایثار ماست

جان مازان است جان کو جان جان است

جان ما بی فخر عشقش عار ماست

عشق او آسان همی پنداشتم

سد ما در راه ما پندار ماست

کار ما چون شد ز دست ما کنون

هرچه درد و دردی است آن کار ماست

بوده عمری در میان اهل دین

وین زمان تسبیح ما زنار ماست

چون به مسجد یک زمان حاضر نه‌ایم

نیست این مسجد که این خمار ماست

کیست چون عطار در خمار عشق

کین زمان در درد دردی خوار ماست

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:49 PM

این چه سوداست کز تو در سر ماست

وین چه غوغاست کز تو در بر ماست

از تو در ما فتاده شور و شری

این همه شور و شر نه در خور ماست

تا تو کردی به سوی ما نظری

ملک هر دو جهان مسخر ماست

پاکباز آمدیم از دو جهان

کاتشت در میان جوهر ماست

آتشی کز تو در نهاد دل است

تا ابد رهنمای و رهبر ماست

دیده‌ای کو که روی تو بیند

دیده تیره است و یار در بر ماست

ما درین ره حجاب خویشتنیم

ورنه روی تو در برابر ماست

تا که عطار عاشق غم توست

دل اصحاب ذوق غمخور ماست

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:49 PM

اینت گم گشته دهانی که توراست

وینت نابوده میانی که توراست

از دو چشم تو جهان پرشور است

اینت شوریده جهانی که توراست

جادوان را به سخن خشک کنی

خه زهی چرب‌زبانی که توراست

آخر این ناز تو هم در گذرد

چند مانده است زمانی که توراست

گفتی از من شکری باید خواست

اینت آشفته دهانی که توراست

چون بهای شکرت صد جان است

چه کنم نیمهٔ جانی که توراست

مده ای ماه کسی را شکری

که شکر هست زبانی که توراست

خط معزولی حسن تو دمید

سست ازآن گشت عنانی که توراست

قیر شد گرد رخت غالیه گون

خطت از غالیه دانی که توراست

چون خط او بدمد ای عطار

کم شود آه و فغانی که توراست

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:49 PM

چون ز مرغ سحر فغان برخاست

ناله از طاق آسمان برخاست

صبح چون دردمید از پس کوه

آتشی از همه جهان برخاست

عنبر شب چو سوخت زآتش صبح

بوی عنبر ز گلستان برخاست

سپر آفتاب تیغ کشید

قلم عافیت ز جان برخاست

ساقی از در درآمد و بنشست

صد قیامت به یک زمان برخاست

کس چه داند که چون شراب بخورد

شور چون از شکرستان برخاست

زآرزوی سماع و شاهد و می

از همه عاشقان فغان برخاست

باده ناخورده مست شد عطار

سوی مدح خدایگان برخاست

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:49 PM

دوش کان شمع نیکوان برخاست

ناله از پیر و از جوان برخاست

گل سرخ رخش چو عکس انداخت

جوش آتش ز ارغوان برخاست

آفتابی که خواجه‌تاش مه است

به غلامیش مدح خوان برخاست

از غم جام خسروی لبش

شور از جان خسروان برخاست

روی بگشاد تا ز هر مویم

صد نگهبان و دیده‌بان برخاست

یارب از تاب زلف هندوی او

چه قیامت ز هندوان برخاست

مشک از چین زلف می‌افشاند

آه از ناف آهوان برخاست

چشم جادوش آتشی در زد

دود از مغز جادوان برخاست

فتنه‌ای کان نشسته بود تمام

باز از آن ماه مهربان برخاست

پیش من آمد و زبان بگشاد

گفت یوسف ز کاروان برخاست

دل به من ده که گر به حق گویی

در غم من ز جان توان برخاست

دل چو رویش بدید دزدیده

بگریخت از من و دوان برخاست

آتش روی او بدید و بسوخت

به تجلی چو آن شبان برخاست

او چو سلطان به زیر پرده نشست

دل تنها چو پاسبان برخاست

چون همه عمر خویش یک مژه زد

همه مغزش ز استخوان برخاست

نتوان کرد شرح کز چه صفت

دل عطار ناتوان برخاست

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:49 PM

آن نه روی است ماه دو هفته است

وان نه قد است سرو برفته است

پیش ماه دو هفتهٔ رخ تو

ماه و خورشید طفل یک هفته است

ذره‌ای عشق آفتاب رخش

همه دلها به جان پذیرفته است

نرگس اوست ای عجب بیمار

دل عشاق درد بگرفته است

هر کجا صف کشیده مژه او

فتنه بیدار و عافیت خفته است

از دهانش که هست معدومی

نیست عالم تهی پر آشفته است

به دهانش خوش آمد است محال

هر که حرفی از آن دهان گفته است

در دهانش که هست سی و دو در

در پس یک عقیق ناسفته است

می‌نبینی دهانش اگر بینی

کاشکار است آنکه بنهفته است

تا درافشان شد از دهانش فرید

بر سر طاق عالمش جفته است

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:49 PM

تا کی از صومعه خمار کجاست

خرقه بفکندم زنار کجاست

سیرم از زرق فروشی و نفاق

عاشقی محرم اسرار کجاست

چون من از بادهٔ غفلت مستم

آن بت دلبر هشیار کجاست

همه کس طالب یارند ولیک

مفلسی مست پدیدار کجاست

همه در کار شدیم از پی خویش

کاملی در خور این کار کجاست

گرچه مردم همه در خواب خوشند

زیرکی پر دل بیدار کجاست

روز روشن همگان در خوابند

شبروی عاشق عیار کجاست

گر گ پیرند همه پرده‌دران

یوسفی بر سر بازار کجاست

همه در جام بماندیم مدام

اثر گرد ره یار کجاست

گشت عطار در این واقعه گم

اندرین واقعه عطار کجاست

ادامه مطلب
سه شنبه 8 فروردین 1396  - 6:49 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5054327
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث