به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

می و مشک است که با صبح برآمیخته‌اند

یا بهم زلف و لب یار درآمیخته‌اند

صبح چون خنده گه دست شده است آتش سرد

آتش سرد به عنبر مگر آمیخته‌اند

یا نه بی‌سنگ و صدف غالیه سایان فلک

صبح را غالیهٔ تازه‌تر آمیخته‌اند

دوش خوش ساخت فلک غالیه دان از مه نو

بهر آن غالیه کاندر سحر آمیخته‌اند

می عیدی نگر و جام صبوحی که مگر

شفق آورده و با صبح بر آمیخته‌اند

ساقیان ترک فنک عارض و قند ز مژگان

کز رخ و زلف حبش با خزر آمیخته‌اند

خال رخسار زره کرده و خط ماه سپر

زلف و رخسار زره با سپر آمیخته‌اند

پس یک ماه کلوخ اندازان سنگ دلان

در بلورین قدحی لعل تر آمیخته‌اند

شاهدان از پی نقل دل و جان از خط و لب

بس گوارش که ز عود و شکر آمیخته‌اند

عاشقان از زر رخساره و یاقوت سرشک

بس مفرح که ز یاقوت و زر آمیخته‌اند

ماه نو دیدی و در روی مه نو شب عید

لعل می با قدح سیم بر آمیخته‌اند

از دم روزه دهن شسته به هفت آب و ز می

هفت تسکین دل غصه خور آمیخته‌اند

ماه نو در شفق و شفقشان می و جام

با دو ماه و دو شفق یک نظر آمیخته‌اند

طاس سیمابی مه تافته از پرچم شب

طاس زر با می آتش گهر آمیخته‌اند

کرده می راوق از اول شب و بازش به صبوح

با گلاب طبری از طبر آمیخته‌اند

راوق جان فرو ریخته از سوخته بید

آب گل گوئی بات معصر آمیخته‌اند

همه با درد سر از بوی خمار شب عید

به صبح از نو رنگی دگر آمیخته‌اند

ژاله و صبح بهم یافته کافور و گلاب

زاین و آن داروی هر درد سر آمیخته‌اند

همه سنگ افشان در آب‌خور عالم خاک

و آگه از زهر که در آب‌خور آمیخته‌اند

از سر بی‌خبری داده ز عشرت خبری

تن و جان را که بهم بی‌خبر آمیخته‌اند

همه دریاکش و چون دریا سرمست همه

طبع با می چو صدف با گهر آمیخته‌اند

خطری کرده و در گنج طرب نقب زده

نقب کران همه ره با خطر آمیخته‌اند

زهره بر چیده چو خورشیدنم هر جرعه

که در آن خاک چنان بی‌خطر آمیخته‌اند

خیک ماند به زن زنگی شش پستان لیک

شیر پستانش به خون جگر آمیخته‌اند

جرعه‌ای کان به زمین داده زکات سر جام

زو حنوط ز می پی سپر آمیخته‌اند

مجمر عیدی و آن عود و شکر هست بهم

زحل و زهره که با قرص خور آمیخته‌اند

نکهت کام صراحی چو دم مجمر عید

زو بخور فلک جان شکر آمیخته‌اند

رود سازان همه در کاسهٔ سرها به سماع

شربت جان ز ره کاسه‌گر آمیخته‌اند

پرده در پرده و آهنگ در آهنگ چو مرغ

دم بدم ساخته و دربه در آمیخته‌اند

بر بط از هشت زبان گوید و خود ناشنواست

زیبقش گوئی با گوش کر آمیخته‌اند

نای افعی تن و بس بر دهنش بوسه زدند

با تن افعی جان بشر آمیخته‌اند

چنگ زاهد سر و دامانش پلاسین لیکن

با پلاسش رگ و پی سر به سر آمیخته‌اند

محبس دست رباب است شعیف ار چه قوی است

چار طبعش که به انصاف در آمیخته‌اند

خم دف حلقه بگوشی شده چون کاسهٔ یوز

کهو و گورش با شیر نر آمیخته‌اند

صوت مرغان بدرد چرخ مگر با دم خویش

بانگ کوس ملک تاجور آمیخته‌اند

راویانند گهر پاش مگر با لب خویش

کف شاهنشه خورشیدفر آمیخته‌اند

خاصگان گوهر بحر دل خاقانی را

با کلاه ملک بحر و بر آمیخته‌اند

چاشنی گیران از چشمهٔ حیوان گوئی

شربت شاه سکندر سیر آمیخته‌اند

مالک ملک جلال الدین کاندر تیغش

آتش و آب بهم بی‌ضررآمیخته‌اند

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:33 PM

 

دل‌های ما قرارگه درد کرده‌اند

دار القرار بر دل ما سرد کرده‌اند

این صد هزار نرگسه بر سقف این حصار

رخسار ما چو نرگس نو زرد کرده‌اند

در پیش آتشی که ز سنگ قضا جهد

جان‌های ما نتیجهٔ گوگرد کرده‌اند

خورشید در نقاب عدمد شد ز شرم آنک

رخسار روزگار پر از گرد کرده‌اند

و آنک پدید خویی خورشید گم شده

سیمرغ را چو شب پره شب‌گرد کرده‌اند

در باغ عهد جای تماشا نماند از آنک

صد خار را موکل یک ورد کرده‌اند

دردا که تا سواد خراسان خراب گشت

دلها خراب زلزلهٔ درد کرده‌اند

یارب که دیو مردم این هفت‌دار حرب

در چاردار ملک چه ناورد کرده‌اند

از غبن آن جهان که چو آن هشت خلد بود

ای بس دلا که هاویه پرورد کرده‌اند

گر بود چار شهر خراسان حرم مثال

راهش کنون چو ششدرهٔ نرد کرده‌اند

اصحاب فیل بین که به پیرامن حرم

کردند ترک‌تاز و نه در خورد کرده‌اند

هان ای سپاه طیر ابابیل زینهار

کاصحاب فیل هرچه توان کرد کرده‌اند

خاقانیا خزینهٔ گیتی به جو مخر

کز کیمیای عافیتش فرد کرده‌اند

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:33 PM

 

صبح خیزان کاستین بر آسمان افشانده‌اند

پای کوبان دست همت بر جهان افشانده‌اند

چون ز کار آب دیدند آب کار عاشقان

آب می بر آتش دل هر زمان افشانده‌اند

پیش از آن کز پر فشاندن مرغ صبح آید به رقص

بر سماع بلبلان عشق جان افشانده‌اند

در شکر ریز طرب بر عده داران رزان

از پی کاوین بهای کاویان افشانده‌اند

تا به دست آورده‌اند از جام و می صبح و شفق

زیر پای ساقیان گنج روان افشانده‌اند

کرده‌اند از می قضای عمر و هم معلوم عمر

بر سر مرغان و در پای مغان افشانده‌اند

بس زر رخسار کان دریا کشان سیم کش

بر صدف گون ساغر گوهر فشان افشانده‌اند

سبحه داران از پس سبوح گفتن در صبوح

بر سر زنار ساغر طیلسان افشانده‌اند

خورده یک دریای بصره تا خط بغداد جام

پس پیاپی دجله‌ای در جرعه دان افشانده‌اند

حرمت من را که می‌گشنیز دیگ عیش‌هاست

بر سر گشنیزهٔ حصرم روان افشانده‌اند

کیسه‌های زر به برگ گندنا سر بسته‌اند

بر سپهر گندناگون دست از آن افشانده‌اند

تا به پای پیل می بر کعبهٔ عقل آمده است

پیل بالا نقد جان بر پیلبان افشانده‌اند

خورده اند از می رکابی چند و اسباب صلاح

بر سر این ابلق مطلق عنان افشانده‌اند

چون در این میدان به دست کس عنان عمر نیست

بر رکاب باده عمر رایگان افشانده‌اند

زیره آبی دادشان گیتی و ایشان بر امید

ای بسا پلپل که در چشم گمان افشانده‌اند

جرعه ریز جام ایشانند گویی اختران

کانهمه در روی چرخ جانستان افشانده‌اند

خوانچه کرده چون مه و مرغان چو جوزا جفت جفت

زهره‌وار از لب ثریا بی‌کران افشانده‌اند

بر بط آبستن تن و نالان دل و مردان به طبع

جان بر آن آبستن فریاد خوان افشانده‌اند

چنگ همچون جره‌باز ازرق و کبکان بزم

دل بر آن ازرق وش بلبل فغان افشانده‌اند

پس در آن مجمر که در تربیع منقل کرده‌اند

اولین تثلیث مشک و عود و بان افشانده‌اند

دفع سرما را قفس کردند زاهن پس در او

بچهٔ طاووس علوی آشیان افشانده‌اند

مجلس انس حریفان را هم از تصحیف انس

در تنوره کیمیای جان جان افشانده‌اند

چون شرارش را علم بر ابر سنبل گون رسید

تخم گل گوئی ز شاخ ارغوان افشانده‌اند

یا زمین شد خایه و ابر سیه شد ماکیان

آنگه ارزن ریزه پیش ماکیان افشانده‌اند

رومیان بین کز مشبک قلعهٔ بام آسمان

نیزه بالا از برون خونین سنان افشانده‌اند

شکل خان عنکبوتان کرده‌اند آنگه به قصد

سرخ زنبوران در آن شوریده خان افشانده‌اند

کرده‌اند از زادهٔ مریخ عقرب خانه‌ای

باز مریخ زحل خور در میان افشانده‌اند

چتر زرین چون هوا بگرفت گوئی بر فلک

عکس شمشیر شه خسرونشان افشانده‌اند

یا گهرهائی که در افسر نشاند افراسیاب

پیش شروان شاه کیخسرو نشان افشانده‌اند

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:33 PM

 

به فلک تخته در ندوخته‌اند

چشم خورشید بر ندوخته‌اند

کوه را در هوا نداشته‌اند

شمس را بر قمر ندوخته‌اند

دیده بانان بام عالم را

پرده‌ها بر بصر ندوخته‌اند

چرخ و انجم پلاس شام هنوز

بر پرند سحر ندوخته‌اند

روز وشب را به عرض شام و شفق

زرد وسرخی دگر ندوخته‌اند

آسمان را به جای دلق کبود

ژنده تازه‌تر ندوخته‌اند

عالم آن عالم است و دهر آن دهر

از قباشان کمر ندوخته‌اند

پس در داد بسته چون مانده‌است

گر به مسمار در ندوخته‌اند

دیر گاهی است تا لباس کرم

بهر قد بشر ندوخته‌اند

خود به پای رضا نبافته‌اند

خود به دست نظر ندوخته‌اند

خلعتی کان ز تار و پود وفاست

در زیان قدر ندوخته‌اند

بر تن ناقصان قبای کمال

به طراز هنر ندوخته‌اند

هنری سرفکنده چون لاله است

که کلاهش به سر ندوخته‌اند

بی هنر خوش چو گل که بر کمرش

کیسه جز لعل تر ندوخته‌اند

یک سر سفله نیست کز فلکش

بر کله صد گهر ندوخته‌اند

نیست آزاده را قبا نمدی

که بر او پاره بر ندوخته‌اند

سگ حیزی بمرد در بغداد

کفنش جز به زر ندوخته‌اند

ابرهٔ ما ز خام و خامان را

جز نسیج آستر ندوخته‌اند

صبر میکن که جز به مردی صبر

زهره را بر جگر ندوخته‌اند

دیده مگشا که جز برای کمال

باز را چشم بر ندوخته‌اند

گور چشمی که بر تن یوز است

از پی شیر نر ندوخته‌اند

جوشن عقل داده‌اند تو را

صدرهٔ کام اگر ندوخته‌اند

پای در دامن قناعت کش

کت لباس بطر ندوخته‌اند

بنگر احوال دهر خاقانی

گرت چشم عبر ندوخته‌اند

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:33 PM

 

دوش بر گردون رنگی دگر آمیخته‌اند

شب و انجم چو دخان با شرر آمیخته‌اند

ماه نو ابروی زال زر و شب رنگ خضاب

خوش خضاب از پی ابروی زر آمیخته‌اند

نیشتر ماه نو و خون شفق و طشت فلک

طشت و خون را بهم از نیشتر آمیخته‌اند

سی و شاق آمده و خانقهی بوده و باز

یاوگی گشته و تن با سفر آمیخته‌اند

همه ره صید کنان رفته به مغرب و اینک

شاخ آهوست که با خون ز بر آمیخته‌اند

چرخ را نشرهٔ نون و القلم است از مه نو

کانهمه سرخی در باختر آمیخته‌اند

مه طرازی است به دست چپ گردون شب عید

نقش آن گویی در شوشتر آمیخته‌اند

بر فلک بین که پی نزهت عیدی ملک

صد هزاران شکفه با خضر آمیخته‌اند

چرخ اطلس سزدش جامهٔ عیدی که در او

نقش روحانی بر استر آمیخته‌اند

خسرو کشور پنجم که ز عدلش به سه وقت

چار گوهر همه در یک مقر آمیخته‌اند

اخستان شاه که از خاک در انصافش

کحل کسری و حنوط عمر آمیخته‌اند

عدل خسرو دهد آمیزش ارواح و صور

بینی ارواح که چون با صور آمیخته‌اند

بر در گردون نقش الحجر است اسم بقاش

لاجورد از پی آن با حجر آمیخته‌اند

اختران ز آتش شمشیرش در بوتهٔ چرخ

همه اکسیر قضا و قدر آمیخته‌اند

مس ملکت زر از آن گشت که وقف کف اوست

کیمیایی که ز فتح و ظفر آمیخته‌اند

داد خواهان به در شاه که دریا صفت است

با زمین از نم مژگان درر آمیخته‌اند

نقش بندان ازل نقش طراز شرفش

بر ازین کارگه مختصر آمیخته‌اند

خسروان خاک درش بوسه زنان از لب و چشم

نقش العبد بر آن خاک در آمیخته‌اند

ذات جسمانی او کز دم روحانی زاد

نه ز صلصال، ز مشک هنر آمیخته‌اند

آخشیجان ز کفش چشم خوش نرگس را

یرقان برده و کحل بصر آمیخته‌اند

گوهر تیغش هندی تن و چینی سلب است

هند با چین چو یمن با مضر آمیخته‌اند

آن کمندش نگر از پشت سمندش گوئی

که بهم راس و ذنب با قمر آمیخته‌اند

آتش قدرش بر شد قدری دود فشاند

عنصر هفت فلک ز آن قدر آمیخته‌اند

مرکب عزمش بگذشت و اثری گرد گذاشت

طینت هفت زمین زان اثر آمیخته‌اند

زین ملک تا ملکان فرق بسی هست ارچه

نام با نام شهان در سمر آمیخته‌اند

نام و القاب ملک با لقب و نام ملوک

لعل با سنگ و صفا با کرد آمیخته‌اند

شاه شاه است و الف هم الف است ار چه به نقش

با حروف دگرش در سور آمیخته‌اند

هر حمایل که در آن تعبیه تعویذ زر است

با زرش و یحک از آهن پتر آمیخته‌اند

نه فلک آدم و چار ارکان حوا صفتند

این نه و چار بهم ناگزر آمیخته‌اند

کشت و زاد از پی بیشی غلامانش کنند

چار مادر که در این نه پدر آمیخته‌اند

از تناسل عدد لشکر او بیش کنند

این زن و مرد که با نفع و ضر آمیخته‌اند

عفو و خشمش بر و برگی است خوش و تلخ و لیک

خوشی و تلخی با برگ و بر آمیخته‌اند

چرخ هارون کمر دارش و چون هارونان

ز انجمش زنگله‌ها در کمر آمیخته‌اند

فر و بختش که در او چشم ستاره نرسد

خاک با چشم ستاره شمر آمیخته‌اند

رای پیرش مدد از بخت جوان یافت بلی

کحل یعقوب ز بوی پسر آمیخته‌اند

وقت شمشیر زدن گوئی در ابر کفش

آتشین برق به خونین مطر آمیخته‌اند

شور مورند حسودانش اگر چه گه لاف

شار مارند و نفر با نفر آمیخته‌اند

روس و خزران بگریزند که در بحر خزر

فیض آن کف جواهر حشر آمیخته‌اند

از پی دیدهٔ فتنه ز غبار سپهش

داروی خواب به دفع سهر آمیخته‌اند

چه عجب زانکه گوزنان ز لعابی برمند

که هژبرانش در آب شمر آمیخته‌اند

هست تریاک رضاش از دم فردوس چنانک

زهر خشمش ز سموم سقر آمیخته‌اند

پیش کید تف خشمش، به طلب بوی رضاش

کز رضاش آب و گل بوالبشر آمیخته‌اند

بهر دفع تبش آبله را مصلحت است

از طبیبان که شراب کدر آمیخته‌اند

باد بر هفت فلک پایهٔ تختش چندانک

چار صف حیوان خواب و خور آمیخته‌اند

سال عمرش صد و در بر ز بتان چارده ماه

تا مه و سال و سفر با خضر آمیخته‌اند

روز بزمش همه عید و شب کامش همه قدر

تا شب و روز به خیر و به شر آمیخته‌اند

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:33 PM

 

الصبوح ای دل که جان خواهم فشاند

دست هستی بر جهان خواهم فشاند

پیش مرغان سر کوی مغان

دانهٔ دل رایگان خواهم فشاند

دیده می‌پالای و گیتی خاک پای

جرعه‌های این بر آن خواهم فشاند

اشک در رقص است و ناله در سماع

بر سماع و رقص جان خواهم فشاند

بر سر خاک از جفای آسمان

خاک هم بر آسمان خواهم فشاند

دوستان چون از نفاق آگنده‌اند

آستین بر دوستان خواهم فشاند

دشمنان چون بر غمم بخشوده‌اند

بر سر دشمن روان خواهم فشاند

کیسه‌ای کز زندگی بردوختم

بر زمانه هر زمان خواهم فشاند

هر زری کز خاک بیزی یافتم

بر سراین خاکدان خواهم فشاند

هر سحر خاقانی آسا بر فلک

ناوک آتش فشان خواهم فشاند

این ستارهٔ دری و در دری

بر همام بحرسان خواهم فشاند

این زر اکسیر نفس ناطقه

بر سر صدر زمان خواهم فشاند

این دو طفل نوری اندر مهد چشم

بر بزرگ خرده‌دان خواهم فشاند

این سه گنج نفس از قصر دماغ

بر امام انس و جان خواهم فشاند

این چهار اجساد کان کائنات

بر مراد کن فکان خواهم فشاند

کس چه داند کاین نثار از بهر کیست

تا نگویم بر فلان خواهم فشاند

بر جلال و مجد مجد الدین خلیل

در مدحت بیکران خواهم فشاند

هر شکر کز لفظ او برچید سمع

هم بر آن لفظ و بنان خواهم فشاند

هر گهر کز کلک او دزدید طبع

هم بر آن کلک و بنان خواهم فشاند

داورم کی دست فرماید برید

کانچه دزدیدم همان خواهم فشاند

شرع را گنج روان از کلک اوست

عقل بر گنج روان خواهم فشاند

ملک را حرز امان از رای اوست

روح بر حرز امان خواهم فشاند

گر خضر گردم بر آن غمر الردا

هم ردا هم طیلسان خواهم فشاند

ور ملک باشم بر آن عیسی نفس

سبحهٔ پروین نشان خواهم فشاند

زیر پای اسبش ار دستم رسد

افسر نوشین روان خواهم نشاند

قحط دانش را به اعجاز ثناش

من و سلوی از لسان خواهم فشاند

چون کند پروانه جان افشان به شمع

من بر او جان هم‌چنان خواهم فشاند

خود کیم من وز سگان کیست جان

تا بر آن فخر جهان خواهم فشاند

ابلهم تا فضلهٔ مء الحمیم

بر لب حوض جنان خواهم فشاند

گمرهم تا بر سر بیت الحرام

آب دست پیلبان خواهم فشاند

حشنیم تا ریزهٔ ریم آهنی

بر سر تیغ یمان خواهم فشاند

یا نحوس کید قاطع را ز جهل

بر سعود شعریان خواهم فشاند

یا سم گوساله و دنبال گرگ

بر سر طور و شبان خواهم فشاند

یا کلاهی کز گیا بافد شبان

بر سر تاج کیان خواهم فشاند

یا دم الحیضی که از خرگوش ریخت

بر سر شیر ژیان خواهم فشاند

یا غبار لاشهٔ دیو سفید

بر سوار سیستان خواهم فشاند

یا لعاب اژدهای حمیری

بر درفش کاویان خواهم فشاند

اینت جهل ار فضلهٔ گوی جعل

بر مد مدهمتان خواهم فشاند

اینت کفر ار گرد نعلین یزید

بر یل خیبر ستان خواهم فشاند

گر چه در حلق سماکین افکنم

چون کمند امتحان خواهم فشاند

ور چه پر تیر گردون بشکنم

چون خدنگی از کمان خواهم فشاند

لیک با تیغ یقین او سپر

بر سر آب گمان خواهم فشاند

پیش کلک دور باش آساش تیغ

بر سر خاک هوان خواهم فشاند

در حضورش لالی آرم در زبان

نه لالی از زبان خواهم فشاند

پیش نطقش کبم آرم از دهان

خاک توبه بر دهان خواهم فشاند

بیضه چون طاوس نر خواهم گشاد

وز برون آشیان خواهم فشاند

عقد نظمش کبم آرم از دهان

بر سر شاه اخستان خواهم فشاند

زیور نثرش فرو خواهم گسست

بر شه صاحب قران خواهم فشاند

بر خط دستش که هند و چین در اوست

هفت گنج شایگان خواهم فشاند

چون به هندوچین او دستم رسد

دست بر چیپال و خان خواهم فشاند

بر سه تشریفش که خواندم یک به یک

هر دو ساعت چارکان خواهم فشاند

هست هر سه چار خوان و هشت خلد

من سه جان بر چار خوان خواهم فشاند

چون از آن خوان لقمه‌ای خواهم چشید

بر سگ کهف استخوان خواهم فشاند

باد چون جان جاودان عمرش که من

جان بر او هم جاودان خواهم فشاند

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:33 PM

 

دردا که دل نماند و بر او نام درد ماند

وز یار یادگار دلم یاد کرد ماند

بر شاخ عمر برق گذشت و خزان رسید

یک نیمه زو سیاه و دگر نیمه زرد ماند

بر نخل بخت و گلبن امیدم ای دریغ

خار بلا بماند، نه خرما نه ورد ماند

عمرم بشد به پای شب و روز و غم گذاشت

موکب دو اسبه رفت و همه راه‌گرد ماند

دل نقشی از مراد چو موم از نگین گرفت

یک لحظه جفت بود و همه عمر فرد ماند

گردون نبرد ساخت به خون‌ریز با دلم

در دیده خون دل ز نشان نبرد ماند

خاقانیا چه ماند تو را کاندهش خوری؟

کانده دلت بخورد و جگر نیم خورد ماند

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:33 PM

 

چه سبب سوی خراسان شدنم نگذارند

عندلیبم به گلستان شدنم نگذارند

نیست بستان خراسان را چو من مرغی

مرغم آوخ سوی بستان شدنم نگذارند

گنج درها نتوان برد به بازار عراق

گر به بازار خراسان شدنم نگذارند

نه نه سرچشمه حیوان به خراسان خیزد

چون نه خضرم به سر آن شدنم نگذارند

چون سکندر من و تحویل به ظلمات عراق

که سوی چشمهٔ حیوان شدنم نگذارند

عیسیم منظر من بام چهارم فلک است

که به هشتم در رضوان شدنم نگذارند

همچو عیسی گل و ریحان ز نفس برد همت

گر چه نزد گل و ریحان شدنم نگذارند

چه اسائت ز من آمد که بدین تشنه دلی

به سوی مشرب احسان شدنم نگذارند

یا جنابی است چنان پاک و من آلوده جبین

با جنابت سوی قرآن شدنم نگذارند

یا من آن پیل غریوان در ابرهه‌ام

که سوی کعبهٔ دیان شدنم نگذارند

آری افلاک معالی است خراسان چه عجب

که بر افلاک چو شیطان شدنم نگذارند

من همی رفتم باری همه ره شادان دل

دل ندانست که شادان شدنم نگذارند

ری خراس است و خراسان شده ایوان ارم

در خراسم که به ایوان شدنم نگذارند

در خراس ری از ایوان خراسان پرسم

گر چه این طایفه پرسان شدنم نگذارند

گردن من به طنابی است که چون گاو خراس

سوسن روغنکده مهمان شدنم نگذارند

هستم آن نطفهٔ مضغه شده کز بعد سه ماه

خون شوم باز که انسان شدنم نگذارند

از خروسان خراسان چو منی نیست چه سود

که گه صبح خروشان شدنم نگذارند

منم آن صبح نخستین که چو بگشایم لب

خوش فروخندم و خندان شدنم نگذارند

نابهنگام بهارم که به دی مه شکفم

که به هنگامهٔ نیسان شدنم نگذراند

درد دل دارم و درمانش خراسان، ز سران

چون سزد کز پی درمان شدنم نگذارند

جانم آنجاست به دریای طلب غرقه مگر

کوه گیرم که سوی کان شدنم نگذارند

گر چو خرگوش کنم پیری و شیر چه سود

که چو آتش به نیستان شدنم نگذارند

بهر فردوس خراسان به در دوزخ ری

چه نشینم که به پنهان شدنم نگذارند

بازگردم چو ستاره که شود راجع از آنک

مستقیم ره امکان شدنم نگذارند

باز پس گردم چون اشک غیوران از چشم

که ز غیرت سوی مژگان شدنم نگذارند

مشتری‌وار به جوزای دو رویم به وبال

چکنم چون سوی سرطان شدنم نگذارند

بوی مشک سخنم مغز خراسان بگرفت

می‌رود بوی، گر ایشان شدنم نگذارند

گوی من صد پی از آن سوی سر میدان شد

گر چه با گوی به میدان شدنم نگذارند

فید بیفایده بینم ری و من فید نشین

که سوی کعبهٔ ایمان شدنم نگذارند

روضهٔ پاک رضا دیدن اگر طغیان است

شاید ار بر ره طغیان شدنم نگذارند

ور به بسطام شدن نیز ز بی‌سامانی است

پس سران بی‌سر و سامان شدنم نگذارند

این دو صادق خرد و رای که میزان دلند

بر پی عقرب عصیان شدنم نگذراند

وین دل و عقل که پیکان ره توفیقند

بر سر شه ره خذلان شدنم نگذارند

دارم اخلاص و یقیم کام پرستی نکنم

کان دو شیرند که سگبان شدنم نگذارند

عقل و عصمت که مرا تاج فراغت دادند

بر سر منصب دیوان شدنم نگذارند

منم آن کاوه که تایید فریدونی بخت

طالب کوره و سندان شدنم نگذارند

دلم از عشق خراسان کم اوطان بگرفت

وین دل و عشق به اوطان شدنم نگذارند

از وطن دورم و امید خراسانم نیست

که بدان مقصد کیهان شدنم نگذارند

ویحک آن موم جدا مانده ز شهدم که کنون

محرم مهر سلیمان شدنم نگذارند

فتنه از من چه نویسد که مرا دانش و دین

دو رقیبند که فتان شدنم نگذارند

ترس جاه و غم جان دارم و زین هر دو سبب

به خراسان سوی اخوان شدنم نگذارند

همه بر جاه همی ترسم و بر جان که مباد

جاه و جانی که تن آسان شدنم نگذارند

هر قلم مهر نبی ورزم و دشمن دارم

تاج و تختی که مسلمان شدنم نگذارند

هم گذارند که گوی سر میدان گردم

گر خلال بن دندان شدنم نگذارند

آن بخارم به هوا بر شده از بحر به بحر

باز پس گشته که باران شدنم نگذارند

و آن شرارم که به قوت نرسم سوی اثیر

چون شهاب اختر رخشان شدنم نگذارند

گیر فرمان ندهندم به خراسان رفتن

باز تبریز به فرمان شدنم نگذارند

ز پی آنکه دو جا مکتب و دکان دارم

نه به مکتب نه به دکان شدنم نگذارند

هر چه اندوختم این طایفه را رشوه دهم

بو که در راه گروگان شدنم نگذارند

ناگزیر است مرا طعمهٔ موران دادن

گر نه موران به سر خوان شدنم نگذارند

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:33 PM

 

لطف ملک العرش به من سایه برافکند

تا بر دل گم بوده مرا کرد خداوند

دل گفت له الحمد که بگذشتم از آن خوف

جان گفت له الفضل که وارستم ازین بند

چون کار دلم ساخته شد ساختم از خود

شیرین مثلی بشنو و با عقل بپیوند

مردی به لب بحر محیط از حد مغرب

سر شانه همی کرد و یکی موی بیفگند

برخاست از آنجا و سفر کرد به مشرق

باد آمد و باران زد و جایش بپراکند

مرد از پی سی سال گذر کرد بر آنجای

برداشت همان موی و بخندید بر آن چند

حال تن خاقانی و اندیشهٔ ابخاز

این است و چنین به مثل مرد خردمند

ابخاز حد مغرب و درگاه ملک بحر

مسکین تن نالانش به مویی شده مانند

آخر به کف آمد تن نالانش دگربار

گر خصم بر این نادره می‌خندد گو خند

اکنون من و این نی که سر ناخن حور است

کان نی که بن ناخن من داشت جهان کند

اینک دهنم بر صفت گنبدهٔ گل

این گنبد فیروزه به یاقوت و زر آکند

خرسند نگردد به همه ملک ری اکنون

آن دل که همی بود به خرسند خرسند

خاقانی و خاقاتن و کنار کر و تفلیس

جیحون شده آب کر و تفلیس سمرقند

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:33 PM

 

بس بس ای طالع خاقانی چند

چند چندش به بلا داری بند

جو به جو راز دلش دانستی

که به یک نان جوین شد خرسند

مدوانش که دوانیدن تو

مرکب عزم وی از پای فکند

مرغ را چون بدوانند نخست

بکشندش ز پی دفع گزند

به ازو مرغ نداری، مدوان

ور دوانیدی کشتن مپسند

کس ندیده است نمد زینش خشک

سست شد لاشه به جاییش ببند

مچشانش به تموز آب سقر

مفشان بر سر آتش چو سپند

فصل با حورا، آهنگ به شام

وصل با حوران خوش‌تر به خجند

هم توانیش به تبریز نشاند

هم توانیش ز شروان بر کند

طفل‌خو گشت میازارش بیش

بر چنین طفل مزن بانگ بلند

دایگی کن به نوازش که نزاد

پانصد هجرت ازو به فرزند

نیست جز اشک کسش هم زانو

نیست جز سایه کسش هم پیوند

حکم حق رانش چون قاضی خوی

نطق دستانش چون پیر مرند

از برون در خوی خوییش مدار

وز درونش دل مجروح مرند

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:33 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 136

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5023381
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث