به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

ای پنج نوبه کوفته در دار ملک لا

لا در چهار بالش وحدت کشد تو را

جولانگه تو زان سوی الاست گر کنی

هژده هزار عالم ازین سوی لا رها

از عشق ساز بدرقه پس هم به نور عشق

از تیه لا به منزل الا الله اندرآ

دروازهٔ سرای ازل دان سه حرف عشق

دندانهٔ کلید ابد دان دو حرف لا

لا حاجبی است بر در الا شده مقیم

کو ابلهان باطله را می‌زند قفا

بی‌حاجبی لا به در دین مرو که هست

دین گنج خانهٔ حق و لا شکل اژدها

حد قدم مپرس که هرگز نیامده است

در کوچهٔ حدوث عماری کبریا

از حلهٔ حدوث برون شو دو منزلی

تا گویدت فرشتهٔ وحدت که مرحبا

پیوند دین طلب که مهین دایهٔ تو اوست

روزی که از مشیمهٔ عالم شوی جدا

حاجت شود روا چو تقاضا کند کرم

رحمت روان شود چو اجابت شود دعا

این دم شنو که راحت از این دم شود پدید

واینجا طلب که حاجت از اینجا شود روا

کسری ازین ممالک و صد کسری و قباد

خطوی از این مسالک و صد خطهٔ خطا

فیض هزار کوثر و زین ابر یک سرشک

برگ هزار طوبی و زین باغ یک گیا

فتراک عشق گیر نه دنبال عقل ازآنک

عیسیت دوست به که حواریت آشنا

می‌دان که دل ز روی شناسان آن سراست

مشمارش از غریب شماران این سرا

دل تا به خانه‌ای است که هر ساعتی در او

شمع خزاین ملکوت افکند ضیا

بینی جمال حضرت نور الله آن زمان

کایینهٔ دل تو شود صادق الصفا

در دل مدار نقش امانی که شرط نیست

بت خانه ساختن به نظرگاه پادشا

دنیا به عز فقر بده وقت من یزید

کان گوهر تمام عیار ارزد این بها

در چارسوی فقر درا تا ز راه ذوق

دل را ز پنج نوش سلامت کنی دوا

همت ز آستانهٔ فقر است ملک جوی

آری هوا ز کیسهٔ دریا بود سقا

عزلت گزین که از سر عزلت شناختند

آدم در خلافت و عیسی ره سما

شاخ امل بزن که چراغی است زود میر

بیخ هوس بکن که درختی است کم بقا

گر سر یوم یحمی بر عقل خوانده‌ای

پس پایمال مال مباش از سر هوا

تنگ آمده است زلزلت الارض هین بخوان

بر مالها و قال الانسان مالها

حق می‌کند ندا که به ما ره دراز نیست

از مال لام بفکن و باقی شناس ما

خر طبع را چه مال دهی و چه معرفت

بی‌دیده را چه میل کشی و چه توتیا

از عافیت مپرس که کس را نداده‌اند

در عاریت سرای جهان عافیت عطا

خود مادر قضا ز وفا حامله نشد

ور شد به قهرش از شکم افکند هم قضا

از کوی رهزنان طبیعت ببر قدم

وز خوی رهروان طریقت طلب وفا

بر پنج فرض عمر برافشان و دان که هست

شش روز آفرینش از این پنج با نوا

توسن دلی و رایض تو قول لا اله

اعمی‌وش و قائد تو شرع مصطفی

با سایهٔ رکاب محمد عنان درآر

تا طرقوا زنان تو گردند اصفیا

آن با و تا شکن که به تعریف او گرفت

هم قاف و لام رونق و هم کاف و نون بها

او مالک الرقاب دو گیتی و بر درش

در کهتری مشجره آورده انبیا

هم موسی از دلالت او گشته مصطنع

هم آدم از شفاعت او گشته مجتبی

نطقش معلمی که کند عقل را ادب

خلقش مفرحی که دهد روح را شفا

دل گرسنه درآمد بر خوان کائنات

چون شبهی بدید برون رفت ناشتا

مریم گشاده روزه و عیسی ببسته نطق

کو در سخن گشاد سر سفرهٔ سخا

بر نامده سپیدهٔ صبح ازل هنوز

کو بر سیه سپید ازل بوده پیشوا

آدم از او به برقع همت سپید روی

شیطان از او به سیلی حرمان سیه قفا

ذاتش مراد عالم و او عالم کرم

شرعش مدار قبله و او قبلهٔ ثنا

از آسمان نخست برون تاخت قدر او

هم عرش نطعش آمد و هم سدره متکا

پس آسمان به گوش خرد گفت شک مکن

کان قدر مصطفی است علی‌العرش استوی

آن شب که سوی کعبهٔ خلت نهاد روی

این غول خاک بادیه را کرد زیر پا

آمد پی متابعتش کوه در روش

رفت از پی مشایعتش سنگ بر هوا

برداشت فر او دو گروهی ز خاک و آب

آمیخت با سموم اثیری دم صبا

گردون پیر گشت مرید کمال او

پوشید از ارادتش این نیلگون وطا

روحانیان مثلث عطری بسوخته

وز عطرها مسدس عالم شده ملا

یا سید البشر زده خورشید بر نگین

یا احسن الصور زده ناهید در نوا

از شیب تازیانهٔ او عرش را هراس

وز شیههٔ تکاور او چرخ را صدا

لاتعجبوا اشارت کرده به مرسلین

لاتقنطوا بشارت داده به اتقیا

روح القدس خریطه‌کش او در آن طریق

روح الامین جنیبه بر او در آن فضا

زو باز مانده غاشیه‌دارش میان راه

سلطان دهر گفت که ای خواجه تا کجا

بنوشته هفت چرخ و رسیده به مستقیم

بگذشته از مسافت و رفته به منتها

ره رفته تا خط رقم اول از خطر

پی برده تا سرادق اعلی هم از اعلا

زان سوی عرش رفته هزاران هزار میل

خود گفته این انزل حق گفت هیهنا

در سور سر رسیده و دیده به چشم سر

خلوت سرای قدمت بی‌چون و بی‌چرا

گفته نود هزار اشارت به یک نفس

بشنوده صد هزار اجابت به یک دعا

دیده که نقدهای اولوالعزم ده یکی است

آموخته ز مکتب حق علم کیمیا

آورده روزنامهٔ دولت در آستین

مهرش نهاده سورهٔ والنجم اذا هوی

داده قرار هفت زمین را به بازگشت

کرده خبر چهار امین را ز ماجرا

هر چار چار حد بنای پیمبری

هر چار چار عنصر ارواح اولیا

بی‌مهر چار یار در این پنج روزه عمر

نتوان خلاص یافت از این ششدر فنا

ای فیض رحمت تو گنه شوی عاصیان

ریزی بریز بر دل خاقانی از صفا

با نفس مطمئنه قرینش کن آنچنان

کآواز ارجعی دهدش هاتف رضا

بر فضل توست تکیهٔ امید او از آنک

پاشندهٔ عطائی و پوشندهٔ خطا

ای افضل ار مشاطهٔ بکر سخن تویی

این شعر در محافل احرار کن ادا

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:21 PM

 

نیست اقلیم سخن را بهتر از من پادشا

در جهان ملک سخن راندن مسلم شد مرا

مریم بکر معانی را منم روح القدس

عالم ذکر معالی را منم، فرمان روا

شه طغان عقل را نایب منم، نعم الوکیل

نوعروس فضل را صاحب منم نعم الفتی

درع حکمت پوشم و بی‌ترس گویم القتال

خوان فکرت سازم و بی‌بخل گویم الصلا

نکتهٔ دوشیزهٔ من حرز روح است از صفت

خاطر آبستن من نور عقل است از صفا

عقد نظامان سحر از من ستاند واسطه

قلب ضرابان شعر از من پذیرد کیمیا

رشک نظم من خورد حسان ثابت را جگر

دست نثر من زند سحبان وائل را قفا

هر کجا نعلی بیندازد براق طبع من

آسمان زان تیغ بران سازد از بهر قضا

بر سر همت بلا فخر از ازل دارم کلاه

بر تن عزلت بلا بغی از ابد دارم قبا

من ز من چو سایه و آیات من گرد زمین

آفتاب آسا رود منزل به منزل جا به جا

این از آن پرسان که آخر نام این فرزانه چیست؟

وان بدین گویان که آخر جای این ساحر کجا؟

پیش کار حرص را بر من نبینی دست رس

تا شهنشاه قناعت شد مرا فرمان روا

ترش و شیرین است مدح و قدح من تا اهل عصر

از عنب می‌پخته سازند و ز حصرم توتیا

هم امارت هم زبان دارم کلید گنج عرش

وین دو دعوی را دلیل است از حدیث مصطفا

من قرین گنج و اینان خاک بیزان هوس

من چراغ عقل و آنها روز کوران هوا

دشمنند این عقل و فطنت را حریفان حسد

منکرند این سحر و معجز را رفیقان ریا

حسن یوسف را حسد بردند مشتی ناسپاس

قول احمد را خطا خواندند جمعی ناسزا

من همی در هند معنی راست هم چون آدمم

وین خران در چین صورت کوژ چون مردم گیا

چون میان کاسهٔ ارزیز دلشان بی‌فروغ

چون دهان کوزهٔ سیماب کفشان بی‌عطا

من عزیزم مصر حکمت را و این نامحرمان

غر زنان برزنند و غرچگان روستا

گر مرا دشمن شدند این قوم معذورند از آنک

من سهیلم کآمدم بر موت اولادالزنا

جرعه نوش ساغر فکر منند از تشنگی

ریزه خوار سفرهٔ راز منند از ناشتا

مغزشان در سر بیاشوبم که پیلند از صفت

پوستشان از سر برون آرم که مارند از لقا

لشکر عادند و کلک من چو صرصر در صریر

نسل یاجوجند و نطق من چو صور اندر صدا

خویشتن هم جنس خاقانی شمارند از سخن

پارگین را ابر نیسانی شناسند از سخا

نی همه یک رنگ دارد در نیستان‌ها ولیک

از یکی نی قند خیزد وز دگر نی، بوریا

دانم از اهل سخن هرکه این فصاحت بشنود

هم بسوزد مغز و هم سودا پزد بی‌منتها

گوید این خاقانی دریا مثابت خود منم

خوانمش خاقانی اما از میان افتاده قا

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:21 PM

 

فلک کژروتر است از خط ترسا

مرا دارد مسلسل راهب آسا

نه روح الله در این دیر است چون شد

چنین دجال فعل این دیر مینا

تنم چون رشتهٔ مریم دوتا است

دلم چون سوزن عیساست یکتا

من اینجا پای‌بند رشته ماندم

چو عیسی پای‌بند سوزن آنجا

چرا سوزن چنین دجال چشم است

که اندر جیب عیسی یافت ماوا

لباس راهبان پوشیده روزم

چو راهب زان برآرم هر شب آوا

به صور صبح گاهی برشکافم

صلیب روزن این بام خضرا

شده است از آه دریا جوشش من

تیمم گاه عیسی قعر دریا

به من نامشفقند آباء علوی

چو عیسی زان ابا کردم ز آبا

مرا از اختر دانش چه حاصل

که من تاریک او رخشنده اجزا

چه راحت مرغ عیسی را ز عیسی

که همسایه است با خورشید عذرا

گر آن کیخسرو ایران و تور است

چرا بیژن شد اندر چاه یلدا

چرا عیسی طبیب مرغ خود نیست

که اکمه را تواند کرد بینا

نتیجه دختر طبعم چو عیسی است

که بر پاکی مادر هست گویا

سخن بر بکر طبع من گواه است

چو بر اعجاز مریم نخل خرما

چو من ناورد پانصد سال هجرت

دروغی نیست ها برهان من ها

برآرم زاین دل چون خان زنبور

چو زنبوران خون آلوده غوغا

زبان روغنینم زآتش آه

بسوزد چون دل قندیل ترسا

چو قندیلم برآویزند و سوزند

سه زنجیرم نهادستند اعدا

چو مریم سرفکنده، ریزم از طعن

سرشکی چون دم عیسی مصفی

چنان استاده‌ام پیش و پس طعن

که استاده است الف‌های اطعنا

مرا زانصاف یاران نیست یاری

تظلم کردنم زان نیست یارا

علی الله از بد دوران علی الله

تبرا از خدا دوران تبرا

نه از عباسیان خواهم معونت

نه بر سلجوقیان دارم تولا

چو داد من نخواهد داد این دور

مرا چه ارسلان سلطان چه بغرا

چو یوسف نیست کز قحطم رهاند

مرا چه ابن‌یامین چه یهودا

مرا اسلامیان چون داد ندهند

شوم برگردم از اسلام حاشا

پس از تحصیل دین از هفت مردان

پس از تاویل وحی از هفت قرا

پس از الحمد و الرحمن والکهف

پس از یاسین و طاسین میم و طاها

پس از میقات حج و طوف کعبه

جمار و سعی و لبیک و مصلی

پس از چندین چله در عهد سی سال

شوم پنجاهه گیرم آشکارا

مرا مشتی یهودی فعل، خصمند

چو عیسی ترسم از طعن مفاجا

چه فرمائی که از ظلم یهودی

گریزم بر در دیر سکوبا

چه گوئی کستان کفر جویم

نجویم در ره دین صدر والا

در ابخازیان اینک گشاده

حریم رومیان آنک مهیا

بگردانم ز بیت الله قبله

به بیت المقدس و محراب اقصی

مرا از بعد پنجه ساله اسلام

نزیبد چون صلیبی بند بر پا

روم ناقوس بوسم زین تحکم

شوم زنار بندم زین تعدا

کنم تفسیر سریانی ز انجیل

بخوانم از خط عبری معما

من و ناجرمکی و دیر مخران

در بقراطیانم جا و ملجا

مرا بینند اندر کنج غاری

شده مولو زن و پوشیده چوخا

به جای صدرهٔ خارا چو بطریق

پلاسی پوشم اندر سنگ خارا

چو آن عود الصلیب اندر بر طفل

صلیب آویزم اندر حلق عمدا

وگر حرمت ندارندم به ابخاز

کنم زآنجا به راه روم مبدا

دبیرستان نهم در هیکل روم

کنم آئین مطران را مطرا

بدل سازم به زنار و به برنس

ردا و طیلسان چون پور سقا

کنم در پیش طرسیقوس اعظم

ز روح القدس و ابن و اب مجارا

به یک لفظ آن سه خوان را از چه شک

به صحرای یقین آرم همانا

مرا اسقف محقق‌تر شناسد

ز یعقوب و ز نسطور و ز ملکا

گشایم راز لاهوت از تفرد

نمایم ساز ناسوت از هیولا

کشیشان را کشش بینی و کوشش

به تعلیم چو من قسیس دانا

مرا خوانند بطلمیوس ثانی

مرا دانند فیلاقوس والا

فرستم نسخهٔ ثالث ثلاثه

سوی بغداد در سوق الثلاثا

به قسطنطین برند از نوک کلکم

حنوط و غالیه موتی و احیا

به دست آرم عصای دست موسی

بسازم زان عصا شکل چلیپا

ز سرگین خر عیسی ببندم

رعاف جاثلیق ناتوانا

ز افسار خرش افسر فرستم

به خانان سمرقند و بخارا

سم آن خر به اشک چشم و چهره

بگیرم در زر و یاقوت حمرا

سه اقنوم و سه قرقف را به برهان

بگویم مختصر شرح موفا

چه بود آن نفخ روح و غسل و روزه

که مریم عور بود و روح تنها

هنوز آن مهر بر درج رحم داشت

که جان افروز گوهر گشت پیدا

چه بود آن نطق عیسی وقت میلاد

چه بود آن صوم مریم وقت اصغا

چگونه ساخت از گل مرغ عیسی

چگونه کرد شخص عازر احیا

چه معنی گفت عیسی بر سر دار

که آهنگ پدر دارم به بالا

وگر قیصر سکالد راز زردشت

کنم زنده رسوم زند و استا

بگویم کان چه زند است و چه آتش

کز او پازند و زند آمد مسما

چه اخگر ماند از آن آتش که وقتی

خلیل الله در آن افتاد دروا

به قسطاسی بسنجم راز موبد

که جوسنگش بود قسطای لوقا

چرا پیچد مگس دستار فوطه

چرا پوشد ملخ رانین دیبا

به نام قیصران سازم تصانیف

به از ارتنک چین و تنگلوشا

بس ای خاقانی از سودای فاسد

که شیطان می‌کند تلقین سودا

رفیق دون چه اندیشد به عیسی؟

وزیر بد چه آموزد به دارا؟

مگو این کفر و ایمان تازه گردان

بگو استغفر الله زین تمنا

فقل و اشهد بان‌الله واحد

تعالی عن مقولاتی تعالی

چه باید رفت تا روم از سر ذل

عظیم الروم عز الدوله اینجا

یمین عیسی و فخر الحواری

امین مریم و کهف النصاری

مسیحا خصلتا قیصر نژادا

تورا سوگند خواهم داد حقا

به روح القدس و نفخ روح و مریم

به انجیل و حواری و مسیحا

به مهد راستین و حامل بکر

به دست و آستین باد مجرا

به بیت المقدس و اقصی و صخره

به تقدیسات انصار و شلیخا

به ناقوس و به زنار و به قندیل

به یوحنا و شماس و بحیرا

به خمسین و به دنح و لیلة الفطر

به عیدالهیکل و صوم العذارا

به پاکی مریم از تزویج یوسف

به دوری عیسی از پیوند عیشا

به بیخ و شاخ و برگ آن درختی

که آمد میوه‌ش از روح معلا

به ماه تیر کانگه بود نیسان

به نخل پیر کانجا گشت برنا

به بانگ و زاری مولو زن از دیر

به بند آهن اسقف بر اعضا

به تثلیث بروج و ماه و انجم

به تربیع و به تسدیس ثلاثا

ز تثلیثی کجا سعد فلک راست

به تربیع صلیبت باد پروا

که بهر دیدن بیت‌المقدس

مرا فرمان بخواه از شاه دنیا

ز خط استوا و خط محور

فلک را تا صلیب آید هویدا

سزد گر عیسی اندر دیر هرقل

کند تسبیح از این ابیات غرا

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:21 PM

 

سریر فقر تو را سرکشد به تاج رضا

تو سر به جیب هوس درکشیده‌ای به خطا

بر آن سریر سر بی‌سران به تاج رسید

تو تاج بر سری از سر فرو نهی عمدا

سر است قیمت این تاج گر سرش داری

به من یزید چنین تاج سر بیار بها

تو را چو شمع ز تن هر زمان سری روید

سری که دردسر آرد بریدن است دوا

نگر که نام سری بر چنین سری ننهی

که گنبد هوس است این و دخمهٔ سودا

سری دگر به کف آور که در طریقت عشق

سزاست این سر سگ سار سنگ سار سزا

چرا چو لالهٔ نشکفته سر فکنده نه‌ای

که آسمان ز سر افکندگی است پا برجا

تو را میان سران کی رسد کله داری

ز خون حلق تو خاکی نگشته لعل قبا

یتیم وار در این تیم ضایع است دلت

برو یتیم نوازی بورز چون عنقا

دلی طلب کن بیمار کردهٔ وحدت

چو چشم دوست که بیماری است عین شفا

مگر شبی ز برای عیادت دل تو

قدم نهد صفت ینزل الله از بالا

بر آستانهٔ وحدت سقیم خوش تر دل

به پالکانهٔ جنت عقیم به حورا

مقامری صفتی کن طلب که نقش قمار

دو یک شمار دگر چه دوشش زند عذرا

تو را مقامر صورت کجا دهد انصاف

تورا هلیلهٔ زرین کجا برد صفرا

به ترک جاه مقامر ظریف تر درویش

بخوان شاه مزعفر لطیف تر حلوا

سواد اعظمت اینک ببین مقام خرد

جهاد اکبرت اینک بدر مصاف هوا

میان خاک چه بازی سفال کودک وار

سرای خاک به خاکی بباز مرد آسا

زر نهاد تو چون پاک شد به بوتهٔ خاک

نه طوق و تاج شود چون شود ز بوته جدا

زری که گوی گریبان جبرئیل سزد

رکاب پای شیاطین مکن که نیست سزا

چو گل مباش که هم پوست را کفن سازی

چو لاله باری اول ز پوست بیرون آ

به دست همت طغرای بی‌نیازی دار

که هر دو کون تو داری چو داری این طغرا

ره امان نتوان رفت و دل رهین امل

رفوگری نتوان کرد و چشم نابینا

تو را امان ز امل به که اسب جنگی را

به روز معرکه برگستوان به از هرا

تو را که رشتهٔ ایمان ز هم گسست امروز

سحاء خط امان از چه می‌کنی فردا

تو را ز پشتی همت به کف شود ملکت

بلی ز پهلوی آدم پدید شد حوا

چو همت آمد هر هشت داده به جنت

که از سر دو گروهی است شورش و غوغا

خروش و جوش تو از بهر بود و نابود است

که از سر دو گروهی است شورش و غوغا

به بوی بود دو روزه چرا شوی خرسند

که بدو حال محال است و مهر کار فنا

به بند دهر چه ماندی بمیر تا برهی

که طوطی از پی این مرگ شد ز بند رها

چو باشه دوخته چشمی به سوزن تقدیر

چو لاشه بسته گلوئی به ریسمان قضا

چه خوش حیات و چه ناخوش چو آخر است زوال

چه جعد ساده چه پرخم چو خارج است نوا

نجسته فقر، سلامت کجا کنی حاصل؟

نگفته بسم به الحمد چون کنی مبدا؟

دمیده در شب آخر زمان سپیدهٔ حشر

پس از تو خفتن اصحاب کهف نیست روا

مسافران به سحرگاه راه پیش کنند

تو خواب بیش کنی اینت خفتهٔ رعنا

به خواب دایم جز سیم و زر نمی‌بینی

ببین که رز همه رنج است و سیم جمله عنا

تو را که از مل و مال است مستی و هستی

خمار و خواب تو را صور نشکند به صدا

میان بادیه‌ای هان و هان مخسب ار نه

حرامیان ز تو هم سر برند و هم کالا

غلام آب رزانی نداری آب روان

رفیق صاف رحیقی نه‌ای به صف صفا

به کار آبی و دین با دل و تنت گویان

که کار آب شما برد آب کار شما

بهینه چیز که آن کیمیای دولت توست

ز همنشینی صهبا هبا شده است هبا

خرد به ماتم و تن در نشاط خوش نبود

که دیو جلوه کند بر تو و پری رسوا

برو نخست طهارت کن از جماع الاثم

که کس جنب نگذارند در جناب خدا

مجرد آی در این راه تا زحق شنوی

الی عبدی اینجا نزول کن اینجا

ز چار ارکان برگرد و پنج ارکان جوی

که هست فایده زین پنج پنج نوبت لا

ز نه خراس برون شو به کوی هشت صفات

که هست حاصل این هشت هشت باغ بقا

اگر ز عارضهٔ معصیت شکسته دلی

تو را شفاعت احمد ضمان کند به شفا

به یک شهادت سربسته مرد احمد باش

که پایمرد سران اوست در سرای جزا

پی ثنای محمد برآر تیغ ضمیر

که خاص بر قد او بافتند درع ثنا

زبان بسته به مدح محمد آرد نطق

که نخل خشک پی مریم آورد خرما

بهینه سورت او بود و انبیا ابجد

مهینه معنی او بود و اصفیا اسما

اگرچه بعد همه در وجودش آوردند

قدوم آخر او بر کمال اوست گوا

نه سورت از پی ابجد همی شود مرقوم

نه معنی از پی اسما همی شود پیدا

نه روح را پس ترکیب صورت است نزول

نه شمس را ز پس صبح صادق است ضیا

نه سبزه بردمد از خاک وانگهی سوسن

نه غوره در رسد از تاک وانگهی صهبا

گه ولادتش ارواح خوانده سورهٔ نور

ستار بست ستاره سماع کرد سما

بکوفت موکب اقبال مرکب اجرام

ببست قبهٔ زربفت قبهٔ مینا

چو نقل کرد روانش، مسافر ملکوت

برای عرسش بر عرش خرقه کرد وطا

درید جوزا جیب و برید پروین عقد

گذاشت مهر دواج و فکند صبح لوا

ز بوی خلقش حبل‌الورید یافت حیات

ز فر لطفش حبل‌المتین گرفت بها

به وقت مکرمه بحر کفش چو موج زدی

حباب وار بدی هفت گنبد خضرا

سزد که چون کف او نشر کرد نشرهٔ جود

روان حاتم طی، طی کند بساط سخا

ز بارگاه محمد ندای هاتف غیب

به من رسید که خاقانیا بیار ثنا

ز خشک آخور خذلان برست خاقانی

که در ریاض محمد چرید کشت رضا

مراد بخشا در تو گریزم از اخلاص

کزین خراس خسیسان دهی خلاص مرا

مرا تو باش که از ما و من دلم بگرفت

برآر تیغ عنایت نه من گذار و نه ما

کلید رحمتم آخر عطا فرست چنان

که گنج معرفت اول هم از تو بود عطا

گوا توئی که ندارم به کاه برگی، برگ

به اهل بیت ز من چون رسد نوال و نوا

چو قرصهٔ جو و سرکه نمی‌رسد به مسیح

کجا رسد به حواری خواره و حلوا

مرا ز خطهٔ شروان برون فکن ملکا

که فرضه‌ای است در او صد هزار بحر بلا

مرا کنف کفن است الغیاث از این موطن

مرا مقر سقر است الامان از این منشا

بر مهان نشوم ور شوم چو خاک مهین

غم کیا نخورم ور خورم به کوه، گیا

از این گره که چو پرگار دزد بدراهند

دلم چو نقطهٔ نون است در خط دنیا

گرفته سرشان سرسام و جسمشان ابرص

ز سام ابرص جانکاه‌تر به زهر جفا

مرا به باطل محتاج جاه خود شمرند

به حق حق که جز از حق مراست استغنا

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:21 PM

 

طفلی هنوز بستهٔ گهوارهٔ فنا

مرد آن زمان شوی که شوی از همه جدا

جهدی بکن که زلزلهٔ صور در رسد

شاه دل تو کرده بود کاخ را رها

جان از درون به فاقه و طبع از برون به برگ

دیو از خورش به هیضه و جمشید ناشتا

آن به که پیش هودج جانان کنی نثار

آن جان که وقت صدمهٔ هجران شود فنا

رخش تو را بر آخور سنگین روزگار

برگ گیا نه و خر تو عنبرین چرا

بر پردهٔ عدم زن زخمه ز بهر آنک

برداشته است بهر فرو داشت این نوا

در رکعت نخست گرت غفلتی برفت

اینجا سجود سهو کن و در عدم قضا

گر حلهٔ حیات مطرز نگرددت

اندیک درنماندت این کسوت از بها

از پیل کم نه‌ای که چو مرگش فرا رسد

در حال استخوانش بیرزد بدان بها

از استخوان پیل ندیدی که چرب دست

هم پیل سازد از پی شطرنج پادشا

امروز سکه ساز که دل دار ضرب توست

چون دل روانه شد نشود نقد تو روا

اکنون طلب دوا که مسیح تو بر زمی است

کانگه که رفت سوی فلک فوت شد دوا

بیمار به سواد دل اندر نیاز عشق

مجروح به قبای گل از جنبش صبا

عشق آتشی است کاتش دوزخ غذای اوست

پس عشق روزه دار و تو در دوزخ هوا

در ایرمان سرای جهان نیست جای دل

دیر از کجا و خلعت بیت الله از کجا

بنگر چه ناخلف پسری کز وجود تو

دار الخلافهٔ پدر است ایرمان سرا

در جستجوی حق شو و شبگیر کن از آنک

ناجسته خاک ره به کف آید نه کیمیا

بالا برآر نفس چلیپا پرست از آنک

عیسی توست نفس و صلیب است شکل لا

گر در سموم بادیهٔ لا تبه شوی

آرد نسیم کعبهٔ الا اللهت شفا

لا را ز لات باز ندانی به کوی دین

گر بی‌چراغ عقل روی راه انبیا

اول ز پیشگاه قدم عقل زاد و بس

آری که از یکی یکی آید به ابتدا

عقل جهان طلب در آلودگی زند

عقل خدا پرست زند درگه صفا

کتف محمد از در مهر نبوت است

بر کتف بیور اسب بود جای اژدها

با عقل پای کوب که پیری است ژنده پوش

بر فقر دست کش که عروسی است خوش لقا

جان را به فقر باز خر از حادثات از آنک

خوش نیست این غریب نوآئین در این نوا

اندر جزیره‌ای و محیط است گرد تو

زین سوت موج محنت و زان سو شط بلا

از رمز درگذر که زمین چون جزیره‌ای است

گردون به گرد او چو محیط است در هوا

از گشت روزگار سلامت مجوی از آنک

هرگز سراب پر نکند قربهٔ سقا

در قمرهٔ زمانه فتادی به دست خون

وامال کعبتین که حریفی است بس دغا

فرسوده دان مزاج جهان را به ناخوشی

آلوده دان دهان مشعبد به گندنا

اینجا مساز عیش که بس بینوا بود

در قحط سال کنعان دکان نانوا

زین غرقگان رو که نهنگ است برگذر

زین سبزه زار خیز که زهر است در گیا

گیتی سیاه خانه شد از ظلمت وجود

گردون کبود جامه شد از ماتم وفا

از خشک سال حادثه در مصطفی گریز

کاینک به فتح باب ضمان کرد مصطفی

ورد تو این بس است که ای غیث، الغیاث

کز فیض او به سنگ فسرده رسد نما

بودند تا نبود نزولش در این سرای

این چار مادر و سه موالید بینوا

شاهنشهی است احمد مرسل که ساخت حق

تاج ازل کلاهش و درع ابد قبا

آن قابل امانت در قالب بشر

وان عامل ارادت در عالم جزا

چون نوبت نبوت او در عرب زدند

از جودی و احد صلوات آمدش صدا

بر خوان این جهان زده انگشت بر نمک

ناخورده دست شسته ازین بی‌نمک ابا

آزاد کردهٔ در او بود عقل و او

چون عقل هم شهنشه و هم پاسبان ما

او رحمت خداست جهان خدای را

از رحمت خدای شوی خاصهٔ خدا

ای هست‌ها ز هستی ذات تو عاریت

خاقانی از عطای تو هست آیت ثنا

مرغی چنین که دانه و آبش ثنای توست

مپسند کز نشیمن عالم کشد جفا

از عالم دو رنگ فراغت دهش چنانک

دیگر ندارد این زن رعناش در عنا

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:21 PM

 

کار من بالا نمی‌گیرد در این شیب بلا

در مضیق حادثاتم بستهٔ بند عنا

می‌کنم جهدی کزین خضرای خذلان بر پرم

حبذا روزی که این توفیق یابم حبذا

صبح آخر دیدهٔ بختم چنان شد پرده در

صبح اول دیدهٔ عمرم چنان شد کم بقا

با که گیرم انس کز اهل وفا بی‌روزیم

من چنین بی‌روزیم یا نیست در عالم وفا

در همه شروان مرا حاصل نیامد نیم دوست

دوست خود ناممکن است ایکاش بودی آشنا

من حسین وقت و نااهلان یزید و شمر من

روزگارم جمله عاشورا و شروان کربلا

ای عراق الله جارک نیک مشعوفم به تو

وی خراسان عمرک الله سخت مشتاقم تو را

گرچه جان از روزن چشم از شما بی‌روزی است

از دریچهٔ گوش می‌بیند شعاعات شما

عذر من دانید کاینجا پای بست مادرم

هدیهٔ جانم روان دارید بر دست صبا

تشنهٔ دل تفته‌ام از دجله آریدم شراب

دردمند زارم از بغداد سازیدم دوا

بوی راحت چون توان برد از مزاج این دیار

نوشدارو چون توان جست از دهان اژدها

پیش ما بینی کریمانی که گاه مائده

ماکیان بر در کنند و گربه در زندان سرا

گر برای شوربائی بر در اینها شوی

اولت سکبا دهند از چهره آنگه شوربا

مردم ای خاقانی اهریمن شدند از خشم و ظلم

در عدم نه روی، کانجا بینی انصاف و رضا

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:21 PM

 

عروس عافیت آنگه قبول کرد مرا

که عمر بیش‌بها دادمش به شیربها

چو کشت عافیتم خوشه در گلو آورد

چو خوشه باز بریدم گلوی کام و هوا

خروس کنگرهٔ عقل پر بکوفت چو دید

که در شب امل من سپیده شد پیدا

چو ماه سی شبه ناچیز شد خیال غرور

چو روز پانزده ساعت کمال یافت ضیا

مسیح وار پی راستی گرفت آن دل

که باژ گونه روی بود چون خط ترسا

ز مرغزار سلامت در مراست خبر

که هم مسیح خبر دارد از مزاج گیا

مرا طبیب دل اندرز گونه‌ای کرده است

کز این سواد بترس از حوادث سودا

به تلخ و ترش رضا ده به خوان گیتی بر

که نیشتر خوری ار بیشتر خوری حلوا

اسیر طبع مخالف مدار جان و خرد

زبون چارزبانی مکن دو حور لقا

که پوست پاره‌ای آمد هلاک دولت آن

که مغز بی‌گنهان را دهد به اژدها

مرا شهنشه وحدت ز داغ گاه خرد

به شیب و مقرعه دعوت همی کند که بیا

از این سراچهٔ آوا و رنگ دل بگسل

به ارغوان ده رنگ و به ارغنون آوا

در این رصد گه خاکی چه خاک می‌بیزی

نه کودکی نه مقامر ز خاک چیست تو را؟

به دست آز مده دل که بهر فرش کنشت

ز بام کعبه ند زدند مکیان دیبا

به بوی نفس مکن جان که بهر گردن خوک

کسی نبرد زنجیر مسجد الاقصا

ببین که کوکبهٔ عمر خضر وار گذشت

تو بازمانده چو موسی به تیه خوف و رجا

پریر نوبت حج بود و مهد خواجه هنوز

از آن سوی عرفات است چشم بر فردا

به چاه جاه چه افتی و عمر در نقصان

به قصد فصد چه کوشی و ماه در جوزا

برفت روز و تو چون طفل خرمی آری

نشاط طفل نماز دگر بود عذرا

چو عمر دادی دنیا بده که خوش نبود

به صد خزینه تبذل به دانگی استقصا

دو رنگی شب و روز سپهر بوقلمون

پرند عمر تو را می‌برند رنگ و بها

دو چشمه‌اند یکی قیر و دیگری سیماب

شب بنفشه وش و روز یاسمین سیما

تو غرق چشمهٔ سیماب و قیر و پنداری

که گرد چشمهٔ حیوان و کوثری به چرا

جهان به چشمی ماند در او سیاه و سپید

سپید ناخنه دار تو سیاه نابینا

ببر طناب هوس پیش از آنکه ایامت

چهار میخ کند زیر خیمهٔ خضرا

به صور نیم شبی درفکن رواق فلک

به ناوک سحری بر شکن مصاف فضا

جهان به بوالعجبی تا کیت نماید لعب

به هفت مهرهٔ زرین و حقهٔ مینا

تو را به مهره و حقه فریفتند ایراک

چو حقه بی‌دل و مغزی چو مهره بی سر و پا

فریب گنبد نیلوفری مخور که کنون

اجل چو گنبد گل برشکافدت عمدا

ز خشک سال حوادث امید امن مدار

که در تموز ندارد دلیل برف هوا

چه جای راحت و امن است و دهر پر نکبت

چه روز باشه و صید است دست پر نکبا

مگو که دهر کجا خون خورد که نیست دهانش

ببین به پشه که زوبین زن است و نیست کیا

مساز عیش که نامردم است طبع جهان

مخور کرفس که پر کژدم است بوم و سرا

ز روزگار وفا هم به روزگار آید

که حصرم از پس شش ماه می‌شود صهبا

چه خوش بوی که درون وحشت است و بیرون غم

کجا روی که ز پیش آتش است و پس دریا

خوشی طلب کنی از دهر، ساده دل مردا

که از زکات ستانان زکات خواست عطا

سلاح کار خود اینجا ز بی زبانی ساز

که بی زبان دفع زبانیه است آنجا

چو خوشه چند شوی صد زبان نمی‌خواهی

که یک زبان چون ترازو بوی به روز جزا

در این مقام کسی کو چو مار شد دو زبان

چو ماهی است بریده زبان در آن ماوا

خرد خطیب دل است و دماغ منبر او

زبان به صورت تیغ و دهان نیام آسا

درون کام نهان کن زبان که تیغ خطیب

برای نام بود در برش نه بهر وغا

زبان به مهر کن و جز بگاه لا مگشای

که در ولایت قالوابلی رسی از لا

دو اسبه بر اثر لا بران بدان شرطی

که رخت نفکنی الا به منزل الا

مگر معاملهٔ لا اله الا الله

درم خرید رسول اللهت کند به بها

زبان ثناگر درگاه مصطفی خوشتر

که بارگیر سلیمان نکوتر است صبا

ثنای او به دل ما فرو نیاید از آنک

عروس سخت شگرف است و حجله نا زیبا

سپید روی ازل مصطفی است کز شرفش

سیاه گشت به پیرانه سر، سر دنیا

فلک به دایگی دین او در این مرکز

زنی است بر سر گهواره‌ای بمانده دوتا

دمش خزینه‌گشای مجاهز ارواج

دلش خلیفهٔ کتاب علم الاسما

به پیش کاتب وحیش دوات دار، خرد

به فرق حاجب بارش نثار بار خدا

هزار فصل ربیعش جنیبه دار جمال

هزار فضل ربیعش خریطه دار سخا

زبان در آن دهن پاک گوئیا که مگر

میان چشمهٔ خضر است ماهیی گویا

دو شاخ گیسوی او چون چهار بیخ حیات

به هر کجا که اثر کرد اخرج المرعی

نه باد گیسوی او ز آتش بهار کم است

که آب و گل را آبستنی دهد ز نما

عروس دهر و سرور جهان نخواست از آنک

نداشت از غم امت به این و آن پروا

از این حریف گلو بر حذر گزید حذر

وز این ابای گلوگیر ابا نمود ابا

چهار یارش تا تاج اصفیا نشدند

نداشت ساعد دین یاره داشتن یارا

الهی از دل خاقانی آگهی که در او

خزینه خانهٔ عشق است در به مهر رضا

از آن شراب که نامش مفرح کرم است

به رحمت این جگر گرم را بساز دوا

ز هرچه زیب جهان است و هرکه ز اهل جهان

مرا چو صفر تهی دار و چون الف تنها

قنوت من به نماز و نیاز در این است

که عافنا و قنا شر ما قضیت لنا

مرا به منزل الا الذین فرود آور

فرو گشای ز من طمطراق الشعرا

یقین من تو شناسی ز شک مختصران

که علم توست شناسای ربنا ارنا

مرا ز آفت مشتی زیاد باز رهان

که بر زنای زن زید گشته‌اند گوا

خلاص ده سخنم را ز غارت گرهی

که مولع‌اند به نقش ریا و قلب ریا

به روز حشر که آواز لاتخف شنوند

به گوش خاطر ایشان رسان که لابشری

چو کاسه باز گشاده دهان ز جوع الکلب

چو کوزه پیش نهاده شکم ز استسقا

اگر خسیسی بر من گران سر است رواست

که او زمین کثیف است و من سمای سنا

گر او نشسته و من ایستاده‌ام شاید

نشسته باد زمین و ستاده باد سما

ور او به راحت و من در مشقتم چه عجب

که هم زمین بود آسوده و آسمان دروا

سخن به است که ماند ز مادر فکرت

که یادگار هم اسما نکوتر از اسما

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:21 PM

 

جوشن صورت برون کن در صف مردان درآ

دل طلب کز دار ملک دل توان شد پادشا

تا تو خود را پای بستی باد داری در دو دست

خاک بر خود پاش کز خود هیچ نگشاید تو را

با تو قرب قاب قوسین آنگه افتد عشق را

کز صفات خود به بعد المشرقین افتی جدا

آن خویشی، چند گوئی آن اویم آن او

باش تا او گوید ای جان آن مائی آن ما

نیست عاشق گشتن الا بودنش پروانه وار

اولش قرب و میانه سوختن، آخر فنا

لاف یک رنگی مزن تا از صفت چون آینه

از درون سو تیرگی داری و بیرون سو صفا

آتشین داری زبان و دل سیاهی چون چراغ

گرد خود گردی از آن تردامنی چون آسیا

رخت از این گنبد برون بر، گر حیاتی بایدت

زان که تا در گنبدی با مردگانی هم وطا

نفس عیسی جست خواهی راه کن سوی فلک

نقش عیسی در نگارستان راهب کن رها

بر گذر زین تنگنای ظلمت اینک روشنی

درگذر زین خشک سال آفت اینک مرحبا

بر در فقر آی تا پیش آیدت سرهنگ عشق

گوید ای صاحب خراج هر دو گیتی اندر آ

شرب عزلت ساختی از سر ببر باد هوس

باغ وحدت یافتی از بن بکن بیخ هوا

با قطار خوک در بیت المقدس پا منه

با سپاه پیل بر درگاه بیت الله میا

سر بنه کاینجا سری را صد سر آید در عوض

بلکه بر سر هر سری را صد کلاه آید عطا

هر چه جز نور السموات از خدائی عزل کن

گر تو را مشکوة دل روشن شد از مصباح لا

چون رسیدی بر در لاصدر الا جوی از آنک

کعبه را هم دید باید چون رسیدی در منا

ور تو اعمی بوده‌ای بر دوش احمد دار دست

کاندر این ره قائد تو مصطفی به مصطفا

اوست مختار خدا و چرخ و ارواح و حواس

زان گرفتند از وجودش منت بی‌منتها

هشت خلد و هفت چرخ و شش جهات و پنج حس

چار ارکان و سه ارواح و دو کون از یک خدا

چون مرا در نعت چون اویی رود چندین سخن

از جهان بر چون منی تا کی رود چندین جفا

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:21 PM

 

جبههٔ زرین نمود چهرهٔ صبح از نقاب

خندهٔ شب گشت صبح خندهٔ صبح آفتاب

غمزهٔ اختر ببست خندهٔ رخسار صبح

سرمهٔ گیتی بشست گریهٔ چشم سحاب

صبح چو پشت پلنگ کرد هوا را دو رنگ

ماه چو شاخ گوزن روی نمود از حجاب

دهره برانداخت صبح، زهره برافکند شب

پیکر آفاق گشت غرقهٔ صفاری ناب

مائده سالار صبح نزل سحرگه فکند

از پی جلاب خاص ریخت ز ژاله گلاب

صبح نشینان چو شمع ریخته اشک طرب

اشک فشرده قدح شمع گشاده شراب

پنجهٔ ساقی گرفت مرغ صراحی به دام

ز آتش صبح اوفتاد دانهٔ دلها به تاب

صبح همه جان چو می، می همه صفوت چو روح

جرعه شده خاک بوس خاک ز جرعه خراب

چون ترنجی به صبح ساخته نارنج زر

از پی دست ملک، مالک رق و رقاب

صبح سپهر جلال، خسرو موسی سخن

موسی خضر اعتقاد خضر سکندر جناب

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:20 PM

 

زد نفس سر به مهر صبح ملمع نقاب

خیمهٔ روحانیان کرد معنبر طناب

شد گهر اندر گهر صفحهٔ تیغ سحر

شد گره اندر گره حلقهٔ درع سحاب

صبح فنک پوش را ابر زره در قبا

برده کلاه زرش قندز شب را ز تاب

بال فرو کوفت مرغ، مرغ طرب گشت دل

بانگ برآورد کوس، کوس سفر کوفت خواب

صبح برآمد ز کوه چون مه نخشب ز چاه

ماه برآمد به صبح چون دم ماهی ز آب

نیزه کشید آفتاب حلقهٔ مه در ربود

نیزهٔ این زر سرخ حلقهٔ آن سیم ناب

شب عربی‌وار بود بسته نقابی بنفش

از چه سبب چون عرب نیزه کشید آفتاب

بر کتف آفتاب باز ردای زر است

کرده چو اعرابیان بر در کعبه مآب

حق تو خاقانیا کعبه تواند شناخت

ز آخور سنگین طلب توشهٔ یوم‌الحساب

مرد بود کعبه جوی طفل بود کعب باز

چون تو شدی مرد دین روی ز کعبه متاب

کعبه که قطب هدی است معتکف است از سکون

خود نبود هیچ قطب منقلب از انقلاب

هست به پیرامنش طوف کنان آسمان

آری بر گرد قطب چرخ زند آسیاب

خانه خدایش خداست لاجرمش نام هست

شاه مربع نشین تازی رومی خطاب

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:20 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 136

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5024122
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث