به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

مگر به ساحت گیتی نماند بوی وفا

که هیچ انس نیامد ز هیچ انس مرا

فسردگان را همدم چگونه برسازم

فسردگان ز کجا و دم صفا ز کجا

درخت خرما از موم ساختن سهل است

ولیک از آن نتوان یافت لذت خرما

مرا ز فرقت پیوستگان چنان روزی است

که بس نماند که مانم ز سایه نیز جدا

اگر به گوش من از مردمی دمی برسد

به مژده مردمک چشم بخشمش عمدا

اگر مرا ندای ارجعی رسد امروز

وگر بشارت لاتقنطوا رسد فردا

به گوش هوش من آید ندای اهل بهشت

نصیب نفس من آید نوید ملک بقا

ندای هاتف غیبی ز چار گوشهٔ عرش

صدای کوس الهی به پنج نوبهٔ لا

خروش شهپر جبریل و صور اسرافیل

غریو سبحهٔ رضوان و زیور حورا

لطافت حرکات فلک به گاه سماع

طراوت نغمات ملک به گاه ندا

صریر خامهٔ مصری میانهٔ توقیع

صهیل ابرش تازی میانهٔ هیجا

نوای باربد و ساز بربط و مزمار

طریق کاسه‌گر و راه ارغنون و سه‌تا

صفیر صلصل و لحن چکاوک و ساری

نفیر فاخته و نغمهٔ هزار آوا

نوازش لب جانان به شعر خاقانی

گزارش دم قمری به پردهٔ عنقا

مرا از این همه اصوات آن خوشی نرسد

که از دیار عزیزی رسد سلام وفا

چنان که دوشم بی‌زحمت کبوتر و پیک

رسید نامهٔ صدر الزمان به دست صبا

درست گوئی صدر الزمان سلیمان بود

صبا چو هدهد و محنت سرای من چو سبا

از آن زمان که فرو خواندم آن کتاب کریم

همی سرایم یا ایها الملاء به ملا

بهار عام شکفت و بهار خاص رسید

دو نوبهار کز آن عقل و طبع یافت نوا

بهار عام جهان را ز اعتدال مزاج

بهار خاص مرا شعر سید الشعرا

سزد که عید کنم در جهان به فر رشید

که نظم و نثرش عیدی مؤبد است مرا

اگر به کوه رسیدی روایت سخنش

زهی رشید جواب آمدی به جای صدا

ز نقش خامهٔ آن صدر و نقش نامهٔ او

بیاض صبح و سواد دل مراست ضیا

ز نظم و نثرش پروین و نعش خیزد و او

بهم نیامد پروین و نعش در یک جا

عبارتش همه چون آفتاب و طرفه‌تر آن

که نعش و پروین در آفتاب شد پیدا

برای رنج دل و عیش بد گوارم ساخت

جوارشی ز تحیت مفرحی ز ثنا

معانیش همه یاقوت بود و زر یعنی

مفرح از زر و یاقوت به برد سودا

به صد دقیقه ز آب در منه تلخ ترم

به سخره چشمهٔ خضرم چو خواند آن دریا

زبون‌تر از مه سی روزه‌ام مهی سی‌روز

مرا به طنز چو خورشید خواند آن جوزا

طویلهٔ سخنش سی و یک جواهر داشت

نهادمش به بهای هزار و یک اسما

به سال عمرم از او بیست و پنج بخریدم

شش دگر را شش روز کون بود بها

مگر که جانم از این خشک سال صرف زمان

گریخت در کنف او به وجه استسقا

که او به پنج انامل به فتح باب سخن

ز هفت کشور جانم ببرد قحط و غلا

حیات بخشا در خامی سخن منگر

که سوخته شدم از مرگ قدوة الحکما

شکسته دل تر از آن ساغر بلورینم

که در میانهٔ خارا کنی ز دست رها

بدان قرابهٔ آویخته همی مانم

که در گلو ببرد موش، ریسمانش را

فروغ فکر و صفای ضمیرم از عم بود

چو عم بمرد، بمرد آن همه فروغ و صفا

جهان به خیره کشی بر کسی کشید کمان

که برکشیدهٔ حق بود و برکشندهٔ ما

ازین قصیده نمودار ساحری کن از آنک

بقای نام تو است این قصیدهٔ غرا

به هرکسی ز من این دولت ثنا نرسد

خنک تو کاین همه دولت مسلم است تورا

اگر خری دم ازین معجزه زند که مراست

دمش بیند که خر، گنگ بهتر از گویا

کمان گروههٔ گبران ندارد آن مهره

که چار مرغ خلیل اندر آورد ز هوا

اگرچه هرچه عیال منند خصم منند

جواب ندهم الا انهم هم السفها

که خود زبان زبانی به حبس گاه جحیم

دهد جواب به واجب که اخسئوا فیها

محققان سخن زین درخت میوه برند

وگر شوند سراسر درختک دانا

دعای خالص من پس رو مراد تو باد

که به ز یاد توام نیست پیشوای دعا

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:20 PM

 

از سر زلف تو بوئی سر به مهر آمد به ما

جان به استقبال شد کای مهد جان‌ها تا کجا

این چه موکب بود یارب کاندر آمد شادمان

بارگیرش صبح دم بود و جنیبت کش صبا

در میان جان فروشد بر در دل حلقه زد

از بن هر موی فریادی برآمد کاندرآ

ما در آب و آتش از فکرت که گوئی آن نسیم

باد زلفت بود با خاک جناب پادشا

با غبار صید گاه شاه کز تعظیم هست

ز آهوان مشک ده صد تبتش در یک فضا

صید گاه شاه جان‌ها را چراگاه است ازآنک

لخلخهٔ روحانیان بینی در او بعرالظبا

هم در او افعی گوزن آسا شده تریاق‌دار

هم گوزنانش چو افعی مهره‌دار اندر قفا

شاه را دیدم در او پیکان مقراضه به کف

راست چون بحر نهنگ انداز در نخجیر جا

وحشیان از حرمت دستش سوی پیکان او

پای کوبان آمدندی از سر حرص و هوا

خون صید الله اکبر نقش بستی بر زمین

جان صید الحمد الله سبحه گفتی در هوا

پیش تیرش آهوان را از غم رد و قبول

شیر خون گشتی و خون شیر آن ز خوف این از رجا

تیر چون در زه نشاندی بر کمان چرخ‌وش

گفتی او محور همی راند ز خط استوا

سعد ذابح سر بریدی هر شکاری را که شاه

سوی او محور ز خط استوا کردی رها

پیش پیکان دو شاخش از برای سجده‌ای

شیر چون شاخ گوزنان پشت را کردی دوتا

من شنیدم کز نهیب تیر این شیر زمین

شیر گردون را اغثنا یا غیاث آمد ندا

داور مهدی سیاست مهدی امت پناه

رستم حیدر کفایت حیدر احمد لوا

خسرو سلطان نشان خاقان اکبر کز جلال

روزگارش عبده الاصغر نویسد بر ملا

عطسهٔ جودش بهشت و خندهٔ تیغش سقر

ظل چترش آفتاب و گرد رخشش کیمیا

آفتاب مشتری حکم و سپهر قطب حلم

زیر دست آورده مصری مار و هندی اژدها

هندی او همچو زنگی آدمی خور در مصاف

مصری او چون عرابی تیز منطق در سخا

نام او چون اسم اعظم تاج اسمادان از آنک

حلقهٔ میم منوچهر است طوق اصفیا

بلکه رضوان زین پس از میم منوچهر ملک

یارهٔ حوران کند گر شاه را بیند رضا

دایرهٔ میم منوچهر از ثوابت برتر است

آفرینش در میانش نقطه‌ای بس بینوا

گر سما چون میم نام او نبودی از نخست

هم چو سین در هم شکستی تاکنون سقف سما

حرمتی دارد چنان توقیع او کاندر بهشت

صح ذلک گشت تسبیح زبان انبیا

چرخ را توقیع او حرز است چون او برکشد

آن سعادت بخش مریخ زحل‌وش در وغا

تیغ او خواهد گرفتن روم و هند از بهر آنک

این دو جا را هست مریخ و زحل فرمان روا

هم زبانش تیغ و هم تیغش زبان نصرت است

این سراید سر وحی و آن کند درس غزا

تیغ حصرم رنگ و بر وی دانه دانه چون عنب

بخت کرده زان عنب نقل و ز حصرم توتیا

تیغ او آبستن است از فتح و اینک بنگرش

نقطهای چهره بر آبستنی دارد گوا

شاه در یک حال هم خضر است و هم اسکندر است

کینهٔ دین کرد و شد با آب حیوان آشنا

هم ز پیش آب حیوان سد ظلمت برگرفت

هم میان آب کر سدی دگر کرد ابتدا

از نهیب این چنین سد کوست فتح الباب فتح

سد باب الباب لرزان شد به زلزال فنا

شاه بود آگه که وقتی ماه و گاو زمین

کلی اجزای گیتی را کنند از هم جدا

پیش از آن کز هم برفتی هفت اندام زمین

رفت و پیش گاو و ماهی ساخت سدی از قضا

پس بر آن سد مبارک ده انامل برگماشت

جدولی را هفت دریا ساخت از فیض عطا

وز فلک آورد در وی گاو و ماهی و صدف

گاو گردنده، صدف جنبان و ماهی آشنا

ماهیش دندان فکن گشت و صدف گوهر نمای

گاو او عنبر فزای و ساحلش سنبل گیا

بود در احکام خسرو کز پی سی و دو سال

خسف آب و باد خواهد بود در اقلیم ما

آب را بربست و دست و باد را بشکست پای

تا نه زآب آید گزند و نه ز باد آید بلا

زآنکه چون نحل این بنا را خود مهندس بود شاه

آب چون آیینه‌شان انگبین گشت از صفا

تا چو شاه نحل شاه انگیخت لشکر چشم خصم

صد هزاران چشمه شد چون خانهٔ نحل از بکا

تا به افزون برد رنج و گنج افزون برگشاد

رنج‌های هرکسی را گنج‌ها دادش جزا

بهر مزدوران که محروران بدند از ماندگی

قرصهٔ کافور کرد از قرصهٔ شمس الضحی

وز ملایک نعرها برخاست کاینک در زمین

شاه بند باقلانی بست چون بند قبا

قاصد بخت از زبان صبح دم این دم شنید

صد زبان شد هم چو خورشید از پی این ماجرا

چون کبوتر نامه آورد از ظفر، نعم البرید

عنکبوت آسا خبر داد از خطر نعم الفتا

گفت کای خاقانی آتش گاه محنت شد دلت

راه حضرت گیر و جان از آتش غم کن رها

شاه سد آب کرد اینک رکاب شاه بوس

تا برای سد آتش بندها سازد تورا

زانکه امروز آب و آتش عاجز از اعجاز اوست

گر بخواهد زآب سازد شمع و ز آتش آسیا

گفتم ای جبریل عصمت گفتم ای هدهد خبر

وحی پردازی عفا الله ملک بخشی مرحبا

دعوتم کردی به لشگرگاه خاقان کبیر

حبذا لشگرگه خاقان اکبر حبذا

لیک من در طوق خدمت چون کبوتر بد دلم

پیش شه بازی چنان، زنهار کی باشد مرا

گفت کان شه باز در نسرین گردون ننگرد

بر کبوتر باز بیند اینت پنداری خطا

هین بگو ای فیض رحمت هین بگو ای ظل حق

هین بگو ای حرز امت هین بگو ای مقتدا

ای خدیو ماه رخش ای خسرو خورشید چتر

ای یل بهرام زهره ای شه کیوان دها

آستانت گنبد سیماب گون را متکاست

بندهٔ سیماب دل سیماب شد زین متکا

خود سپاه پیل در بیت الحرم گو پی منه

خود قطار خوک در بیت المقدس گو میا

کی برند آب درمنه بر لب آب حیات

کی شود سنگ منات اندر خور سنگ منا

بنده چون زی حضرتت پوید ندارد بس خطر

نجم سفلی چون شود شرقی ندارد بس ضیا

خود مدیحت را به گفت او کجا باشد نیاز

مصحف مجد از پر طاووس کی بگیرد بها

خاک درگاهت دهد از علت خذلان نجات

کاتفاق است این که از یاقوت کم گردد وبا

بندهٔ خاکین به خدمت نیم رو خاکین رسید

سهم خسران پس نهاد و سهم خسرو پیشوا

کیمیای جان نثار آورده بر درگاه شاه

با عقیق اشک و زر چهره و در ثنا

زید چون در خدمت احمد به ترک زن بگفت

نام باقی یافت اینک آیت لماقضی

هم نثار از جان توان کردن به صدر چون تو شاه

هم به ترک زن توان گفتن برای مصطفی

جان خاقانی ز تف آفتاب و رنج راه

مانده بود آسوده شد در سایهٔ ظل خدا

اجتماع ماه بود امروز و استقبال بخت

کاوفتاد این ذره را با چون تو خورشید التقا

مریم طبعش نکاح یوسف وصف تو بست

مریمی با حسن یوسف نی چو یوسف کم بها

لیک با ام الخبائث چون طلاقش واقع است

خسروش رجعت نفرماید به فتوی جفا

گر بسیط خاک را چون من سخن پیرای هست

اصلم آتش دان و فرعم کفر و پیوندم ابا

آسمان صدرا شنیدی لفظ پروین‌بار من

قائلان عهد را گو هکذا والا فلا

ای گه توقیع آصف خامه و جمشید قدر

وی گه نیت ارسطو علم و اسکندر بنا

ای ربیع فضل، از تو گشت آدم را شرف

وی ربیع فصل، از تو گشت عالم را نما

در ربیع دولتت هرگز خزان را ره مباد

فارغم ز آمین که دانم مستجاب است این دعا

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:19 PM

 

باز از نوای دلبری سازی دگرگون می‌زنی

دیر است تا در پرده‌ای از پرده بیرون می‌زنی

تا مهره وامالیده‌ای کژ باختن بگزیده‌ای

نقشی که در کف دیده‌ای نه کم نه افزون می‌زنی

آه از دل پر خون من زین درد روز افزون من

هر شب برای خون من رای شبیخون می‌زنی

خاقانی از چشم و زبان شد پیش تو گوهرفشان

تو عمر او را هر زمان کیسه به صابون می‌زنی

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:17 PM

 

لاله رخا سمن برا سرو روان کیستی

سنگ‌دلا، ستم‌گرا، آفت جان کیستی

تیر قدی کمان کشی زهره رخی و مهوشی

جانت فدا که بس خوشی جان و جهان کیستی

از گل سرخ رسته‌ای نرگس دسته بسته‌ای

نرخ شکر شکسته‌ای پسته دهان کیستی

ای تو به دلبری سمر، شیفتهٔ رخت قمر

بسته به کوه بر کمر، موی میان کیستی

دام نهاده می‌روی مست ز باده می‌روی

مشت گشاده می‌روی سخت کمان کیستی

شهد و شکر لبان تو جمله جهان از آن تو

در عجبم به جان تو تاخود از آن کیستی

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:12 PM

 

چو عمر رفته تو کس را به هیچ کار نیایی

چو عمر نامده هم اعتماد را به نشایی

عزیز بودی چون عمر و همچو عمر برفتی

چو عمر رفته ز دستم نداند آنکه کی آیی

مرا چو عمر جوانی فریب دادی رفتی

تو همچو عمر جوانی، برو نه اهل وفایی

دلم تو را و جهان را وداع کرد به عمری

که او به ترک سزا بود و تو به هجر سزایی

چو عمر نفس‌پرستان که بر محال گذشت آن

برفتی از سر غفلت نپرسمت که کجایی

تو را به سلسلهٔ صبر خواستم که ببندم

ولی تو شیفته چون عمر بیش بند نپایی

ز دست عمر سبک پای سرگران به تو نالم

که عمر من ز تو آموخت این گریخته پایی

تو هم‌چو روزی بسیار نارسیده بهی ز آن

که عمر کاهی اگرچه نشاط دل بفزایی

مرا ز تو همه عمر است ماتم همه روزه

که هم‌چو عید به سالی دوبار روی نمایی

چو عمر رفته به محنت که غم فزاید یادش

به یاد نارمت ایرا که یادگار بلایی

چو روز فرقت یاران که نشمرند ز عمرش

ز عمر نشمرم آن ساعتی که پیش من آیی

ز خوان وصل تو کردم خلال و دست بشستم

به آب دیده ز عشقت که زهر عمر گزایی

مرا به سال مزن طعنه گر کهن شده سروم

که تو به تازگی عمر هم‌چو گل به نوایی

تویی که نقب زنی در سرای عمر و به آخر

نه نقد وقت بری کیسهٔ حیات ربایی

چنان که از دیت خون بود حیات دوباره

دوباره عمر شمارم که یابم از تو جدایی

من از غم تو و از عمر سیر گشتم ازیرا

چو غم نتیجهٔ عمری چو عمر دام بلایی

به عمرم از تو چه اندوختم جزین زر چهره

به زر مرا چه فریبی که کیمیای جفایی

برو که تشنهٔ دیرینه‌ای به خون من آری

نپرسم از تو که چون عمر زود سیر چرایی

تنم ببندی و کارم به عمرها نگشایی

که کم عیاری اگرچه چو عمر بیش بهایی

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:12 PM

 

قم بکرة و خذها با کورة الحیات

فالدیک قدینادی هات السلاف هات

در جام زیبقی کن گوگرد سرخ ذاتی

آن کیمیای جان‌ها وان گوهر نباتی

راحا کعین دیک اصفی من الفرات

فالدیک فی اذان والکاس فی الصلوة

لب تشنگان جان را سیارهٔ حیاتی

بل یوسفان دل را از چاه غم نجاتی

هات‌الصبوح فاشرب مستدرک الفوات

انعم بها صبوحی واجمع بهاشتات

می خواه و دیو دل باش ارچه ملک صفاتی

از سرزنش چه ترسی نه قاضی‌القضاتی

حفت الیک روحی حتی انحنت قناتی

لاالخیر فی حیاتی لاالضر من مماتی

خاقانیا چو دیدی از عمر بی‌ثباتی

نطع هوس برافشان پندار شاه ماتی

وصف خدایگان خوان گر مرد معجزاتی

اقبال پادشه را از سیل حادثاتی

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:12 PM

 

از روی تو فروزد شمع سرای عیسی

وز عارض تو خیزد نور شب تجلی

ای صید دام حسنت شیران روز میدان

وی مست جام عشقت مردان راه معنی

آتش پرست رویت جان هزار زردشت

بستهٔ صلیب زلفت عقل هزار عیسی

رضوان به روی تو دید این تیره خاکدان را

گفت اینت خوب جائی، خوشتر ز خلد ماوی

هر دل که رفت نزهت در باغ زلفت آرد

دارد چراگه جان در زیر شاخ طوبی

ای بی‌نمک به هجران خوش کن به وصل عیشم

دانی مزه ندارد بی‌تو ابای دنیی

با من که هست جانی مانده ز دست قهرت

در پای تو فشاندم، کردی قبول یانی

خاقانی از دل و جان برخی روی تو شد

گرچه ز وصلت او را دولت نداد برخی

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:12 PM

 

تعاطی الکاس من شان الصبوح

فسق بالراح یا ریحان روحی

ببین هم‌چون لبت خندان رخ صبح

بده چون اشک من جام صبوحی

هواک الکاس الذی لاتستفت فیها

ولاتخفی الهوی خوف الفضوح

لبت می در می است و نوش در نوش

بنامیزد فتوح اندر فتوحی

جرحت القلب فاسق الراح صرفا

فاصفاها قصاصا للجروح

سخن‌ها تازه کن خاقانی ایراک

کهن شد قول‌های بوالفتوحی

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:12 PM

 

ما انصف ندمانی لو انکر ادمانی

فالقهوة من شرطی لاالتوبة من شانی

ریحان به سفال اندر بسیار بود دانی

آن جام سفالی کو و آن راوق ریحانی

لو تمزجها بالدم من ادمع اجفانی

یزدادلها صبغ فی احمرها القانی

مجلس ز پری‌رویان چون بزم سلیمانی

باغنهٔ داودی مرغان خوش الحانی

یا یوسف عللنی ادلامک اخوانی

کم من علل تشفی من غایة الاحزانی

شو گوش خرد برکش چون طفل دبستانی

تا پیر مغان بینی در بلبله گردانی

اقبلت علی وصلی و احتلت لهجرانی

این القدم الاولی این النظر الثانی

خاقانی اگر خواهی کز عشق سخن‌رانی

کم زن همه عالم را پس گو کم خاقانی

چون بر ملک مشرق عید گهر افشانی

العبد نویس از جان بر تختهٔ پیشانی

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:12 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 136

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5024132
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث