به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

جنونی با دل گمگشته از کو‌ی تو می‌آید

دماغ من پریشان است یا بوی تو می‌آید

رم طرز نگاهت عالم ناز دگر دارد

خیال‌ست اینکه‌در اندیشه‌آهوی‌تو می‌آید

ندانم دل‌ کجا می‌نالد از درد گرفتاری

صدای چینی از چین گیسوی تو می آید

زغیرت جای مینای تغافل تنگ می‌گردد

اشارت‌گر به سیر طاق ابروی تو می‌آید

کناری‌ نیست‌ کان سیب‌ ذقن حسرت نبرد آنجا

به‌این شور جنون غلتیدن ازکوی تو می‌آید

گل باغ چه نیرنگ است‌تمهید جنون من

که بر خود تا گریبان می‌درم بوی تو می‌آید

اگربر خود نپیچم برکدامین وضع دل بندم

درین‌ صورت به یادم پیچش موی تو می‌آید

من و بر آتش‌ دل‌ آب‌ پاشیدن‌ چه‌ حرف‌ است این

جبین‌ هم‌ گر نم ‌آرد شرمم‌ از خوی‌ تو می‌آید

چه آغوش است یارب موجهٔ دریای رحمت را

که هرکس ره ندارد هیچ‌سو، سوی تو می‌آید

به خواب عافیت مختار قدرت باش تا محشر

اگر گرداندنی از سعی پهلو تو می‌آید

دو روزی موج‌گوهر حیرت‌کارت غنیمت دان

روانی رفت از آبی که در جوی تو می‌آید

به ‌گردون‌ کفهٔ ‌قدرت رسید از دعوی‌ باطل

چه‌خودسنجی‌است‌کز سن‌ب‌ترازوی تو می‌آید

کشیدی سر به جیب اما نبردی بوی تحقیقی

هنوز آیینه صیقل‌خواه زانوی تو می‌آید

چو شمع‌از تیغ‌تسلیم وفاگردن مکش بیدل

اگر سررفت‌،‌ گو رو، رنگ برروی تو می‌آید

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:51 PM

 

دندان به خنده چون کند آن لعل تر سپید

سیمابی است اگر شود آنجا گهر سپید

بر طبع پختگان نتوان فکر خام بست

مشکل دمد چو نقره و ارز‌بز زر سپید

از اهل جاه ناز جوانی نمی‌رود

چینی چه ممکن است‌کند موی سرسپید

زین دوری تمیز که دارد نگاه خلق

گردد در آفتاب سیاهی مگر سپید

شغل هوس به جوهر تحقیق ظلم‌ کرد

دل شد سیاه چند کنی بام و در سپید

گر وارسی به معنی شیخان روزگار

یکسر چو نافه دل‌سیهانند و سر سپید

شد پیر و ژاژخواهی طبع دنی بجاست

گه خوردن از چه ترک‌ کند زاغ پر سپید

خجلت سیاهی از رخ زنگی نمی‌برد

هرچند گل‌ کند عرقش در نظر سپید

هر اسم خاص وضع مسمای دیگر ‌است

اشهب مگوچوگشت دم ویال خرسپید

آنجاکه سینه صافی مردان قدم زند

افکندنی‌ست گر همه گردد سپر سپید

کودرد عشق تا به‌ حلاوت علم شویم

می‌گردد از گداز مکرر شکر سپید

عمری‌ست در قفای نفس هرزه می‌دوبم

برما رهی نگشت ازاین راهبر سپید

بیدل به بزم معرفت از لاف شرم دار

شب راکسی ندید به‌پیش سحرسپید

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:51 PM

 

نفس تا پرفشان است از تو و من برنمی‌آید

کسی زین خجلت در آتش‌افکن برنمی‌آید

زبانم را حیا چون موج‌گوهر لال‌کرد آخر

ز زنجیری‌که درآب است شیون برنمی‌آید

حضور دل طمع داری ز تعمیر جسد بگذر

که‌گوهر از صدفها بی‌شکستن برنمی‌آید

گدازی از نفس‌گیر انتخاب نسخهٔ هستی

که جز شبنم ز شیر صبح روغن برنمی‌آید

غرور خودسریها ابجد نشو و نما باشد

ز تخم اول به جز رگهای‌گردن برنمی‌آید

ریاضت تاکجا بار درشتی بندد از طبعت

به صیقل آینه ازننگ آهن برنمی‌آید

به رفع تهمت غفلت ‌گداز درد سامان ‌کن

که دل تا خون‌نگردد از فسردن برنمی‌آید

هواپروردهٔ شوق بهارستان دیدارم

به‌گلخن هم نگاه من زگلشن برنمی‌آید

به عریانی چو گردن بایدم ناچار سرکردن

به این رازی‌که من دارم نهفتن برنمی‌آید

بساط مهر باید سایه را از دور بوسیدن

به برق جلوهٔ او هستی من برنمی‌آید

ادب فرسوده‌تر از اشک مژگان‌پرورم بیدل

من و پایی که تا کویش ز دامن برنمی‌آید

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:51 PM

 

نفس هم از دل من بی‌شکستن برنمی‌آید

از این مینا شرابی غیر شیون برنمی‌آید

گداز خود شد آخر عقده‌فرسای دل تنگم

گشاد کار گوهر غیر سودن برنمی‌آید

چو فقرت ساز شد برگ تجملها به سامان‌ کن

که تخم از خاکساری غیر خرمن برنمی‌آید

تمتع آرزو داری ز چرخ از راستی بگذر

که بی‌انگشت کج از کوزه روغن برنمی‌آید

شکنج خانمان آنگه دماغ عرض آزادی

صدا از جام و مینا بی‌شکستن برنمی‌آید

کمند ناله از دل برنمی‌دارد گرانی را

به سنگ‌کوه زور هر فلاخن برنمی‌آید

ضعیفی اشک ما را محو در نظاره‌ کرد آخر

به آسانی‌گره از چشم سوزن برنمی‌آید

زمانی‌غنچه‌ شو از گلشن‌ و صحرا چه می‌خواهی

به سامان‌گریبان هیچ دامن برنمی‌آید

چو آه بی‌اثر واسوختم از ننگ بیکاری

مگر از خود برآیم دیگر از من برنمی‌آید

نفهمیده‌ست راه لب نوای شکوه‌ام بیدل

که این دود از ضعیفی تا به روزن برنمی‌آید

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:51 PM

 

حریفیها‌ی عشق ازهرکس وناکس نمی آید

شنای قلزم آتش ز خار و خس نمی‌آید

تلاش حرص دون‌طینت ندارد چاره از دنیا

به غیر از رغبت مردار ازین کرکس نمی‌آید

ز بس سعی تقدم برده است از خود طبایع را

جهانی رفته است از پیش و کس از پس نمی‌آید

به بویی قانعم از سیر رنگ‌آمیزی امکان

عبارتها به‌کار طبع معنی رس نمی‌آید

سلیمانی رهاکن مور هم‌کر و فری دارد

همه‌گرکوه باشد با صدایی بس نمی‌آید

غرور سرکشی افکنده است این خودپرستان را

به آن پستی‌که پیش یا به چشم کس نمی‌آید

عروج نشئهٔ همت درین خمخانه‌ها بیدل

برون جوشی‌ست اما از می نارس نمی‌آید

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:51 PM

 

چه شمع امشب در این محفل چمن‌پرداز می‌آید

که آواز پر پروانه هم گلباز می‌اید

نسیمی‌گویی ازگلزار الفت باز می‌آید

که مشت خاک من چون چشم در پرواز می‌آید

من و نظاره حسنی‌که از بیگانه‌خوییها

در آغوش است و دور از یک نگاه انداز می‌آید

ز پش‌آهنگی قانون حسرتها چه می‌پرسی

شکست از هرچه باشد از دل‌ام آواز می‌آید

پرافشان هوای کیستم یارب‌که در یادش

نفس در پردهٔ اندیشه‌ام گل‌باز می‌آید

ز دریا، بازگشت قطره، ‌گوهر در گره دارد

نیاز من ز طوف جلوهٔ او ناز می‌آید

چه حاجت مطرب دیگر طربگاه ‌محبت را

که از یک دل تپیدن کار چندین ساز می‌آید

زخود رفتن اگر مقصود باشد شعله ما را

فسردن نیز دارد آنچه از پرواز می‌آید

نفس‌دزدیده ام چون شمع و پنهان نیست داغ دل

هنوز از خامشی بوی لب غماز می‌آید

به اشکی فکر استقبال آهم می‌توان کردن

که‌گردآلوده از فتح طلسم راز می‌آید

هنوز از سخت‌جانی این‌قدر طاقت گمان دارم

که از خود می‌توانم رفت ا‌گر او باز می‌آید

فسون‌ساز غفلت گر نگردد پنبهٔ گوشت

چو تار از دست برهم سوده هم آواز می‌آید

دل هر ذره خورشیدی‌ست اما جهد کو بیدل

منم آیینه از دستت اگر پرداز می‌آید

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:51 PM

 

خیال چشم‌که ساغر به چنگ می‌آید

که عالمی به نظرشیشه رنگ می‌آید

به حیرتم چو نفس قاصد چه مکتوبم

که رفتنم همه جا بی‌ درنگ می‌آید

کجا روم‌ که چو اشکم به هر قدم زدنی

هزار قافلهٔ عذر لنگ می‌آید

چه همت است ‌که نازد کسی به ترک هوس

مرا گذشتن ازین نام ننگ می‌آید

دل از فریب صفا جمع‌کن‌ که آخرکار

ز آب آینه‌ها زیر زنگ می‌آید

به‌ گمرهی زن و از منت خیال برآ

که خضر نیز ز صحرای بنگ می‌آید

غبار دل ز پر افشانی نفس درباب

که هرچه هست درین خانه تنگ می‌آید

اعانت ضعفا مایهٔ ظفر گیرید

پر شکسته به ‌کار خدنگ می‌آید

خموش باش که تا دم زنی درین کهسار

هزار شیشه به پای ترنگ می‌آید

به هر نگین ‌که نهی‌ گوش و فهم نام‌ کنی

صدای ‌کوفتن سر به سنگ می‌آید

ز خود به یاد نگاه‌که می‌روی بیدل

که از غبار تو بوی فرنگ می‌آید

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:51 PM

 

دل صبرآزما کمتر ز دار و گیر فرساید

چو آن سنگی ‌که زیر کوه باشد دیر فرساید

گداز سعی کامل نیست بی ایجاد تعمیری

طلا در جلوه آرد هر قدر اکسیر فرساید

به قدر صیقل از آیینهٔ ما می‌دمد کاهش

تحیر نقش دیواری ‌که از تعمیر فرساید

شکست کار مظروف از شکست ظرف می‌جوشد

زبان و لب بهم ساییم تا تقریر فرساید

ز پیمان خیالت ‌نقش امکان ‌گرده‌ای دارد

شکستن نیست ممکن رنگ این تصویر فرساید

به شغل سجده‌ات ‌گردی نماند از ساز اجزایم

چو آن ‌کلکی ‌که سر تا پاش در تحریر فرساید

مسلسل شد نفس سر می‌کنم افسانهٔ زلفت

مگر راهی ‌که من دارم به این شبگیر فرساید

ز حد بردیم رنج جهد و آزادی نشد حاصل

به سعی ناله آخر تا کجا زنجیر فرساید

ز لفظ نارسا خاک‌ست آب جوهر معنی

نیام آنجاکه تنگ افتد دم شمشیر فرساید

تمنا درخور نایابی مطلب نمو دارد

فغان برخوبش بالد هرقدر تأثیر فرساید

به افسون دم پیری املها محو شد بیدل

چو میدان‌کمان کز بوسهٔ زهگیر فرساید

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:51 PM

 

دل در جسد شبهه عبارت چه نماید

آیینهٔ روشن شب تارت چه نماید

خورشیدی و یک ذره نسنجید یقینت

هستی به توز‌بن بیش عبارت چه نماید

زحمت مکش از هیأت افلا‌ک و نجومش

اندیشهٔ تصویر به خارت چه نماید

عالم همه نقش پر طاووس خیال است

اینجا دگر از رنگ بهارت چه نماید

تمثال خیالی‌که نه رنگست و نه بویش

گیرم شود آیینه دچارت چه نماید

با این رم فرف‌:‌،‌که نگه بستن چشم است

شرم آینه‌دارست شرارت چه نماید

بر عالم بی‌ساخته صنعت نتوان یافت

مهتاب‌کتان نیست زتارت چه نماید

وضع طلب آیینهٔ آثار صداع است

خمیازه به جز شکل خمارت چه نماید

مقدار جسد فهم ‌کن و سعی معاشش

خاک از تک و پو غیر غبارت چه نماید

یک غنچه نقاب از چمن دل نگشودی

ی بی‌بصر آن لاله‌عذارت چه نماید

گاهی تو و ما،‌ گاه من و اوست دلیلت

تحقیق‌گر این است عبارت چه نماید

بیدل به‌گشاد مژه هیچت ننمودند

تا بستن چشم آخرکارت چه نماید

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:51 PM

 

مگو صبح طرب در ملک هستی دیر می‌آید

دراینجا موی پیری هم به صد شبگیرمی‌آید

من و ما نیست غیر از شکوهٔ وضع گرفتاری

ز ساز هر دو عالم نالهٔ زنجیر می‌آید

چه رنگینی‌ست یارب عالم خرسندی دل را

به خاکش هرکه سر می‌زدد ازکشمیر می‌آید

کمانی را به زه پیوسته دارد چین ابرویت

که آنجا بوالهوس دور از سر یک تیر می‌آید

ندارد چشمهٔ حیوان حضور آب پیکانت

ز یاد زخم او جان در تن نخجیر می‌آید

جهانی در محبت دشمن من شدکه عاشق را

همه گر اشک خود باشدگریبانگیر می‌آید

مبند ای وهم بر معدوم مطلق تهمت قدرت

ز خدمت بی‌نیازم‌ گر ز من تقصیر می‌آید

جراحت‌پرور عشقم به گلزارم چه می‌خوانی

که درگوشم ز بوی ‌گل صدای تیر می‌آید

صفاکیشان ندارند انتظار رنگ گرداندن

سحر هرگاه می‌آید به عالم پیر می‌آید

به نعمت غرهٔ این‌ گرد خوان منشین که مهمانش

دل خود می‌خورد چندانکه از خود سیر می‌آید

دلیل اختراع شوق‌ از این‌خوشتر چه می‌باشد

که از تمکین مجنون ناله در زنجیر می‌آید

به حیرت رفته‌ام از سیر دیدارم چه می‌پرسی

نگاه بیخودان از عالم تصویر می‌آید

به غفلت تا توانی سازکن‌، از آگهی بگذر

ندارد خواب تشویشی که از تعبیر می‌آید

ندارد صید بیدل طاقت زخم تغافلها

خدنگ امتحان ناز پر دلگیر می‌آید

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:51 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5111850
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث