به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

کجاست سایه که هستیش دستگاه شود

حساب ما چقدر بر نفس‌ کلاه شود

مگر عدم برد از سایه تیرگی ورنه

چه ممکن است‌ که بیگاه ما پگاه شود

شکست دل نشود بی‌گداز عشق درست

رود به آتش اگر شیشه دادخواه شود

به نور جلوهٔ او ناز زندگی داریم

نفس‌کجاست اگر شمع بی‌نگاه شود

بر آفتاب قیامت برات خواب برد

کسی که سایهٔ دست تواش پناه شود

در این بساط ندانم چه بایدم‌ کردن

چو آن فقیر که یکباره پادشاه شود

کسی ستم‌زدهٔ حکم سرنوشت مباد

چو صفحه پی سپر خامه شد سیاه شود

خراش جبههٔ تسلیم عذرخواه خطاست

به سر دوید چو پا منحرف ز راه شود

عروج عالم اقبال زندگی در دست

نفس به عالم دیگر رسد چو آه شود

خروش بی‌مزهٔ صوفیان کبابم کرد

دعا کنید که میخانه خانقاه شود

مخواه روکش این دوستان خنده‌کمین

تبسمی‌که چو بالید قاه‌قاه شود

چو شمع سر به هوا گریه می‌کنم بیدل

که پیش پای ندیدن مباد چاه شود

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:39 PM

 

اشک ز بیداد عشق پرده‌گشا می‌شود

فهم معماکنید آبله وا می‌شود

ذوق طلب عالمی‌ست وقف حضور دوام

پر به اجابت مکوش ختم دعا می‌شود

گاه وداع بقا تار نفس از امل

چون به‌گسستن رسید آه رسا می‌شود

جوهر اهل صفا سهل نباید شمرد

آینه‌ گر قطره‌ایست بحر نما می‌شود

حرص به صد عزوجاه در همه صورت گداست

گر به قناعت رسی فقر غنا می‌شود

آنطرف احتیاج انجمن کبریاست

چون ز طلب درگذشت بنده خدا می‌شود

چند خورد آرزو عشوه برخاستن

غیرت امداد غیر نیز عصا می‌شود

عذر ضعیفی دمی ‌کاینه ‌گیرد به دست

آبله در پسای سعی ناز حنا می‌شود

از کف بیمایگان کارگشایی مخواه

دست چو کوتاه شد ناخن پا می‌شود

غیر وداع طرب ‌گرمی این بزم چیست

تا سحر از روی شمع رنگ جدا می‌شود

خاک به سر می‌کند زندگی از طبع دون

پستی این خانه‌ها تنگ هوا می‌شود

بگذر از ابرام طبع کز هوس هرزه‌دو

حرص خجل نیست لیک‌ کار حیا می‌شود

بیدل ازین دشت و در گرد هوس رفته‌گیر

قافله هر سو رود بانگ درا می‌شود

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:39 PM

 

خودسر هوازده را شرم رهنمون نشود

تا به داغ پا ننهد شعله‌سرنگون نشود

از عدم نجسته برون هرزه می‌تپیم به خون

مغز هوش در سر کس، مایهٔ جنون نشود

در مزاج اهل جهان صد تناسخ است نهان

طفل شیر اگر نخورد خون دوباره خون نشود

موج از شکست سری یافت اعتبار گهر

تا غرور کم نکنی‌آبروفزون نشود

صرفهٔ بقا نبردکس به دستگاه هوس

خانه‌های سوخته را خار و خس ستون نشود

عشق بی‌نیاز ز نومیدی‌ کسیش چه غم

یک دوتیشه جان‌کنیت درد بستون نشود

فرصت‌گذشته چسان تاختن دهد به عنان

اینقدر بفهم و بدان آن زمان کنون نشود

قدردانی همه‌کس تنن اداگواه تو بس

کز لب تو نام حیا بی‌عرق برون نشود

نفس‌ خیره‌سر به‌ خطا مایل‌ است در همه جا

ایمنی ز لغزش اگر مرکبت حرون نشود

بیدل از درشتی خو مشکل است رستن تو

تابه‌آتشش‌نبری‌سنگ‌آبگون‌نشود

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:39 PM

 

هوش تا عافیت آیینهٔ مستی نشود

نیست ممکن‌که‌کندکاری و عاصی نشود

باخبر باش که نگذشته‌ای از عالم وهم

نقش فردای تو تا آینهٔ دی نشود

خون عشاق‌، وطن در رگ بسمل دارد

نیست این آب از آن چشمه‌ که جاری نشود

تا به‌ کی شبهه‌پرس حق و باطل بودن

مرد این محکمه آن است‌ که قاضی نشود

به هوس راحت جاوید زکف باخته‌ایم

شعله داغ است اگر مست ترقی نشود

بی‌تو بر لاله و گل چشم هوس نگشادم

که به رویم مژه برگردد و سیلی نشود

از بدآموزی تنهایی دل می‌ترسم

که دهی منصب آیینه و راضی نشود

آه از آن داغ‌ که خاکستر شوق‌آلودم

در غم سرو تو واسوزد و قمری نشود

تا به سیلاب فنا وانگذاری بیدل

باخبر باش‌که رخت تو نمازی نشود

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:39 PM

 

فسون عیش‌، کدورت‌زدای ما نشود

نفس به خانهٔ آیینه‌ها، هوا نشود

قسم به دام محبت ‌که از خم زلفت

دل شکستهٔ ما چون شکن جدا نشود

خروش هر دو جهان گرد سرمه بیخته‌ای‌ست

تغافل تو مگر همّت‌آزما نشود

گشاد دل نتوان خواستن ز قطع امید

به ناخنی که بریدند عقده وا نشود

چنان به فقر ز دام تعلق آزادیم

که عرض جوهر ما نقش بوربا نشود

چه ممکن است رود داغ بندگی ز جبین

زمین فلک شود وآدمی خدا نشود

تقدس تو همان بی‌غبار پیدایی‌ست

گل بهار تو را رنگ رونما نشود

به ذوق گوشهٔ چشمی‌ست سرمه‌سایی شوق

غبار ما چه خیال است توتیا نشود

چو سبحه آنقدرم کوته است تار امید

که صد گره اگرش واکنی رسا نشود

به غیر سرکشی از ابلهان مجو بیدل

که نخل این چمن از بی‌بری دوتا نشود

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:39 PM

 

می و نغمه مسلم حوصله‌ای که قدح‌کش گردش سر نشود

بحل است سبکسری آنقدرت‌ که دماغ ‌جنون‌زده‌تر نشود

اگر اهل قبول اثر نشوی به توقع سود و زیان ندوی

دل مرده به فیض نفس نرسد گل شمع دچار سحر نشود

زتعین خواجه و خودسری‌اش نکشی به طویلهٔ گه خری‌اش

چه شود تک و تاز گداگریش که محبت حاصل زر نشود

ز ترانهٔ اطلس و صوف هوس نشوی به در افکن راز نفس

تن برهنه‌پوشش حال تو بس که لباس غنا جل خر نشود

تب و تاب تلاش جنون صفتت زده راه تأمل عافیتت

همه گر به سراغ بهشت رسد سر مرغ هوس ته ‌پر نشود

ز جنون مشاغل حرص و هوا به تپش مفکن سروکار نفس

خم‌ گوشهٔ زانوش آینه‌ کن که ستم‌کش شغل دگر نشود

بد و نیک تعین خیره‌سری زده جام کشاکش دربه‌دری

تو چو سایه ‌گزین در بیخبری ‌که به زلزله زیر و زبر نشود

ز قیامت دنیی و غیرت دین به تپش شده خون دل یأس ‌کمین

مددی ز فسون جهان یقین ‌که ‌گزیدهٔ مار دو سر نشود

ز سعادت صحبت اهل صفا دل و دیده رسان به حضور غنا

که تردد قطرهٔ بی‌سروپا به صدف نرسیده گهر نشود

به حدیث نهفته زبان مگشا گل عیب و هنر مفکن به ملا

در پردهٔ شب نگشوده هلاکه به روی تو خنده سحر نشود

به تصور وعدهٔ وصل قدم چه هوس که نخفته به خاک عدم

به غبار هواطلبان وفا ستم است قیامت اگر نشود

دل خستهٔ بیدل نوحه‌سرا، ز تبسم لعل تو مانده جدا

در ساز فغان نزند چه‌کند سر و برگ نی که شکر نشود

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:39 PM

 

جهدکن‌که دل ز هوس پایمال شک نشود

این‌کتاب علم‌یقین نقطه‌ای‌ست حک نشود

رنگ مهرگیتی اگر دیدی از هوس بگذر

این جلب گلی که زند غیر آتشک نشود

آب‌و رنگ‌حسن جهان می‌دهد ز قبح نشان

کم دمید گل‌ که به رخ شبنمش ‌کلک نشود

از مزاج اهل دول رسم اتحاد مجو

در زمین تیره‌دلان سایه مشترک نشود

بلبل ار رسی به چمن طرح خامشی مفکن

ناله‌کن‌که برلب‌گل خنده بی‌نمک نشود

نیست شامی و سحری‌ کز حجاب جلوه او

غنچه شبنمی نکند شمع شبپرک نشود

رنگ عشق و داغ طلب نور شمع و مایل شب

هرکجا زری‌ست چرا طالب محک نشود

مانع تنزه ما گشت شغل حرص و هوا

تا بود شراب وغذا آدمی ملک نشود

زحمت محال مبر جیب انفعال مدر

ما نمی‌رسیم به او تا زمین فلک نشود

گفتگوی‌.عین وسوا قطع‌کن زشبهه بزآ

تا به لب‌گره نزنی اینکه دوست یک نشود

بیدل اقتضای جشد می‌کشد به‌حرص‌و حسد

خواب امنی داری اگر پیرهن خسک نشود

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:39 PM

 

دلیل شکوهٔ من سعی نارسا نشود

ز پافتادگی‌ام ‌ناله را عصا نشود

ز اشک راز محبت به دیده توفان کرد

دل‌گداخته آیینه تا کجا نشود

علا‌ج خسته‌ دلیها مجوز ز طبع درشت

که ‌نرم‌ تا نشود سنگ ‌مومیا نشود

بیان اگر همه مضروف خامشی باشد

چه ممکن است ‌که پامال مدعا نشود

ز چرب‌ و خشک به هر استخوان سر‌اغی هست

هما وگر نه چرا مایل گدا نشود

به پیری آنکه دل از شوخی هوس برداشت

به راستی‌ که خجالت‌کش عصا نشود

جنون چشم ترا دستگاه شوری نیست

که سرمه در نظرش بالد و صدا نشود

ازبن ستمکده سامان رنگ پیدایی

خجالتی‌ست ‌که یا رب نصیب ما نشود

به سعی بی‌اثری نچنان پرافشان باش

که شبنمت ‌گرهء خاطر هوا نشود

دل شکفته ندارد سراغ جمعیت

بر این‌ گره قدری جهد کن که وانشود

به دود وهم‌ گر از چرخ بگذرم بیدل

دماغ نیستی شعله‌ام رسا نشود

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:39 PM

 

غرور ناز تو تهمت‌کش ادا نشود

به هیچ رنگ‌، می جامت آشنا نشود

طرف اگر همه شوق است ننگ یکتایی‌ست

شکستم آینه تا جلوه بی‌صفا نشود

به گلشنی ‌که شهیدان شوق بیدادند

جفاست بر گل زخمی که خون‌بها نشود

به راستی قدمی‌ گر زنی چو تیر نگاه

به هر نشان‌که توجه‌کنی خطا نشود

ز فیض رتبهٔ عجز طلب چه امکان است

که نقش پا به ره او جبین‌نما نشود

خموشی‌ام به‌ کمالی‌ست ‌کز هجوم شکست

صدا چو رنگ ز مینای من جدا نشود

امید صندل دردسر هوسها نیست

مباد دست تو با سودن آشنا نشود

اگر به ساز نفس تا ابد زنی ناخن

جز آن گره که در این رشته نیست وانشود

به هستی آن همه رنگ اثر نباخته‌ایم

که هر که خاک شود گلفروش ما نشود

بنای وحشت ما کیست تا کند تعمیر

به آن غبار که پامال نقش پا نشود

امید عافیتی هست در نظر بیدل

شکست رنگ مبادا گره‌گشا نشود

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:39 PM

 

خواهش از ضبط نفس‌ گر قدمی پیش شود

ساغر همت جم ‌کاسهٔ درویش شود

هرکه قدر پس زانو نشناسد چون اشک

پایمال قدم هرزه‌دو خویش شود

می‌کشد خون امید از دل حسرت‌کش ما

سینهٔ هر که ز تیغ ستمی ریش شود

لذت وصل تو از کام تمنا نرود

هر سر مو به تنم‌ گر به مثل نیش شود

نیست دور از اثر غیرت ابروی‌کجت

جوهرآینه درتیغ ستمکیش شود

چشم ما حلقه به ‌گوش است به نقش قدمی

که به راه تو ز ما یک دو قدم پیش شود

فرصت ناز غنیمت شمر ای شوخ‌، مباد

حسن تابد سرالفت ز خط و ریش شود

آب یاقوت زآتش نتوان فرق نمود

اختلاط ار همه بیگانه بود خویش شود

راحت‌اندیش مباشید که در وادی عشق

وحشت آرام شود آهو اگر میش شود

گفتگو کم‌ کن اگر عافیتت منظور است

بحر هم می‌رود از خود چو هوا بیش‌شود

نکشی پای ز دامان تغافل‌ که شرار

رفته باشد ز نظر تا قدم‌اندیش شود

رشتهٔ سازکرم نغمه ندارد بیدل

گرنه مضراب قبولش لب درویش شود

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:39 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5111851
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث