ای که دادی به دست ما پرچم
با غمت کردهای مرا همدم
لطف خود را بیا و افزون کن
تا شوم با غم دلت مَحرم
چه کنم تا که این دل مستم
نشود از غمت جدا یکدم
ای غریب به خاک افتاده
وی اسیر غمت بنی آدم
لب خشکیده ات فرات حیات
تشنه کام لبت بود زمزم
نظری کن به سوی این وادی
ما همه گمشده تویی هادی
به تو و خاک پای تو سوگند
به تو و کربلای تو سوگند
ادامه مطلب
بگیر بالِ مرا باز در هوای خودت
مرا بِبَر به کنارت،به کربلایِ خودت
من آشنایِ توام خانه زادِ مادرتان
نصیب در به درت کن شبی دعایِ خودت
نفس بزن که مذابم کنی در این شبها
نفس بده که بسوزم فقط برایِ خودت
دلم کتیبهیِ اشعار محتشم شده است
بزن به سینهام آتش،به روضههایِ خودت
ببین که نذرِ درِ زینبیهات شدهام
بکش به دیدهام از گرد و خاک پایِ خودت
از آن زمان که مرا نوکرت خدا خوانده
نشسته بر جگرم داغِ بوریای خودت
وصیتم شده آقا!مرا کفن نکنند
مگر به پیرهن مشکی عزای خودت
شاعر : حسن لطفی
ادامه مطلب
چشم ما تا که به زخم بدنت گریان است
اشک ما گوهر رخشان یم عرفان است
به همان آیه که خواندی به سر نیزه قسم
خون پاک تو، حیات دگر قرآن است
دین ز خون بدنت جامۀ گلگون پوشید
گرچه در دامن صحرا بدنت عریان است
حوض کوثر شود از اشک محبان تو پر
ساقی اش دست خدای اَحد منّان است
هرکه را نیست به دل داغ تو، داغش به جگر
هر کجا نیست عزاخانۀ تو زندان است
کفن عاشق تو، پیرهن سینه زنی است
خاک زنجیر زنت، درد مرا درمان است
آب تا روز قیامت جگرش می سوزد
که تو خود خضر حیاتی و لبت عطشان است
اولین روضۀ جانسوز تو را خوانده خدا
اولین گریه کن تو پدر انسان است
حَیَوان بهر تو گریند، خدا می داند
منکر گریه به تو پست تر از حیوان است
چه به دوزخ ببرندش، چه به گلزار بهشت
چشم "میثم" به جراحات تنت گریان است
شاعر : غلامرضا سازگار
ادامه مطلب

با تو آسوده كنم طی، سفر عقبی را
لحظاتی كه به زیر علمت سینه زدم
حس نمودم به خدا مرحمت زهرا را
كاش امروز بیاید گل نرگس ز سفر
تا كه زیبا بكند با فرج عاشورا را
همه امید من این است به نام زینب
راضی از خویش كنم قلب تو ای مولا را
شادی هر دو جهانم به خدا از غم توست
غم تو میبَرد از دل همۀ غم ها را
شاعر : جواد حیدری
ادامه مطلب
بده در راه خدا، من به خدا محتاجم
من به بخشندگی آل عبا محتاجم
از قنوت سحر مادرتان جا ماندم
پسر حضرت زهرا به دعا محتاجم
مهربان كاش زهیری بغلم می كردی
من به آغوش پُر از مِهر شما محتاجم
فطرس نفس مرا گوشه ی چشمی كافی ست
با پر و بال شكسته به شفا محتاجم
شوق پرواز بده روح زمین گیر مرا
به جنون سر ایوان طلا محتاجم
دود این شهر مرا از نفس انداخته است
به هوای حرم كرببلا محتاجم
چه قدر گریه كنم تا نبری از یادم!؟
در سراشیبی قبرم به شما محتاجم
شاعر : وحید قاسمی
ادامه مطلب
تو که یک گوشۀ چشمت غم عالم را بُرد
نم اشکت گنه حضرت آدم را برد
از بهشت تو چه گوییم که از روز ازل
روضه ات را که خدا خواند؛ جهنم را برد
شیشۀ عطر شما در دل آدم که شکست
عطر انفاس بهشتت دل آدم را برد
هر که از کرببلا رفت محرم را باخت
هر که در کرببلا ماند محرم را برد
زمزم کعبه پس از کرببلا شیرین شد
اشک شش ماهۀ تو شوری زمزم را برد
تو که رفتی به خدا چادر خیمه افتاد
و سپس باد جفا معجر مریم را برد
کینه های عرب از بدر و حنین و اُحدت
ساربانی شد و انگشتر خاتم را برد
آه انگشتر تو دست جسارت افتاد
بعد از آن پیرهنت نیز به غارت افتاد
شاعر : رحمان نوازنی
ادامه مطلب

گر جگر خشک شود، خشکی لب ها حتمی ست
رفتن ناله ی لب تشنه به بالا حتمی ست
آب اگر یافت نشد، مرگ ربابِ بی شیر
بر سر درسِ جگر سوز الفبا، حتمی ست
قطره ی آب اگر نذرِ سر او بکند
بر علی اصغرمان معجزه ای سا، حتمی ست
بدنِ غیرت اگر که عرق سرد کند
خیس تب هم بشود، شعله ی رگ ها حتمی ست
دختر شاه بخواهد، احدی مانع نیست
طلب آب کند، حلّ معما حتمی ست
ادامه شعر در ادامه مطلب ...
ادامه مطلب
نوای نینوا را دوست دارم
صدای آشنا را دوست دارم
اگر جام بلا از چشم یار است
من این جام بلا را دوست دارم
دعا یعنی تکلّم با خداوند
تکلّم با خدا را دوست دارم
اگر چه خارم و از خار کمتر
گل باغ وفا را دوست دارم
محبّت را عجب، حال و هوایی ست
من این حال و هوا را دوست دارم
نمی دانم کی ام آن قدر دانم
علیّ مرتضی را دوست دارم
خدا می داند، ای آل محمّد!
که من تنها شما را دوست دارم
چو ممزوج است با عطر حسینی
نسیم نینوا را دوست دارم
خدایا روز محشر باش شاهد
حسین و کربلا را دوست دارم
شود "میثم" که مولایت بگوید
که این بی دست و پا را دوست دارم؟
منبع : گنجینه اشعار باختر
ادامه مطلب
سـلام مــا بــه تــو و قــبــر بــاصفات حسين
فــداي تـو هـمـه خـلـق جهان ز پير و جوان
تـويــي مــروج احــكـــام ديــــن پــيــغــمـبـر
چـه حـكـمـتـي است به ايثار و جانفشاني تو
چه كرده اي تو به درگاه حق كه خلق جهان
ز داغ مـاتــم جـانـسـوزت اي عــزيــز خـــدا
ســلام مــا بــه تــن چــاك چــاك بـي كـفنت
ســلام مــا بــه تــو و شـيـرخواره اصغر تو
سـلام مــا بــه سـر انـورت كـه شـد بـر نـي
زهـــي بــه هــمـت مـردانــگــي و ايــثــارت
ز راه لـطــف نـظـر كـن بـه حال خسـته دلان
----------------------------
شعری از محمد حیاتی
ادامه مطلب

دل من اگه نخونه، برا تو غزل ترونه
خودش اینو خوب میدونه، نباید دیگه بمونه
از خدا همیشه می خوام، که تو رو ازم نگیره
بکشه همیشه از دل، آتیش غمت زبونه
من یقین دارم که هر کس، برا تو روضه میگیره
دست مهر مادر تو، زده رو دلش نشونه
هرکسی میون روضه ت زمزمه داره دمش گرم
دعا خونه مادر تو برا هر کی نوحه خونه
هوا سرد سرده امّا، دل به یاد تو بهاره
تو رگای سینه زن هات، خون حنجرت روونه
هرکسی آتیش بگیره، میون روضه ی داغت
اونو آتیش جهنّم، نمیتونه بسوزونه
دل اهل آسمونا، همه روزه بی قرارت
شاهدم تنگ غروب و... رنگ سرخ آسمونه
ملکوتیا میمیرن، برای لبای خشکت
گل زخم و ذکر یا رب... زده از لبت جوونه
گرگا دورتو گرفتن... مادر تو ناله می زد
یوسف تشنه لب من! توی چاه پُرِ خونه
تنتو طواف کردن، نیزه دارای سواره
بگم آخرش رو یا نه... باقی روضه بمونه
زینب و با دست بسته، بعد تو اسیری بردن
دختر شیرخدا رو تا کجا برده زمونه!
با کبودی نگاهش، دخترت ازت میپرسید
چی شده لبت کبوده، جای چوبه خیزرونه؟!
* مجتبی روشن روان*
ادامه مطلب
ما آب از دو دیده ی گریان گرفته ایم
از سفره ی شماست اگر نان گرفته ایم
روزی ما به دست شما میخورد رقم
پس رزق را ز دست کریمان گرفته ایم
از عشق های بی سر و سامان گذشته ایم
با عشق روضه هاست که سامان گرفته ایم
عالِم زیاد هست که کافر کند مرا
از دست روضه خوان تو ایمان گرفته ایم
ما مرده ی گناه و گناهی نداشتیم
تو آمدی و از نفست جان گرفته ایم
دردی به جز تو نیست دوایی به جز تو نیست
با درد آمدیم که درمان گرفته ایم
شرمنده ایم از غمتان جان نداده ایم
مشکل چه بود اینقدر آسان گرفته ایم
دل سنگ بوده ایم و کویری دوچشممان
همراه زخمهای تو باران گرفته ایم
**
با سایه ی سرت سر ما گرم شد أخا...
تا کوفه روی سر، مه تابان گرفته ایم
إحیا گرفته ایم همه با سرت حسین
بر روی سر ببین همه قرآن گرفته ایم
شاعر : مهدی خیامیان
ادامه مطلب

داده خدا مقام مرا خادم الحسین
ارباب خوانده نام مرا خادم الحسین
من بی حسین گمشده ای بی نشانه ام
بنویس پس تمام مرا خادم الحسین
مثل ازل در اول روز تولدم
برداشته است کام مرا خادم الحسین
هر صبح و شام همدم فطرس شود دلم
یعنی برَد سلام مرا خادم الحسین
نامردمان زنند اگر طعنه ام چه غم
دارند احترام مرا خادم الحسین
ارباب من به دستِ کریمش نوشته است
نسلِ علیَ الدوامِ مرا خادم الحسین
داده قلم به دستِ دلم صاحبِ علَم
تا بشنود پیام مرا خادم الحسین
میگفت آیه های سرِ روی نیزه ها
احیا کند قیام مرا خادم الحسین
از حنجرِ بریده صدا زد اناالغریب
تکرار کن کلام مرا خادم الحسین
(محمود ژولیده)
ادامه مطلب
دلی که نیست حسینیه ی غمت دل نیست
بدون حب تو ایمان خلق کامل نیست
هزار شکر که بر دوش ما تمامی عمر
به غیر بیرق تو بیرقی حمایل نیست
بریده ام ز همه تا رسم به درگاهت
چنان که عقربه ی دل بجز تو مایل نیست
به راه عشق تو باید که جان فدا کردن
اگر چه جان جهان در ره تو قابل نیست
به تیغ پیک اجل بوسه میزنم آن دم
که روح و جان مرا جلوه ی تو شامل نیست
چنان که نار بسوزد تمام قامت چوب
دل بدون تو را جز شراره حاصل نیست
همای اوج سعادت به بام اوست همیشه
هرآنکه در همه ی عمر از تو غافل نیست
تو آن جهاد کبیری که نیست مانندت
که راه توست حقیقت که راه باطل نیست
تویی که در رخ خود جلوه ی خدا داری
چه شدکه نقش رخت دیگر آن شمایل نیست
به جای دوش پیمبر نشسته ای تو به نیزه
چه شد که راس تو را غیر تشت منزل نیست
***
با تشکر از شاعر گرامی آقای ناصر شهریاری
ادامه مطلب
خدا برای دم تو به ما زبان داده است
برای کرببلا آمدن توان داده است
بهشت چیست فقط راه مستقیم حرم
خدا مسیر خودش را به ما نشان داده است
حدود و مرز ندارد فضیلت حرمت
چقدر پای تو حق لطف بی کران داده است
دو چشم داده اگر بهر دیدن حرم است
برای خواندن ذکر است اگر دهان داده است
نمیرد آنکه برای تو شعر می گوید
خدا به شاعر تو عمر جاودان داده است
به روز حشرگرسنه نماند آنکه حسین
به زائران ضریح تو آب و نان داده است
زهول روز قیامت دلش تکان نخورد
کسی که در غم تو پرچمی تکان داده است
بکوش تا که تو هم اربعین حرم باشی
که حق فضیلت آن را به مومنان داده است
شاعر : رضا حمامی
ادامه مطلب














