طلوع فجر انقلاب
Slideshow Image 1
Slideshow Image 2
Slideshow Image 3
Slideshow Image 4
Slideshow Image 5
Slideshow Image 6
Slideshow Image 7
درباره وبلاگ


با سلام هم اینک 35سال پیروزی انقلاب فرار رسید ،خوشحال که در 35سال بهار انقلاب شاهد 35طلوع فجر انقلاب بودیم .امسال با تهدید های زیاد آمریکا واستکبارستیزارن غربی روبه رو هستیم ،گزینه روی میز 75میلیون ایرانی راهپیمایی 22بهمن 1392هست تا ثابت کنیم ما گزینه روی میزمان وحدت هست ،پس بیاید تا همچون بهمن57حماسه سیاسی دیگری را در سال حماسه سیاسی رقم بزنیم

نويسنده

کتاب پرسش های اساسی جنگ

3- جریان بوسیدن دست فرح توسط مصدق صحت تاریخی دارد؟ لطفاً برای ما مدرك بفرستید؟

دكتر محمد مصدق یكی از رجال سیاسی عصر پهلوی بوده و چند دوره در عصر پهلوی دوم به نمایندگی مجلس از طرف مردم تهران انتخاب شد، او از نوادگان پادشاهان قاجار بوده و در خاندان درباری پرورش یافته و دارای تحصیلات عالی دانشگاهی در رشتة حقوق می‌باشد، او تحصیلات عالیه را در خارج از كشور طی كرده و به مدارج بالای علمی در حقوق مدنی و جزایی دست یافت.[1]
دكتر مصدق در كنار رهبر مذهبی و استقلال‌طلب ایران یعنی آیت الله كاشانی مبارزه علیه دخالت بیگانگان و استبداد را آغاز نمود، خصوصاً در راه ملی كردن صنعت نفت با همكاری دو نیروی مذهبی و ملی موفقیّت‌‌های چشمگیری بدست آورد.[2] اما پس از مدتی بین دو گروه شقاق ایجاد شد و وحدت و دست‌آوردهای آن از بین رفت و استبداد و استعمار با همكاری هم تمام این نیروها را به كنار زدند، بر اساس برخی از اسناد و مدارك تاریخی كه در دسترس ما است، مصدق مخالف حكومت شاه نبود، برخلاف آیت الله كاشانی كه كاملاً مخالف دستگاه مستبد و دخالت دولتهای بیگانگان در امور كشور بود. این واگرایی وقتی ثابت می‌شودكه مصدق با قدرت‌گیری كاشانی از او حمایت نمی‌كند. و در انزوای او نیز كاملاً واكنش منفی از خود نشان می‌دهد، حتی طرفداران مصدق توهین‌های تحقیر‌آمیزی نیز نسبت به كاشانی روا می‌دارند.[3]
مصدق یك سیاستمدار محافظه كاری بوده است كه به شخص شاه علاقه‌مند بوده و مخالف برچیده شدن حكومت شاهنشاهی در ایران نبود، او در مجلس دورة چهاردهم طی نطقی می‌گوید:« بنده می‌خواهم اینجا عرض كنم كه من در این مجلس از همه بیشتر شاه را دوست دارم» «ما امروز یك شاه خوب داریم و شاه خوب را باید نگاه داریم» «... خدا شاهد است آقایان این شاه وطن خودش را دوست دارد با حسن نیت است و والله شاید كسی از ما بقدر او حسن نیّت ندارد»[4]
پس از نخست وزیری در مجلس می‌گوید: «در این مجلس به شاهنشاه جوانبخت خود قسم خورده‌ام و یك آدم بی‌شرافت نیستم كه به این شاه جوانبخت... خیانت بكنم و یا اگر بخواهند به این شاه خیانت بكنند من از آنها جلوگیری و یا او را محكوم به آن مجازاتی كه لازم است نكنم»[5] این جملات مصدق بسیار صادقانه است زیرا اگر مواضع سیاسی او در مقابل شاه و آیت الله كاشانی رهبر مذهبیون و در جریان اعدام نواب صفوی و یارانش و سایر زندانیان سیاسی بررسی كنیم خواهیم دید او مردی كاملاً صادق و وفادار به شاه و سلطنت است. دكتر مصدق از نفوذ و محبوبیّت آیت الله كاشانی و سایر علما در مطرح نمودن خود در بین مردم و موجه جلوه دادن چهره خود بسیار بهره برد اما پس از آن هر جا می‌دید كه سلطنت از طرف این نیروها در مخاطره است از سلطنت دفاع می‌كرد.[6] و در جریان نواب و یارانش نیز هیچ قدمی در جلوگیری از اعدام آنها ننمود.[7] این مرد تا جایی حامی سلطنت بوده و وفاداری به شاه و خاندان پهلوی می‌كرد كه خم شده و دست ثریا، زن مصری شاه را بوسیده و در برابر شاه تعظیم كرده است، تصویر این واقعه به ضمیمه پاسخ به حضورتان ارسال می‌گردد.
فرح در زمان مصدق، زن شاه نبود تا مصدق دست او را ببوسد بلكه دست ثریا بوسیده شده است.[8]
مصدق بعد از كودتای 28 مرداد قبل از مرگ جسمانی دچار مرگ سیاسی شدید شد و از صحنة سیاست خارج گردید. او در محاكمه‌ای كه به ریاست دادگاه نظامی انجام گرفت مورد بخشش و عفو ملوكانه قرار گرفته و باقی عمر خود را در خانة ییلاقی خودش (احمد‌آباد) سپری كرده و به استراحت پرداخت، او نقش مهم خویش را كه همراهی با مذهبیون به رهبری آیت الله كاشانی بود خوب ایفا كرد و نقشه‌ای را كه احتمال می‌رود از سوی استبداد و استعمار برای منزوی كردن كاشانی طرح ریزی شده بود اجرا نمود و بدین ترتیب، نهضت اسلام‌خواهی و برقراری حكومت اسلامی را سالها به تعویق انداخت كه ملت برای به دست آوردن آن هزاران جوان خویش را در این راه قربانی كرد.
برای مطالعه بیشتر به كتاب خط سازش نوشته مجتبی سلطانی مراجعه كنید.

--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر. ك: بهمن اسماعیلی، زندگی‌نامه مصدق‌السلطنه، چاپ اول، تهران،1361.
[2] . سید جلال الدین مدنی، تاریخ سیاسی معاصر، چاپ سوم، قم، جامعه مدرسین، ص377 و ص380 و ص449.
[3] . مجتبی سلطانی، خط سازش، چ اول، تهران، مركز چاپ و نشر سازمان تبلیغات، 67، ج 2، ص44.
[4] . همان ص44، و حسین فردوست، ظهور و سقوط چ سوم، تهران، اطلاعات، 73، ج1،ص168، می‌نویسد: جریان ملی شدن و رهبری مصدق در این جریان بعد از ملاقات مصدق و شاه مطرح شد و آمریكا نیز از این تجمّعات حمایت می‌كرد. و ملاقات مصدق با سفیر آمریكا ص170 دلیل حمایت آمریكا از مصدق بود.
[5] . سلطانی «پیشین»، ج 1، ص 46-44.
[6] . علی رضوی‌نیا، نهضت آزادی، چ سوم، تهران كتاب صبح، سال80 ، ص35. و سلطانی «پیشین»، ص50-46.
[7] . مدنی«پیشین»، ص577.
[8] . سلطانی «پیشین»، ص43، و مدنی«پیشین»، ص563، شاه دستور به تخفیف مجازاتش می‌دهد.



ادامه مطلب
یک شنبه 20 بهمن 1392 

(مقدمه ای بر تاریخ انقلاب اسلامی(

 

 

تالیف: حسینیان، روح الله

تاریخ انتشار: فروردین 1380

تعداد صفحات: 532

قیمت: 22000 ریال

قطع: وزیری

نوبت چاپ: اول

شمارگان: 3000

معرفی کتاب: هر كس عادلانه به تاریخ، مفاهیم، نمادها و متون شیعه توجه كند، در می یابد كه شیعه و قیام همیشه همطراز یكدیگر بوده اند و شیعه هیچگاه آرمان خود را برای انقلاب رها نكرده است. با نگاهی گذرا به تاریخ شیعه می توان فهمید كه اندیشه انقلاب در شیعه یك فكر جدید نیست بلكه متعلق به طول تاریخ پرفراز و نشیب شیعه از دهه دوم هجرت تاكنون بوده است.در كتاب حاضر تاریخ تشیع، از شكل گیری تا فراهم شدن مقدمات انقلاب اسلامی ـ با گرایشی انقلابی بررسی و در سیر تدوین آن، به قیامهای مهم، دولت های سرنوشت ساز شیعی و تحولات سیاسی شیعه نیز توجه شده است.



ادامه مطلب
یک شنبه 20 بهمن 1392 



آن روزها ، منزل امام (ره) تنها كانون امید بخـش در قـم بـود .

از عصـر روز دوم فروردیـن خاطره اى دارم ، تصمیـم گرفتـم كه به منزل امام بروم ، حادثه مدرسه فیضیه تازه تمام شده بود .

طلبه ها تا آنجا كه تـوانسته بودند فرار كرده بـودنـد و عده اى هـم با كماندوها در داخل مدرسه بودند ، ما كه در خیابان بودیـم ، فكر كـردیم كه به منزل امام بـرویـم ، به آنجا كه رسیـدیـم ، دیدم چند تـن از دوستان و طلبه ها و فضلا دور و بر خانه ایستاده اند و در ایـن فكرند كه اگر كماندوها به منزل آقا حمله كننـد ، چه تـدبیرى براى دفاع از ایشان به كار ببندند ، طبیعتا طلبه ها وسیله اى هـم براى دفاع نداشتند ، جز مشت و احیانا یكى ـ دو تا چوب .

مـن هم به جمع آنها پیوستـم و درباره نقشه هاى مختلف باهم صحبت مى كردیـم ، در همین حیـن متـوجه شدم كه در منزل آقا باز است .

اعتراض كردم : كه چرا در را باز گذاشته اید ؟ اقلا در را كه مـى تـوانید ببندید ، گفتند : خود آقا گفته اند كه كسى نباید در را ببندد ، و تهدید كرده اند كه اگر در را ببنـدیـد از خانه بیرون مـى روم ، حـدود غروب بـود وارد خانه كه شدم آقا را دیدم كه در حیـاط ایستـاده انـد و با آرامش خـاصى نماز مى خواندد .

آرامش ایشان تا حدودى به مـن هـم آرامش بخشید ، البته نه به آن انـدازه كه بتـوانم حاضر شـوم و نماز بخـوانـم ، از دیدن منظره درگیـرى مـدرسه شـدیـدا هیجـان زده بودم .

امام (ره) نمازشان را تمام كـردنـد و به داخل اتاق رفتنـد ، ما هـم به دنبال ایشان داخل اتاق شدیم ، حدود پنجاه یا شصت نفر از طلبه ها و چند نفـرى غیر طلبه داخل اتاق نشسته بـودنـد ، ایشان حـدود بیست دقیقه صحبت كـردنـد ، سخنان ایشـان چنان آرامشـى به حاضران ، از جمله خود مـن ، داد كه احساس كردیم از هیچ چیز نمى تـرسیـم و آماده ایـم تـا صبح در منزل امام (ره) بمـانیـم و از ایشان دفاع كنیـم ، البته ایشان ، آخر شب همه را مرخص كردنـد و گفتنـد لازم نیست كسـى بمـانـد و از منزل دفـاع كند. گر چه در روزنامه ها چیزهایى نوشته بـودند ، عمق و دامنه فاجعه بـراى فـاجعه بـراى هیچ كـس روشـن نبـود ، آن روز نقشه امام كه ماجرا را با همه ابعاد و عمق و عظمتـش براى مردم بازگـو كنند .

اطمینان داشتنـد كه اگـر مـردم از دامنه فاجعه آفـرینـى دستگاه مطلع شـوند و بـدانند جهتگیرى رژیـم تا چه حد صراحتا ضد اسلام و ضـد مـردم است ، حـركت خـواهنـد كرد .

از ایـن رو همه سعى خـود را صرف آگاه ساختـن مردم كردنـد ، اگر كسـى اعلامیه هاى آن روزها را ، در فاصله بیـن بیست و پنج شـوال تـا محـرم ، مطـالعه كنـد به این نكته پى خـواهـد برد . حدود بیست روز به محرم مانده بود كه امام تصمیـم گرفتند از دهه عاشـورا ، دهه اى كه به طـور طبیعى مـردم در آن شـور و هیجان و آمادگـى زیادى دارنـد ، تا حـد ممكـن بهره بـردارى كننـد ، مـى خواستند در ایـن دهه ، ماجراى مدرسه فیضیه را به اطلاع همه مردم بـرسانند ، به همیـن منظور افرادى را به شهرستانها فرستادنـد و به علماى تهران و شهرستانهاى بزرگ مثل تبـریز ، شیراز و اصفهان پیام دادند ، خـود مـن ، آن طـور كه به خاطر دارم ، مإمور شدم به مشهد بروم و موضـوع را خدمت مرحـوم آیت الله میلانى بگویـم . آیت الله میلانـى آن مـوقع شخص اول مشهد بـود .

دو موضوع مطرح بود .

یكى موضـوع دخالت آمریكا و اسرأیل در امـور ایران و دوم اینكه از روز هفتـم محـرم بـایـد تمام روضه خـوانیها وقف بیان حـادثه مـدرسه فیضیه بشـود و منبـریها تمام حقایق مـربـوط به آن را به مردم بگـوینـد ، از روز نهم هـم هیئت هاى سینه زنـى و دسته هاى عزاداراى بایستى ایـن وظیفه را به عهده مى گرفتند چـون آن موقع ، مـردم در روزهاى نهم در عاشـورا ، بـراى شنیـدن مطالب در پاى منبـرهـا آمـادگـى نداشتنـد و در هیجان بـودند . مبارزه حضرت امام (ره) و گسترش آن ، به تبعیـد امام منجر شـد و رژیـم در سال 43 حضـرت امام ، رضـوان الله تعالـى علیه ، را به خارج تبعید كرد ، رژیـم ایران و دولت آمریكا احساس مى كردند كه مبارزه روحانیان و مـردم به رهبـرى امام خمینـى (ره) مبـارزه ، براى رژیـم و آمریكا ، مشخص بـود ، چـون ماجراى پانزده خرداد و قبل از آن ماجـراى مـدرسه فیضیه ـ در دوم فـرودرین ـ و چنـدیـن ماجـراى خـونیـن و حماسه آفـریـن دیگـر را از مـردم و به خصـوص روحانیان مشاهده كرده بودند ، با وجود ایـن ، تصور مى كردند كه شعارهاى روحانیان و انگیزه هاى ایـن مبارزه عمـومى صرفا به چند حكمى منحصر مـى شـود كه مغایر با مـوازین شـرعى است ، به همیـن دلیل تصـور نمـى كردند كه همه ابعاد یك مبارزه سیاسـى را در بر بگیرد .

در ماجراى تصویب كاپیتـولاسیون و مصـونیت مستشاران نظامى آمریكا ، امام با آن سخنرانى تاریخى و پر محتوا ، موضـوع كاپیتـولاسیون را طـورى تشـریح كـردنـد كه همه مـردم به روشنـى معنـى مصـونیت مستشاران نظامـى آمریكا و تإثیر ایـن اقدام رژیـم در وابستگـى ایران را دریافتنـد ، پـس از آن ، دستگاههاى وابسته به رژیـم و نیز دستگاههاى آمـریكایـى فهمیـدنـد كه مبارزه مـردم ایـران به رهبـرى امام خمینى (ع) مبارزه اى ریشه دار با ابعاد جهانـى است و از آن به بعد خطـر ایـن مبـارزه بـرایشان بیشتـر آشكار شـد .

البته در دنیا ، مبارزه سیاسـى امـر بـى سابقه اى نبـوده است .

ولـى اكثـر آنها چنان بـوده است كه دستگـاههاى استعمارى چنـدان واهمه اى از آنها نداشته اند ، حتـى در برخى مـوارد ، احساس مى كـرده انـد كه چنان مبـارزه اى به سـودشان است و آن را پنهانـى تشـویق نیز كرده اند ، اما مبارزه اى كه با انگیزه هاى دینـى و ایمان عمیق مذهبـى به رهبـرى مرجع تقلیـد و عالمـى بزرگ در سطح تـوده هاى مردم و با ابعاد سیاسـى جهانـى باشد ، شـدیـدا بـراى منافع دستگاههاى استعمارى خطـرناك و مضـر است ، ایـن همان چیزى است كه در انقلاب ما پیـش آمد و دیدیم كه چگـونه به سقـوط رژیـم شاه ، كه بـراى استكبـار جهانـى بسیار محتـرم بـود منجـر شـد .

خـوشبختانه از ایـن سخنرانى نـوارهاى واضحـى از امام (ره) باقى است ، برخلاف سخنرانى عاشـورا كه در نـوارهاى باقى مانده ، صداى امام (ره)طنین واضحـى ندارد ، ایـن سخنرانى ، ضمـن اینكه بسیار مفصل است ، بـراى همه قـابل استفاده است .

دستگاه رژیـم كه خطر را احساس كرده بـود ، مجـددا همان كارى را كـرد كه در سال 42 انجام داده بـود ، شبـانه به منزل امام (ره) ریختند ، ایشان را دستگیـر كردنـد و یكـراست به فـرودگاه تهران بردند ، آن طـور كه امام (ره) در خاطراتشان برایمان گفته اند ، ایشان را با یك هـواپیماى نظامـى 130 ـ سـى از تهران به تـركیه تبعید كردنـد ، حادثه تبعید براى امام سرآغاز مرحله جـدیـدى از مبارزه است ، به ایـن معنـى كه تا آن روز مردم امام را در كنار خـودشان مـى دیـدنـد و به ایـن ترتیب رهبرى امام به شكلـى كاملا مستقیـم و نزدیك انجام مى گرفت . با ربودن امام از قـم و تبعید كردن ایشان به خارج از كشـور ، از طرفى براى مبارزان ، مخصـوصا مبارزان حـوزه علمیه ، حالت یتیمى و بى سر پرستى پیدا شد ، اما از طرف دیگر ، براى امام فرصتهاى خوبى به وجود آمد تا بتـوانند به مسأل مبارزات آینـده و بـرنامه ریزى بـراى آن فكـر كننـد .

بنابـر ایـن به یقیـن طـى چهارده سالـى كه از سیزده آبان 43 تا دوازده بهمـن 57 طـول كشیـد ، هـم ملت پختگـى لازم را براى حركت عظیم بیست و دو بهمـن به دست آورد و هـم امام (ره) فرصت یافتند تا چنیـن حـركت عظیمـى را برنامه ریزى و رهبـرى كننـد .به ایـن ترتیب ، یك بار دیگر ، تـدابیر شیاطیـن و دشمنان خدا كه به قصد ضـربه زدن به اسلام و مسلمیـن طرح ریزى شـده بـود ، در نهایت به سوداسلام ومسلمین تمام شد وانقلاب رادرمسیر خـود پیشتربرد .

روزى كه امام (ره) به تركیه تبعید شـدند ، مـن در مشهد بـودم .

در همان روز كه سحـرگاهـش امام را ربـوده بـودنـد ، علماى مشهد اجتماع بزرگى تشكیل دادند و درباره ایـن حادثه تبادل نظر كردند ، تصمیمى كه د رآن مجلس گرفته شد ایـن بود كه اولا تمام نمازهاى جماعت یكـى ـ دو روز تعطیل شـود و ثانیا فرداى آن روز همه علما ، صبح زود ، در مسجد گوهر شاد متحصـن شوند و خواسته شان بازگشت حضـرت آیت الله العظمـى امـام خمینـى (ره) بـاشـد .

آن روز همه ما با ایـن تصمیم متفرق شـدیـم ، مـن آن وقتها منزل پدرم بـودم ، در منزل مهمانـى داشتیـم كه سحرگاه براى زیارت به حرم مشرف شده بـود و در راه بازگشت ، وقتى كه دید مـن بیرون مى روم ، گفت كه نروید ، چـون راهها را بسته اند ، از قرار معلـوم ، نیروهاى پلیـس از همان اذان صبح راهها را بسته بـودند و براى مقابله آماده شـده بـودنـد ، لذا هیچ كـس را راه نمـى دادنـد و مسلما ورود به مسجد امكان نداشت ، با این همه مـن از منزل خارج شدم و رفتـم تا كسب اطلاع كنـم ، از فاصله اى بسیار دور تا مسجد گـوهرشاد مردم ایساده بـودند و مإموران از ورود افراد به مسجد جلوگیرى مى كردند ، به این ترتیب قضیه تحصـن هم منتفى شد، ا ین بـود تا چند روز بعد ، به دعوت آیت الله میلانى ، اجتماع بزرگـى از علماى مشهد در منزل ایشان تشكیل شـد ، همه حاضـر شـدیـم اما نمى دانستیم براى چه آمده ایم .

احتمال مـى دادیـم كه آیت الله میلانى بخـواهد بگـوید كه مبارزه امكـان پذیـر نیست و نمـى تـوان كـارى كرد .

بـا ایـن ذهنیت ، قبل از حضـور در آن مجلـس به مـرحـوم آقا شیخ مجتبى قزوینى ، از علماى بزرگ و مبارز و بسیار محجـوب ، مراجعه كردیـم ، قرار بر این شد كه اگر آقاى میلانـى در آن مجلـس چنیـن اظهاراتـى كـرد ، ایشان بـا نظر ایشان مخالفت كنـد و ما هـم به ایشان كمك كنیـم ، یعنـى مـن و چنـد نفر دیگر از برادرانمان كه جوان و در بیـن اهل علـم به شور و حال معروف بودیـم ، اما وقتى كه به منزل آقاى میلانى رفتیم ، بر خلاف تصور دیدیـم كه ایشان نه تنها از ناممكـن بـودن مبارزه صحبت نكـرد ، بلكه نامه اى را كه بـراى امـام خمینـى نـوشته بـود خـوانـد .

نامه متـن قـوى ومحكمـى داشت و ایشـان مـى خـواست آن را در جمع بخواند ، یعنى مطلب درست بر عكـس آن شد كه ما تصور مى كردیـم . لذا با اینكه مـوقع ورود به مجلس نگـران بـودیـم ، از مجلـس كه خارج مى شدیم ، بسیار خوشحال بودیـم ، جلسه بسیار خـوبى بـود . نامه را خاطرم نیست كه خود ایشان خـوانـد یا كسـى دیگر از طـرف ایشان ، اما نامه بسیار مـوثرى بـود و مـن اولیـن بار ، بـرخـى روایات از جمله ((السكوت اخ الرضا و من لم یكـن معنا كان علینا )) را ، در فقراتـى از آن نامه ، از ایشان شنیـدم ، در آن نامه خطاب به امام خمینـى (ره) ، همان جمله اى آمـده بـود كه جـد ما سید الشهدا (ع) به ابى ذر فرمودند : ((یا عم ! ان القـوم منعوك دنیاهـم و منعتهم دینك .)) یعنى كسانى كه تـو را تبعید كردند ، دنیایشان را از تو دریغ داشتند ، اما تـو دینت را از آنها دریغ داشتى ، در ادامه جملات دیگرى نیز بـود كه درست به خاطر ندارم .

در كل نامه بسیار خـوبـى بـود و شـور و حال تازه اى به مبارزان مشهد داد و روح تازه اى در كالبـد آنان دمید ، در تـداوم همیـن حركت بود كه فعالیتهاى زیـرزمینى و مخفیانه نیز شروع شد.

وقتى كه از تبعید بر گشتم ، به مشهد رفتـم و مدتى آنجا بـودم . بعد بـراى انجام كار مشتـركـى با دوستان به تهران آمـدم ، آنها اصـرار مـى كـردنـد كه در تهران بمـانـم .

قصد خود مـن هـم همیـن بود اما محرم و صفر در پیـش بـود و امام (ره) بـراى محـرم و صفر دستـورات خاصـى صادر كرده بـودنـد ، به دستور ایشان ، قرار بود با همكارى دوستان كارهاى مربوط به ایـن ایام را در مشهد سـر و سامان بـدهیـم ، در آنجا نیز مثل جـاهاى دیگر ، سامان دادن به كارهاى مربـوط به مردم خیلى دست و پا گیر بـود ، تظاهرات فراوان و سازمان دادن به راهپیماییهاى مهم و بى سابقه چند صـد هزار نفرى مشهد ، مانع از آمدن مـن به تهران مـى شـد ، ایـن بـود كه در مشهد مانـدم تا اینكه مرحـوم شهیـد آقاى مطهرى چنـد بار برایـم پیغام فرستاد كه باید براى كار مهمـى به تهراى روم ، مـن نیز دوستـان مشهد را راضـى كـردم و عازم تهران شدم .

مـوضوع ایـن بـود كه حضرت امام (ره) مرا به عنـوان عضـو شـوراى انقلاب معین كرده بودند و مـن از قضیه خبر نداشتم ، انتصاب امام (ره) مـوجب شد تا در تهران بمانـم و در مدرسه رفاه ، محل تشكیل كمیته استقبال ، استقـرار یابـم ، از روزهاى حساس قبل از آمـدن حضرت امام و روز دوازده بهمـن خاطره اى در ذهنـم مانـده است كه شاید طرح آن براى شما جالب باشد ، خاطره مربـوط به شبـى است كه فردایش فرودگاه را بستند .

قرار بـود بختیار اعلامیه اى را در رادیو بخواند ، چـون چند نفر از اعضاى شـوراى انقلاب با بختیار سـوابق دوستـى و شایـد هـم تا حـدودى رو در بـایستـى داشتنـد ، اعلامیه را به شــــوراى انقلاب فـرستادند تا ببینند كه آیا شـورا با آن مـوافق است یانه.

البته آن روز شاید اسـم شوراى انقلاب هنوز بر ایـن جمع اطلاق نمى شد ، اما مى دانستند كه شورایى وجـود دارد ، البته از اینكه چه كسانى مجموعه شورا را تشكیل مى دهند اطلاعى نداشتند ، همیـن قدر مـى دانستنـد كه عده اى بـا امـام (ره) در تمـاسند . بارزتـریـن آنها شهیـد بهشتـى ، شهیـد مطهرى و بـرخـى دیگـر از بـرادرانمان مثل آقاى هاشمـى و شهیـد باهنر بـودنـد ، اینها از جمله كسانـى بودند كه شخصا در خصـوص مسأل مربـوط به تظاهرات و غیره با امام (ره) ارتباط داشتنـد ، آن شب یكـى از همان آقایان كه با گـروه بختیار ارتبـاط داشت ، اعلامیه بختیار را آورد ، در آن اعلامیه ذكـر شـده بـود كه بختیار مـى خـواهـد بـراى پاره اى مذاكـرات با آیت الله خمینـى (ره) به پاریـس بـرود ، امام (ره) نیز بـا ایـن اعلامیه مـوافقت كـرده انـد .

ایـن موضـوع براى ما غیر قابل تصـور بود ، چگونه ممكـن بـود كه امام (ره) ملاقات با بختیار با به ایـن سادگى قبول كنند ! ما از قبل مـى دانستیـم كه شرط دخـول براى زیارت امام (ره) استعفا از تمام مقامات و حتى بالاتر از تبرى جستـن از نظام پادشاهى و ایـن قبیل چیزهاست ، ایـن موارد را به عنوان اذن دخول براى رسیدن به خـدمت امام (ره) مـى دانستیـم ، به همیـن دلیل بـرایمـان تصـور ناپذیر بـود كه بختیار ، با متنى چنیـن بـى رمق و ضعیف ، اجازه رسیـدن به حضـور امام (ره) را دریـافت كـرده بـاشـد امـا آن كه اعلامیه را آورده بود ، خودش از اعضاى شورا بـود و اظهار مى كرد كه تحقیقـا ایـن كـار انجـام گرفته است .

در ابتدا ، هنگامـى كه اعلامیه را آوردند ، شهید بهشتـى در جلسه حـاضـر نبـود ، پیـش از ورود او ، شهیـد مطهرى یكـى از عبـارات اعلامیه را اصلاح كرد ، بعد كه شهید بهشتـى آمد ، اصلاح دیگرى نیز به عمل آمـد ، در نتیجه تقریبا محتـواى اeلامیه عوض شـد و آن دو شهید گفتند كه اگر عبارات ایـن طور باشد ، ممكـن است مورد قبول حضرت امام (ره) قرار بگیرد ، باهمه ایـن اوصاف نظر اكثـریت جمع این بـود كه بعیـد است امام (ره) چنیـن چیزى را بپذیـرنـد ، در اثناى بحث ، یكـى از حاضران هـم عقیـده خـودمان گفت كه براى حل مشكل بهتر است خودمان تلفنى از پاریس بپرسیـم ، شهید مطهرى گفت كه خـودش سوال مى كند و به اتاق مجاور ، كه تلفـن در آن بـود ، رفت ، پـس از مدت كوتاهى آمد و گفت كه امام (ره) قبول كرده اند ، آقاى مطهرى گفته بود كه ما ایـن جا را اصلاح كردیم و قرار شده است كه به بختیـار بقبـولانیـم ، امام (ره) همـان متـن را قبـول كـردنـد و گفتنـد كه بـراى تغییر اعلامیه اصـرار نكنید .

فقط كارى كنیـد كه به اخبـار سـاعت هشت بعد از ظهر بـرسـد ، ما گفتیم كه اقلا ایـن دو اصلاح باقى بماند ، همان ساعت علماى قـم و همه علمایى كه براى استقبال از امام (ره) به تهران آمده بـودند و در مـدرسه علـوى اقامت داشتند ، جلسه اى بر پا كرده بـودنـد.

ماهـم به جلسه آنها رفتیـم ، درست به خاطر نـدارم ، شهید مطهرى یا شهید بهشتى مطلب را به عنوان خبر جدید در آن مجلس خـواند كه بختیـار چنیـن اعلامیه اى داده است ، بـرادرانـى كه در آن مجلـس بـودنـد ، گفتنـد كه : نه ، امـام قبـول نكرده . و این همان نظر ما بـود ، یعنى ما هـم فكر مى كردیـم ایـن براى امام غیر قابل قبـول است ، دوستان گفتنـد كه ما با پاریـس تماس گرفتیـم و امام قبـول كرده اند ، بالاخره برسرایـن قضیه بگو مگو شد كه آیا امام متن جدید اصلاح شده را قبول مى كنند یانه.

همه معتقد بودیـم كه اگر امام متـن را قبـول كنند ، كار عجیبـى انجام گرفته است ، اما تلفـن كرده بودیـم و از ایـن موضوع مطلع بـودیـم ، منتها چـون دوستان حاضر در آن جلسه خودشان با پاریـس صحبت نكرده بودنـد ، قبول كردن مسئله برایشان مشكل بـود ، ایـن بود كه مایل بـودند خودشان مستقیما با پاریـس تماس بگیرند ، ما به مدرسه رفاه برگشتیم و منتظر جـواب امام (ره) بـودیـم ، نیمه شب بـود كه اعلامیه كـوتاه امام (ره) رسیـد حضرت امام (ره) گفته بـودند : نخیر ، مـن به كسـى قـول نداده ام ، تا استعفا ندهد ، قبول نمى كنم .

فرداى آن شب ، این مطلب را در روزنامه ها نـوشتنـد و ایـن همان خـاطـره جـالب آن شب بـود كه تـا كنـون كسـى آن را نگفته است . اما مسئله تحصن در دانشگاه ، روزى كه قـرار شـد فـردایـش تحصـن كنیـم ، روزى بود كه قرار بود امام (ره) بیایند و نیامدند ، ما به بهشت زهرا رفته بـودیـم ، در آنجا شهید بهشتى سخنرانى كرد .

بعد هـم قطعنامه اى تهیه شده بود كه خواندیم و بر گشتیم ، وقتى كه برگشتیـم بحث بر سر ایـن مطلب ود كه قدم بعدى چه باشد ، فكر تحصـن در تهران بـى ارتباط با تجـربه تحصـن در مشهد نبـود ، در واقع تجربه مـوفق تحصـن بیمارستان مشهد بـود كه در تهران انجام مـى گـرفت ، مـدتـى بحث بـر سـر محل تحصـن بـود .

بعضى مسجد امام (ره) بازار را ، كه آن موقع به مسجد شاه موسـوم بود ، پیشنهاد كردند ، برخى هـم جاهاى دیگر را پیشنهاد كردند . دانشگاه هـم ضمـن پیشنهادها بود كه پیشنهاد بسیار جالب و از هر جهت مناسبـى بـود ، بنـا بـر ایـن شـد كه صبح زود بـرادرهـا به دانشگاه بروند اما از ایـن خوف داشتیـم كه دانشگاه را ببندند . به همیـن دلیل كسى را فرستادیـم كه با یكى از مسئولان دانشگاه ـ كه بعدها به نظرم رئیـس دانشگاه شد ـ صحبت كنـد ، تفاهـم شـد و البته مشكلات زیادى هـم برایمان ایجاد كردند.

مسجد دانشگاه خـوشبختانه بـاز بـــود و مــا فـورا وارد مســجد شدیم و اتاقك بالاى مسجد را ستاد كارهایمان قرار دادیم ، اولیـن كارى كه كردیم ایـن بـود كه اعلامیه اى نوشتیم و دادیـم كه پخـش بشـود ، فكر مى كردیـم كه حضورمان در آنجا ، وقتى فایده خـواهد داشت كه همـراه با زبان و بیان باشـد و ایـن سیاست را تا انتها ادامه دادیـم ، همیـن دلیل تإثیر كارهایمان بـود ، زیـرا اگـر سخنرانى و اعلامیه نبـود ، مشخص نمـى شد كه چه كارى انجام گرفته است .

یعنـى هم مردم در جریان اخبار قرار نمى گرفتند و هـم رژیـم مـى تـوانست آن را طور دیگرى جلوه بدهد ، لذا برنامه هاى مختلفى را در دانشگاه اجرا كردیـم ، یكـى از برنامه ها سخنرانیهاى مستمرى بـود كه در مسجد دانشگاه انجام گرفت و هر یك از ما یك سخنرانـى داشت ، از برنامه هاى دیگر ، انتشار اعلامیه ها و بولتـن روزانه بود ، به گمانـم دو تا بولتـن منتشر كردیـم ، یكى در دانشگاه و با نام تحصـن و دیگرى هنگام ورود امام (ره) به مدرسه رفاه ، من یكى ـ دو شماره از این آخرى را دارم ، ایـن بولتنها نشان دهنده روحیات و افكار و هیجانات و احساسات و دیـد بسیار ابتـدایـى آن روزهاى ما نسبت به حـوادث بـى سابقه و سـریع زمان پیروزى انقلاب است ، با نگـاه به آنها مـى تـوان دیـد كه آن روزها چگـونه بـا مسأل برخورد مى كردیم .

به یاد دارم كه در شب دوازده بهمـن 57 ، هیجان عجیبـى بر سراسر كشور حاكـم بود، مـن ، همراه بعضى از مبارزان و روحانیان تهران در اتــاقك متصل به مسجد دانشگاه ، كه ستاد فرماندهى تحصـن بود مـتحصـن شده بـودم ، شهید باهنر و بسیارى از كسان دیگر در ایـن اجتماع حضـور و نقشى فعال داشتند ، بر همه ما شبهاى پر اضطرابى مى گذشت ، همه مـى دانستیـم كه قرار است فردا امام (ره ) تشریف بیاورند ، البته قبلا یك بار دیگر هـم منتظر ورود امام (ره) شده بـودیـم كه نگذاشتنـد ایشـان وارد بشـونـد .

ایـن بـود كه همه دلهره داشتنـد كه آیا فـردا ایـن حادثه انجام خـواهـد گـرفت یا نه ، از آن گذشته ، به فـرض كه امام وارد مـى شدند ، روشـن نبـود كه چه حـوادثـى در تهران در انتظار ایشان و مردم و مبارزان است ، تهران سرشار بـود از غوغاى مردم و همه در تدارك ورود رهبر عظیـم الشإنشان بـودند ، دشمـن در منتهاى ضعف اما در نهایت خشونت و خشـم بود ، لذا ممكـن بـود هر كارى انجام بدهد .

حقیقتا نبضها به وضع بسیار عجیبـى مـى زدند و نفسها در سینه ها حبـس بود ، همه واقعا منتظر بودند كه ببینند چه پیـش خواهد آمد ، سرانجام امام تشریف آوردند و به بهشت زهرا تشریف بردنـد و در آنجا آن سخنرانى عجیب ، تاریخـى و كـوبنده را ایراد كردند ، از بهشت زهرا نیز با وضعى خاص ، در حالـى كه مـردم اصـرار داشتنـد دست ایشان را ببـوسند و ایشان را زیارت كننـد ، بـراى عیادت از مجـروحان ، به بیمارستان رفتند ، بعد همه امام را گـم كردنـد .

هیچ كـس نمـى دانست كه ایشـان كجـاینـد ، در ستـاد استقبـال در دبستان علوى نشسته بودیم و مـن مشغول تنظیم روزنامه اى بودم كه آن روزها به مناسبت ورود امام در همان ستاد منتشر مـى كردیـم . آن روزنامه اخبار وقایعى را ، كه در بیت امام (ره) مـى گذشت به اطلاع امام مى رساند . من مشغول نوشتـن آخرین روزنامه بودم كه خبر آوردند كسى در پشتى حیاط كوچك مدرسه را مى زند ، آن موقع چـون اسلحه نداشتیـم ، از آن در با چـوب محافظت مـى شـد ، خلاصه در را باز كردند و دیدیـم امام (ره) هستند ، یادم نیست كه تنها بـودنـد یا حاج احمـد آقا نیز با ایشان بود .

صـداى شـوق انگیز امام آمـد ، امام آمـد ، به همه رسیـد ، ده ـ بیست نفر از كسانـى كه آن شب در مدرسه رفاه بـودند ، امام (ره) را دوره كردند و دست ایشان را مـى بـوسیدند ، امام (ره) نیز با وجـود خستگى زیاد ، با روى خوش ، همه را مـورد مرحمت خـود قرار دادنـد ، مـن تعجب مـى كردم كه ایشان ، با وجـود آن همه خستگـى مسافرت و رفتـن به بهشت زهرا و سخنرانى ، چطور مى توانستند این چنیـن با روى خوش با مردم مواجه شوند ، مـن هم جلوتر رفتم و دم در ، از فـاصله یكـى ـ دو متـرى ، مشـغول تماشاى ایشـان شـدم .

سالها بود امام را ندیده بودم . البته نزدیكتر نرفتـم كه مزاحمتى براى ایشان ایجاد نكنم ، امام آمدند و به طرف پله هاى سرسرا ، كه به طبقه دوم منتهى مـى شد ، رفتند ، حدود پنجاه الى شصت نفر پاییـن پله ، مشتاقانه رهبرشان را نگاه مـى كردند ، ایشان از پله ها بالا رفتنـد و همیـن كه به پا گرد رسیدند ، رویشان را به طرف جمعیت چرخاندند و چهار زانـو روى زمین نشستنـد ، ایـن حركت بسیار جالب بـود ، مردم با دیـدن این منظره ، متوقف شدند . امام با تبسـم محبت آمیزى از آنها احـوالپرسى كردند و بعد شروع به صحبت كـردنـد ، آن ده ـ پـانزده دقیقه اى كه امـام (ره) روى پله ها با آن تبسـم زیایشان بـرایمان صحبت كردنـد ، از خاطـرات جالب و فرامـوش نشدنى مـن است ، دیدار با رهبر و قأد بزرگى كه سالها شاگردى اش را كرده بودم و پـس از چهارده سال فراق جانكاه ، اینك او را رو در روى خـود مـى دیـدم . ما گاهـى بـراى شكایت و درد دل خـدمت امام (ره) مـى رفتیـم اما آقاى بهشتـى هیچ وقت نزد امام (ره ) شكـوه نمـى كـرد ، به ایـن معنى كه در صحتبهاى گوناگـونى كه خدمت امام مـى كردیـم ، گر چه او هـم سهیم بود ، به دلیل متانت و وقارى كه داشت ، به هیچ وجه از كسـى ذكـر شكـایت و درد دل و سعایتـى نمـى كـرد .

یك بار درآن دوران درگیـرى و اختلاف شهیـد بهشتـى و بنـى صـدر ، امام (ره ) فرمـودند : آنها وقتـى پیـش مـن مى آیند ، خیال مـى كنند این آقایان پشت سـر آنها حـرف مـى زننـد ، ولـى ایـن آقاى بهشتـى مـا حفظ الغیب اشخاص را دارد .

مظلومیت آقاى بهشتى در ایـن بود كه على رغم داشتـن علـم و قدرت بیان و منطق قـوى و تـوانایـى برخـورد ، در برابر فتنه انگیزان سكوت مى كرد ، او مى تـوانست بسیارى از حرفهاى فتنه انگیزان آن روز را كه در تریبـونها و روزنامه ها و در رادیو و تلویزیون به ضـد او پیروانـش منتشر مـى شـد ، باطل كند ، دیدید كه سخنرانـى تاسـوعاى آقاى بهشتى ، درست یك روز قبل از سخنرانى عاشوراى بنى صدر ، با اینكه از كسى هـم اسمى برده نشد و فقط مـواضع صحیح در زمینه هایى قضایى و قوانیـن در آن بیان شد ، خط بطلان بر بسیارى از حرفهاى آنها كشیـد ، یا مثلا در سخنرانـى مسجـد امام ، وقتـى ایشـان دربـاره روحـانیت و نقـش آن صحبت كـرد ، كل حـــــرفهاى روشنفكران غربرزده بـى ایمان و كـوته فكرى را كه از مدتها پیـش در ورزنامه ها جنجال به راه انـداخته بـود ، همه را پـوچ كرد . شهید مظلـوم دكتر بهشتى آدمى منطقى و اهل استدلال و بیان بـود . ذهـن پـر قـوتـى داشت و اگر سـر مجادله مـى داشت ، آنها كسانـى نبـودند كه بتوانند در مقابل قوت بیان و استدلال او مقاومت كنند ، اما مصلحت انقلاب مانع از این بود كه درگیرى پیش بیاید و ایـن بزرگترین مظلومیت او بود ، امام هم هوشمندانه ایـن مطلب را درك مى كرد . یك بار بنى صدر ، در هفده شهریور ، سخنرانى فحـش گونه اى كرد . دكتر بهشتـى با اجازه امام مصاحبه اى كرد و در آن مصاحبه بسیار با متانت و با ملاحظه برخـورد كرد ، چند روز بعد مـن خـدمت امام بـودم و صحبت از سخنرانى بنـى صدر و مصاحبه آقاى بهشتـى و آقاى هاشمى به میان آمد ، چـون در پاسخ به سخنان بنى صدر آقاى هاشمى هم مصاحبه كرد .

ایشان مى گفتند : آقاى بهشتـى و آقاى هاشمـى بخشـى از حقایق را گفتند و چیز زیادى نگفتند .

یعنى امام تـوجه داشتند و مـى دیدند كه چگـونه رفتارى با اینها شده است و اینها در جـواب چگـونه برخـورد مـى كنند ، ایـن همان مظلـومیت بـود كه مسلما امام نیز آن را احساس مى كردند ، البته مظلومیت به معنى مغلوبیت نیست بلكه در بسیارى موارد ، مظلـومیت برنده تریـن سلاح است و مآلا به نابـودى و اضمحلال ظالـم منتهى مى شود . خاطـره اى هـم از عصـر بیست و سه آبـان دارم كه دقیقا در خاطـرم مانده است ، علتـش هـم این است كه ایـن خاطره را مـن ، دو ـ سه روز بعد از حادثه از اول تا آخـر نوشتـم و نـوشته اش را الان در دفتـر تقـویمـم دارم ، ایـن قضیه مربـوط به روز جمعه بیست و سه آبان سال 59 است كه مصادف با روزهاى دهه محـرم بـود ، در تهران ، مـا در شـوراى عالـى دفـاع جلسه داشتیم .

قبل از آنكه به جلسه بروم ، سرهنگ سلیمى با مـن تماس گرفت و با اضطراب گفت كه سوسنگرد به شدت زیر آتـش دشمـن است و بچه ها كمك مى خـواهند ، ما با فرمانده لشكر 92 ـ كه سرهنگى بـود ـ تـوافق كرده بودیم كه اقدایـم انجام شود و آنها به كمك بچه ها بروند .

قرار بـود مقدماتـى فراهـم شـود ولـى گـویا به دلالیل آن مقدمات فراهـم نشـده بـود ، به همیـن دلیل سرهنگ سلیمـى از اینكه كارى صـورت نگرفته است و بچه ها زیر فشار دشمنند ، ناراحت بـود ، مى گفت كه باید در ایـن باره فكرى بشود ، به او گفتم كه اندكى بعد جلسه شـوراى عالـى دفاع تشكیل خـواهـد شـد و در جلسه درباره آن صحبت خواهیم كرد . بنـى صدر یك ساعت و نیـم بعد از شروع جلسه وارد جلسه شد ، اطلاع پیـدا كردیـم كه او نیز در اتاق دیگرى با فرمانـدهان نظامـى به قضیه سوسنگرد رسیدگى مى كرده است ، وقتى كه فهمیدیـم او نیز از جریان با اطلاع است تإكیـد كردیـم كه زودتر به داد ایـن بچه ها برسند ، بنى صدر گفت : مـن دنبال ایـن قضیه هستـم و پیگیرى مـى كنم ، شما نگران نباشید . بعد هـم جلسه را تمام كردیـم كه بنى صدر دنبال ایـن كار برود .

مـن مطابق معمـول هر جمعه بـراى نماز به تهران آمـدم ، آن هفته شنبه را نیز بـراى انجـام كـارى مانـدم و صبح یكشنبه به اهـواز برگشتم ، به مجرد اینكه وارد اهواز شدم ، به ستاد خودمان رفتـم از آشفتگـى و كـــلافه بـودن سرهنگ و سایر بچه ها فهمیدم كه هیچ كارى صورت نگرفته است ، وقتى كه از آنها در ایـن باره پرسیدم ، گفتنـد : بله ، هیچ كـارى نشـده است .

خیلـى اوقاتم تلخ شد ، گفتـم : پـس برویم كارى بكنیـم ، بعد به بنى صدر كه در دزفول بود تلفـن زدم و گفتم كه یك چنین وضعى است و اینها هیچ كارى نكرده اند و خواستـم كه دستـورى بدهد ، او به مـن گفت : خـوب است شما بروید ستاد لشكر و یك نوازشى از مسئولان لشكر بكنید و آنها را تشویق كنید ، بعد مـن هم دستور مى دهم كه مشغول شـونـد و كـار راانجـام دهنـد .

مـن گفتم كه این كار را مى كنم ، مقارن عصر به ستاد لشكر آمدیم و با آقاى غرضـى ، استاندار وقت خـوزستان و شمارى از فرماندهان نظامـى جلسه اى تشكیل دادیـم ، بعد از مباحثات و تبـادل نظرهاى زیاد متفقا به طرحى براى حمله رسیدیم ، آن طرح ایـن بود كه تیپ 2 لشكر 92 ، كه قبلا در دزفـول بود و حالا مإمور اهواز شده بـود ، بیـایـد ، از خط عبـور و حمله كند .

البته قرار بر ایـن شد كه نیروهاى سپاه و نیروهاى نامنظم ماهـم ـ كه متعلق به ستاد شهیـد چمران بـود ـ در نیروهاى ارتـش ادغام شـود ، در ضمـن قرار شـد كه زمان حمله صبح روز بیست و شـش آبان ماه باشد ، بعد به ستاد آمدیم و حدودا یك ساعتـى صحبت كردیـم .

آن شب هـم از شبهاى خاطره انگیز براى مـن است ، ساعت یازده بود كه رفتیم بخوابیم تا صبح آماده باشیـم ، تازه خوابـم برده بـود كه شهید چمران آمد پشت در اتاق مـن و محكـم در زد كه فلانى بلند شـو ، گفتـم : چه شده است ؟ گفت : طرح به هـم خـورد ، پرسیدم :

چطـور ؟ گفت : از دزفـول خبر داده انـد كه ما تیپ 2 لشكر 92 را لازم داریم و نمـى تـوانیم آن را در اختیار شما بگذاریـم ، معنى این حرف ایـن بود كه حمله به كل منتقى است ، مـن خیلى بر آشفته شدم چـون نتیجه چنیـن كارى جز ضربه زدن و آسیب رساند چیز دیگرى نبـود ، به اتاق آمـدم و به تیمسار ظهیـر نژاد ، فـرمانـده وقت نیـروهـاى دزفـول ، تلفـن كـردم و علت را پـرسیدم . او گفت : دستـور آقاى بنى صدر است و علتـش این است كه ایـن تیپ را ما براى كار دیگرى مى خـواهیـم و براى آن كار از اهواز آمده ایـم ، اگر تیپ به آنجا بیاید احتمال انهدام آن وجود داردو چون ما ایـن تیپ را لازم داریم ، نمى خواهیـم فردا وارد عملیات بشود ، مگـر اینكه از سـوى فـرمـانـدهـى دستـور ویژه اى بیاید . واقعیت ایـن بـود كه مـن از اینكه با بنـى صـدر به مناقشه لفظى بیفتم ، ابا داشتم، ایـن بود كه به دكتر چمران گفتم : شما صحبت كنید ، وقتى او تلفـن كرد و عین این مطالب را به بنى صدر گفت ، بنى صدر گفت كه مسئله را بررسـى خـواهد كرد و تقریبا قـولى هـم داد ، اما مـن اطمینان نداشتـم ، بارها تجربه كرده بـودم كه در آخریـن لحظه ، همه چیز خراب مى شـود ، در كنار اینها ، چیزى كه به ما كمك زیادى كرد پیغام مرحـوم اشراقـى ، داماد امام بـود .

ایشان اوایل همان شب از تهران تلفنـى با مـن صحبت كـرد و گفت :

امـام فـرمـودنـد بپـرسیـد خبـرهـا چیست؟ مـن گفتم : خبر ایـن است كه قرار است فردا عملیاتى انجام بگیرد ، ولى اظهار تردید كرده بودم و گفته بـودم كه ممكـن است مشكلـى پیـش بیاید و ایـن برنامه عملى نشـود ، مگر اینكه امام دستـورى بـدهنـد ، ایشـان رفت بـا امام تماس گـرفت و به ما گفت كه امام فرموده اند : تا فردا باید سوسنگرد آزاد شود و تیمسار فلاحى هـم خودش باید مباشر عملیات باشد . تیمسار فلاحى آن مـوقع جانشیـن رئیـس ستاد بـود و عملا در عملیات مسئولیتـى نداشت و تنها مسئولیت فرمانـدهـى نیروى زمینـى را به عهده داشت ، مـن چو ن دیر وقت بـود ، پیام امام را كه از مرحوم اشـراقـى دریافت كرده بـودم ، مطـرح نكردم و گذشته از آن ، فكر كرده بـودم كه احتیاجى به طرح آن نیست و صبح آن را مطرح خواهـم كرد ، وقتى ایـن مسئله پیـش آمد ، مطرح كردن پیام را كاملا موثر و بجا دانستم ، ایـن بود كه دو نامه نوشتـم ، یكى در ساعت یك و نیـم بعد از نیمه شب و دیگـرى در ساعت دو ، اولـى خطاب به آقاى سرهنگ قاسمـى فرمانده لشكر 92 بود ، د رآن نامه نـوشته بـودم : داماد حضـرت امام از قـول ایشان پیغام داده انـد كه فردا بایـد حصر سوسنگرد شكسته شود .

اگر تیپ 2 نباشد ، این كار عملى نخواهد شد و مـن این كار را به تیمسار ظهیر نژاد گفته ام ، ایشان هـم قـول داده اند كه با بنى صـدر صحبت كنند و تیپ را در اختیار ما بگذارند ، به هر حال لازم است شما آماده باشید كه تیپ را به كار بگیریـد و مبادا بر اساس پیامـى كه اول شب از دزفـول به شمـا رسیـده است ،تیپ را از دور خارج كنید .

نامه را به دست یكـى از برادرانـى كه آنجا با ما بـود ، دادم و گفتـم : ایـن را مى برى ، اگر سرهنگ قاسمى خـواب هـم بـود ، از خـواب بیدارش مى كنى و به دستـش مى دهى ، نامه دوم را هـم خطاب به تیمسار فلاحى نوشتـم و براى او هم به تفصیل پیام امام را ذكر كردم ، با ایـن اضافه كه : امام فرموده اند آقاى سرتیپ فلاحى هم بـایـد در جـریـان بـاشـد و نظارت كند .

ایـن ماجرا را هم نوشتم كه تیپ را خواسته اند از دست ما بگیرند و نوشتم : باید باشید و مسئولیت بروید دنبال آن كه این تیپ را به كار بگیـرید ، و بعد هـر دو نامه را دادم به شهیـد چمـران ، گفتـم : شما هم یك چیزى ضمیمه آنها بنویسید ، تا نظر هر دوم ما باشد .

او هـم پاى هر كدام شرح دردمندانه اى نوشت ، با تـوجه به اینكه او خیلى ذوقى و عارفانه كار مى كرد اما مـن خیلى با لحـن قرص و محكمى نوشته بـودم ، وقتى صبح زود براى نماز از خواب بیدار شدم ، در صـدد بر آمدم ببینـم وضع چطـور است كه دیدم الحمد لله وضع خـوب است و شنیـدم سـاعت پنج تیپ 2 از خط عبـوركرده است. معلـوم بود با رسیدن نامه ، مشغول شـده بـودنـد وچنانچه بنا به امر مى خواستند كار كنند ، تا وقتى بنى صدر از خـواب بیدار شود و به او بگویند و او بخـواهد مشورت كند ، بلاخره دستـور ساعت نه صادر مى شد و ساعت یازده هـم عمل مـى شـد و به ایـن ترتیب هرگز انجام عملیات موفق نبود ، یعنى ممكـن بـود انجام بگیرد ولى چیز ناموفق بى ربطى مى شد كه قطعا شكست مى خـوردیـم ، اما رزمندگان ساعت چهار و شایـد هـم زودتـر راه افتاده بـودنـد .

به هرحال مرحوم چمران بلند شدند و رفتنداما من چون درداخل ستاد مقدارى كار داشتم ، و چند تا ملاقات هـم داشتـم ، ملاقاتهایـم را انجام دادم و راه افتادم و رفتـم به طرف جبهه و منطقه عملیات .

البته وقتى رفتـم آنجا ، دیدم شهید فلاحى هـم رفته و صبح زود از خط عبور كرده بـود و آقاى چمران و آقاى غرضـى هـم صبح زود رفته بـودند در خطـوط مقـدم و نزدیكیهاى صحنه درگیرى ، و بالاخره همه آنها حضور داشتند . حدود ساعت نه ـ نه و نیـم دیگر نیروهاى ما پیش رفته بودند ، یك ساعت بعد كه حدود ساعت ده و نیـم بود ، سرتیپ ظهر نژاد هـم آمد و ایشان هـم رفت جلو ، همه مشغول بودند و ما به داخل واحدها مى رفتیم و با آنها صحبت و احـوالپرسـى مى كردیـم و از عملیات خبر مى پرسیدیـم كه دأما گفته مى شد خبرها خوب است و پیـش بینى مى شد ساعت دو و نیم وارد سوسنگرد خواهیم شد كه همیـن طور هم شد و الحمـد لله سـاعت دو و نیـم بچه هـاى مـا مظفـر و پیــروز وارد سوسنگرد شدند . در اواخر سال 67 قبل از سال جدید با برخـى از آقایان خدمت امام بـودیم ، از ایشان تقاضا كردیـم كه در یكى از ایام عید با مردم دیدارى داشته باشند اما ایشان نپذیرفتنـد ، دو ـ سه روز بعد از عید ، قلب ایشان ناراحتـى پیدا كرد كه فـورا رسیـدگـى و خطر بر طرف شد ، مـن به خدمت ایشان رسیدم و به ایشان گفتـم : چقدر خوب شد شما ملاقات با مردم را قبـول نكردید ، چون با توجه به بیمارى تان نمـى تـوانستید دیدار را انجام دهید و ایـن انعكاس بـدى در دنیا داشت .

امام فرمودند : آن طـور كه مـن فهمیدم از اول انقلاب تا حالا مثل اینكه یك دست غیبـى مـا را در همه كـارهـا هدایت مى كند.

بعد از شهادت مرحـوم رجایـى و باهنر ، بنـى صدر در پاریـس اعلام كرد كه در ایران چند نفرى بیشتر نبـودند كه از آن چنـد نفر عده اى از بین رفته اند و به ایـن تـرتیب چند تاى دیگر باذى مانـده اند كه آنها هـم باید از بیـن برونـد تا به تعبیر او امام ـ كه البته ایـن كه مـى گـویـم امام تعبیر مـن است و الا او با تعبیر اهانت آمیزى از امام اسـم آورده بـود كه مـن نمى خـواهـم از آن تعبیر استفاده كنـم ـ بدون وسیله بماند و وقتى بدون وسیله ماند ، به ما متوسل خواهد شد . در تحلیل او دو غلط هست ، یك غلط اینكه فكـر مـى كــــرد واقعا افراد زبـده و كارآمد همین چند نفرند كه بایداز بیـن بروند ، و غلط دوم كه بزرگتـر از غلط اول بـود ، تصـور انعطاف و نرمـش در امام است ، یعنى خیال مـى كرد كه امام با از دست دادن ایـن چند نفـر به بنـى صـدر ویـارانـش متـوسل خـواهنـد شد . در حالى كه به خاطر دارم یك بار كه خدمت امام رسیدیم ـ كه ایـن هـم یكـى از خاطره هاى جالب است ، اما متإسفانه ایـن خاطره ها را براى انكه در تاریخ بماند ، نه ما نـوشتیـم و نه كسى آمد از ما بپرسد ـ آن روز ما ، یعنى مرحـوم دكتر بهشتـى و آقاى هاشمـى رفسنجانى و مرحـوم باهنر و بنده و آقاى مـوسـوى اردبیلـى و بنى صدر خدمت امام بودیـم ، اما فرمـوده بـودند آقاى مهندس بازرگان هـم به آن جلسه بیایـد ، قـرار بـود آن روز دربـاره اختلافاتمان صحبت كنیم . بنـى صدر گفت : بگذارید مـن جنگ را به پایان برسانـم ، بعد مـى روم كنار ، امام فـرمـودنـد: ایـن خیال اشتباه است كه اگـر تـو نباشى ، جنگ به پایان نمى رسد ! تو اگر بروى كنار مـن خودم جنگ را تمام مى كنم . و در یك جا هـم كه صحبت از اداره كشـور بـود ، امام فرمـودند : اگر همه شما بروید كنار ، مـن خـودم كشـور را اداره مـى كنـم . و ایـن یك واقعیتـى است كه اگـر همه ما نمـى بـودیـم امـام مـى تـوانستند كشـور را اداره كنند ، زیرا امام با نیروى مردم و با بازوى نیرومند عناصر مردمى در اداره كشـور در نمـى ماندند و در حقیقت چه بسیار از عناصر مومـن و مخلص و فداكارى بودند كه حاضر بـودند در خدمت انقلاب و در خـدمت اهـداف امام قراربگیرند. پیروزى امام ایـن بـود كه بتـوانند وظیفه شان را انجام بدهند . در نظر ایشان پیروزى ایـن نبـود كه انسان بتواند آن كارى را كه مـى خواهد ، انجام بـدهـد ، بلكه انسان باید بر طبق تكلیف خـود عمل كنـد ، با ایـن روحیه ، بـا ایـن احسـاس و بـا ایـن انگیزه مبارزه را ادامه دادند و پیـش بردند ، در كنار ایـن دو خصـوصیت معنوى ، دو خصـوصیت دیگر هـم بـود كه وجـود آنها جز با روحانیت اهلى ممكـن نیست ، و آنها عبارت بودند از :

1 ـ دشمن شناسى .

2ـ دوست شنـاسـى .   حضـرت امـام هـرگز در شنـاخت دشمنها و دوستها اشتباه نكردند. ازاول دشمنهاراشناختند واعلام كردندوتاآخرهم دربرابرشان ایستادند. از اول دوستان را شناختند و اعلام كردند و تا آخر هـم از دوستـى آنها بهره مند شدند ، ایشان همـیشه بر روى مردم ـ بر روى ملتها تكیه كردند. در سفر مـن مى خواستـم به خارج از كشور بروم ، ابتدا خدمت امام بزرگوارمان رفتم و با اشاره به جریانى گفتـم : آقا ! خیلى علیه مـا در دنیا نسبت به این جـریان مسئله هست ،خیلى حرف هست.

البته مى خواستـم به ایشان گزراش بدهم و الا هیچ خوفى و رعبى از آن جنجالهاى جهانى نداشتم ، اما مى خـواستـم ایشان تمام خبرهاى دنیا را از نزدیك داشته باشنـد ، اگـر چه امام غالبا خبـرها را زودتر از دیگران بدست مـى آوردند ، خلاصه آنكه فرمـودند : بله .

اطلاع دارم ، امـا ملتها همه بـا مـا هستنـد .  

برگرفته شده از كتاب پابه پاى آفتاب ج 2



ادامه مطلب
یک شنبه 20 بهمن 1392 
نقش امام خمینی(رحمت الله علیه) در رهبری انقلاب اسلامی
نقش امام خمینی(رحمت الله علیه) در رهبری انقلاب اسلامی

نویسنده: علامه شهیدمرتضی مطهری(رحمت الله علیه)
از نظر رهبری این طور نبود که روز اول کسی خود را کاندیدا بکند و بعد مردم به او رأی بدهند و او را به رهبری انتخاب کنند و بدنبال آن، رهبر برای مردم تعیین خط مشی کند.واقعیت اینست که گروههای زیادی ـ از آنها که احساس مسئولیت می‏کنند ـ تلاش کردند که رهبری نهضت را بعهده بگیرند ولی تدریجا همه عقب رانده شدند و رهبر خود به خود انتخاب شد.شما در نظر بگیرید که چه تعداد از قشرهای مختلف، مثلا از روحانیون ـ چه از مراجع و یا غیر مراجع ـ و یا از غیر روحانیون چه گروههای اسلامی و چه غیر اسلامی، در این انقلاب شرکت داشتند.در این نهضت افراد تحصیلکرده، افراد عامی، دانشجو، کارگرها، کشاورزان، بازرگانان همه و همه شرکت داشتند ولی از میان همه این افراد مختلف، تنها یک نفر، به عنوان رهبر انتخاب شد، رهبری که همه گروهها او را برهبری پذیرفتند.اما چرا؟ آیا بدلیل صداقت رهبر بود؟ بیشک این رهبر صداقت داشت ولی آیا صداقت منحصر بشخص امام خمینی بود و کسی دیگر صداقت نداشت؟ البته می‏دانیم که چنین نیست و صداقت منحصر به ایشان نبود.آیا بدلیل شجاعت رهبر بود و اینکه تنها ایشان فرد شجاعی بودند و غیر از ایشان رهبر صدیق و صادق و شجاع دیگری وجود نداشت؟ البته کسان شجاع دیگری نیز بودند.آیا به این دلیل بود که ایشان از یک نوع روشن بینی برخوردار بودند و دیگران فاقد این روشن‏بینی بودند؟ آیا بدلیل قاطعیت رهبر بود و دیگران فاقد قاطعیت بودند؟ میدانیم که قاطعیت منحصر به ایشان نبود.درست است که همه این مزایا باعلی درجه در ایشان جمع بود، ولی چنین نیست که این مزایا ـ لا اقل با شدت و گسترش کمتر ـ در دیگران نبود، پس چه شد که جامعه خودبخود ایشان را، و فقط ایشان را به رهبری انتخاب کرد و هیچ فرد دیگری را در کنار ایشان به رهبری نپذیرفت؟
پاسخ این سؤال برمی‏گردد به یک سؤال اساسی که در فلسفه تاریخ مطرح می‏شود و آن این است که آیا تاریخ شخصیت را میسازد و یا شخصیت تاریخ را، آیا نهضت رهبر را می‏سازد و یا رهبر نهضت را؟ اجمالا میدانیم که نظریه صحیح در این مورد اینست که، یک اثر متقابل میان این دو، یعنی میان نهضت و رهبر است.میباید از یک طرف یک سلسله مزایا و امتیازات در رهبر باشد و از طرف دیگر نیز خصوصیاتی در نهضت وجود داشته باشد. مجموع این شرایط است که فرد را بمقام رهبری می‏رساند.امام ـ خمینی به این علت رهبر بلا منازع و بلا معارض این نهضت شد که علاوه براینکه واقعا شرایط و مزایای یک رهبر در فرد ایشان جمع بود، ایشان در مسیر فکری و روحی و نیازهای مردم ایران قرار داشت.حال آن که دیگران ـ آنها که برای کسب مقام رهبری نهضت تلاش می‏کردند ـ به اندازه ایشان در این مسیر قرار نداشتند.
معنی این سخن این است که امام خمینی با همه مزایا و برتریهای شخصی که دارد اگر اهرمهائی که روی آنها دست می‏گذاشت و فشار میداد و جامعه را به حرکت درمیآورد، از نوع اهرمهائی بود که دیگران روی آن فشار می‏آوردند و اگر منطقی که ایشان بکار میبرد نظیر منطق دیگران بود، امکان نداشت ایشان در بحرکت درآوردن جامعه موفقیتی کسب کند (1).
اگر امام عنوان پیشوائی مذهبی و اسلامی را نمی‏داشت و اگر مردم ایران در عمق روحشان یک نوع آشنائی و انس و الفتی با اسلام نداشتند و اگر عشقی که مردم ما با خاندان پیامبر دارند وجود نمی‏داشت و اگر نبود که مردم حس کردند که این ندای پیامبر و ندای حضرت علی (علیه السلام) و یا ندای امام حسین (علیه السلام) است که از دهان این مرد بیرون می‏آید، محال بود نهضت و انقلابی به این وسعت در مملکت ما بوجود آید.
رمز موفقیت رهبر در این بود که مبارزه را در قالب مفاهیم اسلامی به پیش برد.ایشان با ظلم مبارزه کرد ولی مبارزه با ظلم را با معیارهای اسلامی مطرح کرد، امام از طریق القای این فکر که یک مسلمان نباید زیر بار ظلم برود، یک مسلمان نباید تن به
اختناق بدهد، یک مسلمان نباید به خود اجازه دهد که ذلیل باشد، مؤمن نباید زیر دست و فرمانبر کافر باشد (2) ، با ظلم و ستم و استعمار و استثمار مبارزه کرد، مبارزه‏ای تحت لوای اسلام، و با معیارها و موازین اسلامی.
از جمله اقدامات اساسی این رهبر، مخالفت جدی و دامنه ـ دار با مسئله جدائی دین از سیاست بود.شاید فضل تقدم در این زمینه با سید جمال باشد.سید جمال شاید نخستین کسی بود که احساس کرد اگر بخواهد در مسلمانان جنبش و حرکتی ایجاد کند باید به آنها بفهماند که سیاست از دین جدا نیست، این بود که او این مسئله را بشدت در میان مسلمین مطرح کرد، بعدها استعمار ـ گران تلاش زیادی کردند تا در کشورهای مسلمان رابطه دین و سیاست را قطع کنند.
از جمله این تلاشها، طرح مسئله ایست بنام «علمانیت» (3) که بمعنی جدائی دین از سیاست است.بعد از سید جمال در کشور ـ های عربی و بخصوص در مصر افراد زیادی پیدا شدند که با تکیه بر قومیت و در لباس ملی گرائی، عربیزم، و پان عربیزم به تبلیغ فکر جدائی دین از سیاست پرداختند.اخیرا هم شاهد بودید که انور ـ سادات همین مسئله را باز بار دیگر مطرح کرد، انور سادات در نطقهای اخیرش بخصوص بر این نکته تأکید می‏کرد که دین مال مسجد است و باید کار خود را در آنجا انجام دهد، مذهب اصولا نباید کاری به مسائل سیاسی داشته باشد.
در جامعه ما نیز این مسائل زیاد مطرح شده بود بطوریکه مردم تقریبا آن را پذیرفته بودند، اما همه دیدیم که وقتی از زبان یک مرجع تقلید، از زبان کسی که مردم، با وسواس کوشش می‏کنند تا کوچکترین آداب مذهبی خود را با دستورهای او منطبق بکنند، در کمال صراحت بیان شد که دین از سیاست جدا نیست و به مردم خطاب شد که اگر از سیاست کشور دوری کرده‏اید، در واقع از دین دوری کرده‏اید، مردم چگونه به جنب و جوش افتادند و بنوعی بسیج عمومی اقدام کردند .و یا در نظر بگیرید که مسئله آزادی و آزادی خواهی در جامعه با شدت مطرح بود، با این حال چندان تأثیری در حال مردم نداشت.ولی وقتی همین مسئله از زبان رهبر مطرح شد، یعنی کسی که رهبر دینی و مذهبی است، مردم برای اولین بار دریافتند که آزادی یک موضوع صرفا سیاسی نیست، بلکه بالاتر از آن یک موضوع اسلامی است و این نکته روشن شد که یک نفر مسلمان باید آزاد زیست کند و باید آزادیخواه باشد.
در چند سال اخیر مسائلی در ایران بوجود آمد که از جنبه ـ های اقتصادی و سیاسی اهمیت چندانی نداشت، ولی از جنبه مذهبی آنهم از نظر شعائر مذهبی مهم بود و خود این مسائل در اوج دادن به نهضت نقش مؤثری داشتند.مثلا یکی از اشتباهات بسیار بزرگ عوامل رژیم این بود که بدلیل غرور فوق العاده‏ای که برایشان حاصل شده بود در اواخر سال 55 تصمیم گرفتند که تاریخ هجری را به تاریخ به اصطلاح شاهنشاهی تبدیل کنند.اینکه تاریخ هجری باشد یا شاهنشاهی، از نظر اقتصادی و سیاسی تأثیر چندانی در حال مردم نداشت.ولی همین مسئله بشدت عواطف مذهبی مردم را جریحه‏دار کرد و وسیله خوبی برای کوبیدن رژیم بدست رهبر داد.رهبر بلافاصله با طرح این شعار که چنین عملی دشمنی با پیغمبر و دشمنی با اسلام است و معادل است با قتل عام هزاران نفر از عزیزان این مردم، موفق شد در مردم عصیان ایجاد کند و از تحریک وجدان اسلامی آنها به بهترین نحو در جهت پیشبرد نهضت بهره‏برداری نماید.
بنابراین با بررسی مسئله رهبری و کیفیت و نحوه آن، و با در نظر گرفتن اینکه مردم در میان افراد زیادی که صلاحیت رهبری داشتند کدام رهبر را انتخاب کردند (4) و با بررسی و تحلیل مسیری که این رهبر طی کرد و اهرمهائی که روی آنها تکیه نمود و منطقی که به کاربرد، به این نتیجه روشن و آشکار میرسیم که نهضت ما واقعا یک نهضت اسلامی بوده است.با آنکه نهضت از سوئی خواهان عدالت بود و از سوئی دیگر در جستجوی آزادی و استقلال، ولی عدالت را در سایه اسلام میخواست و استقلال و آزادی را در پرتو اسلام جستجو میکرد، و به عبارت بهتر نهضت ما همه چیز را با رنگ و بوی اسلامی طلب میکرد این، همان جهت مورد خواست و میل ملت بود. (5)
تحلیل ماهیت این انقلاب از تحلیل رهبری انقلاب جدا نیست و این مسئله در ارتباط با مسئله خودیابی ملت ما مطرح میشود.باید پرسید که چه شد امام خمینی رهبر مطلق شد، آن چنان که حتی آنهائیکه از نظر ایده و هدف در قطب مخالف ایشان جای داشتند، چاره‏ای جز اذعان به رهبری ایشان نداشتند.چرا سخنان امام اینهمه موج میآفرید؟ چرا اعلامیه‏های ایشان با نبودن امکانات و وسائل و با بودن اختناقها و شکنجه‏ها و خطر مرگها به سرعت در سراسر کشور پخش میشد؟
بی‏شک از جان گذشتگی و مبارزه خستگی ناپذیر با ظلم و ظالم و دفاع سرسختانه از مظلوم، و صداقت و صراحت و شجاعت و سازش ناپذیری این رهبر در انتخاب او به مقام رهبری نقش داشته است، اما مطلب اساسی چیز دیگری است، و آن اینکه ندای امام خمینی از قلب فرهنگ و از اعماق تاریخ و از ژرفای روح این ملت برمیخاست، مردمیکه در طول چهارده قرن حماسه محمد، علی، زهرا، حسین، زینب، سلمان، ابو ذر...و صدها هزار زن و مرد دیگر را شنیده بودند و این حماسه‏ها با روحشان عجین شده بود، بار دیگر همان ندای آشنا را از حلقوم این مرد شنیدند .علی را و حسین را در چهره او دیدند، او را آینه تمام نمای فرهنگ خود که تحقیر شده بود، تشخیص دادند.

امام خمینی چه کرد؟

او به مردم ما شخصیت داد.خود واقعی و هویت اسلامی آنها را به آنان بازگرداند.آنها را از حالت خود باختگی و استسباع (6) خارج کرد این بزرگترین هدیه‏ای بود که رهبر به ملت داد، او توانست ایمان از دست رفته مردم را به آنها بازگرداند و آنها را به خودشان مؤمن کند.او با صراحت اعلام کرد که تنها اسلام نجات بخش شماست.او جهاد اسلامی را مطرح کرد، امر بمعروف و نهی از منکر را مطرح کرد، وظیفه نوعی و دینی و بالاخره اجر و پاداش شهیدان را مطرح کرد، و مردمی که سالها این آرزو را که در زمره یاران امام حسین باشند در سر میپروراندند و هر صبح و شام تکرار میکردند یا لیتنی کنت معکم فافوز فوزا عظیما بناگاه خود را در صحنه‏ای مشاهده کردند آنچنانکه گویی حسین را بعینه میدیدند. مردم ما صحنه‏های کربلا، حنین، بدر، احد، تبوک، خیبر، و...را در جلوی خویش میدیدند و همین باعث شد که به پا خیزند و از سرچشمه عشق به خدا، وضو بسازند و یک سره بانک تکبیر بر هر چه ظلم و ستمگری است بزنند.

پی نوشت :

1ـ ...مثلا اگر مسئله وارد کردن تضادهای طبقاتی در خود آگاهی‏مردم و یا مفاهیمی نظیر آزادیخواهی و عدالت طلبی با معیارهای مکاتب شرق‏و غرب از طرف ایشان عرضه می‏گردید، بازتابی در جامعه ما نمی‏داشت.حال‏آنکه ایشان همین مفاهیم را با معیارهای اسلامی و با استفاده از فرهنگ‏بارور اسلامی به جامعه عرضه کرد و جامعه نیز با حسن تلقی با آنها برخورد نمود .
2ـ لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلا (نساء ـ 141)
خدا هرگز برای کافران نسبت به اهل ایمان راه تسلط باز نخواهد نمود.
3ـ این کلمه ترجمه لغت«~ Secularism ~»است.
4ـ و به خصوص باید توجه داشت که این رهبر زوری نداشت تا بخواهد خود را بر مردم تحمیل کند و کسی نیز او را منصوب نکرد و او خود را کاندیدا نکرده بود، بلکه انتخابش بطور طبیعی و خودبخود صورت گرفت.
5ـ یک نمونه ذکر کنم، دوستی دارم که در تمام زندگیش همواره در حال مبارزه با رژیم بوده است و در این زمینه از بذل جان و مال واقعا دریغ نداشته.او بدلیل روحیه خاصش، نسبت به مجاهدین که آنها هم موضعی مخالف رژیم داشتند، علاقه و گرایش عجیبی داشت.بعد از اینکه جریان به اصطلاح اپورتونیستی سازمان مجاهدین پیش آمد، من به شدت نگران حال‏این دوستم شدم.با خودم فکر کردم نکند که وقتی با این جریان برخوردمیکند بگوید اینکه اینها آمده‏اند و مارکسیست شده‏اند، مسئله مهمی نیست چون فعلا باید مبارزه کرد و مسئله مهم مبارزه است .اما بعد در جلسه‏ای که با او ملاقات کردم و نظرش را درباره مارکسیست شدن سازمان سؤال کردم، در جوابم جمله‏ای گفت که هرگز فراموش نمیکنم.گفت حقیقت این است که ما عدالت را هم در سایه خدا میخواهیم اگر بنا باشد عدالت باشد اما از نام‏خدا اثری نباشد.ما از چنین عدالتی بیزاریم.با چنین روحیه‏هائی بود
6ـ فلاسفه و حکما اصطلاحی دارند به نام استسباع که به فارسی آن را «شیرگیر» ترجمه کرده‏اند .
میگویند بعضی از حیوانات کوچک وقتی با حیوانات درنده‏ای روبرو میشوند ـ مثلا وقتی خرگوش با شیر مواجه میشود ـ حالت استسباع پیدا میکنند یعنی اراده فرار از آنها سلب میشود.قدرت تصمیم گیری را از دست میدهند.خودباخته و مفتون میشوند.نقطه مقابل استسباع، ایمان به خود پیدا کردن است.داستان آن صحابی فقیر را در زمان پیامبر (ص) شنیده‏اید که‏از شدت فقر نزد آنحضرت رفت تا درخواست کمک کند، پیامبر در میان جمع سخن میگفت، در ضمن صحبت اشاره کرد به اینکه اگر کسی از ما کمک بخواهد به او میدهیم، ولی هر کس بخدا توکل کند و تلاش شایسته نشان بدهد خدا به او کمک خواهد کرد.صحابی فقیر اینرا که شنید از محضر پیامبر بیرون آمد.روز بعد باز گرسنگی فشار آورد و این بار تصمیم گرفت که درخواست خود را با پیامبر در میان بگذارد.باز هم مثل روز گذشته پیامبر در میان جمع همان مسئله را مطرح کرد.مرد همانجا تصمیم گرفت که هر طوری شده کاری پیدا کند.به خانه برگشت و از همسایه‏ها مقداری طناب و تیشه امانت گرفت و به عزم هیزم کنی به بیابان رفت.تا چند روز متوالی این کار را ادامه داد تااینکه به تدریج درآمدی پیدا کرد و توانست زندگی خود را از سختی و عسرت‏بیرون بیاورد.بعد از مدتی دوباره به سراغ پیامبر رفت و پیامبر به او فرمود: گفتم اگر کسی از ما کمک بخواهد به او میدهیم، ولی طلب کمک از خدابهتر است و دیدی که خدا نیز دعوت تو را اجابت کرد و از فقر نجاتت داد. پیامبر به این ترتیب توانست او را به یاد نیرو و امکان و استعداد خودش بیاندازد، و از این طریق او را به حرکت و تلاش وادار کند .در مورد جوامع نیز همین وضع برقرار است.گاهی افراد ملتها در مقابل افراد ملل دیگر حالت خود باختگی و استسباع پیدا میکنند.ملت خود ما در دوران رژیم شاه چنین حالتی را داشت .ملتی که به حال استسباع میافتد تمام کرامتهای خود را فراموش میکند تا جائی که حتی به نوکری بیگانه و تقدیم کردن ثروتهای خود به او افتخار میکند.گاهی نیز ملتها ایمان به خود را بدست می‏آورند، تاریخ پیروزی ملتها، سرشار از این نمونه‏هاست.حماسه پرشور مردم وطن ما، در این زمینه شاهد بسیار خوبی است.ملت ما به همت و درایت امام خمینی‏توانست ایمان و اعتقاد به خود را دوباره بدست آورد و همین امر ضامن‏پیروزیش گردید.

منبع: پیرامون انقلاب اسلامی

 



ادامه مطلب
یک شنبه 20 بهمن 1392 
انقلاب اسلامی و احیای هویت امت اسلامی
انقلاب اسلامی و احیای هویت امت اسلامی

نویسنده:حمید مولانا
بستر سیاسی و اقتصادی جهان در قرن بیستم و روابط بین الملل در یكصد سال اخیر با دو پدیده مهم آمیخته و در عین حال دگرگون شده است. اول پدیده واحدهایی به نام دولتهای ملی یا نظام معروف به ملت ـ دولت است كه بر اساس حاكمیت ملی و حقوق بین الملل غرب با مرزهای ویژه سیاسی بنا شده و دومی پدیده مدرنیته یا نوگرایی غربی است كه ساختارهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی جوامع را به سوی یك تمدن صنعتی و فراصنعتی سكولار یعنی جدا از دین و معنویات هدایت كرده است. این دو پدیده، اساسی ترین عوامل تغییر در سطح جهانی در قرون بیستم و بدون تردید زیرساختهای نظام یا نظامهای حاكم بر دنیای امروز می باشد.
انقلاب اسلامی ایران به رهبری حضرت امام و اندیشه های سیاسی او نقطه مقابل این دو پدیده بودند. در واقع حضرت امام بر علیه این دو پدیده قیام كردند. علاوه بر این، اهداف و آمال انقلاب اسلامی ایران، آن طور كه حضرت امام تبیین فرمودند، فراتر از این دو پدیده و در حقیقت در فراسوی مفهوماتی مانند دولتهای ملی، نوگرایی و توسعه بود.
تا قرن 19 تركها، اعراب و ایرانیان خود را در مقایسه با ملل دیگر، در درجه نخست مسلمان می دانستند. وفاداری نخستین آنها نه به دولت امپراطوری یا خاندان سلطنتی بلكه به اسلام بود. تحت نظام اسلامی امت، آنها خود را به عنوان گروههای فرهنگی و زبانی مجزا در داخل اسلام می شناختند. استعمارزدایی تحت نظام دولت ـ ملت، مرزهایی سیاسی را در جهان اسلام به وجود آورد كه قبلاً به معنای امروزی وجود نداشتند. این عمل باعث به وجود آمدن رهبران ملی گرا و جدایی طلب رقابت پیشه در میان مردمی مثل اعراب با تاریخ و زبان مشترك گردید. در درجه اول، ایده دولت ـ ملت غیر دینی هیچ گاه به طور كامل در ایران مورد شناسایی قرار نگرفت و این اندیشه در تضاد با اندیشه های اسلامی درباره حكومت و جامعه بود. دوم دو خط متمایز و كانالهای رقابت آمیز در ارتباط با جامعه ای شد كه یكی از آنها به وسیله حكومت اداره می شد و دیگری ریشه در سنت دینی ـ سیاسی ایرانیان داشت. مثلاً در ایران كنترل قدرت سیاسی محتاج كنترل كانالهای سنتی ارتباطات به غیر از مطبوعات و رسانه های همگانی است. این قدرت مقامات سنتی است كه درباره مشروعیت رسانه های مدرن تصمیم می گیرند و عكس آن صادق نیست.
ادغام دو ساختار اساسی كانالهای مدرن و سنتی پیش شرط لازم برای هر نظام و حكومت در ایران است كه در جستجوی مشروعیت و خلوص فرهنگی است. تغییر ماهیت حكومت اسلامی طی این دوره باعث جدایی جامعه از حكومت شد. در موارد بسیاری فقط جامعه و رهبران آن حضور داشتند ولی در طرحهای آنان جایی برای حكومت وجود نداشت. در طول قرن بیستم اختلاف ایدئولوژیكی و فرهنگی بین كسانی كه روشهای مدرن غربی را قبول كرده و كسانی كه افكار سنتی ـ اسلامی را حفظ كردند، به حد زیادی آشكار شد. پیدایش حركتهای جدید اسلامی در دهه پایانی قرن بیستم تا حد زیادی می تواند گویای این حقیقت باشد كه نظام دولت ـ ملت و افزایش نامهای ملی گرایی با ماهیت عربی ـ ایرانی ـ تركی‌ ـ پاكستانی به اتحاد كشورهای اسلامی منجر نشد. امروزه كسانی كه مخالف ملی گرایی اند و ایده اصلی نظام دولت ـ ملت را در سرزمینهای اسلامی زیر سؤال می برند، پیشنهاد می دهند كه می توان در مقابل تجاوز خارجی،‌ از طریق قوانین معنوی ـ احساسی و اخلاقی ـ اسلامی كه در خدمت بسیج مسلمانان برای خودمختاری فرهنگی آنهاست، مقاومت كرد.
در جهان تحت اداره اسلام، از طریق اصل جدید سرزمین اجدادی اسلامی یا امت كه زمانی خانه اسلام تلقی می شد می توان از دیدگاههای میهن پرستانه و ملی فراتر رفت. بحران مشروعیت سیاسی با شماری از ذهنیتها و همچنین توسعه های سیاسی در طی دوران بعد از جنگ دوم افزایش یافت. بهتر است یادآوری شود كه متعاقب انقلاب فرانسه و پیروزی رمانتیسیسم و سكولاریزم، طبیعت گرایی آمد، تا دیدگاه جهانی غربیها را كنار زده و بر آن مسلط شود. در دیدگاه اسلامی بین طبیعت و نظم فراتر، این نظم فراتر است كه طبیعت را رهبری می نماید و بخش عظیمی از قوانین اسلام با نظم اجتماعی سر و كار دارد و امروز چگونگی تجددگرایی برای مسلمانان مهم نیست، بلكه مسلمانان به چگونگی دگرگونی و تكامل و انتقال توجه دارند. مهمترین تفاوت بارز بین تكامل و تجددگرایی این است كه اولی خارج از زمان ودومی در زمان است. هویت، یك برداشت روانی ـ اجتماعی است و از این امر ناشی می شود كه مردم در محیط و در رابطه با دیگران چه برداشتی از خود دارند. هویت مبتنی بر باورهای مشترك فرهنگی مردمی است كه به طور تاریخی یك ریشه دارند.
در درون چنین جستجوی وسیع تاریخی برای هویت و زندگی اجتماعی است كه انقلاب اسلامی در كل و افكار سیاسی ـ دینی امام به ویژه می تواند مورد تحلیل و تجزیه قرار گرفته و درك شود. نوشته ها، سخنرانیها و آثار امام در چند دهه گذشته، دو موضوع عمده را به روشنی نشان می دهد:
1- جستجو برای یافتن هویت اسلامی
2- تلاش برای فرمول بندی و مشخص كردن نظام اسلامی فراتر از نظام دولت ـ ملت جدید.
برای امام خمینی هویت یك پیش شرط برای حكومت اسلامی است و اسلام دینی است كه مشهور به عدالت حقیقی است. این دین همچنین مورد توجه كسانی است كه تمایل به استقلال و آزادی دارند و مخالف استكبار و امپریالیسم هستند. امام از طریق یك انقلاب روشن فكرانه برای تغییرات سیاسی به پا خاست. او خود آگاهی را پیش شرط آگاهی سیاسی می دانست. وحدت و هویت اسلامی موضوعهایی هستند كه به طور مكرر در بیانات حضرت امام وجود دارند. او تأكید كرد كه اسلام دینی با معیارهای غربی نیست بلكه دینی است كه نسبت به همه ابعاد زندگی اشراف دارد. حكومتی كه در تعقیب گسترش ارزشها و اعتقادات غیر دینی است، نمی تواند اسلامی باشد. قوانین مربوط به حفظ نظم اسلامی و دفاع از تمامیت ارضی و حفظ استقلال امت اسلامی،‌ موجب می شود حكومتی اسلامی فراتر از نظام دولت ـ ملت تشكیل گردد. امام اعتقاد داشت كه وجود نظام سیاسی غیر اسلامی لزوماً منتهی به اجرا نشدن دستورات سیاسی اسلام شده و بنابراین چاره ای نیست جز از بین بردن آن نظام های حكومتی كه در درون خود فاسد هستند. این وظیفه ایست كه تمام مسلمانان باید اجرا نمایند. این وظیفه مسلمانان است كه از مظلومین حمایت كنند. امام با توجه به طبیعت تمامیت خواه انسان بر لزوم وجود رهبری تأكید داشت و حكومتی فراملی را تحت پرچم اسلام پیش بینی كرد. او دولت اسلامی را به مثابه قانون اساسی می دید، زیرا حكام در حكومت و اداره كشور مجبور به رعایت شرایط مخصوصی هستند كه در قرآن و سنت پیش بینی شده اند. دولت اسلامی، یك دولت قانون گر است و اقتدار مختص خداوند و قانون، فرمان و دستور الهی است. او تأكید كرد كه مافوق بودن فقیه بر حاكم یك اصل پذیرفته شده است. اگر حاكم پیرو اسلام است پس باید مطیع فقیه باشد.

نتیجه گیری

حضرت امام مفهوم دولتهای ملی،‌روانكاوی نوگرایی، بازسازی توسعه و گفتمان دموكراسی غرب را رد كردند و برای یك حكومت و نظام فراتر از دولتهای ملی كه جهان شمولی امت اسلامی را در بردارد و هویت اسلامی را بالاتر از سایر هویتهای انسانی قرار می دهد، كوشش كردند. بدین جهت مدلولات معرفت شناسی انقلاب اسلامی را نمی توان در چهارچوب فردگرایی، پلورالیزم،‌بازاندیشی و اصلاح دینی و فردگرایی و نمودارهای تحلیلی غرب كه بسیار متداول بوده و ترویج می شوند، درك نمود. گفتمان اسلامی حضرت امام و انقلاب اسلامی را باید در بستری فراتر از دین و سیاست، نوگرایی و سنت، مدرنیته و پست مدرنیته و واژه های مشابه مطالعه و بررسی كرد.
افكار و اعمال حضرت امام از قرآن كریم سرچشمه می گیرد و هرگونه تحلیلی از اندیشه های او و انقلاب اسلامی باید یك الگوی وحدت گرا و مقدس قرآنی و توحیدی را در برداشته باشد.
25 یا 30 سال قبل نه از گفتمان جامعه مدنی در غرب و شرق خبری بود و نه از رویارویی و یا گفتگوی تمدنها و نه از جهان شمولی به معنی امروز آن. در دهه ای كه انقلاب اسلامی ایران صورت گرفت، سه مناظره و بحث بزرگ بین المللی دستور روز بحث و مذاكره سازمانهای بین المللی بود:
- تلاش برای ایجاد یك نظام جدید بین المللی اقتصادی
- تلاش برای یك نظام جدید اطلاعاتی و ارتباطی
- كوشش برای ایجاد یك محیط مسالمت آمیز بین ابرقدرتها
انقلاب اسلامی ایران به رهبری حضرت امام تمام این معادلات را به هم زد. هیچ یك از این تلاشها و كوششها همان طور كه می دانیم عملی نشد. ولی گفتمان نوینی مطرح شد كه تا امروز ادامه دارد. به عقیده من تعدادی از این گفتمانها به شرح زیر است:
- این حضرت امام و انقلاب اسلامی بود كه برای نخستین بار مسأله گفتمان تمدنها را مطرح كرد و تمدن را به عنوان یك موضوع مورد بحث و مطالعه قرار داد.
- این حضرت امام و انقلاب اسلامی بود كه برای اولین بار ضرورت یك نظام فرهنگی جدید را در سطح جهانی پیش كشید و نظامهای موجود را مورد پرسش قرار داد.
- این حضرت امام و انقلاب اسلامی بود كه برای اولین بار مفهوم جهان شمولی و ابعاد اسلامی ـ امتی آن را مطرح كرد.
این حضرت امام و انقلاب اسلامی بود كه موضوع اخلاق را در روابط بین الملل ترویج و اشاعه نمود.
- این حضرت امام و انقلاب اسلامی بود كه مسأله جایگاه فرد در جامعه و انسان شناسی را در نظامهای جهانی پیش كشید.
و بالاخره این امام و انقلاب اسلامی بود كه ضرورت و شیوه جدید اطلاع رسانی را در بین امت اسلامی احیا نمود و مسلمین را در جریان اطلاعات مربوط به دنیای اسلام و مصالح مسلمین قرار داد.
قدرت امام خمینی و استعداد او در رویارویی با واقعیت جامعه نهفته است. سخنرانیها، نوشته ها و آثار او، تفكرات یك فیلسوف منزوی كه مخاطب مخصوصی دارد، نیست، بلكه تقاضای پر احساس یك رهبر سیاسی و معنوی است. امام با رد هر نوع حكومت غیر دینی به پیروان خود ساختار و نحوه ای از زندگی را توصیه نمود كه از بسیاری جهات شبیه دوران صدر اسلام را به یاد می آورد. یك حكومت چند فرهنگی، جهانی و دینی ـ سیاسی كه ویژگیهای ممتاز آن نظم، اتحاد و تعبد كامل افراد آن از خداوند است. در تاریخ معاصر اسلام هیچ كس نتوانسته است در نظریه و تجارب عملی، فراتر از امام قدم بگذارد. شاید حضرت امام اولین كسی نباشد كه حكومت اسلامی را به عنوان مهمترین رقیب نظام دولت ـ ملت موجود مورد توجه قرار داده است، اما او اولین كسی بود كه آن را به روشنی تعریف نمود و اساس یك درك ساختاری از حكومت اسلامی را بنیاد نهاد و برای اولین بار در هزاره ی گذشته، حكومت اسلامی را به مسلمین برگرداند.
منبع:ایدئولوژی رهبری و فرایند انقلاب اسلامی

 



ادامه مطلب
یک شنبه 20 بهمن 1392 



( کل صفحات : 15 )    1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >   
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

http://s5.picofile.com/file/8112807018/u.jpg

آمار وبلاگ
  • کل بازديد : 79074
  • تاريخ ايجاد وبلاگ: دوشنبه 21 بهمن 1392 
  • تعداد کل نظرات : 0
  • تعداد کل پست ها : 176
  • آخرين بروز رساني : دوشنبه 9 آذر 1394 
امکانات جانبي