کلامی از شهيد عبد الله عرب نجفي


برادران اسلام غریب است اسلام را در هر حال یاری کنید و بدانید که خداوند با صابران است.
و اما ای برادر مسئول شما هر مسئولیتی که بر عهده داری خدای تبارک و تعالی را نظاره گر اعمال و رفتار خود بدان که مولی علی(ع) فرمودند حق را بگویید هر چند به ضررتان باشد. مردم را دلسرد نکنید که خداوند شما را نخواهد بخشید.

شهيد عبد الله عرب نجفي

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ جمعه 19 آبان 1396  ] [ 9:55 PM ] [ ]

خاطره ی از ذاکر شهید سید مجتبی علمدار

رفتم وضو بگیرم و آماده شوم برای نماز صبح. آرام حرکت کردم تا به نماز خانه گردان رسیدم. هنوز ساعتی تا اذان صبح مانده بود. جلوی نمازخانه یک جفت کتانی چینی بود. توجهم به آن جلب شد. نزدیک که رفتم متوجه شدم کسی در نمازخانه مشغول مناجات با خداوند است. او به شدت اشک می ریخت. آن قدر شدید گریه می کرد که به فکر فرو رفتم. با خود گفتم: خدایا این چه کسی است که در دل شب این گونه گریه می کند؟! خواستم بروم داخل، ولی گفتم خلوتش را به هم نزنم. پشت در ایستادم. گریه های او در من هم اثر کرد. ناخواسته به حال او غبطه خوردم. خودم را سرزنش می کردم و اشک می ریختم. با خودم گفتم: ببین این بچه بسیجی ها چطور با خدا خلوت کرده اند. رفتم و موقع اذان برگشتم. او رفته بود. وقتی به محل مناجات آن شخص رسیدم باورم نمی شد! هنوز محل مناجات او از اشک چشمانش خیس بود! خیلی دوست داشتم بدانم آن شخص چه کسی است. کفش کتانی او حالت خاصی داشت. روز بعد به پاهای بچه ها خیره شدم. بالاخره همان کتانی را در پای او دیدم؛ سید خوبی های گردان، سید مجتبی علمدار.
ذاکر شهید سید مجتبی علمدار
منبع : کتاب علمدار
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 18 آبان 1396  ] [ 3:38 PM ] [ ]

خاطره ی از شهیدمحمود کاوه


می گفت چند روز اول نتونستیم امام و زیارت کنم یک شب طاقتم طاق شد .نیمه شب رفتم روی پشت بوم یکی از ساختمون ها که مشرف بود به اتاق امام. اتفاقا برق اتاق روشن بود امام داشتند نماز شب می خوندند.
میگفت وقتی به خودم اومدم دیدم دارم اشک می ریزم.

شهیدمحمود کاوه
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 18 آبان 1396  ] [ 3:35 PM ] [ ]

کلامی از شهید سید مجتبی علمدار


به دوستان و برادران عزيزم وصيت مي کنم کاري نکنند که صداي قربت فرزند فاطمه ( س ) ( مقام معظم رهبري ) را که همان ناله غريبانه فاطمه ( س ) خواهد بود به گوش برسد.
شهید سید مجتبی علمدار

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 18 آبان 1396  ] [ 3:32 PM ] [ ]

خاطره ی از سردار شهید مهندس مهدی باکری

بعد از مدت ها برگشته بودیم ارومیه. شب خانه ی یکی از آشناها ماندیم. صبح که برای نماز پا شدیم. بهم گفت گمونم اینا واسه ی نماز پا نشدن. بعدش گفت سر صبحونه باید یه فیلم کوچیک بازی کنی! گفتم یعنی چی؟ گفت مثلا من از دست تو عصبانی می شم که چرا پا نشدی نمازت رو بخونی. چرا بی توجهی کردی و از این حرفا. به در میگم که دیوار بشنوه. گفتم نه من نمی تونم. گفتن واسه ی چی؟ این جوری بهش تذکر می دیم. یه جوری که ناراحت نشه. گفتم آخه تا حالا ندیده ام چه جوری عصبانی می شی. همین که دهنت رو باز کنی تا سرم داد بزنی، خنده ام می گیره، همه چی معلوم می شه. زشته. هر چه اصرار کرد که لازمه، گفتم نمی تونم خنده م می گیره. بعد ها آن بنده ی خدا یک نامه از مهدی نشانم داد. درباره نماز و اهمیتش.
سردار شهید مهندس مهدی باکری
منبع : کتاب باکری، انتشارات روایت فتح
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 18 آبان 1396  ] [ 3:31 PM ] [ ]