یا محمد (ص)
لبیک یا رسول الله 

 

غزوه

 

 

 

 

 

 


از امام سجاد علیه السلام نقل شده است که فرمودند : «کنا نعلم مغازی النبی کما نعلم السورة من القرآن» (1)


یکی از بحثهای مهم تاریخ پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله مباحث مربوط به جهاد ایشان با دشمنان است که در منابع تاریخی ما تحت عنوان « مغازی » از آن بحث شده است .

در اصطلاح به هر جنگی که پیامبر صلی الله علیه وآله در آن شرکت می فرموده است «غزوه» می گویند. در برابر «سریه»، که هر جنگی است که مسلمانان به امر پیامبر صلی الله علیه وآله و بدون حضور آن حضرت انجام می دادند.(2)


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 16 بهمن 1393  ] [ 7:30 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
نزول

 

 

 

 

 

 

 


کتاب خداوند، قرآن آنقدر عظیم است که انسانهای معمولی را یارای درک حقیقت آن نیست. همانگونه که در روایت پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله داریم که فرمود: فضل‏ قرآن‏ بر باقى سخنان چون فضل خداست بر خلق او.[1]


حال که اینگونه است چه کسی می تواند درباره عظمت و فضل این کتاب مقدس سخن براند جز صاحب شریعت. همو که قرآن بر قلب نازنینش نازل شد. همانگونه که قرآن به این مطلب تصریح دارد: قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْریلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى‏ قَلْبِكَ‏ بِإِذْنِ اللَّهِ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ وَ هُدىً وَ بُشْرى‏ لِلْمُۆْمِنینَ. (سوره بقره،آیه97)

بگو: «كسى كه دشمن جبرئیل باشد(در حقیقت دشمن خداست) چرا كه او به فرمان خدا، قرآن را بر قلب تو نازل كرده است؛ در حالى كه كتب آسمانى پیشین را تصدیق مى‏كند؛ و هدایت و بشارت است براى مۆمنان.»

بنابراین بهترین شخصیتی که می تواند کتاب آسمانی قرآن را برای سایر بندگان توصیف کند شخص پیامبر صلی الله علیه وآله است که آیات قرآن با گوشت و خون و روح او عجین گشته است. در این مجال تنها به برخی کلمات نورانی پیامبر رحمت گذری می شود.

 

وجود ظاهر و باطن برای قرآن

النبی صلی الله علیه وآله: ... و له ظهر و بطن؛ فظاهره حكم، و باطنه علم؛ ظاهره أنیق، و باطنه عمیق؛...

فرمود: ... قرآن را ظاهرى است و باطنى: ظاهر آن حكم است و باطن آن علم. ظاهر آن زیبا و دل انگیز است و باطن آن ژرف و عمیق. آن را نجومى است، و بر نجوم آن نجومى‏. شگفتیهاى آن از شماره بیرون است، و غرایب و عجایب آن كهنه نمى‏شود. در آن چراغهاى هدایت است و مشعلهاى حكمت. [2]

 

دسته بندی موضوعات قرآن

پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: قرآن‏ پنج بخش دارد، حلال و حرام و محكم و متشابه و تاریخ، پس به حلال آن عمل و از حرامش دورى و محكمش را تبعیت كنید و به متشابهش ایمان داشته باشید و از تاریخش درس بگیرید، و كسى كه حرام قرآن را حلال بداند، به آن ایمان نیاورده و بدترین مردم كسى است كه قرآن مى‏خواند و از منهیات آن دورى نمى‏جوید.[3]

فرمود: هر كس خدا قرآن به او عطا كند، و چنان تصور كند كه به كسى چیزى برتر از آن عطا شده است، بزرگى را كوچك و كوچكى را بزرگ كرده است

قرآن، جلا دهنده دلها

قال صلی الله علیه وآله : إنّ هذه القلوب تصدأ كما یصدأ الحدید. قیل: فما جلاءها. قال: ذكر الموت و تلاوة القرآن.

از ایشان منقول است که فرمود: دلها مانند آهن زنگ می زند. گفتند: صیقل آن چیست؟ فرمود: یاد مرگ و خواندن قرآن.[4]

 

شفا دهنده دردها و مرضها

امام صادق علیه السّلام، از پدرانش علیهم السّلام، از پیامبر اكرم صلّى اللَّه علیه و آله نقل كرده است كه فرمود:

«شكى الیه رجل وجعا فی صدره فقال: استشف بالقران فانّ اللَّه عزّ و جلّ یقول: «وَ شِفاءٌ لِما فِی الصُّدُورِ». یعنى: مردى از درد سینه‏ اش نزد رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله شكایت برد. حضرت فرمود: از قرآن‏ شفا بطلب كه خداوند عزیز و جلیل مى‏فرماید:

«(قرآن) درمان است براى آنچه در سینه ‏هاست».

شیخ صدوق(ره) از پیامبر اكرم صلّى اللَّه علیه و آله نقل كرده است كه فرمود:

«شفاء امّتى فی ثلاث: آیة من كتاب اللَّه العزیز، او لعقة من عسل، او شرطة حجام».

یعنى: «شفاى امت من در سه چیز است: آیه‏اى از كتاب خداوند عزیز، لیسیدن عسل و نیشتر حجّام». [5]

 

حضرت محمد

پناه بردن به قرآن در فتنه ها

حضرت صادق علیه السلام، از پدرانش علیهم السلام، از رسول خدا صلی الله علیه وآله حدیث فرماید كه آن حضرت فرمود:

«اى مردم! ... هر گاه آشوبها چون شب تار شما را فرا گرفت به قرآن رو آورید (و بدان چنگ زنید) زیرا آن است شفیعى كه شفاعتش پذیرفته است (درباره كسى كه بدان عمل كند) و گزارش دهنده است از بدیها كه گفته‏اش (درباره آن كس كه بدان عمل نكرده) تصدیق شده است، هر كه آن را پیشواى خود كرد به بهشتش رهبرى كند و هر كه (از آن پیش افتد) و آن را پشت سر خود قرار دهد به دوزخش كشاند، و قرآن راهنمائى است كه به بهترین راهها راهنمائى كند، و كتابى است كه در آن است تفصیل و بیان و تحصیل (بدست آوردن حقائق) و آن است جداكننده (میان حق و باطل) شوخى و سرسرى نیست...[6]

 

حرمت نگه داشتن قرآن

النبی صلی الله علیه وآله: القرآن افضل كلّ شی‏ء دون اللَّه؛ فمن وقّر القرآن، فقد وقّر اللَّه، و من لم یوقّر القرآن، فقد استخفّ بحرمة اللَّه ..

فرمود: قرآن از همه چیز، جز خدا، برتر است، پس هر كه قرآن را پاس دارد خدا را پاس داشته است، و هر كه قرآن را پاس ندارد، احترام خدا را سبك شمرده است.

من أعطاه اللَّه القرآن، فرأى أنّ احدا أعطی شیئا افضل ممّا أعطی، فقد صغّر عظیما و عظّم صغیرا.

و فرمود: هر كس خدا قرآن به او عطا كند، و چنان تصور كند كه به كسى چیزى برتر از آن عطا شده است، بزرگى را كوچك و كوچكى را بزرگ كرده است.[7]

فرمود: ... قرآن را ظاهرى است و باطنى: ظاهر آن حكم است و باطن آن علم. ظاهر آن زیبا و دل انگیز است و باطن آن ژرف و عمیق. آن را نجومى است، و بر نجوم آن نجومى‏. شگفتیهاى آن از شماره بیرون است، و غرایب و عجایب آن كهنه نمى‏شود. در آن چراغهاى هدایت است و مشعلهاى حكمت

فضل قرآن در قیامت

رسول خدا صلی الله علیه وآله فرموده است:

قرآن را بیاموزید زیرا كه در روز قیامت قرآن در صورت جوانى زیبا كه رنگ صورتش گشته باشد نزد خواننده خود آید و به او گوید: منم كه شب تو را به بیدارى به پایان بردم، روزهاى داغ تو را به تشنگى به سر آوردم، و آب دهانت را خشك كردم، و اشكت را روان ساختم، (اكنون) هر كجا بروى من هم با تو باشم، و هر تاجرى (امروز) بدنبال تجارت خویش است (كه در دنیا كرده است) و من امروز به سود تو در پس تجارت هر تاجرى باشم، و به زودى كرامتى نیز از جانب خداى عز و جل به تو رسد پس شادمان باش، و (در این حال) تاجى بیاورند و بر سرش نهند، و امان نامه (از آتش دوزخ را) به دست راستش دهند، و فرمان جاوید بودن در بهشت را به دست چپش، و دو جامه بهشتى به وى پوشند، سپس به او گفته شود: بخوان و بالا برو، پس هر یك آیه كه بخواند یك درجه بالا رود، و به پدر و مادر او نیز دو جامه بپوشانند در صورتى كه مۆمن باشند، و به آن دو گویند: این پاداش آن قرآنى است كه به فرزندتان آموختید.[8]

 

پی نوشت:

1.شعیری، محمد بن محمد - خویدكی، شرف الدین، كاشف الأستار- ترجمه جامع الأخبار،كتاب فروشی اسلامیه - تهران، چاپ: اول، 1388 ق. ص195.

2. حكیمى، محمدرضا و حكیمى، محمد و حكیمى، على ، آرام، احمد، الحیاة / ترجمه احمد آرام، دفتر نشر فرهنگ اسلامى - تهران، چاپ: اول، 1380ش. ج‏2، 208.

3.ارشاد القلوب، ترجمه سلگى، ناشر: ناصر، قم‏، چاپ: اول ‏1376، ج‏1، ص 204. 

4.نهج الفصاحة، ص343  .

5. حسین غفارى ساروى، ‏آیین بندگى و نیایش ، ناشر: بنیاد معارف اسلامى‏، قم، چاپ: اول‏1375 ش‏، ص 500.

6. كلینى، محمد بن یعقوب ؛ مصطفوى، سید جواد، أصول الكافی ؛ ترجمه مصطفوى، كتاب فروشى علمیه اسلامیه ، تهران، چاپ: اول، 1369 ش. ج‏4 ، ص398.

7. الحیاة ، ترجمه احمد آرام ؛ ج‏2 ؛ ص227.

8. أصول الكافی ، ترجمه مصطفوى ؛ ج‏4 ، ص405.

سید روح الله علوی             

بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 16 بهمن 1393  ] [ 7:30 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
حضرت محمد

 

 

 

 

 


خداوند متعال در قرآن كریم ما را مأمور به شكرگزاری نعمتهایش نموده است « واشكروا نعمة الله » (1) و برای این كه ما را وادار به این كار كند به شمارش بعضی از نعمتهایش نیز پرداخته، از چشم و لب و زبان گرفته تا كوه و ابر و آسمان و زمین و غیره (2) گرچه خود فرموده است كه نعمتهایش قابل شمارش و احصاء از  جانب بندگان نیست (3) اما نكته قابل توجه این است كه در هیچ موردی ، بیان نعمتها همراه با منت گذاری و به رخ كشیدن آن نعمت نیست و خداوند همه آنها را بی منت بر ما ارزانی داشته است.


حتی نعمت های أخروی و أجر آخرت  كه خداوند از آن تعبیر به أجر اكبر نموده است (4) و به هیچ وجه قابل قیاس با نعمات دنیوی و مادی نیستند، نیز همراه با منت نیستند « إن الذین آمنوا و عملوا الصالحات لهم أجر غیر ممنون » (5).

اما با این همه یك نعمت در قرآن به همراه منت است و خداوند هنگام بیان آن ، آن را به گونه ای به رخ كشیده است كه گویا نعمتی از آن عظیم تر نیست و سائر نعمات مادی و معنوی با همه عظمتشان در مقابل آن هیچ محسوب می شوند كه شایستگی منت گذاری و به رخ كشیده شدن را ندارند !!

 

اما آن نعمت چیست ؟!

باغ های بهشت با همه وسعتش كه از آسمان و زمین وسیع تر است ؟!

وصال حور كه مانند یاقوت و مرجانند ؟! (6)

كاخ ها و قصرها كه از زبرجد و زمردند ؟!

زینت آلاتی كه از طلا و لۆلۆ اند ؟! (7)

لباسهای حریر ؟!

همنشینی با ولدان كه مانند مروارید پراكنده اند ؟!

شراب طهور !؟

هرگز .

آن نعمت ، آیا قرآن است كه خداوند آن را به مجد و عظمت و عزت و عُلوّ و حكمت توصیف نموده ؟! (8)

و و و ...

خیر !

نعمت وجود پیامبر صلی الله علیه وآله كه سراج منیر است آن قدر عظیم است كه لایق منت گذاری و فخر فروشی از جانب خداوند بر مردم و بندگان است و مِنّت در این جا قبح خود را از دست می دهد !

آن نعمت چیزی نیست جز وجود مبارك رحمة للعالمین حضرت محمد صلوات الله علیه وآله :

« لقد منّ الله علی المۆمنین إذ بعث فیهم رسولا من أنفسهم یتلو علیهم آیاته و یزكیهم ... ». (9)

واقعا خداوند منت نهاد بر مۆمنین در آن هنگام كه در بین آنان رسولی از خودشان مبعوث ساخت كه آیات الهی را بر ایشان تلاوت می نماید و آنان را تزكیه می كند ...

و بر سیاق همین آیه شریفه است ، آیه سوره مباركه توبه :

« لقد جائكم رسول من أنفسكم عزیز علیه ما عنتم ... » (10)

شاید اشكالی به ذهن آید و آن اینكه خداوند در سوره حجرات در مورد هدایت به ایمان یا همان نعمت ایمان ، منت گذاری نموده است پس چگونه منت گذاری خداوند منحصر به وجود مقدس نبی اكرم صلی الله علیه وآله است ؟!

جواب این است كه در آن آیات خداوند ابتدائاً منت گذاری ننموده است بلكه وقتی اعراب بادیه نشین به نزد پیامبر صلی الله علیه وآله آمده و بر او به خاطر ایمان آوردن خود منت گذاردند ، خداوند به پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود :

« یمنون علیك أن أسلموا قل لا تمنوا علیّ إسلامكم بل الله یمن علیكم أن هداكم للإیمان إن كنتم صادقین » (11) .

بر تو [ ای پیامبر ] منت می گذارند كه اسلام آورده اند به ایشان بگو كه با اسلام خود بر من منت منهید بلكه [اگر قرار بر منت نهادن باشد] این خداوند است كه بر شما به خاطر هدایت به ایمان ، منت می نهد.

در واقع طبق این آیات، خداوند منت نهادن بر پیامبرش را برنتافته است و به مقابله با آن پرداخته و آن نعمتی را هم كه به عنوان هدایت و ایمان ، مایه منت برشمرده است، از طریق پیامبرش به مردم ارزانی داشته است، چنانچه در آیه سوره آل عمران نیز كه فرمود: خدا بر مۆمنان به خاطر بعثت پیامبر صلی الله علیه وآله منت نهاده است ، علت این منت نهادن صرف بعثت نبود بلكه این بود كه این پیامبر به تزكیه و تعلیم و تربیت مردم می پردازد و به همین دلیل در ادامه آیه فرمود: «یتلو علیهم آیاته و یزكیهم و یعلمهم الكتاب و الحكمة ... »

خداوند منت نهادن بر پیامبرش را برنتافته است و به مقابله با آن پرداخته و آن نعمتی را هم كه به عنوان هدایت و ایمان ، مایه منت برشمرده است ، از طریق پیامبرش به مردم ارزانی داشته است

خلاصه این كه وقتی خداوند خود در قرآن از منت گذاردن بندگان بر یكدیگر نهی می نماید و می فرماید كه اعمال خود را با منت باطل نكنید: « لاتبطلوا صدقاتكم بالمن و الأذی »(12) پس خود نیز به این مطلب پایبند است كه هنگام اعطاء و بیان نعمات دنیوی و أخروی بر بندگان منت نگذارد اما با وجود این مطالب، نعمت وجود پیامبر صلی الله علیه وآله كه سراج منیر است آن قدر عظیم است كه لایق منت گذاری و فخر فروشی از جانب خداوند بر مردم و بندگان است و مِنّت در این جا قبح خود را از دست می دهد !

اما بعد از این نكات ، شكر این بزرگترین نعمت خدا به چیست ؟!

به پیروی از این نعمت بزرگ: «قل إن كنتم تحبون الله فاتبعونی» و «و ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا»(13و14)

حال این نعمت عظیم الهی از ما چه خواسته است ؟

هیچ اجر و مزدی درخواست ننموده جز مودّت نسبت به نزدیكانش (15) كه نفع این اجر نیز به خود ما می رسد (16) و در واقع خود این نفع نعمت دیگری از جانب خداوند است كه در آخرت از ما در موردش سۆال خواهد شد. (17) !

 

پی نوشت ها :

1-سوره نحل / 114 .

2- سوره بلد / 8و9 وغاشیه / 19 ونور / 43 و مجموعه سوره های نحل و یس و غیره .

3- سوره ابراهیم / 34 ونحل / 18 .

4- نحل / 41 .

5- فصلت / 8.

6- رحمن / 58 .

7- حج / 23 وفاطر / 33 .

8- بروج / 21 وحجر / 87 وفصلت / 41 وزخرف / 4 .

9- آل عمران / 164 .

10- توبه / 128 .

11- حجرات / 17 .

12- بقره / 264 .

13و14- آل عمران /31 وحشر / 7 .

15- شوری / 23 .

16- سبأ / 47 .

17- تكاثر /8 .

حمید حاج علی                  

مدرس حوزه علمیه              

بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 16 بهمن 1393  ] [ 7:30 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
حضرت محمد

 

 

 

 

 


سبیل‌های بلندش را زده و موهای کم‌پشت و سفیدش را هم زیر کلاه‌ گیس بزرگی پنهان کرده بود. لحظه‌ای به یاد جمله‌ی وب‌سایت شبکه‌ی خبری سی‌اِن‌اِن افتاد که او را کشیش جویای نام می‌خواند. شانه‌هایش را عقب داد. چشمانش را هم مثل همیشه پشت عینک دودی مخفی کرد. از پشت عینک خودش را با جایزه‌ی نوبل دید، خنده‌ی شیطانی بلندی کرد و از هتل خارج شد. خیالش راحت بود که کسی او را نمی‌شناسد. در چند روزی که خبرنگاران خبرگزاری‌ها دوره‌اش کرده بودند و با اسکورت رفت و آمد می‌کرد، کسی او را نمی‌دید. به یاد قدم ‌زنی ‌های سابقش در نیویورک افتاد.


می‌خواست برای یک روز هم که شده خارج از کادر آهنی و پنجره‌های دودی، هوای تازه را تجربه کند. در حین راه‌ رفتن به یاد مصاحبه‌‌اش با روزنامه‌ی صهیونیستی «هاآرتص» و روزنامه‌ی آمریکایی «وال استریت ژورنال» افتاد. عکس‌های پی در پی عکاسان خبری به شوقش افزوده بود.

همان طور که مرد مغرورانه و مطمئن قدم برمی‌داشت، چشمش به مجله‌ی نیویورک تایمز در دکه‌ی روزنامه‌فروشی افتاد که تصویری از برج‌های دوقلو را به نمایش گذاشته بود. در کنار آن، مجله‌ی دیگری بود که مصاحبه‌ای با مایکل مور انجام داده بود؛ در مورد آخرین مستندش از حقیقت حادثه‌ی 11 سپتامبر و دست‌های پنهان صهیونیست‌ها. او معتقد بود روزی این راز در سطح جهانی فاش خواهد شد.

به یاد مخالفت خودش با ساخت مسجدی برای مسلمانان در دو خیابان بالاتر از محل برج‌های دوقلو افتاد و لحظه‌ای که قرآن را در کلیسای محقرش در گنیس ویل فلوریدا سوزانده بود. گویا چشمانش از دود آتشی که خودش برافروخته بود، سوخت؛ خواست عینک دودی ‌اش را بردارد ولی نباید کسی او را می‌شناخت، حتی برای یک لحظه. در حالی که چشمانش را از سوزش، پشت عینک دودی‌اش بسته بود، به راه افتاد.

مرد میانسالی با موهای زیتونی و تی‌شرت و شلوارک آبی رنگی در حال دویدن بود که تنه ‌اش به شدت به تنه‌ی «تِری»(1) خورد. چشمان مرد از ترس از حدقه بیرون زد و با نگرانی به دونده نگاه کرد. مرد با لبخند گفت: «ببخشید.» چشمان تری به صلیب گردن مرد افتاد و بی‌ آن که چیزی بگوید سرش را چند بار تکان داد. در حال راه رفتن به یاد محکومیت رسمی‌اش از سوی واتیکان و شورای جهانی قبطیان افتاد، ارسال نامه‌ی 120 سازمان مسیحی قبطی به ایالات متحده‌ی آمریکا، صفوف یهودیان متدین در کنار معترضان، حسابی او را به خشم آورد. به خودش که آمد چشمانش از پشت عینک دودی، مجسمه‌ی آزادی را دید. خنده‌ی موذیانه‌ای کرد؛ مجسمه را چون بتی می‌پرستید.

او بعد از مصاحبه‌اش با روزنامه‌ها در مورد فیلم «برائت از مسلمانان» از ترس در مخفی‌گاه نامعلومی پنهان شده بود. به دیوار آسانسور تکیه داد. خواست نفس راحتی بکشد، که نوشته‌ی درشت روی دیوار آسانسور نظرش را جلب کرد: «محمد(صلی الله علیه و آله) دارای اخلاق بزرگورانه و بسیار بزرگی است»

دوباره با لذت به آن نگاه کرد که یک آن سرش گیج رفت. احساس کرد مجسمه در حال سقوط است. دچار توهم شده بود. همه چیز در نظرش عقب و جلو می‌رفتند. توان حرکت نداشت. سریع نشست و دستانش را سپر سرش کرد و بی‌اختیار فریاد زد: «کمک! کمک!» همان‌طور که فریاد می‌زد نگاهش به کفش‌های زنانه‌ای افتاد که درست روبه‌رویش ایستاده بود با تعجب نگاهش را بالا آورد تعجب و خونسردی زن را که دید سرک کشید و دوباره به مجمسه نگاه کرد مثل همیشه سخت بی جان بود. دستانش را از روی سرش برداشت در حالیکه از جا بر می خاست نگاهش به دستان سیاه اما پراز کتاب زن افتاد. زن آفریقایی که مشکل او را حل شده می‌دید بی‌آن که سۆال کند با وقار به راه خود ادامه داد و تِری در حالیکه به روسری زن زُل زده بود لحظاتی به آرامش او فکر ‌کرد و بعد با ناامیدی به راه افتاد. در شلوغی خیابان دوباره ترس به سراغش آمد. صورتش را با موهای کلاه‌گیس پوشاند. این طور خیالش راحت‌تر بود، کمتر دیده می‌شد و احتمال شناخته شدنش نیز کمتر بود.

می‌خواست محاکمه‌ی مردمی بر علیه کسی راه بیاندازد که مسلمانان او را رسول مهربانی‌ها می‌دانستند. حال تمام خیابان‌ها معرکه‌ی محاکمه‌اش بودند. در این محاکمه همه حضور داشتند؛ مسلمانان آمریکایی، شهروندان آزاده‌ی آمریکایی، فرستادگانی از سوی واتیکان، مسیحیان، خاخام‌های یهودیان، نمایندگان سازمان ملل و حقوق بشری‌ها، سفیران آمریکا در سایر کشورها، و حتی بازیگران فریب‌خورده فیلمی که او حامیش شده بود. همان‌طور که از ترس خودش را بین جمعیت پنهان کرده بود به مرد جوانی برخورد که دسته گل بزرگی را در دست داشت و به مردم هدیه می‌داد گلی را گرفت تا شاید بوی گل، حالش را عوض کند دیگر چشمانش پشت عینک دودی به سیاهی می‌رفت که با دیدن اولین خیابان فرعی داخل خیابان پیچید تا از شر عینک دودی‌اش خلاص شود آن قدر خلوت بودن، خیابان خیالش را آسوده کرد که بی‌هوا خودش را روی جدول آب خیابان انداخت در حالیکه تکیه گاهش را درخت مرده و کم‌برگی قرار داده بود. چند برگ خشک و فرسوده درخت روی سرش پایین آمدند. تِری در حالی که نگران در خود فرو رفته بود، با افتادن برگ‌های مرده درخت روی شانه اش، ترسید. سریع آن را از برداشت نگاه تلخ و کوتاهی به برگ ، تصویر چاپ‌شده‌ی روحش را در دستانش مچاله کرد. چشمان وحشت‌زده‌ی مرد، برگ را چون تار عنکبوتی می‌دید که به انگشتانش چسبیده است. دستانش را با وسواس خاصی، محکم روی لباسش کشید تا اثری از خرده‌های برگ روی دستانش نباشد.

سریع عینک دودی‌اش را از روی چشمانش کَند با تمام وجود، بوی گل را استشمام کرد که ناگهان نگاهش به جمله روی گل افتاد: محمد(صلی‌الله علیه و آله) برای کامل کردن اخلاق مبعوث گردید نفسش بیرون نمی‌آمد. بوی گل برایش سنگین و روی جدول برایش بلند بود سرش گیج می‌رفت به سمت زمین خودش را سُراند تا در آب نیفتد.

حضرت محمد

پاهایش را روی زمین دراز کرد با تمام درماندگی‌اش هنوز لبریز از خشم بود می‌خواست گل را با عصبانیت به زمین پرت کند که دختر بچه‌ای با لبخندی زیرکانه گل را از دست مرد قاپید و از روی پاهای مرد ـ که مانع دویدنش بود ـ پرید صدای ناگهانی از پشت سرش باعث شد لحظه ای با ترس سرش را به عقب برگرداند  صدای بالا زدن کرکره ی مغازه لوازم الکترنیکی بود صاحب مغازه با تعجب لحظه ای به چشمان وحشت زده او که از پشت عینک هم می شد آن را دید نگاه کرد با برگرداندن سر تری، فروشنده هم وارد مغازه شد ولی چند لحظه بعد در حالی که تری به دختر بچه نگاه می کرد که با لبخندی زیرکانه و پیروزمندانه از او دور و دورتر میشد نگاه فروشنده را حس کرد بی اعتنا به نگاه کنجکانه او، کودک را دنبال می کرد که کبوتر شوقش همچون شنل اش در باد، به پرواز درآمده بود صاحب مغازه که به بهانه پاک کردن شیشه مغازه بیرون آمده بود هر از گاهی نگاه کنجکاونه اش را به او می دوخت ولی تنها درماندگی تِری را میتوانست ببیند طاقتش تمام شد و بی محابا سکوتش را شکست و گفت: اتفاقی افتاده و تِری سریع و بدون کوچکترین تاملی با اشاره پیاپی سرش گفت نه!! و بعد در حالی که به سختی خودش را از زمین کَند ولی هنوز تکیه اش به همان درخت خشکیده بود. صاحب مغازه در حالی که به فکر فرو رفته بود داخل مغازه شد شروع به تنظیم کانال تلویزیون ها کرد تلویزیون بزرگی که برای ویترین دکور مغازه تنظیم شده بود لحظه ای روی شبکه سحر توقف کرد در آن زمان صدور حقیقت، مجوز پخش از پرس تی‌وی، را داشت .

همان طور که کنار درخت خشکیده لَم داده بود خشک اش زد ظهور اجتماعی عشق را نمی توانست باور کند عشقی که او با آن می جنگید ترس بی محابا سینه سپر کرده بود و به سمت او می رفت و او تنها  قدم های وحشت زده اش را به عقب می راند صاحب مغازه در حالی که از ترس او شگفت زده شده بود کنترل تلویزیون را رها کرده بود و به سمت او می دوید و با صدای بلند می گفت مواظب باش !!  آن قدر عظمت عشق و شکوه محبوبیت مبهوت اش کرده بود که صدای مرد را نمی شنید تنها با صدای ترمز ماشین بود که چشمانش شبکه سحر را رها کردند چند لحظه ای گیج و منگ به راننده خیره شده بود که عصبانیت اش را فریاد می زد و او بی آنکه پاسخی به راننده دهد پا به فرار گذاشت می‌خواست به هتلش پناه ببرد، ولی تصاویر تلویزیون آن قدر گیج و حیرانش کرده بودند که با وجود دانستن آدرس هتل، سرگردان سر از خیابان دیگری درآورد.

همان طورکه تُند تُند راه می‌رفت پسر بچه‌ای شاد و زیبا را دید که با شوق می‌دوید و می‌خندید.

در دستان پسر تعدادی گل قاصدک بود و چند گل صورتی زیبا که مرد هرگز در عمرش ندیده بود.

در حین دویدن کودک، قاصدک‌ها پر می‌گشودند و شمیم عطرآگین گل‌های صورتی با صدای شیرین خنده‌ی کودک در هوا منتشر می‌شد و فضا را معطر می‌کرد. با آن همه اضطرابی که مرد داشت، آن صحنه برایش مانند یک رویا دل‌پذیر بود. از سرعت قدم‌هایش کاست تا به نظاره‌ی آن رویا بنشیند و روحش رنگ آرامش را ببیند. کمی عقب‌تر مرد سفیدپوش بلند قامتی پشت سر پسرک می‌دوید و با لحن دل‌نواز و لبخند مهربانی پسرک را صدا می‌زد: «محمد! محمد!» با صدای پدر، تِری انگار یک‌باره به فرسنگ‌ها دورتر پرت شد. ناگهان فاصله‌ای تاریک و مخوف را بین خودش و آن همه زیبایی حس کرد. قلبش به ضربان افتاد. شروع به دویدن کرد، آن قدر که صدای پدر و خنده‌ی کودک را نمی‌شنید. در حال دویدن خودش را جنگجوی وحشی می‌دید که به جنگ دل‌های بسیاری رفته است.

نظرات چند مسیحی و یهودی آزاده را که دوستش با حالتی تمسخر‎آمیز از روزنامه‌ برای او می‌خواند، به یاد آورد:

«آزادی نیکوسرشتان در  رهایی از بند شیاطین سلطه‌گر است، نه اهانت به قهرمانان فداکار تاریخی»

« اصلی‌ترین بند منشور حقوق بین الملل، احترام به ادیان الهی و پیامبران الهی است.»

تمام وجودش را ترس فرا گرفته بود. نیاز به آرامشی هر چند کوتاه داشت. به یاد گفته‌ی روان‌شناسش افتاد. او برای رهایی تری از افکار مشوش، تخیل زیبا را تجویز کرده بود. سواحل دریای آرامی را تصور کرد؛ همان جایی که برای زندگی به او وعده داده بودند. به یاد جمله مسلمانان افتاد، دریا برایش طوفانی و خشمگین شد؛ چرا که به اعتقاد مسلمانان ،دریا هم به یُمن وجود مبارک پیامبر پا به حیات گذاشته و همین لطف کافی بوده که او تا آخر خط دنیا طرفدار رسول باشد و آرام دل دوست‌داران او.

سریع عینک دودی‌اش را از روی چشمانش کَند با تمام وجود، بوی گل را استشمام کرد که ناگهان نگاهش به جمله روی گل افتاد: محمد(صلی‌الله علیه و آله) برای کامل کردن اخلاق مبعوث گردید نفسش بیرون نمی‌آمد. بوی گل برایش سنگین و روی جدول برایش بلند بود سرش گیج می‌رفت به سمت زمین خودش را سُراند تا در آب نیفتد

نفس هایش هم مثل سن اش فرسوده بودند و حالا دیگر از شدت دویدن بند آمده بود، می‌خواست برای لحظاتی دور از قلب نگاه‌ها باشد. آنقدر گیج و نگران شده بود که بدون نگاه به تابلوی بالای ساختمان و ناخواسته پا به ساختمان مرکز اسلامی نیویورک گذاشت. نگهبان ساختمان در حال استراحت بود. حتی وجود خوابیده‌ی نگهبان هم نگرانش می‌کرد. به آسانسور پناه برد؛ آن جا دیگر هیچ کس نبود. تمام بدنش از عرق خیس شده بود. به شماره‌ی طبقات آسانسور نگاه کرد و دکمه‌ی آخرین طبقه را فشار داد. لحظه‌ای به یاد «سم باسیل» افتاد. او بعد از مصاحبه‌اش با روزنامه‌ها در مورد فیلم «برائت از  مسلمانان» از ترس در مخفی‌گاه نامعلومی پنهان شده بود. به دیوار آسانسور تکیه داد. خواست نفس راحتی بکشد، که نوشته‌ی درشت روی دیوار آسانسور نظرش را جلب کرد: «محمد(صلی الله علیه و آله) دارای اخلاق بزرگورانه و بسیار بزرگی است.»

ذکر بزرگی محمد(صلی الله علیه و آله) و خلق بزرگوارانه او، آن چنان بر خشم جونز افزود که قلبش به شماره افتاد. تصویر تلویزیون و تابلوهایی که در دستان مسلمانان بود، برایش زنده شد. تصویر قلب بزرگ قرمزرنگی که بر روی آن نام محمد(صلی الله علیه و آله) نوشته شده بود. چهره‌ی محبوب پیامبر اسلام و قلب‌های مجذوب مسلمانان، مغز استخوانش را می‌سوزاند. به یاد تقلاهایش برای توزیع و پخش فیلم «برائت از مسلمانان» افتاد. از آن همه تلاش بی ثمرش برای پخش فیلم عصبانی بود. هر چند شنیده بود سایت‌های مختلف خبری، قسمت‌هایی از فیلم را در شبکه‌ی جهانی اینترنت پخش کرده‌ و خشم دوباره مسلمانان را برانگیخته‌اند. از شدت خشمگین چشمانش را بست، می‌خواست وجهه‌ی مشهورش را به یاد آورد تا روحیه بگیرد؛ ولی جز تهدید و محکومیت چیزی را به خاطر نیاورد.

مصاحبه‌هایش با روزنامه‌ها و شبکه‌ها هم محبوبش نکرده بود. برایش تنها خیال جایزه‌ی نوبل باقی مانده بود. با تمرکز زیادی سعی کرد به آن شیء بی جان فکر کند، اما جایزه‌ی نوبل هم در تصورش همانند مار افعی وحشی او را نشانه می‌گرفت. با وحشت چشمانش را باز کرد. با دستان رعشه‌گرفته‌اش در آسانسور را فشار داد. به طبقه‌ی هفتم رسیده بود، ولی در قفل شده بود. ترس همه‌ی وجودش را گرفت. هنوز اکسیژن بود، ولی نفسش بالا نمی‌آمد. احساس خفگی می‌کرد. می‌خواست کراواتش را شل کند؛ اما باز نمی‌شد. دستانش نای نداشت یا گره کراواتش کور شده بود؟! درمانده بر زمین افتاد. انگشتان لرزان و بی‌رمقش را بالا برد و بر دکمه‌های آسانسور چنگ ‌زد که ناگهان آسانسور حرکتی کرد و به سمت زیرزمین سقوط کرد. نگاه تری به آیه افتاد. گردنش شکست و نگاهش بر روی "در بسته" آسانسور ماند.

 

پی نوشت:

1-      لازم به ذکر است که تری جونز اولین کشیش مسیحی است که در کلیسای فلوریدا قرآن را آتش زد و برای نشر فیلم برائت از مسلمانان بسیار تلاش کرد و قصد به راه انداختن محاکمه مردمی علیه پیامبر را داشت که الحمدالله به این خواسته شوم دست نیافت.

  شقایق حسینی                

بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 16 بهمن 1393  ] [ 7:30 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]

 

حضرت محمد

 

 

 

 

 

 


سالهاست که ولادت‏ پیامبر اکرم (صلی الله علیه و اله) و ائمه (علیهم السلام) را جشن مى‏گیریم. صدها سال است كه ولادت مسیح (علیه السلام) را جشن مى‏گیرند. چرا ولادتها اهمیت و ارزش دارند؟ به خاطر اینكه یك مقطع حساس و تعیین‏ كننده و یك نقطه‏ ى عطف و یك پیچش در تاریخند. یعنى تاریخ در خطى مى ‏رفت؛ اما در این لحظه، به یك سمت دیگر پیچید. این، نقطه‏ ى پیچ و نقطه‏ ى عطف و نقطه ‏ى انعطاف به یك سمت دیگر است‏.


این روزِ بزرگ كه میلاد پیغمبر اكرم (صلی الله علیه و اله) است، یكى از مقاطع عظیم تاریخ بشر را به وجود آورده است. در مثل چنین روزى، خداوند متعال بزرگترین ذخیره‏ى الهى را كه وجود مقدّس پیامبر گرامى بود، به عرصه‏ ى وجود آورد؛ این شروعِ یك مقطع تعیین‏كننده در سرنوشت بشر بود.

در آیات ولادت‏ پیامبر (صلی الله علیه و اله) گفته‏ اند، وقتى آن بزرگوار متولّد شد، كنگره‏ هاى كاخ كسرى ویران گردید؛ آتشكده‏ ى آذرگشسب كه قرنها روشن بود به خاموشى گرایید؛ دریاچه‏ ى ساوه كه در نظر عدّه‏اى از مردم در آن وقت، مقدّس شمرده مى ‏شد، خشك شد و بتهایى كه بر گِرد كعبه آویخته بودند، سرنگون شدند. این نشانه‏ ها كه كاملًا رمزى و نمادین است، نشان‏دهنده ‏ى جهتِ اراده و سنّت الهى در پوشاندن خلعت وجود به این موجود عظیم و این شخصیت والا و بى ‏نظیر است.

معناى این حوادثِ نمادین این است كه با این قدوم مبارك، بساط ذلّت بشر، چه به وسیله ‏ى حاكمیت جبّاران و حاكمان مستبد- از قبیل آنچه در آن روز در ایران و روم قدیم وجود داشت- و چه به وسیله‏ ى عبادت غیر خدا، باید برچیده شود. بشر باید به وسیله‏ى این مولود مبارك، آزاد شود؛ هم از قید ستمى كه به وسیله‏ى حكّامِ جور بر انسانهاى مظلوم در طول تاریخ تحمیل شده است، و هم از قید خرافه ها و اعتقادات نادرستِ ذلّت‏آفرین كه انسان را در مقابل موجوداتِ پست‏تر از خود او یا در مقابل انسانهاى دیگر، خاضع و ذلیل و ستایشگر مى‏كند.

لذا آیه‏ ى قرآن در باب بعثت نبیّ اكرم (صلی الله علیه و اله) مى‏فرماید:

«هو الّذى ارسل رسوله بالهدى و دین الحقّ لیظهره على الدّین كلّه و كفى باللّه شهیدا».

«لیظهره على الدّین كلّه»؛ این، جهت را نشان مى‏دهد. بشریت به وسیله‏ ى این حادثه، باید به سمت آزادى معنوى، اجتماعى، حقیقى و عقلانى حركت كند. این كار شروع شد و ادامه ‏اش دست خودِ ما انسان ‏هاست. اینكه چه كسانى این راه را انتخاب كنند و با قدرت بپیمایند و چه كسانى از آن اعراض كنند و به خیرات آن نرسند، به اراده و خواست انسانها بستگى دارد. خود آن‏ها هستند كه سرنوشت و آینده‏ ى خودشان را به دست خود انتخاب مى‏كنند؛ لیكن این راه در مقابل انسانها گذاشته شده است.

بشریت كور بود، بینا شد. عالم ظلمانى بود، با نور وجود پیغمبر(صلی الله علیه و اله) منور شد. این معناى این ولادت بزرگ و سپس بعثت آن بزرگوار است. نه فقط ما مسلمانها رهین منت الهى و نعمت الهى هستیم به خاطر این وجود مقدس، بلكه همه‏ ى انسانیت رهین این نعمت است

علاوه بر این، سنّت الهى هم بر این است كه حركت عمومى بشر، به سمت همین هدفهاى والا ترتیب داده شود. این چیزى است كه به‏طور قهرى و طبیعى، جامعه‏ى بشریّت به سمت آن حركت مى‏كند. همچنان كه همه‏ ى حوادث تاریخ هم این را نشان داده است؛ تعالى علمى بشرى و پیشرفت معرفتى انسان، همه در جهت تعالیم نبىّ اكرم اسلام و به سوى نهایتِ این راه است. این هم یك سنّت دیگر در عالم آفرینش است.

 

امام علی

کلام مولا در وصف این روز

یقیناً آن روزى كه دنیاى ظلمانىِ زمان ولادت‏ پیغمبر(صلی الله علیه و اله)، با نور الهىِ این وجود مقدّس منوّر شد، باید مبدأ تاریخ جدیدى براى بشریت محسوب شود.

ولادت‏ پیغمبر اعظم (صلی الله علیه و اله) یك حادثه‏ى صرفاً تاریخى نیست؛ یك حادثه‏ ى تعیین‏كننده ‏ى مسیر بشریت است. و امیر المۆمنین(علیه الصّلاة و السّلام) در نهج البلاغه در توصیف زمانه ‏اى كه پیغمبر(صلی الله علیه و اله) - این خورشید تابان- در آن ظهور و طلوع كرد، جملات متعددى دارند. از جمله مى‏فرمایند:

« و الدّنیا كاسفة النّور ظاهرة الغرور»

نور در محیط زندگى بشر نبود؛ انسانها در ظلمات زندگى مى‏كردند؛ ظلمات جهل، ظلمات طغیان، ظلمات گمراهى، كه البته مظهر همه‏ ى این ظلمتها خود همان نقطه‏ اى بود كه پیغمبر اكرم (صلی الله علیه و اله) در آنجا متولد شد و سپس مبعوث شد؛ یعنى جزیرة العرب. همه‏ ى تاریكى‏ها و ضلالتها و گمراهى‏ها یك نمونه‏اى در مكه و محیط زندگى عربى جزیرة العرب داشت. گمراهى‏هاى فكرى و اعتقادى، آن شرك ذلیل‏ كننده ‏ى انسان، تا آن اخلاق اجتماعى خشن، تا آن بى ‏رحمى و قساوت قلب كه:

«و اذا بشّر احدهم بالأنثى ظلّ وجهه مسودّا و هو كظیم یتوارى من القوم من سوء ما بشّر به یمسكه على هون ام یدسّه من التّراب الا ساء ما یحكمون»

این، نمونه ‏اى از اخلاق بشر در دوران ولادت پیغمبر (صلی الله علیه و اله) و سپس در دوران بعثت ایشان است.

بشریت به وسیله‏ ى این حادثه، باید به سمت آزادى معنوى، اجتماعى، حقیقى و عقلانى حركت كند. این كار شروع شد و ادامه ‏اش دست خودِ ما انسان ‏هاست. اینكه چه كسانى این راه را انتخاب كنند و با قدرت بپیمایند و چه كسانى از آن اعراض كنند و به خیرات آن نرسند، به اراده و خواست انسانها بستگى دارد

«و كان بعده هدى من الضّلال و نوراً من العمى»

بشریت كور بود، بینا شد. عالم ظلمانى بود، با نور وجود پیغمبر(صلی الله علیه و اله) منور شد. این معناى این ولادت بزرگ و سپس بعثت آن بزرگوار است. نه فقط ما مسلمانها رهین منت الهى و نعمت الهى هستیم به خاطر این وجود مقدس، بلكه همه‏ ى انسانیت رهین این نعمت است.

درست است كه هدایت پیغمبر(صلی الله علیه و اله) در طول قرنهاى متمادى هنوز همه‏ ى بشریت را فرانگرفته است؛ اما این چراغ فروزان، این شعله ‏ى روزافزون در میان بشریت هست و بتدریج در طول سالها و قرنها انسانها را به سمت این چشمه‏ ى نور هدایت مى‏ كند.

در تاریخ بعد از بعثت پیغمبر (صلی الله علیه و اله) و ولادت آن بزرگوار كه نگاه كنید، همین تدبیر را ملاحظه مى‏كنید. انسانیت به سمت ارزشها حركت كرده است، ارزشها را شناخته است، بتدریج این گسترش پیدا خواهد كرد و شدت آن روز به روز بیشتر خواهد شد؛ تا اینكه إن شاء اللَّه «لیظهره على الدّین كلّه و لو كره المشركون» همه‏ى عالم را فرابگیرد و بشریت در جاده‏ ى هدایت و صراط مستقیم الهى حركت حقیقى خودش را آغاز كند، كه در واقع شروع زندگى بشر از آن روز است. آن روزى كه حجت خدا بر مردم تمام خواهد شد و بشریت در این شاهراه بزرگ قرار خواهد گرفت.

ما امروز به عنوان امت اسلامى در برابر این نعمت بزرگ قرار داریم، باید از این نعمت استفاده كنیم. باید دل خود، دین خود، فكر خود و نیز دنیاى خود، زندگى خود، محیط خود را به بركت تعالیم این دین مقدس روشن و منور كنیم؛ چون نور است، بصیرت است، مى‏توانیم خودمان را به آن نزدیك كنیم و مى‏توانیم بهره‏ مند شویم. این وظیفه‏ى عمومى ما مسلمانهاست.

داریوش عشقی                

بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان

 


منابع:

1-      منتهی الامال.

2-      سیره نبوی.

3-      بحارالانوار.

4-      مفاتیح الجنان.


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 16 بهمن 1393  ] [ 7:30 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات :  ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  

درباره وبلاگ

با سلام این وبلاگ در جهت موج وبلاگی "لبیک دیا رسول الله تاسیس شده است
نويسندگان
لينک دوستان
آمار سايت
كل بازديدها : 50213 نفر
كل مطالب : 310 عدد
آخرين بروز رساني : دوشنبه 9 آذر 1394 
امکانات وب