به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 به تازگی تصویری از یک خطای مربوط به سیستم عامل ویندوز فون ۸ منتشر شده که نشان می دهد از کاربر خواسته شده تا دیسک مربوط به نصب ویندوز را درون دستگاه قرار داده و سپس کامپیوتر خود را Restart کند! این موضوع که بسیار جالب و حتی خنده دار به نظر می رسد، ظاهرا واقعیت دارد و تصویر مورد نظر توسط شخصی برروی توییتر ارسال شده است. 



در ابتدا تصور می شد که این یک تصویر جعلی است، اما روز دوشنبه تصویر دیگری توسط یکی از دارندگان لومیا ۹۲۰ نیز منتشر شد که نشان دهنده همین خطا بوده است. به گفته کارشناسان وبسایت WMPoweruser این تصویر سند بسیار خوبی است که نشان میدهد سیستم عامل Windows Phone ۸ مایکروسافت برروی NT Kernel اجرا شده است

ادامه مطلب
جمعه 29 دی 1391  - 7:04 AM

 

 من آنجا، کفش‌هایم را به پا کردم و یک مقدار که اوضاع و حالم آرام شد، آمدم بیرون و در حالی که سوت می‌زدم و چیزی دور دستم می‌چرخاندم به طرف در خروجی حرکت کردم.

محمدرضا امینی به سال 1332، در تهران متولد شد. ایشان در تاریخ 1353.9.19 به اتهام اقدام علیه امنیت کشور و امام جماعت دانشجویان در روز 16 آذر توسط ساواک دستگیر شد به یک سال حبس محکوم گردید.

وي خاطره‌ای جالب از روز 16 آذر در دانشگاه دارد که اینگونه تعریف می‌کند:

به علت فعالیت‌های مذهبی که در دانشگاه انجام می‌دادیم من هم مانند بقیه بچه مذهبی‌ها در آن وقت، به نماز جماعت توجه زیادی داشتم. کم کم شدم پیش نماز، حالا به چه علتی، نمی‌دانم. این روال ادامه داشت تا این که قرار شد در روز 16 آذر 1353 تظاهراتی در دانشگاه برپا شود. گویا ساواک به این موضوع پی برده بود و به همین علت دستور داده بود در نمازخانه را که فکر می‌کرد تظاهرات از آنجا آغاز می‌شود بستند.

روز 16 آذر با همه دانشجویان روی زمین چمن دانشگاه تجمع کردیم و آماده برگزاری نماز جماعت شدیم. جالب این که مهر نداشتیم و عموما با کفش بودیم تا اگر مسئله‌ای پیش آمد، بتوانیم فرار کنیم. البته من چون پیش نماز بودم و می‌خواستم آداب نماز را رعایت کنم. یک مهر دستم گرفتم و کفش هایم را هم درآوردم. فکر می‌کنم بعضی از این بچه‌ها نیز این کار را کردند. دانشجویان کمونیست هم آمده بودند و می‌گفتند ما چکار کنیم؟

گفتیم شما هم بروید وضو بگیرید و در صف اول نماز بایستید. خلاصه نماز ظهر و عصر را به جماعت برگزار کردیم. وقتی که نماز ظهر را من سلام دادم، برگشتم دیدم دور تا دور زمین را مامورهای گارد که به باتوم و چوب مسلح بودند، محاصره کرده‌اند و می‌خواهند از ما پذیرایی کنند.

اشکم جاری شد و در واقع اشک شوق بود، زیرا مردم پشت نرده‌های دانشگاه، هنگامی که ما نماز می‌خواندیم ایستاده بودند و ما را تماشا می‌کردند و با صلوات ما صلوات می‌فرستادند. نماز عصر را خواندیم. همین که نماز عصر را تمام کردیم، ناگهان گاردی‌ها حمله کردند به داخل زمین.

من تنها کاری که کردم گفتم: بچه ها فرار نکنید و خودم هم فرار نکردم چون آن موقع حساس بود و گاردی‌ها هر که را فرار می‌کرد زودتر می‌گرفتند. من کفش‌هایم را زیر بغلم گرفتم و آرام آرام رفتم توی راه‌پله‌ای که به سالنی متصل می‌شد و از آنجا داخل کلاسها می‌توانستیم برویم. معمولا گاردی‌‌ها داخل سالن نمی‌آمدند. من آنجا، کفش‌هایم را به پا کردم و یک مقدار که اوضاع و حالم آرام شد، آمدم بیرون و در حالی که سوت می‌زدم و چیزی دور دستم می‌چرخاندم به طرف در خروجی حرکت کردم.

سعی می‌کردم خودم را خونسرد نشان بدهم. از در دانشگاه که خارج شدم، یکی از گاردی‌ها گفت بگیریدش، با همان حالت به حرکت خود ادامه می‌دادم در حالی که دانشجویان و مردم الله‌اکبر می‌گفتند و من صدای آنها را می‌شنیدم و شاید این اولین الله‌اکبری بود که توی خیابان‌ها گفته می‌شد. در خیابان خاقانی پشت دانشگاه تربیت معلم بود پا به فرار گذاشتم و با تاکسی سریع خودم را به خانه رساندم، لکن بعد از دو سه روز به علت این که شناسایی شده بودم دستگیر شدم و مرا به کمیته مشترک ضد خرابکاری شاه بردند.

البته موقع دستگیری من قضیه جالبی اتفاق افتاد. نماز مغرب را خوانده بودم که برادرم آمد و گفت آمده‌اند دستگیرت کنند. مشغول نماز عشاء شدم و اشاره کردم که مسئله‌ای نیست، مامورین ریختند داخل خانه، پدرم خوابیده بود، مامورین ساواک گفتند حاج آقا ببخشید ما از دوستان پسر شما هستیم. پدرم بدون این که از جایش تکان بخورد، برگشت و گفت هر غلطی می‌خواهید بکنید.

پدرم در خانه رساله امام، داشت. من قبلا تمام اعلامیه‌ها را از داخل خانه خارج کرده بودم و تمام تلاشم این بود که رساله امام را چه کار کنم، رساله‌ها را یادم رفته بود جابجا کنم. وقتی مامورین آمده بودند داخل خانه مادرم رساله‌ها را می‌گذارد داخل یک زنبیل و مقداری سیب زمینی روی آن می‌ریزد و همان موقع از خانه خارج و به خانه پدربزرگم که چند پلاک با خانه ما فاصله داشت می‌برد. وقتی که مامورین خانه را بازرسی می‌کردند هر لحظه منتظر پیدا شدن رساله‌‌ها بودم.

در کمال ناباوری رساله‌ها را پیدا نکردند. تعجب کرده بودم. با خود می‌گفتم خدایا این رساله‌ها چی شدند. پس از ماهها که از زندان آزاد شدم مادرم گفت آن شب من رساله‌ها را توی زنبیل سیب زمینی گذاشتم و از خانه خارج کردم. با وجودی که بیش از سی نفر از دانشجویان روی من اعتراف کرده ‌بودند که در روز 16 آذر من امام جماعت بودم ولی تا آخر آن را نپذیرفتم و هر وقت می‌گفتند نماز یا امام جماعت چی بوده؟ من می‌گفتم: مگر نماز جماعت یا نماز خواندن جرم است. شاهنشاه آریامهر خودشان نماز می‌خوانند. خودشان سال گذشته مکه رفتن، اصلا عکس او را من دیدم در کنار کعبه معظمه.

در چنین مملکتی با یک چنین شاهی که ما زندگی می‌کنیم مگر می‌شود، نماز خواندن جرم باشه، من خودم می‌گویم آن روز نماز خوانده‌ام، خب نماز خواندن که جرم نیست، حتی پیش نماز شدن هم جرم نیست، ولی من پیش نماز نبودم...(فارس)

 

ادامه مطلب
چهارشنبه 27 دی 1391  - 6:03 PM

 

 پای او قطع شده بود و درد می‌کشید، الکل و پنبه هم در آمبولانس نداشتم، لنگ ماشین را با آب دهان خیس کردم، روی پای مجروح مالیدم و آمپول را تزریق کردم.

وضع و اوضاع بهداری هم در دوران دفاع مقدس تعریفی نداشت، تجهیزات و نیروهای پزشکی محدود، دیگر پاسخگوی آن همه مجروح در منطقه و حتی در پشت خط نبودند، گاهی کف بیمارستان‌های صحرایی یا حتی شهری پر از مجروح بود اما با تمام این سختی‌ها خداوند همواره یار و یاور رزمندگان بود.

مرحوم «رضا جافَر» یکی از رانندگان آمبولانس در دوران دفاع مقدس بود؛ او گاهی از منطقه مجروح به تهران می‌آورد، بدون اینکه به خانواده سر بزند، مستقیم به منطقه می‌رفت، یکی از خاطرات وی در کتاب «تاوان شیرین» آمده است، می‌خوانیم:

با آمبولانسی که با گِل استتار کرده بودم، تعدادی مجروح به تهران آوردم که بین مجروحان حال یکی خیلی بد بود، به من گفتند که اگر خونریزی پایش زیاد شد یا بی‌قراری کرد، یک آمپول مسکن به او بزن؛ من که کار پزشکی بلد نبودم، وقتی دیدم آن مجروح خیلی بی‌قراری می‌کند، پنبه و الکل هم نداشتم، دم دستم لنگی بود که با آن شیشه گل‌آلود ماشین را پاک می‌کردم تا بتوانم مسیر را ببینیم.

چاره‌ای نبود، مجروح داشت درد می‌کشید، لنگ ماشین را با آب دهان خیس کردم، روی پای مجروح مالیدم و آمپول را تزریق کردم، مجروح‌ها را به بیمارستان تهران رساندم، خوشبختانه به خواست خدا، حال آن مریض بهتر شد و زنده ماند!

مرحوم «رضا جافر» جانباز شیمیایی و پرستار برادر جانبازش «مرتضی جافر» بود که چند سال پیش بر روی سینه برادر جانبازش به رحمت خدا رفت. (باشگاه توانا).

 

ادامه مطلب
چهارشنبه 27 دی 1391  - 6:02 PM

 

ساک دستش بود از حمام برمی‌گشت، نزدیک‌تر که رسید، پرسیدم: «سعید، چه عطری زدی که این قدر بوی خوبی می‌آید؟» او هم جواب داد: «من که عطر نزدم، دماغت بوی خوب می‌شنود».

نوجوانانی که مردانگی کردند، کم نیستند این بچه‌ها که در تاریخ دفاع مقدس برای همیشه ماندگار شدند، یکی از همین مردان، شهید دانش‌آموز «سعید عباسی» از شهدای سمنان است که هنوز به سن تکلیف نرسیده، تکلیف خود را دانست و به جبهه رفت.

به پدرش گفت: «اقلاً شما بروید به جبهه!»

سعید به پایگاه بسیج رفت، بعد از ساعتی آمد و بهانه‌‌گیری‌هایش شروع شد.

ـ بابا می‌گذاری بروم جبهه؟

ـ آخرش پسر جان جان! گیرم که من بگذارم، کسی بچه اندازه تو را می‌برد؟ فعلاً وقت درس خواندن توست هر وقت بزرگ شدی، ما حرفی نداریم. الان آنهایی بروند که بزرگ‌ترند.

ـ پس حالا که اجازه نمی‌دهید من بروم اقلا شما بروید آخر از خانواده ما هیچ‌کس نباید جبهه باشد؟

ـ پسر جان مگر دایی‌هایت جبهه نیستند؟

ـ دایی‌ها وظیفه خودشان را انجام می‌دهند، ما چه؟

بالاخره سعید کاری کرد که پدرش از طریق جهاد سازندگی به جبهه اعزام شد.

نوجوانی که قبل از شهادتش بوی عطر می‌داد

یکی از مراحل عملیات «کربلای 5» را پشت سر گذاشتیم، برای استراحت به عقب برگشتیم، همه بچه‌ها خسته بودند‌، بسیاری از آنها روی سینه خاکریز دراز کشیده بودند و استراحت می‌کردند.

سعید در حالی که ساک در دستش بود از حمام برمی‌گشت، نزدیک‌تر که رسید، دیدم حسابی تمیز شده است.

ـ سعید، عافیت باشد، چه خوش‌تیپ شدی.

ـ سلامت باشی، چشم‌هایت خوش‌تیپ می‌بیند.

ـ چه عطری زدی که این قدر بوی خوبی می‌آید؟

ـ من که عطر نزدم لابد باید بگویم، دماغت بوی خوب می‌شنود.

ـ راستی تو عطر نزدی؟! پس این بوی مست‌کننده از کجا می‌آید؟

ـ من که بویی حس نمی‌کنم.

ـ حالا چرا پایت را می‌کشی؟ نکند تیر خورده‌‌ای؟

ـ چیزی‌ام نیست، لابد این را هم چشمت خوب می‌بیند.

از هم جدا شدیم، فردای همان روز وقتی خواستیم، جنازه‌های شهدا را به معراج برسانیم، متوجه پیکری شدم، آن بوی عطر و آن قیافه فوق‌العاده جذاب که حالا نیمی از بدنش رفته، جنازه سعید بود.

دقایقی بعد، همان دوستی را دیدم که روی سینه خاکریز داشت زیارت عاشورا می‌خواند، به سراغش رفتم.

ـ چه شد؟ سعید چطوری شهید شد؟

ـ از شما که جدا شد به سراغ من آمد؛ داشتم زیارت عاشورا می‌خواندم، کنارم نشست و زیارت عاشورا گوش کرد، به آرامی اشک می‌ریخت، زیارتنامه تمام شد از جا بلند شدم تا بروم جای هموارتری پیدا کنم، و نماز بخوانم تا از جا بلند شدم، یک گلوله خمپاره کنار او به زمین خورد و نصف بدنش را برد، حتی نتوانستم از او بپرسم که چه شد. صدایش داشت در میان هق هق گریه گم می‌شد.

ـ آن بوی عطر چه؟ تو هم بوی آن را حس کردی؟

ـ از همان دور که داشت به من نزدیک می‌شد، نسیم، بوی عطرش را آورد و تا لحظه شهادتش هم آن بوی عطر  وجود داشت.(باشگاه توانا).

 

ادامه مطلب
چهارشنبه 27 دی 1391  - 6:01 PM

 

این عملیات دومین عملیات لشکر 10 (بعد از عملیات والفجر 4) در طول هشت سال دفاع مقدس در منطقه غرب کشور در فصل زمستان بود که بعضی روزهای آن دما به 20 درجه زیر صفر هم می‌رسید.

در 25 دیماه سال 1366  عملیات بیت المقدس 2 با رمز یا زهرا (س) آغاز شد. این عملیات که تا دوم بهمن همان سال به طول انجامید در منطقه عمومی ارتفاعات قمیش و سلیمانیه آغازشده بود.

فرماندهی عملیات یادشده را که از نوع تک گسترده بود، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عهده داشت. درحالی که تلاش های ایران برای یافتن ضمانتی درجهت دستیابی به حقوق خود در مفاد قطعنامه 598 شورای امنیت به نتیجه ای نرسیده بود رزمندگان سپاه اسلام بر آن شدند تا ضمن یک عملیات گسترده درمنطقه ای کوهستانی و سرد دشمن بعثی را در منگنه ای جنگی قراردهند. در این عملیات رسته های پیاده، زرهی و توپخانه ایران حضور داشتند و عراق نیز رسته های پیاده، زرهی، کماندویی و گارد را نیز به همراه داشت.

در عملیات بیت المقدس 2 بیش از 2500 نفر از افراد دشمن کشته و یا زخمی شدند. همچنین در این میان 785 نفر از افراد دشمن به اسارت نیروهای خودی در آمدند. بر اثر این عملیات تعداد 15 تانک و نفربر دشمن منهدم و بیش از سی تانک و نفربر و همچنین ادوات سنگین و سبک و مهندسی دشمن نیز به غنیمت نیروهای اسلام در آمد .

این عملیات دومین عملیات لشکر 10 (بعد از عملیات والفجر 4) در طول هشت سال دفاع مقدس در منطقه غرب کشور در فصل زمستان بود که بعضی روزهای آن دما به 20 درجه زیر صفر هم می‌رسید عقبه لشکر در این عملیات از اهواز به سنندج و پادگان امام علی (ع) منتقل شد و گردان‌ها جهت سازماندهی و آموزش به "اردوگاه قائم مابین شهر میاندوآب و مهاباد " منتقل شدند .

قرارگاه تاکتیکی لشکر در موقعیت صف "پشت ارتفاعات قشن " دائر شد و کارهای شناسایی را شروع نمود. نیروهای لشکر در این عملیات می بایست از رودخانه قله چولان عبور می کردند و ادامه مسیر تا زیر ارتفاعات قمیش که پوشیده از برف بود را ادامه میدادند . با کمک تیم راپل پادگان امام علی (ع) تهران در شرایط بسیار سخت و خطرناک، و بصورت ابتکاری، با سیم بکسل و ابزارهای لازم پلی را بر روی رودخانه خروشان نصب نمودند. نظر به اینکه احداث پل به صورت ضربتی و با حد اقل امکانات صورت گرفته بود (در زیر پای دشمن) و طول آن به بیش از 200 متر می‌رسید و ارتفاع تا لبه آب رودخانه بیش از 40 متر بود جهت رعایت احتیاط ظرفیت عبوری را حداکثر 10 نفر مشخص نمودند و 10 نفر 10 نفر از پل عبور می کردند و همین مسئله باعث طولانی شدن عبور گردانها از پل می شد .

احداث این پل باعث شد تا یکی از یگانهای همجوار لشکر (لشکر 31 عاشورا) جهت عبور گردانهایش از این پل استفاده نماید . لشکر در این عملیات در 2 مرحله وارد عمل شد و جمعا 11 گردان پیاده و 12 گردان پشتیبانی رزم وارد عمل کرد و اهداف از پیش تعیین شده را تصرف نمود و بعد از تثبیت اهداف تصرف شده،‌حدود یک ماه پدآفند منطقه را به عهده داشت. از شهدای شاخص لشکر در این عملیات می توان به شهید اجمد آجرلو، شهید علی اصغر صادقی، شهید محسن درودی و شهید محمد صادق رفعت اشاره نمود .

 

ادامه مطلب
چهارشنبه 27 دی 1391  - 6:00 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 29

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 6010820
تعداد کل پست ها : 30564
تعداد کل نظرات : 1029
تاریخ ایجاد بلاگ : پنج شنبه 19 شهریور 1388 
آخرین بروز رسانی : دوشنبه 19 آذر 1397 

نویسندگان

ابوالفضل اقایی