به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

ما را به بوسه چون بگرفتیم در برش

آب حیوة داد لب همچو شکرش

گردیم هر دو مست شراب نیاز و ناز

او دست در بر من و من دست در برش

در وصف او اگر چه اشارات کرده‌اند

ما وصف می‌کنیم به قانون دیگرش

بسیار خلق چون شکر و عود سوختند

ز آن روی همچو آتش و خط چو عنبرش

بفروخت در زجاجهٔ تاریک کاینات

مصباح نور اشعهٔ خورشید منظرش

بر لشکر نجوم کشد آفتاب تیغ

در سایهٔ حمایت روی منورش

سلطان حسن او و یکی از سپاه اوست

این مه که مفردات نجومند لشکرش

طاوس حسنش ار بگشاید جناح خویش

جبریل آشیانه کند زیر شهپرش

آرایش عروس جمالش مکن که نیست

با آن کمال حسن، نیازی به زیورش

خورشید کیمیایی گر خاک زر کند

با صنعتی چنین عرض اوست جوهرش

دل سست گشت آینهٔ سخت روی را

هر گه که داشت روی خود اندر برابرش

هر کو چو من به وصف جمالش خطی نوشت

شد جمله حسن چون رخ گل روی دفترش

آب حیوة یافت خضروار بی‌خلاف

لب تشنه‌ای که می‌طلبد چون سکندرش

آن را که آبخور می عشق است حاصل است

بر هر کنار جوی، لب حوض کوثرش

صافی درون چو شیشه و روشن شود چو می

هر کو شراب عشق در آمد به ساغرش

آن دلبری که جمله جمال است نعت او

نام‌آوری‌ست کاسم جمیل است مصدرش

در دل نهفت همچو صدف اشک قطره را

هر در که یافت گوش ز لعل سخنورش

رو مستقیم باش اگر خوض می‌کنی

در بحر عشق او که صراط است معبرش

بی‌داروی طبیب غم او بسی بمرد

بیمار دل که هست امانی مزورش

هر ذره‌ای که از پی خورشید روی او

یک شب به روز کرد مهی گشت اخترش

بر فرق خویش تاج حیوة ابد نهاد

آن کس که باز یافت به سر نیش خنجرش

و آن را که نور عشق ازل پیش رو نبود

ننموده ره به شمع هدایت پیمبرش

ای دلبری که هر که تو را خواست، وصل تو

جز در فراق خویش نگردد میسرش

نبود به هیچ باغ چو تو سرو میوه‌دار

باغ ار بهشت باشد و رضوان کدیورش

نه خارج و نه داخل عالم بود چو روح

آن معدن جمال که هستی تو گوهرش

فردا که نفخ صور اعادت خوهند کرد

مرده سری بر آورد از خاک محشرش

در بوتهٔ جحیم گدازند هر که را

بی سکهٔ غم تو بود جان چون زرش

پیوستگان عشق تو از خود بریده‌اند

آن کو خلیل تست چه نسبت به آزرش ...

ادامه مطلب
شنبه 31 تیر 1396  - 1:04 PM

 

ای پادشاه عالم، ای عالم خبیر

یک وصف تست قدرت و یک اسم تو قدیر

فضل تو بر تواتر و فیض تو بر دوام

حکم تو بی‌منازع و ملک تو بی‌وزیر

بر چهرهٔ کواکب از صنع تست نور

بر گردن طبایع از حکم تست نیر

چون آفتاب بر دل هر ذره روشن است

کز زیت فیض تست چراغ قمر منیر

از آفتاب قدرت تو سایه پرتویست

کورست آنکه می‌نگرد ذره را حقیر

از طشت آبگون فلک بر مثال برق

در روز ابر شعله زند آتش اثیر

با امر نافذ تو چو سلطان آفتاب

نبود عجب که ذره ز گردون کند سریر

بر خوان نان جود تو عالم بود طفیل

بهر تنور صنع تو آدم بود خمیر

در پیش صولجان قضای تو همچو گوی

میدان به سر همی سپرد چرخ مستدیر

علم ترا خبر که ز بهر چه منزوی‌ست

خلوت نشین فکر به بیغولهٔ ضمیر

اجزای کاینات همه ذاکر تواند

این گویدت که مولی، و آن گویدت نصیر

دانستم از صفات که ذاتت منزه است

از شرکت مشابه و از شبهت نظیر

در دست من که قاصرم از شکر نعمتت

ذکر تو می‌کند به زبان قلم صریر

هر چند غافلم ز تو لیکن ز ذکر تو

در وکر سینه مرغ دلم می‌زند صفیر

اندر هوای وصف تو پرواز خواست کرد

از پر خویش طایر اندیشه خورد تیر

منظومهٔ ثنای تو تالیف می‌کنم

باشد که نافع آیدم این نظم دلپذیر

تو هادیی، به فضلت تنبیه کن مرا

تا از هدایهٔ تو شوم جامع کبیر

کس را سزای ذات تو مدحی نداد دست

گر بنده حق آن نگزارد بر او مگیر

گر کس حق ثنای تو هرگز گزاردی

لا احصی از چه گفتی پیغمبر بشیر

در آروزی فقر بسی بود جان من

عشق از رواق غیب ندا کرد کای فقیر!

رو ترک سر بگیر و ازین جیب سر برآر

رو ترک زر بگو و ازین سکه نام گیر

گر زندگی خوهی چو شهیدان پس از حیات

بر بستر مجاهده پیش از اجل بمیر

ای جان! به نفس مرده شو و از فنا مترس

وی دل! به عشق زنده شو و تا ابد ممیر

روزی که حکمت از پی تحقیق وعدها

تغییر کاینات بفرماید، ای قدیر!

گهوارهٔ زمین چو بجنبد به امر تو

گردد در آن زمان ز فزع شیرخواره پیر،

با اهل رحمتت تو برانگیز بنده را

کان قوم خورده‌اند ز پستان فضل شیر

من جمع کرده هیزم افعال بد بسی

و آنگه گذر بر آتش قهر تو ناگزیر

از بهر صید ماهی عفو تو در دعا

از دست دام دارم و از چشم آبگیر

نومید نیستم ز در رحمتت که هست

کشت امید تشنه و ابر کرم مطیر

تو عالمی که حاصل ایام عمر من

جرمی است، رحمتم کن و عذری‌ست، در پذیر

فردا که هیچ حکم نباشد به دست کس

ای دستگیر جمله! مرا نیز دست گیر!

ادامه مطلب
شنبه 31 تیر 1396  - 1:04 PM

 

ای پادشاه عالم، ای عالم خبیر

یک وصف تست قدرت و یک اسم تو قدیر

فضل تو بر تواتر و فیض تو بر دوام

حکم تو بی‌منازع و ملک تو بی‌وزیر

بر چهرهٔ کواکب از صنع تست نور

بر گردن طبایع از حکم تست نیر

چون آفتاب بر دل هر ذره روشن است

کز زیت فیض تست چراغ قمر منیر

از آفتاب قدرت تو سایه پرتویست

کورست آنکه می‌نگرد ذره را حقیر

از طشت آبگون فلک بر مثال برق

در روز ابر شعله زند آتش اثیر

با امر نافذ تو چو سلطان آفتاب

نبود عجب که ذره ز گردون کند سریر

بر خوان نان جود تو عالم بود طفیل

بهر تنور صنع تو آدم بود خمیر

در پیش صولجان قضای تو همچو گوی

میدان به سر همی سپرد چرخ مستدیر

علم ترا خبر که ز بهر چه منزوی‌ست

خلوت نشین فکر به بیغولهٔ ضمیر

اجزای کاینات همه ذاکر تواند

این گویدت که مولی، و آن گویدت نصیر

دانستم از صفات که ذاتت منزه است

از شرکت مشابه و از شبهت نظیر

در دست من که قاصرم از شکر نعمتت

ذکر تو می‌کند به زبان قلم صریر

هر چند غافلم ز تو لیکن ز ذکر تو

در وکر سینه مرغ دلم می‌زند صفیر

اندر هوای وصف تو پرواز خواست کرد

از پر خویش طایر اندیشه خورد تیر

منظومهٔ ثنای تو تالیف می‌کنم

باشد که نافع آیدم این نظم دلپذیر

تو هادیی، به فضلت تنبیه کن مرا

تا از هدایهٔ تو شوم جامع کبیر

کس را سزای ذات تو مدحی نداد دست

گر بنده حق آن نگزارد بر او مگیر

گر کس حق ثنای تو هرگز گزاردی

لا احصی از چه گفتی پیغمبر بشیر

در آروزی فقر بسی بود جان من

عشق از رواق غیب ندا کرد کای فقیر!

رو ترک سر بگیر و ازین جیب سر برآر

رو ترک زر بگو و ازین سکه نام گیر

گر زندگی خوهی چو شهیدان پس از حیات

بر بستر مجاهده پیش از اجل بمیر

ای جان! به نفس مرده شو و از فنا مترس

وی دل! به عشق زنده شو و تا ابد ممیر

روزی که حکمت از پی تحقیق وعدها

تغییر کاینات بفرماید، ای قدیر!

گهوارهٔ زمین چو بجنبد به امر تو

گردد در آن زمان ز فزع شیرخواره پیر،

با اهل رحمتت تو برانگیز بنده را

کان قوم خورده‌اند ز پستان فضل شیر

من جمع کرده هیزم افعال بد بسی

و آنگه گذر بر آتش قهر تو ناگزیر

از بهر صید ماهی عفو تو در دعا

از دست دام دارم و از چشم آبگیر

نومید نیستم ز در رحمتت که هست

کشت امید تشنه و ابر کرم مطیر

تو عالمی که حاصل ایام عمر من

جرمی است، رحمتم کن و عذری‌ست، در پذیر

فردا که هیچ حکم نباشد به دست کس

ای دستگیر جمله! مرا نیز دست گیر!

ادامه مطلب
شنبه 31 تیر 1396  - 1:04 PM

 

ای پسر از مردم زمانه حذر گیر

بگذر ازین کوی و خانه جای دگر گیر

در تو نظرهای خلق تیر عدو دان

تیغ بیفگن، برای دفع سپر گیر

چون تو ندانی طریق غوص درین بحر

حشو صدف ممتلی به در و گهر گیر

چون تو نه آنی که ره بری به معانی

جمله جهان نیکوان خوب صور گیر

گر بجهد آتشی ز زند عنایت

سوختهٔ دل به پیش او بر و در گیر

یار اگرت از نگین خویش کند مهر

نام ازو همچو شمع و مهر چو زر گیر

پای بنه بر فراز چرخ و چو خورشید

جملهٔ آفاق را به زیر نظر گیر

باز دلت چون به دام عشق در افتاد

خیل ملک را چو مرغ سوخته پر گیر

مرغ سعادت به شام چون نگرفتی

دام تضرع بنه به وقت سحر گیر

جان شریف تو مغز دانهٔ نفس است

سنگ بزن مغز را ز دانه بدرگیر

چون سر تو زیر دست راهبری نیست

جملهٔ اعضای خویش پای سفر گیر

بگذر ازین پستی از بلندی همت

وین همه بالا و شیب زیر و زبر گیر

صدق ابوبکر را علم کن و با خود

تیغ علی‌وار زن، جهان چو عمر گیر

سیف برو جان بباز و نصرت دل کن

دامن معشوق را به دست ظفر گیر

عیب عملهای خویشتن چو ببینی

بحر دلت را چو علم کان هنر گیر

ادامه مطلب
شنبه 31 تیر 1396  - 1:04 PM

به نزد همت من خردی ای بزرگ امیر!

امیر سخت دل سست رای بی‌تدبیر!

به عدل چون نکند ملک را بهشت صفت

اگرچه حور بود ز اهل دوزخ است امیر

تو ای امیر! اگر خواجهٔ غلامانی

تو بنده‌ای و تو را از خدای نیست گزیر

جنود تیغ تو) آنجا سپر بیندازند

که بر تو راست کنند از کمان حادثه تیر

ز تو منازل ملک است ممتلی از خوف

ز تو قواعد دین نیست ایمن از تغییر

به بند و حبس سزایی که از تو دیوانه

امور دنیی و دین درهم است چون زنجیر

دلت که هست به تنگی چو حلقهٔ خاتم

درو محبت دنیاست چون نگین در قیر

ربوده سیم بسی و نداده زر به کسی

ندیده کسر عدو و نکرده جبر کسیر

کمر ز زر کنی از سیمهای محتاجان

بسا که کیسه تهی گردد از چنین توفیر!

تو راست میل و محابا که زر برد ظالم

تو راست ذوق و تماشا که سگ درد نخچیر

شهی ولایت حکم است و در حکومت عدل

وگرنه کس نشود پادشه به تاج و سریر

تو ملک خوانی یک شهر را و سر تا سر

دهی است دنیی و چون تو درو هزار گزیر

زمان ز مرگ بسی چون تو پند داد تو را

برو ز مردن امثال خویش عبرت گیر

تن تو دشمن جان است، دوستش مشمار

که تن پرست کند در نجات جان تقصیر

تو تن‌پرست و تو را گفته روح عیسی نطق

برای نفس که خر چند پروری به شعیر!

ز قید شرع که جان است بندهٔ حکمش

دل تو مطلق و در دست نفس کافر اسیر

به نزد زنده‌دلان بی‌حضور خواهی مرد

که خواب غفلت تو دارد اینچنین تعبیر

رعیت‌اند عیالت ، چو مادر مشفق

بده به جمله ز پستان عدل و احسان شیر

که عدل قطب وجود است و دین بسان فلک

مدام بر سر این قطب می‌کند تدویر

ایا به حکم ستم کرده بر ضعیف و قوی

تو عاجزی و خدای جهان قوی و قدیر

بگیردت به ید قدرت و کند محبوس

و گر چنانک ندانی کجا، به سجن سعیر

چو نوبتت بزنند ای امیر اگر روزی

رعیت از ستمت چون دهل کنند نفیر

سر تو چون بن هاون بکوفتن شاید

وگر بود به مثل جمله مغز چون سر سیر

عوان سگ است چو در نیتش ستم باشد

که آتش است و گر شعله‌ای ندارد اثیر

به موعظت نتوانم تو را به راه آورد

سفال را نتواند که زر کند اکسیر

به میل من نشود دیدهٔ دلت روشن

که نور باز نیابد به سرمه چشم ضریر

اگر بسوزی ای خام پخته خواهی شد

که نان به مرتبه گه گندم است و گاه خمیر

و گر به نزد تو خار است عارفان دانند

که من گلی به تو دادم ز بوستان ضمیر

خود ارچه پیر شود دولتش جوان باشد

اگر قبول نصیحت کند جوان از پیر

به مال و عمر اگر چه توانگرست و جوان

به پند دادن پیران غنی است چون تو فقیر

چو تو امیر به اشعار سیف فرغانی

چو پادشاه بود مفتقر به پند وزیر

ادامه مطلب
شنبه 31 تیر 1396  - 1:04 PM

 

ایا نموده ز یاقوت درفشان گوهر

به نکته لعل تو می‌بارد از زبان گوهر

ترش نشینی گیرد همه جهان تلخی

سخن بگویی گردد شکرفشان گوهر

دل مرا که به باران فیض تو زنده است

ز مهر تست صدف‌وار در میان گوهر

بهای گوهر وصلت مرا میسر نیست

و گرنه قیمت خود می‌کند بیان گوهر

دو کون در ره عشق تو ترک باید کرد

که جمع می‌نشود خاک با چنان گوهر

نمود عشق تو از آستین غیرت دست

فشاند لعل تو در دامن جهان گوهر

درم ز دیده چکد چون شود به گاه سخن

زناردان شکر پاش تو روان گوهر

تو راست ز آن لب نوشین همه سخن شیرین

تو راست ز آن در دندان همه دهان گوهر

ترش چو غوره نشیند شکر ز تنگ دلی

دهانت ار بنماید ز ناردان گوهر

چو در به رشته تعلق گرفت عشق به من

اگر چه زیب نگیرد ز ریسمان گوهر

همای عشق تو گر سایه افگند بر جغد

به جای بیضه نهد اندر آشیان گوهر

نبود تا تو تویی حسن لطف از تو جدا

که دید هرگز با بحر توامان گوهر؟

صدف مثال میان پر کند جهان از در

چو بحر لطف تو انداخت بر کران گوهر

دهان تو که چو سوراخ در شد از تنگی

همی کند لب لعلت درو نهان گوهر

به جان فروشی از آن لب تو بوس و این عجب است

که در میانهٔ معدن بود گران گوهر

ز شرم آن در دندان سزد که حل گردد

چو مغز در صدف همچو استخوان گوهر

ز سوز سینه و اشک منت زیانی نیست

بلی از آتش و آب است بی‌زیان گوهر

عروس حسن تو در جلوه آمد و عجب است

که بر زمین نفشاندند از آسمان گوهر

چو چنگ وقت سماع از میان زیورها

چو تو به رقص در آیی کند فغان گوهر ...

ادامه مطلب
شنبه 31 تیر 1396  - 1:04 PM

 

ای بت سنگ دل و ای صنم سیم عذار

بر رخ خوب تو عاشق فلک آینه‌دار

ناگهان چون بگشادی در دکان جمال

گل فروشان چمن را بشکستی بازار

سورهٔ یوسف حسن تو همی خواند مگر

آیت روی تو بنمود ز رحمت آثار

دهن خوش دم تو مردهٔ دل را عیسی

شکن طرهٔ تو زندهٔ جان را زنار

صفت نقطهٔ یاقوت دهانت چه کنم

کاندر آن دایره اندیشه نمی‌یابد بار

به اثر پیش دهان و لب تو بی کارند

پستهٔ چرب زبان و شکر شیرین کار

قلم صنع برد از پی تصویر عقیق

سرخی از لعل لب تو به زبان چون پرگار

برقع روی تو از پرتو رخسارهٔ تو

هست چون ابر که از برق شود آتش‌بار

آتش روی تو را دود بود از مه و خور

شعر زلفین تو را پود بود از شب تار

با چنین روی، چو در گوش کنی مروارید

شود از عکس رخت دانهٔ در چون گلنار

بحر لطفی و ز اوصاف تو بر روی تو موج

گنج حسنی و بر اطراف تو از زلف تو مار

باز سودای تو را زقهٔ جان در چنگل

مرغ اندوه تو را دانهٔ دل در منقار

تو مرا بوده چو دل را طرب و تن را جان

من تو را گشته چو مه را کلف و گل را خار

سپر افگندم در وصف کمان ابروت

بی‌زبان مانده‌ام همچو دهان سوفار

آدم آن روز همی گفت ثنای تو که بود

طین لازب، که توی گوهر و انسان فخار

ای خوشا دولت عشق تو که با محنت او

شد دل تنگ من از نعمت غم برخوردار

حسن روی تو عجب تا به چه حد است که هست

جرم عشاق تو همچون حسنات ابرار

مستفیدند دل و جان ز تو چون عقل از علم

مستفادند مه و خور ز تو چون نور از نار

آن عجب نیست که ارواح و معانی یابند

از غبار درت اشباح و صور بر دیوار

آسمان را و زمین را شود از پرتو تو

ذره‌ها جمله چو خورشید و کواکب اقمار

من ز مهرت چو درم مهر گرفتم که به قدر

خوب رویان چو پشیزند و تویی چون دینار

می‌نهد در دل فرهاد چو مهر شیرین

خسرو عشق تو در مخزن جانم اسرار

عقل را پنبه کند عشق تو و از اثرش

همچو حلاج زند مرد علم بر سردار

ای تو نزدیک به دل، پرده ز رخ دور افگن

تا کند پیش رخت شرک به توحید اقرار

گر تو یک بار بدو روی نمایی پس از آن

پیش تو سجده کند کفر چو ایمان صدبار

ز آتش شوق تو گر هیچ دلش گرم شود

آب بر خاک درت چرخ زند چون عصار

بر زمین گر ز سر کوی تو بادی بوزد

خاک دیگر نکند بی تو چو سیماب قرار

ای که در معرض اوصاف جمالت به عدد

ذره اندک بود و قطره نباشد بسیار

عقل را در دو جهان وقت حساب خوبان

ابتدا از تو بود چون ز یک آغاز شمار

چه کنم وصف جمال تو که از آرایش

بی نیاز است رخ تو چو یدالله ز نگار

با مهم غم عشق تو به یکبار ببست

در دکان کفایت خرد کارگزار ...

ادامه مطلب
شنبه 31 تیر 1396  - 12:59 PM

 

چند گفتم که فراموش کنم صحبت یار

یاد او می‌دهدم رنگ گل و بوی بهار

بلبل از وصلت گل بانگ برآورده چنانک

در چمن ناله کند مرغ جدا مانده ز یار

چون ز چنگ غمش آهنگ فغان پست کنم؟

خاصه این لحظه که صد ناله برآمد ز هزار

من چرا باشم خاموش چو بلبل؟ کاکنون

حسن رخسار گل افزود جمال گلزار

باغ را آب فزوده لب جوی از سبزه

دم طاوس نموده سر شاخ از اشجار

ز آتش لاله علمدار شده دامن طور

شاخ چون جیب کلیم است محل انوار

دست قدرت که ورا نامیه چون انگشت است

بر سر شاخ گل از غنچه نهاده دستار

آب روی چمن افزوده به نزد مردم

شبنم قطره صفت بر گل آتش رخسار

لاله بر دامن سبزه است بدان سان گویی

که به شنگرف کسی نقطه زند بر زنگار

رعد تا صور دمیده‌ست و زمین زنده شده

همبر سدره و طوبی‌ست درخت از ازهار

راست چون مردهٔ مبعوث دگر باره بیافت

کسوهٔ نو ز ریاحین چمن کهنه شعار

حوریانند ریاحین و بساتین چو بهشت

وقت آن است که جانان بنماید دیدار

ادامه مطلب
شنبه 31 تیر 1396  - 12:59 PM

 

من بلبلم و رخ تو گلزار

تو خفته من از غم تو بیدار

جانا تو به نیکویی فریدی

وین زلف چو عنبر تو عطار

گفتم که چو روی گل ببینم

کمتر کنم این فغان بسیار

شوق گل روی تو چو بلبل

هر لحظه در آردم به گفتار

من در طلب تو گم شده‌ستم

خود گم شده چون بود طلبکار؟

بر من همه دوستان بگریند

هر گه که بنالم از غمت زار

دل، خسته نگردد از غم تو

هرگز نبود ز مرهم آزار

از دانهٔ خال تو دل من

در دام هوای تو گرفتار

بسیار تنم بجان بکوشید

تا دل ندهد به چون تو دلدار

با یوسف حسن تو نرستم

زین عشق چو گرگ آدمی‌خوار

چون جان به فنای تن نمیرد

آن دل که ز عشق گشت بیمار

چون کرد بنای آبگیری

بر خاک در تو اشک گل کار،

وقت است کنون که که رباید

رنگ رخ من ز روی دیوار

در دست غم تو من چو چنگم

و اسباب حیوة همچو او تار

چنگی غم تو ناخن جور

گو سخت مزن که بگسلد تار

ای لعل تو شهد مستی انگیز

وی چشم تو مست مردم آزار

دریاب که تا تو آمدی، رفت

کارم از دست و دستم از کار

اندوه فراخ رو به صد دست

بر تنگ دلم همی نهد بار

دور از تو هر آن کسی که زنده‌است

بی روی تو زنده ای‌ست مردار

در دایرهٔ وجود گشتم

با مرکز خود شدم دگربار

بر نقطهٔ مهرت ایستادم

تا پای ز سر کنم چو پرگار

افتاد از آن زمان که دیدیم

ناگه رخ چون تو شوخ عیار،

هم خانهٔ ما به دست نقاب

هم کیسهٔ ما به دست طرار

در دوستی تو و ره تو

مرد اوست که ثابت است و سیار

گر بر در تو مقیم باشد

سگ سکه بدل کند در آن غار

آن شب که بهم نشسته باشیم

در خلوت قرب یار با یار

هم بیم بود ز چشم مردم

هم مردم چشم باشد اغیار

پر نور چو روی روز کرده

شب را به فروغ شمع رخسار

در صحبت دوست دست داده

من سوخته را بهشت دیدار

در پرسش ما شکر فشانده

از پستهٔ تنگ خود به خروار

کای در چمن امید وصلم

چیده ز برای گل بسی خار

جام طرب و هوای خود را

در مجلس ما بگیر و بگذار

آن دم به امید مستی وصل

بر بنده رگی نماند هشیار

بیرون شده طبع آرزو جوی

بی خود شده عقل خویشتن دار

بر صوفی روح چاک گشته

در رقص دل از سماع اسرار

در چشم ازو فزوده نوری

در خانه ز من نمانده دیار

چون از افق قبای عاشق

سر بر زده آفتاب انوار

او وحدت خویش کرده اثبات

اندر دل او به محو آثار

ای از درمی به دانگی کم

خرم به زیادتی دینار

مشتی گل تست در کشیده

در چشم هوای تو چو گلنار

دلشاد به عالمی که در وی

کس سر نشود مگر به دستار

دستت نرسد بدو چو در پاش

این هر دو نیفگنی به یکبار

تا پر هوا ز دل نریزد

جانت نشود چو مرغ طیار

ای طالب علم! عاشقی ورز

خود را نفسی به عشق بسپار

کاندر درجات فضل پیش است

عشق از همه علمها به مقدار

در مدرسهٔ هوای او کس

عالم نشود به بحث و تکرار

گر طالب علم این حدیثی

بشکن قلم و بسوز طومار

چون عشق لجام بر سرت کرد

دیگر نروی گسسته افسار

تو مؤمن و مسلمی و داری

یک خانه پر از بتان پندار

در جنب تو دشمنان کافر

در جیب تو سروران کفار

تو با همه متحد به سیرت

تو با همه متفق به کردار

دایم ز شراب نخوت علم

سر مست روی به گرد بازار

جهل تو تویی تست وزین علم

تو بی‌خبر ای امام مختار

تا تو تویی ای بزرگ خود را

با آن همه علم جاهل انگار

رو تفرقه دور کن ز خاطر

رو آینه پاک کن ز زنگار

کاری می‌کن که ننگ نبود

از کار جهان پر و تو بی کار

وین نیز بدان که من درین شعر

تنبیه تو کرده‌ام نه انکار

گر یوسف دلربای ما را

هستی به عزیز جان خریدار،

ما یوسف خود نمی‌فروشیم

تو جان عزیز خود نگهدار

مقصود من از سخن جز او نیست

جز مهره چه سود باشد از مار

من روی غرض نهفته دارم

در برقع رنگ پوش اشعار

ادامه مطلب
شنبه 31 تیر 1396  - 12:59 PM

 

ای ز لعل لب تو چاشنی قند و شکر

وی ز نور رخ تو روشنی شمس و قمر

خسرو ملک جمالی تو و اندر سخنم

ذکر شیرینی تو هست چو در آب شکر

سر خود نیست دلی را که تو باشی مطلوب

غم جان نیست کسی را که تو باشی دلبر

دختر نعش گواهی نتواند دادن

که چنو زاده بود مادر ایام پسر

در همه نوع چو تو جنس بیابند ولیک

به نکویی نبود جنس تو از نوع بشر

به جمال تو درین عهد نیامد فرزند

وگرش ماه بود مادر و خورشید پدر

حسن ازین پیش همی بود چو معنی پنهان

پس ازین روی تو شد صورت او را مظهر

آفتابی تو و هر ذره که یابد نظرت

نورش از پرتو خورشید نباشد کمتر

رنگ از عارض گلگون تو گیرد لاله

بوی از طرهٔ مشکین تو دارد عنبر

گل رو خوب به حسن است ولی دارد حسن

از گل روی تو زینت چو درختان ز زهر

نظر چشم کس ادراک نخواهد کردن

حسن رویت که درو خیره شود چشم نظر

با چنین حسن و جمال ار به خودش راه دهی

از تو آراسته گردد چو عروس از زیور ...

ادامه مطلب
شنبه 31 تیر 1396  - 12:59 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 98

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 1257663
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث