عروس ایام ...

< تبریک="" ما="" را="" در="" دهه="" عاشقانه="" ترین="" ایام="" پذیرا="" باشید="">

در شب‏های نهم و دهم ماه ذوالحجه، به حضرت ابراهیم ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ وحی شد که در روز دهم باید برای رضایت خداوند، فرزندش «اسماعیل» را به منا در نزدیکیِ مکّه ببرد و قربانی کند.

امتحانی بسیار بزرگ بود؛ ولی پدر و پسر از آن سربلند بیرون آمدند. حضرت ابراهیم(ع) با وجود علاقه‏ی شدید به فرزندش، او را به منا برد و دست و پای وی را بست و تصمیم گرفت که به فرمان خداوند، او را قربانی کند. حضرت اسماعیل(ع) هم به او دلداری و اطمینان داد که تسلیم فرمان خداوند است.

اما به خواست خدا، چاقو گلوی اسماعیل را نیرید و از سوی خداوند فرمان رسید که: «ای ابراهیم! تو از آزمایش الهی سربلند بیرون آمدی، اکنون فرزندت را رها کن و به جای اسماعیل این گوسفند را که برایت هدیه فرستادیم، قربانی کن».

حضرت ابراهیم(ع) هم بسیار خوشحال شد و پسرش را بوسید و به جای او، گوسفندی که از بهشت برای او فرستاده شده بود را قربانی کرد.

این روز را "عید الاضحی" یا "عید قربان" می‏نامند ؛ و اکنون قرن‏هاست که مسلمانان با اقتدا به آن حضرت، در حج و غیر حج، و در منا و غیر منا، شتر و گاو و بز و گوسفند قربانی می کنند، و در راه خدا انفاق می‏نمایند.
 


[چهارشنبه 24 مهر 1392 ]  [4:23 PM]  [عروس ایام]
ایام عید بود. در این ایام زن ها جواهرات و زیورآلات خود را مورد استفاده قرار می دهند. دختر حضرت علی (ع) ام کلثوم به خزانه دار بیت المال پیام فرستاد و گفت: اگر در بیت المال از جواهرات چیزی نزد تو است به صورت امانت برای من بفرست تا در روزهای عید استفاده کنم بعدا پس می دهم.
 

خزانه دار که شیدای خالص و پاک بود و علاقه زیادی به حضرت علی علیه السلام داشت، فورا اطاعت کرد و گردنبندی برای ام کلثوم فرستاد. روزی حضرت وارد خانه شد و گردنبند قیمتی را در گردن دخترش دید.
فرمودند: این را از کجا آورده ای؟
عرض کرد: از بیت المال به امانت گرفته ام.
حضرت اعتراض کرد و سپس گردنبند را از او گرفت و به خزانه دار برگرداند و او را نسبت به کاری که انجام داده بود تهدید کرد. و فرمودند:
اگر دخترم این را به امانت نگرفته بود دستش را قطع می کردم.

منبع:
بیست داستان و چهل حدیث گهربار از حضرت علی(علیه السلام)


[چهارشنبه 24 مهر 1392 ]  [3:41 PM]  [عروس ایام]
در زمان خلافت حضرت علی علیه السلام در کوفه، زره آن حضرت گم شد. پس از چندی در نزد یک مرد مسیحی پیدا شد. حضرت علی علیه السلام او را به محضر قاضی بردند و اقامه دعوی کردند که: این زره از آن من است، نه آن را فروخته ام و نه به کسی بخشیده ام و اکنون آن را در نزد این مرد یافته ام.
 

قاضی به مسیحی گفت: خلیفه ادعای خود را اظهار کرد، تو چه می گویی؟

مسیحی گفت: این زره مال خود من است و در عین حال گفته مقام خلافت را تکذیب نمی کنم، ممکن است خلیفه اشتباه کرده باشد.

قاضی رو کرد به حضرت علی علیه السلام و گفت: تو مدعی هستی و این شخص منکر است، علیهذا بر تو است که شاهد بر مدعای خود بیاوری.

حضرت علی علیه السلام خندیدند و فرمودند: قاضی راست می گوید؛ اکنون می بایست که من شاهد بیاورم، ولی من شاهد ندارم.

قاضی روی این اصل که مدعی شاهد ندارد، به نفع مسیحی حکم کرد و او هم زره را برداشت و روان شد. ولی مرد مسیحی که خود بهتر می دانست که زره مال کی است، پس از آن که چند گامی پیمود وجدانش مرتعش شد و برگشت گفت: این طرز حکومت و رفتار از نوع رفتارهای بشر عادی نیست، از نوع حکومت انبیاست و اقرار کرد که زره از حضرت علی علیه السلام است. طولی نکشید او را دیدند مسلمان شده، و با شوق و ایمان در زیر پرچم حضرت علی علیه السلام در جنگ نهروان می جنگد.

منبع: داستان راستان


[چهارشنبه 24 مهر 1392 ]  [3:41 PM]  [عروس ایام]