مرتبه
تاريخ : پنج شنبه 25 مهر 1392 

قرار نبود تو شهید بشی

 

کرمانشاه بودیم. طلبه های جوان آمده بودند برای بازدید از جبهه، 30-20 نفری بودند. شب که خوابیده بودیم، دو- سه نفری بیدارم کردند و شروع کردند به پرسیدن سوال های مسخره و الکی. مثلاً می گفتند)): آبی چه رنگیه؟)) عصبی شده بودم. گفتند:(( بابا بی خیال،تو که بیدار شدی،حرص نخور بیا بریم یکی دیگه رو بیدار کنیم.))

 

قرار نبود تو شهید بشی

 

کرمانشاه بودیم. طلبه های جوان آمده بودند برای بازدید از جبهه، 30-20 نفری بودند. شب که خوابیده بودیم، دو- سه نفری بیدارم کردند و شروع کردند به پرسیدن سوال های مسخره و الکی. مثلاً می گفتند)): آبی چه رنگیه؟)) عصبی شده بودم. گفتند:(( بابا بی خیال،تو که بیدار شدی،حرص نخور بیا بریم یکی دیگه رو بیدار کنیم.))

دیدم بد هم نمی گویند! خلاصه همین طوری سی نفر را بیدار کردیم! حالا نصفه شبی جماعتی بیدار شده ایم و همه مان دنبال شلوغ کاری هستیم. قرار شد یک نفر خودش را به مردن بزند و بقیه در محوطه قرارگاه تشییعش کنند! فوری پارچه سفیدی انداختیم روی محمد رضا و قول گرفتیم که تحت هر شرایطی خودش را نگه دارد. گذاشتیمش روی دوش بچه ها و راه افتادیم. گریه و زاری.

 یکی می گفت)): ممد رضا! نامرد! چرا تنها رفتی؟))

یکی می گفت:(( تو قرار نبود شهید بشی))

دیگری داد می زد:(( شهیده دیگه چی می گی؟ مگه تو جبهه نمرده؟))

یکی عربده می کشید، یکی غش می کرد!

در مسیر،بقیه بچه ها هم اضافه می شدند و چون از قضیه با خبر نبودند واقعاً گریه و شیون راه می انداختند! گفتیم برویم سمت اتاق طلبه ها! جنازه را بردیم داخل اتاق. این بندگان خدا که فکر می کردند قضیه جدیه، رفتند وضو گرفتند و نشستند به قرآن خواندن بالای سر میّت!

در همین بین من به یکی از بچه ها گفتم:(( برو خودت را روی محمد رضا بینداز و یک نیشگون محکم بگیر.))

رفت گریه کنان پرید روی محمد رضا و گفت:(( محمد رضا! این قرارمون نبود! منم می خوام باهات بیام!))

بعد نیشگونی گرفت که محمد رضا از جا پرید و چنان جیغی کشید که هفت هشت نفری از این طلبه ها از حال رفتند!

ما هم قاه قاه خندیدیم. خلاصه آن شب با این که تنبیه سختی شدیم ولی حسابی خندیدیم.

 




 

ارسال توسط علی صادقی
آرشيو مطالب
پیوندها
طراح قالب

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ