بابای مظلوم من...
من یکی یکدانه بابا هستم. من بابا را خیلی دوست دارم. بابای من، بهترین بابای دنیاست،همیشه من را اینگونه صدا می زند:"نفس بابا..."
و من با شنیدن این دو کلمه، به سمت بابا می روم و خود را در آغوشش رها می کنم...
بچه می شوم و چون کودکی هایم برایش ناز می کنم، بابا هم سرم را نوازش می کند و بوسه ای بر پیشانی ام می نشاند، و مرا غرق در عشق پدری اش می کند...
اما گاهی بابا یادش می رود که من نفس او هستم،آن هم لحظه ایست که بابا موجی می شود،آن موقع دیگر هیچ کس را نمی شناسد... داد می زند... فحش می دهد... هر چه را که ببیند پرت می کند... مامان گریه می کند و خودش را در آغوش بابا می اندازد و بابا برای اینکه خود را از دستان مامان رها کند، به او فحش می دهد و او را به سمتی پرت می کند...
دیروز بابا دوباره موجی شد، مامان سعی می کرد تا او را آرام کند،ولی نتوانست. بابا بی محابا هر چه دم دستش می دید به این طرف و آن طرف پرت می کرد...
مامان به سمت بابا رفت... بابا مامان را هل داد... مامان روی زمین افتاد...
به سمت بابا رفتم. بابا را در آغوش گرفتم...صدایش کردم...گریه کردم... اما آرام نشد...
بابا من را هل داد...بلند شدم و این بار محکم تر بابا را بغل کردم... اما به یکباره چیزی بر سرم فرود آمد،احساس کردم سرم داغ شده...
هنوز بابا را محکم در آغوش گرفته بودم...
نمی دانم چقدر گذشته بود، اما بابا دیگر فریاد نمی زد،آرام سرم را از روی سینه اش بلند کردم...
لباس بابا غرق در خون بود...
نگاهی به چشمانش کردم،آرام اشک می ریخت،دوباره شده بود همان بابای مظلوم من،لبخندی بر صورت پر اشکش زدم. تنها یک جمله از بابا شنیدم و بعد روی دستان بابا چشمانم بسته شد: "خدایا نفسم..."

