مرتبه
تاريخ : پنج شنبه 21 آذر 1392 

من فرزند جانباز هستم

 

صدای خنده هاشون کل کوچه رو پر کرده بود. بابای مریم پشت دو چرخه رو گرفته بود و مریم با غرور رکاب می زد. یه بغض کوچیک پرید توی گلوی زهرا...

دستاشو محکم تر پشت صندلی چرخدار گرفت و آروم تر از قبل بابا رو هل داد.

اسم حال عجیبش رو نمی دونست. اما می فهمید انگار یه جای کار داره می لنگه.

دست به سینه ایستاد جلوی باباش و گفت:

- حالا نوبت توئه.

 

من فرزند جانباز هستم

 

صدای خنده هاشون کل کوچه رو پر کرده بود. بابای مریم پشت دو چرخه رو گرفته بود و مریم با غرور رکاب می زد. یه بغض کوچیک پرید توی گلوی زهرا...

دستاشو محکم تر پشت صندلی چرخدار گرفت و آروم تر از قبل بابا رو هل داد.

اسم حال عجیبش رو نمی دونست. اما می فهمید انگار یه جای کار داره می لنگه.

دست به سینه ایستاد جلوی باباش و گفت:

- حالا نوبت توئه.

بابا با تعجب نگاش کرد.

- نوبت توئه که منو هل بدی. منم می خوام مثل مریم سوار دوچرخه ام بشم و بازی کنم.حالا که مامان نیست تو باید کمکم کنی تا دوچرخه سواری یاد بگیرم.

قبل از اینکه بابا حرفی بزنه پرید توی انباری و دوچرخه اش رو آورد گذاشت جلوی بابا.

- زهرا جان! آخه من...

زهرا روی دوچرخه نشست و از بابا خواست که هلش بده و مراقبش باشه. هنوز چند قدمی دور نشده بود که همراه دوچرخه اش به زمین افتاد. سر زانوش زخمی شده بود و کف دستاش می سوخت. بابا همانطور روی صندلی نشسته بود و با بهت به صحنه واژگون شدن دخترش نگاه می کرد.

زهرا دوچرخه را کناری انداخت. اول فقط با اخم نگاه کرد. اما بعد بغضش ترکید:

- تو بی عرضه ترین بابای دنیایی! نمی تونی به من دوچرخه سواری یاد بدی. حتی نمی تونی از دخترت مراقبت کنی. پس چی می گن که یه روزی قهرمان بودی؟ نشستی روی اون صندلی و نمی آی ببینی چی شدم.

بابا دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید.

زهرا پایش را به زمین کوبید:

- ازت بدم میاد. از صندلی چرخدارت بدم میاد. هیچ وقت حوصله نداری با من بازی کنی. می دونی چیه؟ داداش مهدی هم از تو بدش میاد. همیشه سرش داد می زنی و بلد نیستی تو درسا کمکش کنی.

زهرا با گریه در خونه رو باز کرد و تو اتاقش پناه گرفت. به حرفهای مامان فکر کرد و اینکه دزدآ پاهای بابا رو دزدیدن. دلش برای بابا سوخت.

در خونه رو باز کرد و صندلی چرخدار رو هول داد توی خونه.

بابا دخترش رو بوسید و زهرا خندید:

- اگه می خوای ببخشمت باید یه کاری کنی.

بابا با خوشحالی نگاش کرد.

توی ذهنش دنبال یه خواسته از بابا گشت.

از پنجره چشمش افتاد به مردی که همراه پسر بچه ای از تپه ها بالا می رفت.

- فردا منو می ذاری روی دوشت و می بری کوه! قبول؟

بابا دستی بر سر زهرا کشید و مثل همیشه خودش را در اتاق کوچکش حبس کرد.

 

(( داستان: فاطمه گرجی ))




 

ارسال توسط علی صادقی
آرشيو مطالب
پیوندها
طراح قالب

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ