مرتبه
تاريخ : شنبه 30 آذر 1392 

سوم دی...

 

یک... دو... سه...

دارم سالهای نبودنت را می شمارم. بغض گلویم را فشار می دهد، آخر هر روز این سالها برایم به اندازه ی ماهها می گذرد. خسته شدم... تا کی سهم از بودنت تنها یک قاب عکس باشد؟خسته شدم از بس روزها به دروغ خندیدم،خسته شدم از بس خودم را محکم نشان دادم... خسته شدم...

روز که جای خود را به شب می دهد،حقیقت من نیز آشکار می شود... آن زمان که همه خوابند و من قاب عکست را در آغوش می گیرم و ساعتها با تو حرف می زنم و اشک می ریزم...

صدای هق هق هایم را می شنوی؟

تا کی صبوری؟ تا کی انتظار؟ پس کی مرا سر قرارمان خواهی برد؟

دلم سخت برایت تنگ شده است... برای خنده هایت... نگاه مهربانت... صدای مردانه ات...

دلم برای ذره ذره بودنت تنگ شده...

من آماده ام... سالهاست،که بیایم به وعده گاهمان، تو بگو... کی می آیی؟

هنوز بعد از این همه سال،دلم سخت برایت می تپد... بی قرارت می شود... بهانه ات را می گیرد...

تو بگو... چگونه آرامَش کنم ای آرام جانم... باید تو خود باشی تا این دل آرام گیرد،دلی که سخت دوستت دارد... عاشقانه هم دوستت دارد...




 

ارسال توسط علی صادقی
آرشيو مطالب
پیوندها
طراح قالب

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ