ترکیب بندی شاهکار از استاد لطیفیان
عاشق شدیم و عاشق حیران ماشدند
قومی اسیر زلف پریشان ما شدند
آنقدر عاشقیم که عشاق روزگار
مبهوت اشتیاق گریبان ما شدند
روح القدس شدیم وتمامی شاعران
گرم غزل سرایی دیوان ما شدند
یوسف شدیم وبهر تماشای حال ما
صدها عزیز راهی زندان ما شدند
آنقدر آمدیم ومسلمان او شدیم
آنقدر آمدند ومسلمان ما شدند
ما عاشقیم عاشق حیران زینبیم
تکفیرمان کنید مسلمان زینبیم
مارا نوشته اند برای گدا شدن
سائل شدن ، اسیر شدن ، مبتلا شدن
از آنطرف خلاصه دری باز میشود
می ارزد انتظار به این آشنا شدن
عشاق سنگ خورده ی دیوار زینبیم
پس واجب است غرق تماشای ما شدن
وقتی مسیر جای قدمهای زینب است
میلی نمیکنیم به جز خاک پا شدن
اول طواف بعد منا پس چه بهتر است
بعد از دمشق راهی کرب و بلا شدن
"ما را برای راز و نیاز آفریده اند
این کعبه را برای نماز آفریده اند"
این کیست که فرشته ، گلیم آورش شده
بال وپر فرشته نخ معجرش شده
دیگر نیاز نیست به گهواره بردنش
دست حسین بالش زیر سرش شده
از این به بعد خانه ی مولا چه دیدنی است
با زینبی که فاطمه ی دیگرش شده
زهرا همان که ام ابیهاش گفته اند
زهرا همان که مادر پیغمبرش شده
دیروز دختر وجنات خدیجه بود
حالا خدیجه آمده ودخترش شده
اینگونه بود فاطمه شد ریشه بقا
اینگونه بود فاطمه شد ام امها
زینب غروب بود ولی انتها نداشت
زینب رسول بود ولی مصطفی نشد
شهر نزول بود اگرچه حرا نداشت
زینب اگر نبود کسی فاطمی نبود
زینب اگر نبود کسی مرتضی نداشت
زینب اگر نبود حسینی نمیشدیم
زینب اگر نبود زمین کربلا نداشت
زینب هر آنچه گفت تماما حسین بود
اصلا به غیر نام حسین اعتنا نداشت
زینب اگر نبود مسلمان نداشتیم
باور کنید ذکر حسین جان نداشتیم
جایی پریده است که پیدا نمی شود
حتی عروج اینهمه بالا نمی شود
دیدند صبح آمده اما در آسمان
خورشید شهر فاطمه پیدا نمی شود
یا ایها الرسول چرا آفتاب صبح
در آسمان شهر تماشا نمی شود
فرمود :زینب آینه ی روی دخترم
آنکه مقام بی حدش املا نمی شود
چون بی نقاب آمده بیرون حجره اش
امروز آفتاب هویدا نمی شود
حقش نبود کعبه نیلوفرش کنند
(حقش نبود خون به دل مضطرش کنند)
لبهاش تشنه بود ولی رود نیل بود
بالش شکسته بود ولی جبرئیل بود
زینب فرشته آینه حوریه عاطفه
از جنس خانواده ای از این قبیل بود
گودال هم که رفت فقط سر به زیر بود
شرمنده بود از اینکه قتیلش قلیل بود
کوچه به کوچه لشگر کوفه شکست خورد
از دست خانمی که تماما اصیل بود
ویرانه کرد کاخ بلند یزید را
زینب تبر نداشت ولیکن خلیل بود
از الهی نامه خواجه عبد الله انصاری
الهــــی از کُشـتهء تو خون نيايد و از سوختهء تو درد ، کُشـتهء تو بکُشتن شاد است و سوختهء تو بسوختن خوشنود.
الهــــی روی بنما تا در روی کســـی ننــــگريم و دری بگشـــای تا بر در کــس نگـُـذريم .
پيوسته دلم دم از رضای تو زند
جان در تن من نفس برای تو زند
گر بر سر خاک من گياهی رويد
از هــر بر گی بوی وفای تو زند
الهــــی بحرمت ذاتی که تو آنی ، بحرمت صفاتی که چنانی و بحرمت نامی که تو دانی بفرياد رس که ميتوانی .
الهــــی مکُش اين چـــــراغ افــــروخته را ُمســـوز اين دل ســـوخته را و مَدَر اين پردهء دوخته را و مران اين
بنــــدهء نو آمـــوخته را
الهی نامه
غمم توییّ و تو را غم به من عطا فرمود
همین سرشک دمادم به من عطا فرمود
دلم پر از شب شعر است و عشق پاک تو را
همین دو بیت منظم به من عطا فرمود
تو منتظر شدی و من هنوز معتقدم
تو را نبودنِ همدم، به من عطا فرمود
نبودنت چه زیاد است ای ملاحت محض!
تو را همین نمکِ کم به من عطا فرمود
دو چشم ناز تو خرما، تو را به ماه صیام
خدای حضرت میثم به من عطا فرمود
به دست پس زن و با پا دوباره پیش بکش
تو را محبت دَرهم به من عطا فرمود
به زیرِ بارش باران، دلم هوای تو کرد
به دوست گفتم و او هم به من عطا فرمود
کنون میان تو و غم دلم به تاب و تب است
غمم توییّ و تو را غم به من عطا فرمود
علیرضا رنجبر
برای بارش رحمت خدا خدا كافی ست
برای عشق و جنون شهر كربلا كافی ست
برای بی خردان زرق و برق اين عالم
غبار چادر زينب برای ما كافی ست
عليرضا خاكساری
بسم الله الرحمن الرحیم
بغدادی را که از مشایخ عرفان بود در خواب دیدند و از وی پرسیدند: خداوند با تو چگونه رفتار کرد؟ گفت: تمام آن اشارات و رموز عرفانی از دست رفت و آن عبارات، در هم ریخت و آن علوم از دل ناپدید گشت و آن رسوم از هم پاشید و جز چند رکعت کوتاهی که هنگام سحر بجا آوردیم، ما را چیز دیگری سود نبخشید.
📚شب مردان خدا، ص۶۴_۶۵
بسم الله الرحمن الرحیم
✅ بچه شش سالهاي که ترکش خمپاره به پايش خورده بود. نام او علي بود. يک شب ديدم که دارد لبش را گاز ميگيرد. علتش را پرسيدم. گفت: «من درد دارم، ولي نميخواهم چيزي بگويم.» پرسيدم: «تو چرا از جبهه نرفتي؟»گفت: «مگر جان ما از جان پاسداران و سربازان عزيزتر است؟ نه، من هم مانند آنها جنگ خواهم کرد.» فکر کردم چون بچه است، شايد ميخواهد چيزي بخورد. گفتم: «اگر شکلات ميخواهي برايت بياورم.» آن دلاور کوچک جواب داد: «نه، من هيچ چيز نميخواهم، من فقط پيروزي اسلام و نابودي صدام را ميخواهم.»
📚 زن در آئينه دفاع مقدس، ص 132
بسم الله الرحمن الرحیم
🔸جمله علامه طباطبایی به همسر شهید مطهری که او را شگفت زده کرد!
🔹همسر شهید مطهری می گوید: دی ماه سال 1359 بود و بیست ماه از شهادت شهید مطهری می گذشت. فرزند شهید بزرگوار قدوسی (نوه مرحوم علامه طباطبایی) در جبهه در منطقه هویزه به فیض شهادت نائل آمد و من برای عرض تسلیت به منزل شهید قدوسی رفتم. مرحوم استاد علامه طباطبایی هم آنجا بودند.
🔹ایشان تا مرا دیدند شروع کردند به گریه کردن و اشک ریختن. بعد گفتند: «خانم مطهری! من برای محمدحسن گریه نمی کنم، من برای مطهری گریه می کنم!». شگفت زده شدم وقتی دیدم که مرحوم علامه در روزهای شهادت نوه عزیزش باز برای مطهری که حدود 600 روز از شهادت او می گذشت گریه می کردند.
قصد كرده است خدا جلوه ي ديگر بكشد
سوره يِ مريمي از سوره يِ كوثر بكشد
بگذاريد همين جا به قدش سجده كنم
نگذاريد دگر كار به محشر بكشد
دختر اين است اگر، فاطمه پس حق دارد
از خداوند فقط مِنَّت دختر بكشد
مادر ِ دَهر نزائيد و نخواهد زائيد
آنكه را از سر اين آينه معجر بكشد
بالِ جبريل به اين قُبه تمايل دارد
تا دمشق هست چرا جاي دگر پر بكشد؟!
زينب آنقَدر بزرگ است كه آماده شده است
يك تنه جام بلاي همه را سر بكشد
قبل از ايني كه خودش جلوه كند آماده ست
عالمي را به تماشايِ برادر بكشد
میلادحضرت زینب (س)
آنچه از من خواستى، با کاروان آورده ام
یک گلستان گل، به رسم ارمغان آورده ام
از در و دیوار عالم، فتنه میبارید و من
بى پناهان را بدین دارالامان آورده ام
اندر ین ره از جرس هم، بانگ یارى برنخاست
کاروان را تا بدینجا، با فغان آورده ام
بسکه من، منزل به منزل، در غمت نالیده ام
همرهان خویش را چون خود، بجان آورده ام
تا نگویى زین سفر، با دست خالى آمدم
یک جهان، درد و غم و سوز نهان آورده ام
قصه ویرانه شام از نپرسى، بهترست
چون از آن گلزار، پیغام خزان آورده ام
خرمنى، موى سپید و دامنى، خون جگر
پیکرى بى جان و جسمى ناتوان آورده ام
دیده بودم با یتیمان مهربانى میکنى
این یتیمان را بسوى استان آورده ام
دیده بودم، تشنگى از دل قرارت برده بود
از برایت دامنى اشک روان آورده ام
تا نثارت سازم و گردم بلاگردان تو
در کف خود، از برایت نقد جان آورده ام
نقد جان را ارزشى نبود، ولى شادم چو مور
هدایه اى، سوى سلیمان زمان آورده ام
تا دل مهر نفرینت را نر نجانم ز درد
گوشه اى از درد دل را، بر زبان آورده ام
دلش دریای صدها کهکشان صبر
غمش طوفان صدها آسمان ابر
دو چشم از گریه همچون ابر خسته
ز دست صبرِ زینب، صبر خسته
صدایش رنگ و بویی آشنا داشت
طنینِ موج آیات خدا داشت
زبانش ذوالفقاری صیقلی بود
صدا، آیینه ی صوت علی بود
چه گوشی می کند باور شنیدن؟
خروشی این چنین مردانه از زن
به این پرسش نخواهد داد پاسخ
مگر اندیشه ی اهل تناسخ :
حلول روح او، در جسم زینب
علی دیگری با اسم زینب
زنی عاشق، زنی اینگونه عاشق
زنی، پیغمبرِقرآن ناطق
زنی، خون خدایی را پیمبر
زن و پیغمبری ؟ الله اکبر !
قیصر امین پور
