14 معصوم و گوناگون
بر سينه ي من نوشته بين الحرمين - نصف قلبم با ابالفضل،نصف ديگر با حسين
جمعه 23 آبان 1393 

ميان ماجراي شهادت امام حسين‏ «ع‏» و برخي پيامبران، شباهتهايي وجود دارد.از جمله ميان آن حضرت و حضرت يحيي بن زکريا، سر يحيي را در طشت طلا نهاده، نزد زن‏ بد کاره‏اي هديه فرستادند.[1] سر سيد الشهدا را نيز پس از شهادت نزد ابن زياد و يزيدفرستادند، آن هم در طشت طلا.خداوند به انتقام خون يحيي، بخت النصر را بر آن قوم‏ مسلط ساخت که هفتاد هزار از آنان را کشت.[2] خداوند به پيامبر اکرم‏ «ص‏» وحي فرمود: در مقابل قتل يحيي هفتاد هزار را کشتم، در مقابل قتل پسر دختر تو دو برابر آن را خواهم‏ کشت.[3] آنگونه که سر يحيي را در طشت نهادند، حسين بن علي را هم در کربلا ذبح‏ کردند.[4] شايد به خاطر اين شباهتها با پيامبران و حضرت زکريا بود که سيد الشهدا در مسيرکربلا، در هر منزلي که فرود مي‏آمد يا از آن کوچ مي‏کرد، از يحيي بن زکريا ياد مي‏کرد و روزي هم فرمود: از خواري و پستي دنيا همين بس که سر يحياي پيامبر، به يکي از زنان ‏زنا کار بني اسرائيل هديه مي‏شود![5] .

پی نوشتها :
[1] بحار الانوار، ج 45، ص 299.
[2] همان.
[3] عوالم (امام حسين)، ص 607.
[4] مناقب، ابن شهر آشوب، ج 3، ص 253.
[5] عوالم، ص 608، بحار الانوار، ج 45، ص 298.

http://www.ashoora.ir



جمعه 23 آبان 1393 

حدود نود سال از عمر زکريا گذشته بود، موهايش سفيد و نيروي بدنش رو به ضعف و فرسودگي گذاشته و کمرش خميده بود ولي هنوز فرزندي نداشت، در عين حال زکريا مردي وارسته و بي‏اعتنا به قيود مادي بود، ولي از نداشتن فرزند افسرده و غمگين به نظر مي‏رسيد.
يکي از روزها وقتي زکريا وارد بيت المقدس شد يکسره به حجره‏ي مريم رفت، او سرپرستي مريم را متعهد شده بود و به کارهاي او رسيدگي مي‏کرد، وقتي قدم به آن حجره گذاشت ديد مريم به نماز و عبادت مشغول است و در کنار حجره‏ي او ظرفي پر از ميوه ديده مي‏شود.
زکريا از ديدن ميوه‏ها دچار بهت و حيرت شد زيرا اولا در حجره‏ي مريم کسي رفت و آمد نداشت و قفل آن حجره را فقط زکريا باز مي‏کرد و مي‏بست و ثانيا ميوه‏ها مربوط به فصل تابستان بود و او آنها را در فصل زمستان مي‏ديد، لذا از مريم پرسيد: اين ميوه‏ها از کجاست؟ مريم گفت: اينها از پيشگاه خداوند صبح و شام براي من مي‏رسد و خداوند به هر کسي که خواهد بي‏حساب روزي مي‏دهد.
زکريا در همان شب دست به دعا برداشت و گفت: «رب لا تذرني فردا و انت خير الوارثين» پروردگارا! مرا تنها مگذار و فرزندي به من عنايت کن که جانشين و وارث علم و حکمت من شود.

بقیه در ادامه مطلب



جمعه 23 آبان 1393 

در تفاسير و تاريخ‏هاي اسلامي نسب او را چنين نوشته‏اند: ابن‏لمک بن مستو شلخ بن اخنوخ بن ادريس بن مارد بن مهلائيل بن قينان بن انوش بن شيث بن آدم. و گويند وي پس از ادريس به پيامبري رسيد و چون پس از نهصد و پنجاه سال دعوت از قوم او بيش از 80 تن ايمان نياوردند و کافران بر سرکشي و عناد افزودند. نوح عليه‏السلام پس از قرنها دعوت و تحمل چون از تمسخر و عناد کافران قوم خويش به تنگ آمد از جانب خدا بدو وحي رسيد که «يا نوح از قوم تو جز اين هشتاد تن که مومن شدند کسي مومن نخواهد شد.» قوم را نفرين کرد و از خدا درخواست که دياري از کفار بر زمين باقي نگذارد. سپس خود به فرمان الهي با پيروان معدودش به ساختن سفينه‏اي پرداختند، چون کشتي ساخته شد، علامات و آيات عذاب الهي آشکار گشت.

بقیه در ادامه مطلب



جمعه 23 آبان 1393 

ابن‏عمران، پيغمبر معروف بني‏اسرائيل عليه‏السلام به اين معني لفظ موسي مرکب است از «مو» و «سا» که به زبان سرياني اولي به معني تابوت، و دومي به معني آب است چون ايشان را فرعون از درياي نيل در تابوت يافته لهذا به اين اسم مسمي شدند. و نيز نوشته‏اند که «مو» به زبان قبطي به معني آب و «سا» به معني شجر است چون ايشان را در آب کنار اشجار يافته بودند بنابراين نام او را موشام گذاشتند بعد شين را معرب کرده به سين بدل ساختند و به قاعده ناقص يايي به ياء نوشتند و به الف خواندند.
در قاموس محتملا کتاب مقدس آمده است که از کلمه قبطي مو مساوي آب به اضافه وشه مساوي نجات يافته. ولي اين وجه تسميه هم موجه به نظر مي‏رسد که با ريشه مصري مس يا مسو - پسر مربوط باشد و محتملا در اصل با نام يکي از خدايان مصري چون رامسو و يا توتمس مربوط بوده که بعدا تحت نفوذ معني يکتاپرستي اسرائيلي قرار گرفته. در قاموس کتاب مقدس ترجمه‏ي هاکس آمده است که: در زبان عبري به معني (از آب کشيده شده) است و او پيشواي قوم اسرائيل است و مدت زندگاني وي را به سه قسمت تقسيم کرده‏اند که هر يک داراي چهل سال مي‏باشد: دوره اول - زماني که دختر فرعون او را از آب کشيده و در منزل فرعون همه دانشمنداني که بر فنون و قواعد مصريان مهارت داشتند براي تربيت او گمارده شدند.

بقیه در ادامه مطلب



جمعه 23 آبان 1393 

ابن‏مريم، عيسي پيغامبر عليه‏السلام. ملقب به روح الله. از پيامبران بزرگ است. از کلمه عيسي لغت عبراني يا سرياني است و اسم وي مسيح است. اسمي است عبراني يا سرياني و گويند مقلوب از يوع است که آن نيز عبراني باشد، و شايد تحريفي از عيسو است. عيسي نامي است که مسلمانان براي «سيد» ما يوع مسيح بکار برده‏اند. عيسون، عيسي. و کوفي‏ها مضموم کردن سين را پيش از واو و مکسور ساختن آن را قبل از ياء نيز جايز دانسته‏اند، اما بصري‏ها آن را جايز نمي‏دانند. نسبت بدان عيسوي و يا به حذف الف يعني عيسي مي‏باشد. عمر وي 33 سال و روز تولد او مبدأ تاريخ ميلادي است که 622 سال قبل از تاريخ هجري مي‏باشد (برادر 749 رومي). مسيحيان وي را لقب کريست (کرايست) خوانند و غالبا او را پسر خدا نامند. مسلمانان او را در زمره‏ي پيغمبران اولوالعزم دانند عيسي از مريم عذراء در اصطبلي متولد شد. و چون از جانب هردوس والي روم مورد تهديد بود، خانواده‏ي او وي را به مصر بردند. عيسي پس از بازگشت در «ناصرة» مستقر گرديد و جواني خود را در آنجا گذرانيد. (به همين مناسبت ملقب به ناصري نيز بود). در اين اوان در کارگاه يوسف نجار بکار مشغول بود. به سن سي سالگي در «جليل» شروع به تبليغ عقيده‏ي خود کرد و سپس در اورشليم مشغول تبليغ شد. در شهر اخير وي مورد عداوت روز افزون فريسيان بود. يکي از حواريان وي، يهودا، در مقابل سي سکه نقره بدو خيانت کرد. پس از محاکمه وي را به صليب آويختند. مسيحيان معتقدند که چند تن از زنان قديسه وي را کفن کردند و وي سه روز بعد دوباره زنده شد و پس از چهل روز به آسمان صعود کرد. حواريان وي براي تبليغ مسيحيت به اقطار جهان پراکنده شدند. در قرآن کريم آمده است: ما قتلوه و ما صلبوه و لکن شبه لهم (قرآن 157/4) يعني او را نکشتند و بر دار نکشيدند اما امر بر ايشان مشتبه شد. عمر او را 33 سال نوشته‏اند. و واقعه‏ي مصلوب شدن وي به سال سي‏ام تاريخ مسيحي جديد در بيت لحم رخ داد. بر طبق روايات اسلامي هنگامي که مريم از اهل خود دور شد و روح القدس بصورت بشري بدو ظاهر گشت روح به مريم گفت: من فرستاده‏ي خدايم و پسري به تو بخشم. مريم گفت: چگونه ممکن است در حالي که بشري مرا لمس نکرده و من بدکاره نيستم. روح پاسخ داد: خداوند براي نشان دادن رحمت خود چنين فرموده است. پس روح در مريم دميد و او آبستن شد، ولي اين واقعه را از مردم مخفي داشت تا هنگام زادن فرارسيد. درد زاييدن مريم را سخت رنج مي‏داد او آرزوي مرگ مي‏کرد. از شدت درد به درخت خرماي خشکي پناه برد. از جانب خدا ندا رسيد که درخت خشک را حرکت ده تا براي تو خرمايي تازه ريزد، و چنين شد. پس عيسي متولد گرديد. قوم مريم از زادن چنين کودکي از مريم دوشيزه در عجب شدند و گفتند: اي مريم پدر و مادرت هر دو از نيکان بودند، چگونه چنين کاري از تو سر زد، پدر اين کودک کيست؟ مريم از جانب خدا دستور داشت که با کسي سخن نگويد. پس به سوي گهواره اشاره کرد. کودک زبان گشود و گفت: من بنده و فرستاده خدايم از خداوند، بپرهيزيد و به جهت توهينهاي ناروايي که به مادرم مي‏کنيد.
روزي حضرت عيسي عليه‏السلام همراه حواريون از زمين کربلا عبور مي‏کردند، ناگاه شير درنده‏اي راه را بر ايشان گرفت، عيسي عليه‏السلام پيش رفت و گفت: اي شير چرا راه را بر ما بسته‏اي؟ عرض کرد: نمي‏گذارم از اين زمين عبور کنيد مگر اينکه يزيد، کشنده‏ي فرزند پيغمبر خاتم را لعنت کنيد.

http://www.ashoora.ir



جمعه 23 آبان 1393 

پيامبري و سلطنت داوود، به اراده‏ي خداوند، به سليمان انتقال يافت، در حالي که او از تمام فرزندان داوود خردسال‏تر بود. پادشاهي سليمان از پدرش هم عظيم‏تر بود، زيرا خداوند متعال، باد را مسخر او گردانيد تا بساط او را به هر جا بخواهد حمل کند، جنيان را تحت فرمان او قرار داد که خدمتگزار او باشند، پرندگان را مطيع او فرمود که با پر و بال خود بر او سايه افکنند، منطق پرندگان را هم به وي آموخت و فهم و ذکاوت خارق العاده‏اي نيز به او عطا کرد و اين مزايا موجب شد که سلطنت سليمان به صورت بي‏نظيري درآيد و تمام قدرتها در او متمرکز گردد. ساليان درازي، سليمان در ميان مردم به عدل و داد سلطنت کرد، مردم از روش عادلانه‏ي او در مهد آسايش و خوشي بودند و به بهترين وجه از مزاياي زندگي برخوردار مي‏شدند تا آن گاه که آفتاب عمر سليمان بر لب بام رسيد.
يکي از روزها سليمان در کاخ بلور خود تنها ايستاده و تکيه بر عصاي خود داده و به تماشاي مناظر و عمارتهاي کشور پهناور خود مشغول بود که ناگاه جواني ناشناس را در کاخ خود مشاهده کرد، از آن جوان پرسيد تو کيستي و چرا بدون اجازه قدم در قصر من گذاشتي؟! گفت من آن کسي هستم که براي ورود به خانه‏ها و کاخها، از کسي اجازه نمي‏گيرم، من ملک الموت و فرشته‏ي مرگم که براي قبض روح تو آمده‏ام، سليمان از شنيدن نام او و احساس مأموريتش بر خود لرزيد و گفت: ممکن است مهلتي بدهي تا به کار خود رسيدگي کنم؟ گفت: نه و در همان حال بدون اينکه حتي اجازه‏ي نشستن به او بدهد جانش را گرفت.
جسد بي‏جان سليمان مدتها به همان حال که ايستاده و تکيه به عصا داده بود باقي ماند و سپاهيانش از ديوارهاي بلوري قصر او را مي‏ديدند و گمان مي‏کردند که سليمان زنده است و به آنها مي‏نگرد، از بيم سطوت او کسي جرأت وارد شدن به قصر را نداشت تا آن که خداوند موريانه‏اي را فرستاد، عصاي سليمان را خورد و سليمان بر زمين افتاد.
هنگامي که حضرت سليمان عليه‏السلام با خدم و حشم، جن و انس و طيور از هوا وارد مقتل سيدالشهدا عليه‏السلام شد، آنگاه باد، بساط او را دو سه بار پيچاند و به سوي زمين آورد، سپس سليمان عليه‏السلام باد را بواسطه‏ي اين حرکت مؤاخذه نمود، در آن هنگام باد، مصائب حسين عليه‏السلام را بيان کرد و گفت: يا نبي الله اينجا زمين شهادت اوست، پس سليمان عليه‏السلام گريان گشت و بر قاتل او لعن فرستاد سپس از آن محل گذشتند.

http://www.ashoora.ir



جمعه 23 آبان 1393 

نسبت حضرت زکريا در قرآن معلوم نيست و در تورات هم ديده نشده. کتابي در ميان نصارا باقي مانده است که در آن مي‏نويسد زکريا بن برخيا معاصر داريوش بود.
حضرت زکريا از پيغمبران عظام بني‏اسرائيل بود که نسبتش به حضرت داوود مي‏رسد و او زکرياي سوم است که در ميان بني‏اسرائيل پيغمبري يافته. زکريا رئيس خدمه‏ي بيت‏المقدس و احبار بود و آن اسرائيل را به شريعت حضرت موسي دعوت مي‏کرد.
از حضرت ولي عصر روحي له الفداه مروي است که: زکريا عليه‏السلام از حضرت باري تعالي درخواست نمود که اسماء خمسه‏ي طاهره را به او تعليم نمايد، پس جبرئيل بر او نازل گرديد و او را تعليم نمود، هر گاه زکريا اسم محمد، علي و فاطمه و حسن عليه‏السلام را ذکر مي‏کرد غم و اندوهش برطرف مي‏شد، اما همان که اسم حسين عليه‏السلام را ذکر مي‏کرد گريه در گلويش گير مي‏کرد و دلش به طپش مي‏آمد، پس عرض کرد: پروردگارا، چه مي‏شود وقتي که نام آن چهار بزرگوار را ذکر مي‏نمايم از غم و اندوه رها شوم و چون حسين عليه‏السلام را ياد مي‏کنم اشکم مي‏ريزد و دلم مي‏سوزد؟ آن گاه خداوند کيفيت شهادت امام حسين عليه‏السلام را براي زکريا بازگو نمود. چون زکريا عليه‏السلام اين واقعه را شنيد سه روز از مسجد بيرون نيامد و از مردم دوري نمود و پيوسته گريه و ناله مي‏کرد، پس عرض کرد: خداوندا، فرزندي به من عنايت نما که چشم من به او روشن گردد و محبت او را در دلم زياد گردان، آن گاه مرا به مصيبت او مبتلا گردان (تا مصيبت من موافق مصيبت خاتم انبيا باشد).

http://www.ashoora.ir



جمعه 23 آبان 1393 
در مجمع البحرين، موسي عليه‏السلام با خضر سلام الله عليه ملاقات نمود، آن گاه از آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم و مصائب و شدايد ايشان صحبت کردند تا اين که به قضيه شهادت حسين عليه‏السلام رسيدند و صداي آن دو به ناله و گريه بلند شد.
 

http://www.ashoora.ir



جمعه 23 آبان 1393 

ساره، همسر ابراهيم، نازا بود و از او فرزندي بوجود نمي‏آمد. چون مي‏ديد شوهر مهربان و باوفايش در آرزوي فرزند بسر مي‏برد غمگين و متأثر مي‏شد، زيرا سنين عمرش به حدي رسيده بود که ديگر اميد فرزند آوردن از خود نداشت، بدين جهت کنيز خود هاجر را به ابراهيم واگذار کرد. هاجر حامله شد و فرزندي آورد که او را اسماعيل ناميدند، اين نوزاد ديده و دل پدر را نوري بخشيد و قلب او را سرشار از شادي نمود ولي در دل ساره آتش غيرت شعله‏ور شد و سخت ناراحت و رنجور گرديد. رفته رفته کار به جايي رسيد که ديگر ساره تاب ديدن هاجر و اسماعيل را نداشت و از ابراهيم درخواست کرد که هاجر و فرزندش را به يکي از دورترين نقاط ببرد تا ديگر خبري از آنها نشود.
ابراهيم به دستور خداوند، درخواست ساره را قبول کرد و هاجر و اسماعيل را با خود برداشت و به راهنمايي خداوند به راه افتاد تا به سرزمين مکه رسيد و به فرمان خداوند، آنها را در آن سرزمين فرود آورد و خود به نزد ساره بازگشت.
زني بينوا، با يک فرزند شيرخوار در يک بيابان بي‏آب و علف و دور از آباداني تنها ماندند، ولي هاجر زني بود که توکل و اتکاء به خدا را از ابراهيم فرا گرفته بود و با يک دنيا ايمان و توکل به خداوند، صبر را پيشه‏ي خود ساخت و از آب و غذايي که داشت صرف مي‏کرد تا توشه‏اش تمام شد و گرسنگي و تشنگي بر او غلبه کرد و شير در سينه‏اش خشک شد، هاجر در اطراف آن بيابان به جستجو پرداخت تا شايد آبي پيدا کند و جان فرزند عزيز را نجات دهد اما متأسفانه هر چه بيشتر جست کمتر يافت، نزد اسماعيل برگشت و او راگريان و پريشان ديد.
گريه‏ي طفل قلب مادر بينوا را پاره مي‏کرد ولي او هم راه به جايي نداشت، ديگرباره در آن بيابان وحشت آور به کوشش و جستجو پرداخت تا يکسره از يافتن آب نااميد شد، با چشم گريان نزد فرزندش باز آمد، در اين بار حال طفل بسيار خطرناک شده بود و گويا آخرين لحظات زندگي را طي مي‏کرد، هاجر کنار فرزندش ايستاده به آن منظره‏ي جانگداز مي‏گريست که ناگاه چشمه‏ي آب زلالي از زير پاي اسماعيل بجوشيد و دل هاجر را غرق شادي و شعف نمود. مادر کنار فرزند، روي زمين نشست و از آن آب، کام خشکيده‏ي کودک را تازه کرد و خطر را از طفل برطرف نمود، خود هم نوشيد و جان تازه در تنش پديد آمد و شکر خدا را بجا آورد.

بقیه در ادامه مطلب



جمعه 23 آبان 1393 

نمرود بن کنعان، در شهر بابل فرمانروايي و سلطنت مي‏کرد و چون دامنه‏ي تسلط و نفوذش توسعه يافت، مردم را به پرستش خويش دعوت کرد و مردم هم که در برابر بتهاي سنگي و چوبي سجده مي‏کردند، به آساني طوق بندگي او را به گردن نهادند و تن به خدايي او دادند.
مدتها گذشت و مردم در چنين گمراهي و ضلالت بزرگي به سر مي‏بردند و يکباره خداي بزرگ را فراموش کرده بودند تا آن که خداوند اراده فرمود از ميان آن قوم، رهبري عالي مقام برانگيزد و به ارشاد او، مردم را راهنمايي فرمايد.
يکي از ستاره شناسان که در دربار نمرود مقامي شامخ داشت، روزي به عرض رسانيد که نجوم دلالت مي‏کنند که به زودي شخصي قيام مي‏کند و بساط بت پرستي را واژگون مي‏سازد و مردم را به دين جديدي دعوت مي‏کند، نمرود پرسيد: از چه سرزميني قيام مي‏کند؟ گفت: از همين سرزمين ولي تاکنون، نطفه‏ي او منعقد نشده و پا به رحم مادر نگذاشته.
نمرود براي پيشگيري از اين موضوع، دستور اکيد صادر کرد که بين زنان و مردان جدايي بيندازند، تا نطفه‏ي او بسته نشود و چنين شخصي پا به عرصه‏ي وجود نگذارد، نمرود نادان گمان مي‏کرد با اين اقدام عاجزانه مي‏تواند در برابر اراده‏ي ازلي و خواست خداوندي سدي ايجاد کند و مانع اجراي قضاي الهي شود.

بقیه در ادامه مطلب






( کل صفحات : 2 )    1   2   


پيوندهای دوستان
آمار وبلاگ
  • کل بازديد : 363700
  • تعداد کل نظرات : 79
  • تعداد کل پست ها : 1157
  • تاریخ ایجاد وبلاگ :
    سه شنبه 6 آبان 1393 
  • آخرين بروز رساني :
    پنج شنبه 13 آبان 1395 
امکانات
دانشنامه عاشورا پخش زنده حرم
روزشمار محرم عاشورا