فطرس
فطرس
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام



برگ تقویم تو را حضرت تاسوعا کرد
وقلم با همه ی عشق تو را املا کرد

باب اربابی و تقدیر چنین شد که خدا
روضه ی علقمه را مقدم عاشورا کرد

جان خود دادی و ازمشک حفاظت کردی
خوش به حال دلش آنکس که تورا سقاکرد

چشم زهم چه کسی بود که آن تیر آمد
درتمام بدنت چشم تورا پیدا کرد

دست تو یک طرف افتاده وجسمت طرفی
تکه های تن تو فاصله را معنا کرد

قد او از غم بی یار شدن خم نشده
چه بلایی س ت آمد که قدش را تا کرد

نکند ضربه به پهلوت نشسته که حسین
تا تورا دید فقط ناله ی وا اُما کرد

ما شنیدیم رشیدید چگونه سجاد
در همین مدفن کوچک تنتان را جا کرد

 


* اشعار





نوشته شده در تاريخ یک شنبه 13 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


کعبه ی عشق نگر دوروبرش دعواشد
استلامش چه شلوغ است سرش دعواشد

گوبیا مملکت ری به نگاهش بسته است
درقشون برسرچشمان ترش دعواشد

آسمان راهمه خواهند به منزل ببرند
بی سبب نیست که روی قمرش دعواشد

قبر خورشید ندیدند که سوزانندش
چون پدرنیست به نعش پسرش دعواشد

به سر نیزه نشد بند و سرش را بستند
علت اینکه به هم ریخت سرش دعوا شد

علم سوخته اش با سر او رفت به شام
بس که داغ است به روی خبرش دعواشد

گفت با کوفه مدارا جهت زینب کن
کرداما به سر سیم و زرش دعواشد

از سکینه خبر نهر رسید و بعدش
برسر نحر گلوی پدرش دعواشد
محمد سهرابی

 


* اشعار محرم





نوشته شده در تاريخ یک شنبه 13 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


قرارنیست

تمام غصه ام این است وپشت پابخوری
توهم شبیه خودم نیزه بی هوا بخوری

خداکند که به فرقم نظرنیندازی
هراس دارم از این عمق زخم جا بخوری

عزیز فاطمه مدیون مادرت کردم
اگر که ثانیه ای غصه ی مرابخوری

شبیه من جگرت آب می شود وقتی
که غصه من و این چند خیمه رابخوری

خلاصه عرض کنم حرف تیرها این است
قرارنیست که ازآب کربلابخوری

وحید قاسمی

 


* اشعار محرم





نوشته شده در تاريخ یک شنبه 13 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


این آبها که ریخت فدای سرت که ریخت
اصلا فدای ام البنین مادرت که ریخت

گفته خدا دو بال برایت بیاورند
درآسمان علقمه بال وپرت که ریخت

اثبات شد به من که توسقای عالمی
برخاک قطره قطره ی چشم ترت که ریخت

طفلان از اینکه مشک به دست تو داده اند
شرمنده اند بازوی آب آورت که ریخت

گفتم خدا به خیر کند قامت تورا
این قوم غیض کرده به روی سرت که ریخت

وقت نزول این بدن نامرتبت
مانند آب ریخت دلم پیکرت که ریخت

معلوم شد عمود شتابش زیاد بود
مانند آب ریخت دلم پیکرت که ریخت

اما هنوز دست تورا بوسه می زنم
این آبها که ریخت فدای سرت که ریخت
علی اکبر لطیفیان


* اشعار محرم





نوشته شده در تاريخ یک شنبه 13 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


ای که نام تو کلید همه درها عباس
ای که یاد تو دوا هست و مداوا عباس

ای گل باغ علی ای پسر ام بنین
ای که هستی تو عزیزدل زهراعباس

ای مه هاشمیان میر وعلمدار سپاه
ای زرخسار تو روشن شده صحرا عباس

ای کریمان جهان جمله گدای درتو
همه حاجات شود ازتو روا " یاعباس"

ای دودستت بهره دوست زتن گشته جدا
دست گیری بنما از من تنها عباس

روز محشر تو به حالم نظری کن مولا
دارم امید شفاعت به توفردا عباس

صادق تهرانی زاده


* اشعار محرم





نوشته شده در تاريخ یک شنبه 13 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی



هیچ کس فکر نمی کرد بیفتی ازپا
هیچ کس فکر نمی کرد نیایی سقا

آب با دیدن خشکی لبت حسرت خورد
رود گم کرد زتصویر توراه دریا

به وفاداری و حسن و ادب تو عباس
مادری مثل تو ای یار نیارد دنیا

دست های تو سرراه من افتاده بگو
اینکه بیدارم و یا اینکه بود یک رویا

چقدر تیر سراپا ی تورا بوسه زده
نیست زینب که ببیند بدنت شکر خدا

تبر افتاده به جانت که چنین پاشیدی
دیگراز سروقدتو خبری نیست چرا

مژه هایت به سر تیر سه شعبه چسبید
بخدا چشم تورا چشم زدند ای زیبا

می کشم آه کنار تو همه می خندند
بخدا پشت من ازبار غم تو شد تا

چه جوابی بدهم بعد تو درنزد رباب
ببرم مشک تورا پیش سکینه آیا؟

یاس باران شده جسم توزبوی مادر
قبل من فاطمه آمد به کنارت اینجا

خوب شد دیدی که سروصورت اوداشت ورم
بود برصورت او رنگ کبودی پیدا

آمده با غم تو آه سراغ دل من
رفته بر باد پس از تو همه ی معجزه ها

مثل یک معجزه درچند وجب دریک قبر
قامت اوج و دل انگیز تو می گردد جا

مجتبی صمدی



* اشعار محرم





نوشته شده در تاريخ یک شنبه 13 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


حساب می کنم امشب مساحت حرمت را
کدام هندسه ترسیم می کند کرمت را

کتاب عمرتورابا چه مایه ای بنویسم
کدام گوشه نهادم دودست چون قلمت را

شروع می کنم امشب دوباره روضه بخوانم
کجا گذاشته ام مشک وشانه و علمت را

توباچه زوایه هایی گذشتی ازبغل آب
چگونه وفق دهم نغمه های زیر وبمت را

چگونه شد که تو بی آب امدی زشریعه
ندیده ام که یکباربشکنی قسمت را

وبند می زند آنجا زنی که قبر ندارد
به دست های کبودش شکسته علمت را

رضا جعفری


* اشعار محرم





نوشته شده در تاريخ یک شنبه 13 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

http://www.up.montazeranmonji.ir/images/vt6pwl16g0h9buertwk.jpg

رهبر معظم انقلاب می‌فرمایند: مجالس ما، مجالس حسینى، یعنى مجالس ضدظلم، مجالس ضدسلطه، مجالس ضدشمرها و یزیدها و ابن‏زیادهاى زمان موجود، زمان حاضر، معنایش این است. این استمرار ماجراى امام حسین است...

رهبر معظم انقلاب در سخنرانی‌های متعدد بر لزوم استمرار قیام عاشورایی در روضه‌های حسینی تأکید فراوان داشته و با برخی بدعت‌ها در این مراسم‌ها مخالفت می‌کردند. ایشان می‌فرمایند: «یک عده‏اى گوشه کنار صداشان بلند شد که آقا! این عزادارى امام حسین است؛ مخالفت نشود با عزادارى امام حسین! این، مخالفت با عزادارى نیست؛ مخالفت با ضایع کردن عزادارى است. عزادارى امام حسین را نباید ضایع کرد. منبر حسینى، مجلس حسینى، محل بیان حقایق دینى، یعنى حقایق حسینى است.»

رهبر معظم انقلاب مراسم عزای حسینی را محلی برای ریشه کن کردن شمر شدن و شمرى عمل کردن در دنیا می‌دانند و می‌فرمایند: «محرّم، یکى از همین مقاطع تاریخى است. عاشورا را شیعه، با همه‏ وجود نگه داشت. شما ببینید در طول سال‌هاى متمادى، قرن‌هاى متمادى، یاد امام حسین، نام امام حسین، تربت امام حسین، عزاى امام حسین، هرگز از بین مردم پیرو اهل‏بیت و مؤمنِ به اهل‏بیت خارج نشد؛ این را رها نکردند؛ هرچند خیلى تلاش شد. حالا شما قضیه‏ متوکل و بستن راه را شنیده‏اید. اینها آن کارهاى چاروادارى، مخالفت‌هاى چاروادارى بوده است. مخالفت‌هاى بسیار زیادى در طول زمان به شکل‌هاى ظاهراً علمى، به شکل احساساتى، به شکل تجربه‏اى انجام دادند، ولى شیعه نگه داشته است و باید نگه دارد.

می‌گویند چرا ماتم و گریه و اشک را در بین مردم رواج می‌دهید؟ این ماتم و اشک براى ماتم و اشک نیست، براى ارزش‌هاست. آنچه پشت سر این عزاداری‌ها، بر سر و سینه زدن‌ها، اشک ریختن‌ها وجود دارد، عزیزترین چیزهایى است که در گنجینه‏ بشریت ممکن است وجود داشته باشد. او همان ارزش‌هاى معنوىِ الهى است. اینها را می‌خواهند نگه دارند که حسین‏بن‏على مظهر این ارزش‌ها بود. یادِ آنهاست؛ زنده نگه داشتن آنهاست.

ملت اسلام اگر نام حسین را و یاد حسین را زنده نگه بدارد و آن را الگو قرار بدهد براى خود، از همه‏ موانع و مشکلات عبور خواهد کرد. لذاست که ما در انقلاب اسلامى، در نظام جمهورى اسلامى از صدر تا ذیل، همه ـ مردم، مسئولین، بزرگان، شخص امام بزرگوار ما ـ بر روى مسئله‏ امام حسین و مسئله‏ عاشورا و همین عزاداری‌هاى مردمى، تکیه کردند و جا دارد. این عزاداری‌ها جنبه‏ نمادین دارد، جنبه‏ حقیقى هم دارد؛ دل‌ها را نزدیک می‌کند، معارف را روشن می‌کند.

البته گویندگان، وعاظ، مداحان، سرایندگان، همه باید توجه داشته باشند که این یک حقیقت عزیز است؛ با آن نبایست بازى کرد؛ حقایق ماجراى عاشورا را بازیچه نباید قرار داد. هرکس یک چیزى به آن اضافه بکند، خرافه‌اى را به آن وصل بکند، کارهاى غیرمعقول را به نام عزادارى انجام بدهد، اینها نباید باشد؛ اینها طرفدارى از امام حسین (ع) نیست. یک وقتى ما راجع به مسأله‏ تظاهرات قمه، مطلبى را گفتیم، یک عده‏اى گوشه کنار صداشان بلند شد که آقا! این عزادارى امام حسین است؛ مخالفت نشود با عزادارى امام حسین! این، مخالفت با عزادارى نیست؛ مخالفت با ضایع کردن عزادارى است. عزادارى امام حسین را نباید ضایع کرد. منبر حسینى، مجلس حسینى، محل بیان حقایق دینى، یعنى حقایق حسینى است. شعر در این جهت، حرکت در این جهت، نوحه و مدیحه در این جهت باید باشد. شما دیدید در آن محرّم سال 57، دستجات سینه‏زنى ما در بعضى از شهرستان‌ها مثل یزد و شیراز و جاهاى دیگر شروع شد و بعد هم گسترش پیدا کرد به همه‏ کشور سینه می‌زدند و حقایق روز را در نوحه‏هاى خودشان بیان می‌کردند؛ با ارتباط دادن و اتصال دادن اینها به ماجراى عاشورا که درست هم هست.

مرحوم شهید مطهرى، سال‌ها قبل از انقلاب در این حسینیه‏ ارشاد فریاد می‌کشید که: واللَّه ـ قریب به این مضمون ـ بدانید شمر، امروز ـ اسم نخست‏وزیرِ آن روز اسرائیل (صهیونیست) را مى‏آورد ـ اوست. واقع قضیه هم همین است. ما شمر را لعنت می‌کنیم، براى اینکه ریشه‏ شمر شدن و شمرى عمل کردن را در دنیا بکنیم؛ ما یزید و عبیداللَّه را لعنت می‌کنیم، براى اینکه با حاکمیت طاغوت، حاکمیت یزیدى، حاکمیت عیش و نوش، حاکمیت ظلمِ به مؤمنین در دنیا مقابله کنیم. حسین‏بن‏على قیامش براى این بود که بینى حاکمیت‌هاى علیه ارزش‌هاى اسلامى و انسانى و الهى را به خاک بمالد و نابود کند؛ و همین کار را هم امام حسین با قیام خود کرد.

مجالس ما؛ مجالس حسینى، یعنى مجالس ضدظلم، مجالس ضدسلطه، مجالس ضدشمرها و یزیدها و ابن‏زیادهاى زمان موجود، زمان حاضر، معنایش این است. این استمرار ماجراى امام حسین است.

و امروز دنیا پر از ظلم و جور است. شما ببینید چه می‌کنند؛ در فلسطین چه می‌کنند، در عراق چه می‌کنند، در کشورهاى گوناگون چه می‌کنند، با ملت‌هاى دنیا چه می‌کنند، با فقرا چه می‌کنند، با ثروت‌هاى ملى کشورها چه می‌کنند. ابعاد عظیم حرکت حسین‏بن‏على (علیه‏السّلام) شامل همه‏ این میدان وسیع می‌شود. امام‏حسین نه فقط براى شیعه، نه فقط براى مسلمان‌ها، بلکه براى احرار عالم درس دارد.

رهبر آزادى‏بخش نهضت هند در 60 سال، 70 سال قبل اسم حسین‏بن‏على را آورد؛ گفت من از او یاد گرفتم؛ در حالى که هندو بود؛ اصلاً مسلمان نبود. در بین مسلمین هم همینطور است. ماجراى امام‏حسین این است. شما گنجینه‏دارِ یک چنین جواهر ذى قیمتى هستید که همه‏ بشریت می‌تواند از او بهره ببرد و استفاده کند.

جهت‌گیرى در عزادارى امام حسین به این نحو باید باشد: گسترش، تبیین، بیان، آگاه‏سازى، محکم کردن ایمان مردم، روح تدین را در مردم گسترش دادن، روح شجاعت و غیرت دینى را در مردم زیاد کردن، حالت بى‏تفاوتى و سکر و بى‏حالى را از مردم گرفتن؛ اینهاست معناى قیام حسینى و بزرگداشت عزادارى امام‏حسین (علیه‏السّلام) در زمان ما. لذا زنده است، همیشه هم زنده خواهد بود.

جنبه‏ عاطفى آن هم تأثیرگذارِ بر روى عواطف و احساسات همه‏ مردم است. جنبه‏ عمقى و معنوى آن، صاحبان فکر و بصیرت را آگاه می‌کند؛ روشن می‌کند. بنده بارها در طول این سال‌ها این جمله‏ امیرالمؤمنین (علیه‏الصّلاةوالسّلام) را عرض کرده‏ام که فرمود: «ألا لا یحمل هذا العلم إلّا أهل البصر والصّبر»؛ این پرچم ـ پرچم انسانیت، اسلام، توحید ـ را آن کسانى که داراى این دو خصوصیتند، می‌توانند بر دست بگیرند و بلند نگه دارند؛ «البصر والصّبر»؛ بصیرت و استقامت. امام حسین (علیه‏السّلام) مظهر بصیرت و استقامت است.

پیروان امام حسین هم همین را نشان دادند و بعد از گذشت قرن‌ها، آن روزى که رهبر شایسته‏اى در میان آنها پیدا شد، این حرکت عظیم را به وجود آوردند. انقلاب عظیم اسلامى، یک ماجراى عظیمى است؛ داستان عظیمى است. ما در وسط قضیه قرار گرفته‏ایم، ابعاد عظیم این حادثه براى ما خیلى روشن نیست؛ آیندگانِ تاریخ و کسانى که امروز بیرون از این مجموعه هستند، آنها بیشتر از ما ابعاد و عظمت این حرکت را مى‏بینند. در دنیایى که همه‏ پول و ثروت و قدرت و سیاست و همه چیز و همه چیز در جهت ضدارزش‌هاى انسانى و دینى است، ناگهان در یک نقطه‏ حساس عالم، نقطه‏ حساس جغرافیایى عالم، یک نظامى سر بلند کند، یک ملتى قیام کند براى به دست گرفتن پرچم ارزش‌ها؛ و ارزش‌هاى انسانى را سر دست بگیرد، نداى توحید بدهد، معجزه است؛ معجزه‏ زمان ما این است. بعد از همه طرف به او حمله کنند؛ بزرگ و کوچک، طاغوت‌ها و طاغوتچه‏ها با همه‏ توانشان بریزند سر او، و در عین حال او نه فقط شکست نخورد، بلکه بسیارى از آنها را شکست بدهد؛ آنها را عقب براند که امروز شما دارید مى‏بینید نشانه‏هاى عقب‏رفتِ استکبار را. در این مبارزه ملت ایران پیروز شد....»

منبع: موسسه منتظران منجي(عج)

با تشکر از وبلاگ کیهان بچه ها

 

* ولایت و عاشورا

 





نوشته شده در تاريخ شنبه 12 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


شب 19 رمضان المبارك است و در خانه ي عقيله بني هاشم، سكوت جانسوزي حكومت مي‌كند. مهتاب دل گرفته از حوادث، قصد نورافشاني ندارد و آرام آرام اشك مي‌ريزد.
دختر علي (ع)، تشويش خاطر عجيبي دارد. دلش گواهي مي‌دهد كه زمانه آبستن حادثه‌اي سخت و دردناك مي‌باشد.
اذان صبح بر گوش مردم بيدار دل مي‌رسد؛ اذان آخر علي بر فراز مأذنه، طنين انداز شهر كوفه مي‌گردد. علي از فراز مأذنه راهي محراب مي‌گردد و بر ما سوي الله تكبير حق مي‌نوازد. درسجدة اول است يا دوم كه شمشير ناجوانمردي بر فرق امام شيعيان فرو مي‌آيد و لحظاتي بعد چهره علي بنا به خبر رسول الله به خون سرش خضاب مي‌گردد. اين كلام امام است كه با اطمينان خاصي مي‌خواند: «فزت و رب الكعبه!» به خداي كعبه كه رستگار شدم.


 


 
در شهر كوفه، مردم صداي شيون و عزايي را شنيدند كه در بين زمين و آسمان ندا در داد:
«قد قتل علي مرتضي تهدمت و الله اركان الهدي.» آري صداي جبرئيل امين است كه در غم امام المتقين صيحه مي‌زند كه علي را كشتند. والله، اركان هدايت را از بين بردند.....
زينب صداي، حزين امين وحي را كه مي‌شنود، در يك لحظه صيحة از دست دادن مادرش زهرا برايش تداعي مي‌گردد.
درمسجد، قامت به خون نشستة علي را در گليمي نهاده و راهي منزل مي‌كنند. در فاصله اندكي كه به خانه مانده است، حضرت فرمودند: «فرزندانم! مرا بگذاريد تا با پاي خودم وارد منزل گردم. نمي‌خواهم دخترم زينب متوجه اين وضع من گردد.»
آري زينب دو چهرة خونين را پشت در خانه‌شان ديده است، يكبار مادر خود را و اين بار قامت رشيد امام المتقين را و از شدت غصه به خود مي‌پيچد و مي‌گريد.
او گرد وجود پدر خويش همچون پروانه مي‌گرديد واز خرمن وجود او بهره‌ها مي‌برد. در آخرين لحظات از پدر خويش اجازه خواست تا از او سؤالي را بپرسد. امام او را در پرسيدن آزاد دانست و فرمود:
«دخترم! هر چه مي‌خواهي بپرس كه فرصت كم است.» زينب رو به پدر كرد و گفت: ام ايمن مي‌گويد: «من از رسول خدا شيندم كه حسينم در نقطه‌اي به نام كربلا در روز عاشورا با لب تشنه شهيد مي‌گردد.» آيا نقل قول او صحيح است؟
امام فرمود: «آري؛ ام ايمن درست مي‌گويد، اما من چيزي اضافه بر كلام او برايت نقل كنم، دخترم! روزي شما را از دروازة همين شهر كوفه به عنوان اسراي خارجي وارد مي‌نمايند كه شهر در شور و شعف موج مي‌زند، آن روز مردم، شهر را آذين مي‌بندد و با دست زدن و هلهله از آمدن شما استقبال كرده وشما را در شهر گردش مي‌دهند.» زينب از شنيدن كلام امام معصوم (ع)، مي‌بينيد كه چه مصائب طاقت فرسايي در انتظار او مي‌باشد.

 

حديث ام ايمن در لحظه شهادت باب خدا

چراغ عمر علي رو به خاموشي مي‌گرايد و آرام آرام چشمان خستة او پس از بیست و پنج سال سكوت و پنج سال حكومت بر هم نهاده مي‌شود.
با گوشة‌ چشم خويش تمام اهل خانه را مي‌نگرد كه بي‌صبرانه منتظر شفاي او هستند. عقيله بني هاشم در كنار پدر قرار مي‌گيرد و شروع به درد دل مي‌كند: «پدر! ام ايمن حديثي بر من نموده است كه پنج تن در يك جا جمع بودند و پيغمبر ناگهان غمگين و افسرده گرديد. وقتي علت غم او را پرسيدند، جريان شهادت زهرايش و پسر عم خود و دامادش علي و حسن وحسين را شرح داد.
پدر جان! مي‌خواهم اين حديث را از زبان شما بشنوم، آيا اين حديث ام ايمن واقعيت دارد؟»
امير المؤمنين درحالي كه پيشاني او را بسته‌اند و عرق زيادي نموده است، مي‌فرمايد: «دخترم! حديث ام ايمن حديث صحيحي مي‌باشد، او از زنان راستگو و صادق پيغمبر مي‌باشد. گويا تو و دختران رسول خدا را مي‌نگرم كه به صورت اسير با كمال پريشاني وارد اين شهر كوفه مي‌نمايند؛ به گونه‌اي كه ترس آن داري كه مردم به سرعت شما را آسيب رسانند. فصبراً صبراً.»

 

منبع : پایگاه جامع عاشورا

* زنان و عاشورا

 





نوشته شده در تاريخ شنبه 12 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

شب سراسر مدينه را فرا گرفته و چشمان مردم به خواب رفته است. صداي در خانه، زينب را بيدار مي‌كند. پيغام سبط اكبر را مي‌شنود كه او را به خانة خويش طلبيده است.


سراسيمه به خانه حسن (ع) راهي مي‌گردد و در كنار بستر امام خويش، حسين خود را مشاهده مي‌كند. آنها نشسته‌اند و منتظر آمدن خواهرشان هستند.


 

 

 


چهره ي حسن(ع) از شدت زهر، زرد گشته است و سيدالشهدا بر اين درد، اشك غم از ديده روان مي‌كند. زينب براين رخداد سخت، گريان مي‌گردد؛ به حدّي كه برادرش امام مجتبي (ع) براو حديث آينده را مي‌خواند. سپس مي‌فرمايد: «برايم تشت بياور كه جگرم مي‌سوزد.» زينب به عجله امر امامش را اجرا مي‌كند كه ناگهان مشاهده مي‌كند لخته‌هاي جگر حجت خدا درميان تشت قرار مي‌گيرد . درهمان حال صداي برادرش به گوش مي‌رسد كه «جگرم از تشنگي مي سوزد!» حسن (ع) برخواهر وبرادرش شروع به خواندن حديث فراق مي‌كند: «حسينم! گريه را كم كن كه لايوم كيومك يا ابا عبدالله: هيچ روزي سخت تر از روز تو نيست. زينبم! بايد صبر وتحمل نمايي.
توكربلا درپيش داري؛
تومصايب عديده‌اي درپيش داري؛
بعداز كربلا، مصايب سخت تري برايت وجوددارد؛
تواسارت رفتن رادرپيش داري؛
توسيلي خوردن...
توتازيانه...»
ناگهان عقيله بني هاشم مشاهده مي‌كند كه برادرش شروع به سلام دادن نموده است:
السلام عليك يا رسول الله! السلام عليك يا اميرالمومنين!
السلام عليك يا فاطمه الزهرا!
السلام عليك يا امين الله (جبرئيل)!
السلام عليك يا...!

منبع : پایگاه جامع عاشورا

* زنان و عاشورا

 





نوشته شده در تاريخ شنبه 12 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

غروب در حال آمدن است. سيّد الشهداء قدري استراحت مي‌كند؛ بلكه خستگي از جان او به در رود. لحظاتي به خواب مي‌رود كه صداي عقيلة بني هاشم او را بيدار مي‌كند: «آيا صداي همهمة لشكر دشمن را نمي‌شنوي؟» امام مشاهده مي‌كند لشكري بر لشكر عمر سعد اضافه گشته و صداي هلهله آن ها بلند است. همه درحال خوشحالي و نشاط هستند، زيرا اضافه شدن لشكر جديد را علامت پيروزي كامل خويش بر حسين تلقي مي‌نمايند.

عقيلة بني هاشم كه صحنه را زير نگاه خويش دارد، از برادر مي‌شنود كه «خواهرم! الان جد پدرم و مادرم را درخواب ديدم. جدم مرا خطاب نمود كه: يا بُنَّي اَنْتَ شَهيدً هَذِهِ اًالمَّه وَ يَنْتًظ اهًلُ السَمواتِ لِقُدْومِكَ. عَعَجّلْ. "فرزندم! تو شهيد اين امت هستي و تو را مي‌كشند. پس در كار خود تعجيل نما كه اهل آسمان ها منتظر ورود تو هستند."
سيّدالشهداء سپس رو به علمدار لشكر نمود و فرمود: «برادرم عباس! برو امشب را برايمان مهلت بگير تا آن ها حمله و هجومشان را تأخير بيندازند، تا امشب را براي راز و نياز با خدا قرار دهيم. خدا مي‌داند چقدر دوست دارم راز و نياز نمايم و از او طلب غفران و بخشش نمايم.»

منبع : پایگاه جامع عاشورا

* زنان و عاشورا





نوشته شده در تاريخ شنبه 12 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

 اربعين است. چهل روز است كه گل هاي خوشبوي محمدي از باغستان خويش جدا گشته‌اند و باغبان خود را تنها نهاده‌اند.
اولين زائر، صحابه‌ي خاص رسول الله «جابر بن عبدالله انصاري» است كه با بدني خوشبو و ذكر گويان، بر قبر دردانة پيامبر حاضر گشته و از سوز دل سه بار فرياد مي‌زند: «يا حسين! يا حسين!» و بيهوش روي زمين مي‌افتد. عطيه، دوست جابر، او را به هوش مي‌آورد كه ناگهان جابر صدا مي‌زند: «واحبيب لايحبيب حبيبه؟؛ آيا دوست، جواب دوست خود را نمي‌دهد؟» سپس خودش جواب خودش را مي‌دهد: «چگونه جواب مرا بدهي، درحالي كه خون از رگ هاي گلويت بر سينه و شانه‌ات فرو ريخته و بين سر و بدنت جدايي افكنده است!»

 

 

 


لحظاتي بعد كارواني مملو از غم و اندوه از راه مي‌رسد. امام سجاد (عليه السلام) با ديدن جابر، با پاي برهنه به استقبال او مي‌آيد و اشك مي‌ريزد. جابر امام سجاد را در آغوش مي كشد و از فراق امام حسين به شدت مي‌گريد.


امام سجاد (عليه السلام) رو به جابر مي‌گويد: «جابر! جايت خالي تا ما را در وادي غربت و تنهايي كمك نمايي.»
هاهنا و الله قتلت رجالنا اطفالنا و سبيت نسائنا و حرقت خيامنا اي جابر! به خدا سوگند، در همين مكان مردان ما را شهيد نمودند، و نوجوانان ما را سر بريدند و زنان ما را به اسارت بردند و خيمه‌هاي ما را آتش زدند.»
سپس مزار تك تك شهدا را به جابر نشان مي‌دهد: «اينجا قبر علي اكبر است واينجا قبر قاسم است. اينجا قبر پدرم حسين است. آنجا كنار علقمه قبر عمويم عباس است.
زينب آرام و بي‌قرار و خسته‌دل، بر مزار برادرش نشست و صدا زد: «برادرم! پس از چهل روز تو را مي‌بينم. برادرم در ظهر عاشورا كه آمدم قتلگاه، آن قدر بدنت آماج تير و خنجر و شمشيرها گشته بود كه نتوانستم تو را بشناسم، اما اينك برخيز پس از چهل روز، اگر مرا بنگري نخواهي شناخت. موهايم سفيد گشته، كمر خم شده و ...... حتماً مرا نخواهي سناخت.»
سپس در مقابل جابر روضه خواند كه: «برادرم! تمام مصيبت‌هاي تو را تحمل كردم وتمام سفارش هايت را عمل نمودم؛ فقط از نياوردن رقيه‌ات شرمنده هستم كه او را درخرابة شام نهادم. اما حسينم! بشنو كلام خواهر خودت را، باور كن اگر اينجا نامحرمي نبود، بدنم را به تو نشان مي‌دادم تا جاي تازيانه‌ها را مشاهده كني و بدن كبودم را ببيني. برادر ... !»

 

منبع : پایگاه جامع عاشورا

* زنان و عاشورا






نوشته شده در تاريخ شنبه 12 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


صحنة ميدان از وجود مجاهدين حقيقي خالي گشته است. امام، غريب و بي‌كس بر غلاف شمشير خويش تكيه داده و ميدان را مي‌نگرد. بعد، آرام آرام راهي خيام حرم مي‌گردد و صدا مي‌زند: «اي سكينه! اي فاطمه! اي كلثوم! اي زينب! آخرين سلامم بر شما باد. اكنون آخرين ديدارم با شماست و اندوه جانكاه به شما نزديك شده است.» امام اين جملات را ادا مي‌كند، گريه‌اش خبر از لحظاتي سخت و جانسوز مي‌دهد.
زينب از اشك حسين، پريشان شده و صدا مي‌زند: «خدا چشمت را گريان نگرداند! چرا گريه مي‌كني؟»
امام مي‌فرمايد: «چگونه گريه نكنم؛ با اينكه مي دانم به زودي شما را به صورت اسير در ميان دشمنان حركت مي‌دهند، گريه‌ام براي خودم نيست، براي شماست كه اسير مي‌شويد.»
بانوان اهل حرم با شنيدن سخنان امام، صدا به گريه وناله بلند نموده و فرياد مي‌زنند:
- الوداع الوداع! الفراق الفراق!
اكنون وقت جدايي رسيده است.

 
تل زينبيّه، تو نیز شاهد دردهای زینب بودی

خورشيد امامت و طهارت در گودال قتلگاه به حالت احتضار، جد خود و پدر و مادر و حسن (عليهم السلام) را مي‌بيند كه به استقبال او آمده‌اند. زينب از خيمة غربت و بي‌كسي بيرون آمده و دست ها را بر سر نهاده و از سوز دل مي‌خواند:
«وا محمداه! و ابتاه! واجعفرا!»
كاش آسمان به روي زمين ويران مي‌شد! اي كاش كوه ها از هم مي‌پاشيدند و به بيابان ها مي‌ريختند!
از فراز تل زينبيه مي‌بيند كه شمر بر سينة عزير رسول خدا نشسته و مي‌خواهد بزرگ ترين جنايت بشريت را مرتكب گردد. زينب به سوي حسين مي‌آيد و عمر سعد از سويي دگر با خيل سپاه خود. صداي عالمة غير معلمه برمي‌خيزد كه: «اي عمر! آيا اباعبدالله كشته مي‌گردد و تو مي‌نگري؟»

آن قدر سخن زينب سوزناك و جانسوز است كه عمر سعد شروع به گريستن مي‌نمايد و صداي گريه‌اش را لشكريانش مي‌شنوند؛ به حدي كه محاسن او از اشك چشمانش تر مي‌گردند؛ ولي درعين حال «صًرف وجهه عنها ولي يجها بشيء»
روي از دختر زهرا بر تافت و سكوت كرد. صداي زينب از اين قساوت قلب به آسمان برخاست كه: «ويلكم اما فيكم مسلم!» واي بر شما! آيا بين شما يك نفر مسلمان نيست؟

 
آخرين كلام با خورشيد

وقت آن است كه آهنگ رحيل نواخته و اسرا را راهي كوفه نمايند. با تازيانه وكعب نيزه‌ها، اهل بيت را از جنازه‌هاي مطهر شهدا جدا مي‌سازند. آن ها با چشم گريان وداع مي‌كنند. عقيلة بني هاشم درلحظات محنت و طاقت فرساي وداع با بدن پاره پاره، حسين خود، درگودال قلتگاه مي‌خواند:« برادر! اگر همه مصايب را فراموش كنم، دو مصيب را هرگز فراموش نمي كنم: اول اينكه تورا با لب تشنه شهيد كردند و آب را كه مهرية مادرت بود، ازتو دريغ نمودند. دوم اينكه درموقع رفتن به ميدان گفتي:" زينب پيراهن كهنه‌اي را برايم بياور تا زير پيراهنم بپوشم كه اگر لباسم را غارت كردند، لباس كهنه‌اي باقي باشد. امّا برادرم! لباس كهنه تورا هم از تن تو درآورده و به يغما برده‌اند."

منبع : پایگاه جامع عاشورا

* زنان و عاشورا





نوشته شده در تاريخ شنبه 12 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


شب است و سكوت . ماه، غريبانه بر مظلومين كربلا نظاره و بر اين هجران وهرمان مي‌گريد و آرام آرام به پاس محبت فرزند فاطمه زهرا (س) خاموش مي‌گردد و مشاهده مي‌نمايد كه زينب، كودكان و بانوان پراكنده را جمع‌آوري مي‌نمايد.
هر كدام از شيرين زبانان، سخني مي‌گويند كه دل خستة عقيله بني هاشم را مي‌سوزانند. يكي از پدر سراغ مي‌گيرد و ديگري سراغ اشك و عمويش را، سومي از لبان تشنه علي اصغر ياد مي‌كند و آن يكي از فقدان علي اكبر و قاسم و عبدالله گريه مي‌كند.
دامن زينب را گرفته‌اند و عمه را ازسيلي خوردن خويش در گرما گرم هجوم ظلمتيان مطلع مي‌سازند: «عمه! سيلي خورده‌ام.»

 
ديگري از سوختن گوش خويش به خود مي‌پيچد؛ کافران به قصد طمع گوشواره‌اش، لالة گوش او را دريده‌اند. صداي دلشكسته‌اي، عمه را صدا مي‌زند؛ «عمه! جاي تازيانه‌ها را بنگر.» چشمان خستة زينب از ديدن اين همه جنايت و قساوت درد مي‌آيد و بر اين داغ ها گرية غريبي مي‌نمايد. به سرشماري كودكان مي‌پردازند كه متوجة غيبت دو طفل مي‌گردد كه امانت برادر به نزد او مي‌باشند. زينب آهي جانسوز از دل برمي‌آورد و خواهر خود ام كلثوم را صدا مي‌زند كه: «خواهرم بيا و ببين دو طفل حسينم در ميان اطفال نمي‌باشند!»

هر دو در ظلمت شب شام غريبان، با دل هاي مملو از غصه به دنبال گمشدة خويش در ميان بيابان هاي كربلا مي‌گردند. در كنار بوته‌اي از خار مغيلان، دو گل از گلزار حسيني را مشاهده مي‌نمايند كه دست در گردن خويش به خواب ناز رفته‌اند.
عقيلة بني هاشم به قصد بيدار نمودن آنان به سوي آن دو ريحانه راهي مي‌شود كه ناگهان ضجه‌اي دلسوز صحنه كربلا را دگرگون مي‌سازد. آري زينب مي‌نگرد كه دو كودك بر اثر تشنگي و وحشت از هجوم بي‌رحمانة دشمن، جان باخته‌اند.
زينب به زانو به خاك خسته كربلا مي‌نشيند و مي‌گويد: «عزيزانم برخيزيد ...!»

منبع : پایگاه جامع عاشورا

* زنان و عاشورا





نوشته شده در تاريخ شنبه 12 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی
(تعداد کل صفحات:47)      [ <>   [ 30 ]   [ 31 ]   [ 32 ]   [ 33 ]   [ 34 ]   [ 35 ]   [ 36 ]   [ 37 ]   [ 38 ]   [ 39 ]   [ > ]  

.: Weblog Themes By Rasekhoon:.