فطرس
فطرس
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام

  من به بيماري رمد (سرخ شدن سفيدي چشم بر اثر شدت باد) مبتلا شدم، تقريباً شش روز طول کشيد. جمعي از طلاب به عيادت من آمدند يکي از آنها شمسيه حقير را براي سفر زيارت مخصوصه خواست گفتم:« خودم به آن نياز دارم»
گفت:«تو با اين حالت چگونه مي‌تواني بيائي؟»
گفت:« هنوز مأيوس نيستم.»
ايشان رفتند، اتفاقاً عيال من در خانه نبود و خانه خلوت بود تنهايي و درد و رمد و تنگي وقت براي قرائت زيارت مخصوصه باعث رقت قلب من شد، رو به قبله عرض کردم:«السلام عليک يا اباعبدالله» شنيده‌ام که سالها بعد از واقعه عاشورا درسالگرد اين روز در وقت اشتغال به جنگ «سلطان قديس هندي» در هندوستان به چنگال شيري مبتلا شد و به نزد شما استغاصه نمود و حاجت او را دادي، سپس سر خود را به پشتي گذاشته خوابم برد در خواب ديدم آن بزرگوار بر بالاي تلي بلند تشريف دارد و حقير در وسط آن تل ايستاده‌ام پس آن حضرت به آواز بلند فرمود:«بيا حقير به زبان حال نه مقال»
عرض کردم : «با اين چشم درد چگونه بيايم».
آن بزرگوار فوراً از بالاي تل به نزد من آمده انگشت مبارک را بر پشت چشم من نهاد از خواب بيدار شدم چشم گشودم اثري از درد و رمد نديدم، پس برخاسته وضو گرفته روانه حرم شدم آن طلاب که مرا ديدند تعجب کردند و گفتند:« تو يک ساعت قبل با آن حالت بودي چگونه شد که چنين شدي»
گفتم:«شنيديد که گفتم مأيوس نيستم پس به زيارت حسين (ع) موفق شدم.»
راوي : شيخ محمد عراقي
منبع : کتاب معجزات و کرامات امام حسين (ع)

* داستان





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

زبانم گنگ بود، نمي‌توانستم صحبت کنم. سيزده يا چهارده ساله بودم که پدرم و عمويم مرا نزد شيخ ابوالقاسم بن روح بدند و از او درخواست کردند که از حضرت امام حسين (ع) بخواهند زبانم را گويا سازد، شيخ پس از اندکي تأمل جواب داد: «شما مأمور رفتن به حاير حسيني هستيد» لذا ما به «حاير» رفته، غسل کرده زيارت نموديم.پدرم فرياد کشيد«سرور». بي‌اختيار گفتم:«بله» خودم باورم نمي‌شد، پدر شگفت‌زده گفت:« تو حرف زدي؟» و من مدام مي‌گفتم:«بله من مي‌توانم، مي‌توانم».

 

* داستان





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

 

يکي از عجايبي که در مورد مرحوم آيت‌الله العظمي شيخ عبدالکريم حائري يزدي (ره) مؤسس حوزه علميه قم نقل مي‌کنند چنين است:
ايشان در مواقعي که سرپرستي حوزه علميه اراک را بر عهده داشتند براي "آيت‌الله حاج آقا مصطفي اراکي "(ره) نقل کردند : «هنگامي که در کربلا مشغول تحصيل علم بودم در خواب ديدم شخصي به من گفت:«شيخ عبدالکريم! کارهايت را انجام بده و وصيت کن چرا که سه روز ديگر خواهي مرد». من از خواب بيدار شدم در حاليکه متحير بودم به خود گفتم:« اين يک خواب معمولي بود و تعبيري ندارد و آن را فراموش کردم.»
روز سه‌شنبه و چهارشنبه مشغول درس و بحث بودم و خوابي را که ديده بودم کاملاً از ياد برده بودم ،روز پنج‌شنبه که درس‌ها تعطيل بود با بعضي از دوستان به باغ بزرگ مرحوم سيد جواد رفتيم ،در آنجا قدري گردش و تفرج و مدتي را با مباحث علمي گذرانديم. نهار را همانجا صرف کرديم و ساعتي خوابيديم من نيز در گوشه‌اي به خواب رفتم ناگهان لرزه شديدي سراسر وجودم را فرا گرفت دوستانم به سويم دويدند و هرچه عبا و روانداز همراه داشتند روي من انداختند ولي همچنان بدنم لرز داشت و در ميان آتش تب افتاده بودم، حالت عجيبي بود حس کردم که حالم بسيار وخيم است به اطرافيانم گفتم:«کاري از دست شما ساخته نيست زودتر مرا به منزلم برسانيد».
آنان وسيله‌اي فراهم کردند و مرا به شهر کربلا رساندند و وارد منزل نمودند در منزل، بي‌حال و بي‌حس در بستر افتاده بودم، بسيار حالم دگرگون شده بود در اين ميان به ياد خواب سه شب پيش افتادم علائم مرگ را به وضوح مشاهده کردم و با در نظر گرفتن خوابي که ديده بودم مرگ را احساس کردم. ناگهان ديدم دو نفر ظاهر شدند و در طرف راست و چپ من نشستند نگاهي به يکديگر کردند و گفتند:«اجل اين مرد رسيده است مشغول قبض روحش شويم» در همان حال عجيب با توجه قلبي به ساحت مقدس حضرت اباعبدالله‌الحسين (ع) متوسل شده و عرض کردم:«اي حسين عزيز! دستم خالي است و کاري نکرده‌ام و زاد و توشه‌اي براي آخرت خود تدارک نديده‌ام، تو را به جان مادرت زهرا (س) از من شفاعت نما تا خداوند مرگ مرا تأخير اندازد تا فکري به حال خود نمايم».
بلافاصله پس از اين توسل ديدم شخصي نزد آن دو نفر آمد و گفت : «حضرت سيدالشهدا (ع) فرمودند شيخ عبدالکريم به ما متوسل شده و ما نيز در پيشگاه خداوند از او شفاعت کرديم تا مرگش را به تأخير اندازد و خداوند متعال تقاضاي ما را اجابت نموده است هم اکنون از نزد او خارج شويد!»
در اين موقع آن دو نفر به هم نگاه کردند و گفتند :«سمعا و طاعه»
پس ديدم آن دو نفر به همراه فرستاده امام حسين (ع) (سه نفري) صعود کردند و رفتند.در اين وقت احساس سلامتي کردم و به خودم آمدم صداي گريه و زاري اطرافيانم را شنيدم و متوجه شدم که بستگانم در اطرافم جمع شده و به سر و صورت خود مي‌زنند.
خواستم دستم را حرکت دهم ولي از شدت ضعف نتوانستم آرام چشم گشودم و ديدم که به رويم پارچه‌اي کشيده اند، خواستم پايم را جمع کنم ولي متوجه شدم که دو انگشت بزرگ پايم را بسته‌اند، (گويا مرا آماده غسل و کفن کرده بودند).
به هر زحمتي بود دستانم را تکان دادم و در آن حال شنيدم که کسي مي‌گويد:«ساکت شويد! گريه نکنيد، گويا بدن حرکت دارد!» همگان آرام شدند و رواندازي که به رويم کشيده بودند برداشتند و چشمم را گشودند و پاهايم را دراز کردند با دست اشاره به دهانم کردم که به من آب بدهيد کم‌کم از جا برخاسته و نشستم تا پانزده روز ضعف و کسالت داشتم و بحمدالله پس از مدتي کوتاه بهبود يافتم و اين موهبت به برکت مولايم حضرت امام حسين (ع) حاصل شد.

 

* داستان





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


زماني که متفقين محمولات خود را از راه جنوب به شوروي مي‌بردند و در ايران بودند، من در راه‌آهن خدمت مي‌کردم در اثر تصادف با کاميون سنگ‌کشي يک پاي من زير چرخ کاميون رفت و مرا به بيمارستان دکتر فاطمي شهرستان قم بردند و زير نظر دکتر مدرسي که اکنون زنده است و دکتر سيفي معالجه مي‌نمودم ،پايم ورم کرده بود، مدت پنجاه شبانه روز از شدت درد حتي يک لحظه خواب به چشمم نرفت، در اين مدت به حضرت زهرا و حضرت زينب و حضرت معصومه (س) متوسل بودم و مادرم بسياري از اوقات در حرم حضرت معصومه مي‌رفت و توسل پيدا مي‌کرد و يک بچه که در حدود سيزده الي چهارده سال داشت و پدرش کارگري بود در تهران بر اثر اصابت گلوله‌اي مثل من روي تختخواب پهلوي من در طرف راست بستري بود و فاصله او با من در حدود يک متر بود و در اثر جراحات و فرو رفتن گلوله زخم تبديل به خوره و جذام شده بود و دکترها از او مأيوس بودند و چند روز در حالت احتضار و گاهي صداي خيلي ضعيفي شنيده مي‌شد و هر وقت پرستارها مي‌آمدند مي‌پرسيدند: تمام نکرده است؟ و هر لحظه انتظار مرگ او را داشتند.
شب پنجاهم بود درد و بي‌خوابي قدرت روح و جسم مرا گرفته بود، مقداري مواد سمي براي خودکشي تهيه کردم و زير متکاي خود گذاشتم و تصميم گرفتم که اگر امشب بهبود نيافتم خودکشي کنم. چون طاقتم تمام شده بود، مادرم براي ديدن من آمد به او گفتم: «اگر امشب شفاي مرا از حضرت معصومه گرفتي فبها، و الا صبح جنازه مرا روي تختخواب خواهي ديد.»
مادرم غروب به طرف حرم مطهر رفت در عالم رؤيا ديدم سه زن مجلله از درب باغ (نه درب سالن) وارد اطاق من که همان بچه هم پهلوي من روي تخت خوابيده بود آمدند،گویا يکي از زنها حضرت زهرا و دومي حضرت زينب و سومي حضرت معصومه (سلام الله عليهم اجمعين) هستند .حضرت زهرا جلو، حضرت زينب پشت سر و حضرت معصومه رديف سوم مي‌آمدند، مستقيم به طرف تخت همان بچه آمدند و هر سه پهلوي هم جلو تخت ايستادند.
حضرت زهرا (س) به آن بچه فرمودند:«بلند شو»،‌ بچه گفت:«نمي‌توانم»، فرمودند: «بلند شو»، گفت :« نمي‌توانم»، فرمودند:« تو خوب شدي» در عالم خواب ديدم بچه بلند شد و نشست من انتظار داشتم به من هم توجهي بفرمايند، ولي برخلاف انتظار حتي به سوي تخت من توجهي نفرمودند در اين اثناء از خواب پريدم و با خود فکر کردم معلوم مي‌شود آن بانوان مجلله به من عنايتي نداشتند. دست کردم زير متکا و سمي که تهيه کرده بودم بردارم و بخورم با خود فکر کردم ممکن است چون در اتاق ما قدم نهاده‌اند از برکت قدوم آنها من هم شفا يافته‌ام دستم را روي پايم نهادم ديدم درد نمي‌کند آهسته پايم را حرکت دادم ديدم حرکت مي‌کند فهميدم من هم مورد توجه قرار گرفته ام .
صبح شد پرستارها آمدند و گفتند:«بچه در چه حال است، به اين خيال که مرده است»
گفتم :« بچه خوب شد»
گفتند:«چه مي‌گويي؟!»
گفتم:« حتماً‌ خوب شده»
بچه خواب بود، گفتم بيدارش نکنيد تا اين که بيدار شد دکترها آمدند هيچ اثري از زخم در پايش نبود گويا ابداً زخمي نداشته اما هنوز از جريان کار من خبر ندارند.پرستار آمد باند و پنبه را طبق معمول از روي پاي من بردارد و تجديد پانسمان کند چون ورم پايم تمام شده بود فاصله‌اي بين پنبه‌ها و پايم بود گويا اصلاً زخمي و جراحتي نداشته،مادرم از حرم آمد، چشمانش از زيادي گريه ورم کرده بود، پرسيد :« حالت چطور است؟ نخواستم به او بگويم شفا يافتم، زيرا از فرح زياد ممکن بود سکته کند، گفتم: «بهتر هستم، برو عصايي بياور برويم منزل»، با عصا (البته مصنوعي بود) به طرف منزل رفتم و بعداً جريان را نقل کردم. و اما در بيمارستان پس از شفا يافتن من و بچه غوغايي از جمعيت و پرستارها و دکترها بود، صداي گريه و صلوات تمام فضاي سالن را پر کرده بود.
راوي : آقاي قاسم عبدالحسيني – پليس موزه آستانه مقدس حضرت معصومه
منبع : 200 داستان از فضايل، مصايب و کرامات حضرت زينب (س)

 

* داستان





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

 يکي از تجار آفريقا که اکنون مردي دانشمند است به نام «محمدشريف ديوجي» برنامه‌اش اين است که هر سال «دهه عاشورا» به طور رايگان براي تبليغ و برگزاري مراسم عزاداري امام حسين (ع) به يکي از قريه‌هاي آفريقا مي‌رود. او براي من (سيد محمد شيرازي) تعريف کرد:«يکي از سالها براي اولين بار به قريه‌اي رفتم که واعظ و خطيب نداشت ،من آمادگي خود را براي سخنراني اعلام کردم .اهل قريه هم خيلي خوشحال شدند وقت نماز رسيد اما هرچه گوش دادم صداي اذان نشنيدم بعد به خانه‌اي که سياه پوش بود و جمعيت زيادي براي عزاداري موج مي‌زد وارد مي‌شدم و به يکي از افراد مجلس گفتم:«چرا در محل شما صداي اذان شنيده نمي‌شود؟»
جواب داد:«اذان چيست؟»
گفتم:«اذان براي نماز».
گفت :«نماز چيست؟»
گفتم:« مگر شما مسلمان نيستيد؟»
گفت : «نه»
گفتم:«شما چه مذهبي داريد؟»
جواب داد : «ما بودايي هستيم.»
گفتم: پس چرا براي امام حسين (ع) عزاداري مي‌کنيد؟
گفتند:«ما از گذشتگان خود پيروي مي‌کنيم چون آنها هميشه عزاداري امام حسين (ع) را برپا مي‌کردند».
من بالاي منبر رفتم و گفتم:«اي مردم! امام حسين (ع) به قريه شما آمده ولي جد حسين (ع) و پدر حسين (ع) و دين حسين (ع) به قريه شما نيامده است.پس بياييد حسين (ع) را واسطه قرار بدهيم تا دين و جد او هم بيايند.»
از آن روز مشغول بيان احکام و عقايد حقه اسلام و هدف مقدس حسين (ع) شدم و اسلام را به آنها معرفي کردم، هنوز دهه عاشورا تمام نشده بود که همه اهل قريه از کوچک و بزرگ فقير و غني مسلمان شيعه شدند.

 

* داستان





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

مادر شهيدي روز اول محرم به اتفاق خانواده به يکي از روستاهاي اطراف قم مسافرت کردند و در اثر حادثه‌اي به زمين افتادند، پس از درمان‌هاي اوليه و عکسبرداري مشخص شد پاي ايشان دچار شکستکي گشته و احتياج به گچ گرفتن دارد ولي وي از گچ گرفتن خودداري کرده و با مراجعه به پيرمرد شکسته بندي به نام حاج محمد پاهاي خود را بست و درد را تحمل مي‌کرد و به توصيه معالج به استراحت پرداخت تا پايش جوش گرفته و شکستگي برطرف گردد.
در روز هفتم محرم نيز به خون دماغ مبتلا گشتند ،در روز هشتم در مسجد الهادي واقع در بلوار معين به خانم‌هايي که براي آماده سازي تدارکات پذيرايي از عزاداران امام حسين در شب عاشورا زحمت مي‌کشيدند کمک کرده و به منزل برگشتند و در روز تاسوعا نيز عصا زنان به مسجد رفته و کمک کردند.در شب عاشورا حالشان به شدت منقلب گشته و به سيدالشهداء (ع) و حضرت زهرا (ع) متوسل شدند و از ايشان شفاي خود را خواستند و عرض کردند:«يا امام حسين (ع) اگر اين مقدار زحمت من قابل قبول شماست، شما از خدا بخواهيد به من شفا بدهد و اگر من تا صبح فردا شفا يابم و پايم به زمين برسد ديگ‌هاي مسجد المهدي و ديگ‌هاي مربوط به عزاداريت را در منزل عمه‌ام خواهم شست.»
بار ديگر عرض کرد:« يا امام حسين (ع) صبح عاشورا شد ولي خبري از پاي من نشد!!»هنوز هوا تاريک بود که مجدداً خوابيدند.
هيئتي فوق‌العاده منظم با لباسهاي سفيد، سربندهاي مشکي و کفني تقريباً خون‌آلود به گردن وارد مسجد شدند و شهيد سيد محمد سعيد آل طه نوحه‌خواني مي‌کنند و بقيه سينه مي‌زنند، با خود گفت:«سيد محمد که شهيد شده بود! يک مرتبه متوجه شدند فرزند شهيدشان محمد معماريان نيز در جلوي هيأت حرکت مي کنند و بقيه هم از دوستان شهيد فرزندشان مي‌باشند، به اين ترتيب برايشان مسلم شد که هيأت مربوط به شهداست. بعد از اتمام سينه‌زني فرزند شهيدش جمعيت را دور زد و کنار پرده به طرف مادر آمد و همديگر را در آغوش گرفتند. در اين هنگام يکي از شهيدان نزديک آنان آمده و گفت:« سلام حاج خانم! خدا بد ندهد! چه شده است؟»
محمد گفت:«نه! مادر من مريض نيست مادر اينها چيست (که به پايت)بسته‌اي؟»
گفت:« چيزي نيست چند روزي است پايم درد مي‌کند و با عصا راه مي‌روم انشاء‌الله خوب مي‌شود.»
محمد گفت:« مادرجان چند روزي است که با دوستان به کربلا رفتيم از ضريح امام حسين (ع) شال سبزي براي شما آورده‌ام و مي‌خواستم به ديدن شما بيايم ولي دوستان گفتند،صبر کن با هم برويم و امشب که شب عاشورا بود رفتيم به زيارت امام خميني (ره) و آمده‌ايم تا نماز صبح را در مسجد المهدي همراه با زيارت عاشورا بخوانيم و شما را ببينيم و برگرديم.»
در اين هنگام دست را بالا آورد و از سر تا پاي مادرش را دست کشيد ،باندها را از پاي مادر باز کرد و شال سبز ضريح مطهر را به پاهايش بست و گفت :« مادر پايت خوب شده است و اگر مقداري درد مي‌کند از عضله است که آن هم خوب مي‌شود....»
در همين حال از خواب بيدار شدند و دچار اضطراب گرديدند و قدرت تکلم نداشتند به پاهايش نگاه کرد تمام باندها باز شده و به جاي آن شال سبزي به پاهايش بسته شده است، برخاست باورش نمي‌شد. اهل منزل را مطلع ساختند و براي انجام نذر شستن ديگ‌ها به طرف مسجد حرکت کردند.خانم‌هاي حاضر شال معطر را گرفته و مي‌بوسيدند و يکي از خانم‌ها که اتفاقاً مدتها به سردردي مزمن مبتلاء بود آن را به سر خود کشيد و گفت :« به سر مي‌بندم تا انشاء‌الله خوب شوم و سرم درد نگيرد همان لحظه سرش خوب شد.»
خبر در سطح شهر پيچيد و از طرف حضرت آيت‌الله العظمي سيد محمدرضا موسوي گلپايگاني (ره)‌فرزند معظم له به ملاقات ايشان آمده و با مشاهده شال سبز معطر از ايشان دعوت کردند تا خدمت آن مراجع عظيم‌الشأن برسند.
روز دوازدهم محرم به اتفاق خانواده به محضر آيت‌الله العظمي گلپايگاني (ره) رسيدند و جريان را عرض کردند و شال را خدمت آن بزرگوار تقديم کردند ،آن مرد بزرگ آن شال را بوسيد و فرمود:«بوي جدم حسين (ع) را مي دهد»
بعد چندبار دوباره آن را بوسيدند و گريستند و فرمودند:«شما قدر اين شال را بدانيد و کمي از اين شال را به من بدهيد که اين سند واثري از مقام شهداست و در تاريخ چنين چيزي نادرو کم‌نظير است».
بعد از آن دستور فرمودند:«تربت مخصوص را که قبلاً‌ توسط بعضي از علماء برايشان آورده حاضر کنند »وقتي آن را آوردند فرمود:« يک مقدار از اين تربت را به شما مي‌دهم کمي از شال را با تربت در شيشه‌اي بريزيد و به مريض‌ها بدهيد انشاء‌الله خداوند شفا مي‌دهد».

 

* داستان





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


مرحوم آقا شيخ محمدحسين قمشه‌اي که از شاگردان سيد مرتضي کشميري بود در سن 18 سالگي در قمشه مبتلا به مرض حصبه شد، اطبا در مداواي او توفيقي نيافتند و ايشان فوت کرد.مادرش گفت:«دست به جنازه فرزندم نزنيد تا من برگردم»، قرآن را برداشت و گريه‌کنان به پشت بام رفت و اباعبدالله (ع) را شفيع قرار داد و گفت:«دست از شما برنمي‌دارم تا بچه‌ام زنده شود». چند دقيقه نگذشت که شيخ محمدحسين زنده شد و گفت : «برويد به مادرم بگوييد که شفاعت امام حسين (ع) پذيرفته شد.» او مي‌گويد:« وقتي مرگم نزديک شد دو نفر نوراني سفيدپوش را ديدم که گفتند:«چه باکي داري؟» گفتم :«اعضايم درد مي‌کند». يکي از آن دو دست به پايم کشيد راحت شدم، ديدم اهل خانه گريانند ولي هرچه خواستم بگويم که راحت شدم نتوانستم تا آن که آن دو من را به حرکت درآوردند در بين راه شخصي نوراني را ديدم که به آن دو فرمود:«ما سي سال عمر به او عطا کرديم» و فرمود:«او را به مادرش برگردانيد که يکباره ديدم همه گريان هستند»
اکثر علماي نجف نقل کرده‌اند ايشان که مدتي بعد ساکنان نجف شدند پس از سي سال به ديار باقي شتافتند.

* داستان





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

امشب به قدر مجموع شب‌هاي گذشته، از تو طاقت و تحمل مي‌طلبم. ديشب که تو از هوش رفتي، با خودم مي‌گفتم که کاش من در همان کربلا جان مي‌سپردم و بار سنگين اين روايت را بر دوش نمي‌کشيدم.
کاش تو به هنگامه خروج کاروان از مدينه، بيمار و زمينگير نمي‌شدي، کاش خود درکربلا حضور پيدا مي‌کردي و من شاهد پنهاني سوختن تو نمي‌شدم. کاش من به چشم نمي‌ديدم که آن گيسوان چون شبق، در طول چند روز، به سپيدي مطلق مي‌نشيند.
کاش اين چشم‌ها، پيش چشم من به گودي نمي‌نشست.
کاش اين پيشاني و گونه‌ها هر روز مقابل ديدگان من، چين و چروک تازه نمي‌يافت.
و بعد با خودم فکر کردم که اين چه مخالفتي است با تقدير؟ چه شکوه‌اي است از سرنوشت؟ اگر خدا مرا براي اينجا نگاه داشته است، از قضاي او به کجا مي‌توان گريخت؟ بايد تن داد و تمکين کرد و دل سپرد به آن چه رضاي اوست. کاري که حسين، با همه‌ي مشقّتش در کربلا کرد.
تو اگر بودي و مي‌شنيدي صداي ناله‌هاي او را در پاي جنازه‌ي پسر، مي‌فهميدي که اين رضا شدن به رضاي خداوند، چه کار مشکلي است: « واي فرزندم ! واي پسرم ! واي نور چشمم ! واي علي اکبرم ! واي پاره‌ي جگرم ! واي همه‌ي دلم ! واي تمام هستي‌ام ! »
امام، با دست‌هاي لرزانش، خون را از سر و صورت و لب و دندان علي مي‌سترد و با او نجوا مي‌کرد:
« تو ! تو پسرم ! رفتي و از غم‌هاي دنيا رها شدي و پدرت را تنها و بي‌ياور گذاشتي. »
و بعد خم شد و من گمان کردم به يافتن گوهري.
و خم شد و من گمان کردم به بوييدن گلي.
و خم شد و من با خودم گفتم به بوسيدن طفل نوزادي.
و خم شد و من به چشم خودم ديدم که لب بر لب علي گذاشت و شروع کرد به مکيدم لب‌ها و دندان‌هاي او و ديدم که شانه‌هاي او چون ستون‌هاي استوار جهان تکان مي‌خورد و مي‌رود که زلزله‌اي، آفرينش را در هم بريزد.
و با گوش‌هاي خودم از ميان گريه‌هايش شنيدم که:
« دنيا پس از تو نباشد، بعد از تو خاک بر سر دنيا »
و با چشم‌هاي خودم بي‌قراري پسر را ديدم، جنازه علي اکبر را که با اين کلام پدر آرام گرفت و فرو نشست:
« و چه زود است پيوستن من به تو پسرم، پاره‌ي جگرم، عزيز دلم. » علي آرام گرفت؛ اما چه آرام گرفتني ! اين بار چندم بود که پا به آن سوي جهان مي‌گذاشت و باز به خاطر پدر، از آستانه‌ي در، سرک مي‌کشيد و برمي‌گشت. مگر پدر، دل از او نکنده بود که او به کندن و رفتن رضايت نمي‌داد؟
درست در همان زمان که بدنش تکه‌تکه شده بود و روح از بدن به تمامي مفارقت کرده بود، من به چشم خودم ديدم که نشست و به پدر که مضطر و ملتهب به سمت او مي‌دويد، گفت:
« راست گفتي پدر ! اين آغوش پيامبر است، اين سرچشمه‌ي عشق اکبر است. اين همان وصال مقدر است. اين جام، جام کوثر است. تشنگي بعد از اين بي‌معناست. »
پدر از سر جنازه‌ي پسر برخاست، اما چه برخاستني ! انگار کوه اندوه را بر دوش مي‌کشيد. و انگار هنوز باور نکرده بود آن چه را که به واقع رخ داده بود. چرا که مبهوت و متحيّر با خود مويه مي‌کرد:
« چگونه تو را کشتند؟ با چه جرأتي؟ با چه شهامتي؟ با چه قساوتي؟ چه چيز اين قوم را در مقابل خداوند جري ساخت؟ کدام شمشير پرده‌ي حياي اين قبيله را دريد؟ چگونه توانستند دست به اين کار عظيم بيازند؟ قتل تو که آخر کار آساني نيست. مثل قتل انبياست. قتل آل الله است.
چگونه توانستند براي هميشه با خوشي وداع کنند؟ برکت را از سرزمينشان برانند؟ آرامش را حتي از فرزندان و نوادگانشان بستانند و الي‌الابد با گريه و غم و اندوه بياميزند؟ »
امام با خود زمزمه مي‌کرد و چون کبوتر پر و بال شکسته‌اي به سمت خيام مي‌رفت. من اما جرأت نکردم به خيمه‌ها نزديک شوم. جوابي براي زينب نداشتم. به سکينه چه بايد مي‌گفتم؟ اگر رقيه‌ي کوچک به پاي من مي‌آويخت و از من برادر مي‌خواست، من چه داشتم که به او بدهم؟ گفتم مي‌مانم که خبر را از يال خونين من نگيرند. مي‌مانم تا با پشت خالي و خون آلودم قاصد شهادت سوارم نباشم. بگذار خبر را امام ببرد. بگذار پشت خميده‌ي امام، حامل اين پيام باشد. بگذار واقعه را چشم‌هاي گريان او بيان کند. هر چه باشد او مظهر سکينه و آرامش است. او کجا و اسب بي‌سوار؟
نمي‌دانم امام چه گفت و چه کرد؟ فقط ديدم پيرمردي که شمشيرش را عصا کرده بود، در حلقه‌اي از جوانان بني‌هاشم به سمت جنازه‌ي سوار من پيش مي‌آيد. اگر پيکر تکه‌تکه نبود، چه نيازي به اين همه جوان بود؟ دو جوان هم مي‌توانستند دو سوي جنازه را بگيرند و از زمين بردارند. انگار امام هر کدام را براي بردن قطعه‌اي آورده بود.
جوان هاشمي هميشه سرمشق غرور و سرافرازي است. من هيچ‌گاه شمشادهاي هاشمي را اين قدر خسته و شکسته و از هم گسسته نديده بودم.
اين قرآني که ورق‌ورق شده بود و شيرازه‌اش از هم دريده بود، به هم برآمدني نبود. چه تلاش عبثي مي‌کردند اين جوانان که مي‌خواستند دوش به دوش هم راه بروند تا جنازه‌اي يکپارچه و به هم پيوسته را به نمايش بگذارند. اکنون ديگر دليلي براي ايستادن نداشتم. دليل من، قطعه‌قطعه و چاک‌چاک بر روي دست‌هاي هاشميين پيش مي‌رفت و به خيمه‌ها نزديک مي‌شد. سنگيني خبر اکنون نه بر دوش من که بر دوش جوانان هاشمي بود.
وقتي پيکر علي را در خيمه‌ي شهدا بر زمين گذاشتند، ناگهان چشمم افتاد به زينب که مي‌دويد و روي مي‌خراشيد و سيلي به صورت مي‌زد: « علي من ! نور چشم من ! پسرم ! پاره‌ي جگرم ! »
و پيش از آن که ديگران بتوانند سد راه او بشوند، خود را با صورت به روي جنازه‌ي علي اکبر افکند و ضجه‌اش، زمين و آسمان را به هم پيوند زد. حتي اگر او نمي‌گفت: « پسرم، اميدم، نور چشمم، پاره‌ي جگرم » باز هم هيچ کس باور نمي‌کرد که او مادر علي اکبر نباشد و وقتي امام به تسلاي او آمد، وقتي امام دست‌هاي او را گرفت و از جا، بلند کرد، وقتي امام با آغوش خود به او التيام بخشيد، دشمن به يقين رسيد که آشناي دورتري، مادري را از سر جنازه فرزندش بلند کرده است.
اين است که گفتم چه باک اگر تو درکربلا نبودي؟ چرا که زينب مادري را در حق فرزندت تمام کرد.
و اين است که مي‌گويم هر گاه به ياد زينب مي‌افتم، احساس مي‌کنم که با عرش خداوند طرف شده‌ام. اين زينب همان زينبي است که به هنگام شهادت فرزندان خود، پا از خيمه بيرون نگذاشت تا مبادا هديه‌اش به پيشگاه برادر رنگ منّت پذيرد.
مي گمان مي‌کردم که وقتي اصل پيکر بيايد، کودکان و زنان، مرا نديده مي‌گيرند و با درد و داغ خودم، راحتم مي‌گذارند. اما وقتي امام آنان را از کنار جنازه تاراند، اکنون نوبت من بود که جوابگوي پشت خالي‌ام باشم. همچنان که حسين بايد جوابگوي پشت شکسته‌اش مي‌بود.
شنيدم سکينه به امور کودکان مشغول بود، خبر را نشنيده بود؛ تا اين که پدر را در آستانه‌ي خيمه، خسته و پر و بال شکسته ديده بود و گفته بود: « پدرجان ! چرا شما را به اين حال مي‌بينم؟ چرا يک باره اين قدر شکسته شديد؟ مگر کجاست علي اکبر؟ »
و شنيده بود: « کشته شد به دست اين مردم پست ! »
و سکينه ناگهان صيهه زده بود، گريبان دريده بود و خواسته بود خود را از قفس خيمه بيرون بيندازد، که امام او را در آغوش گرفته بود و در گوشش زمزمه کرده بود:
« دخترم ! سکينه‌ام ! آرامش دلم ! صبوري کن ! با تکيه بر خدا صبوري کن ! »
و بغض سکينه با اين کلام ترکيده بود:
« چگونه صبر کند دختري که برادرش کشته شده است و پدرش بي‌تکيه گاه مانده است. »
و پدر گرم‌تر او را به سينه فشرده بود و گفته بود:
« همه از آن خداييم دخترم ! بازگشت ما نيز به سوي اوست. »
دختران و زنان و کودکان به من هجوم آوردند تا شايد حرفي، نقلي، خاطره‌اي ... و اين همان چيزي بود که من واهمه‌اش را داشتم. پسر کوچکي که نمي‌دانم اسمش چه بود و قدش تا زير سينه‌ي من هم نمي‌رسيد، بي آن‌که کلامي سخن بگويد، دست‌هايش را به خون بدن من مي‌آلود و به لباس‌هايش مي‌ماليد و معصومانه گريه مي‌کرد. نفهميدم از اين کار چه مقصودي داشت، فقط وقتي به مردمک چشم‌هايش خيره شدم، دريافتم که او مرا نمي‌بيند، علي اکبر را مي‌بيند. در مردمک چشم‌هايش، تصوير من نبود، تصوير علي اکبر بود با لباس‌هاي خاک‌آلود، بدن چاک‌چاک و پر و بال خونين.
با بزرگ‌ها راحت‌تر مي‌شد کنار آمد تا بچه‌ها. رقيه، اين دختر بچه سه چهار ساله، بيچاره کرد مرا، گريه‌اي مي‌کرد. ضجه‌اي مي‌زد، زباني مي‌ريخت که بيا و ببين. دور من چرخ مي‌خورد، لب بر مي‌چيد، بغض مي‌کرد، اشک مي‌ريخت، آرام مي‌شد و دوباره شروع مي‌کرد:
« کجايي علي جان ! کجايي برادرمان ! کجايي چراغ خانه‌مان ! کجايي روشنايي چشممان ! کجايي اميد زنده ماندمان ! کجاست آغوش مهرباني تو ! کجاست چشم‌هاي خندان تو ! کجاست دست‌هايي که مرا بغل مي‌کرد و به هوا مي‌انداخت؟ کجاست آن انگشت‌هايي که دو دست مرا به خود قلاب مي‌کرد؟ کجاست آن ريش‌هايي که زير گلوي مرا قلقلک مي‌داد؟ کجاست آن پاهايي که تکيه‌گاه بالا رفتن من بود؟ کجاست آن گيسوان سياهي که شانه‌کردنشان با دست‌هاي من بود؟ کجاست آن بوسه‌هاي گرم؟ کجاست آن پناهگاه آغوش؟ کجاست آن تکيه گاه بازو؟ »
همين طور مدام مي‌گفت و اشک مي‌ريخت و ناله ديگران را بلند مي‌کرد و من مانده بودم که دختر به اين کوچکي، اين همه حرف را از کجا ياد گرفته است؟ سکينه اما حرفي از خودش نمي‌زد. تکيه‌گاه همه حرف‌هايش پدر بود. دست انداخته بود دور گردن من و مظلومانه و آرام اشک مي‌ريخت و با خودش زمزمه مي‌کرد:
« پرچم پدرم ! پشت و پناه پدرم ! مونس پدرم ! دلخوشي پدرم ! »
و در اين ميانه به گمانم به عباس بيش از بقيه سخت گذشت.
کسي که گريه مي‌کند به آرامشي هر چند نامحسوس دست مي‌يابد، اما کسي که بغض، گلويش را مي‌فشارد و اشک در پشت پلک‌هايش لمبر مي‌خورد و اجازه گريستن به خود نمي‌دهد، بيشتر در خودش مي‌شکند و مچاله مي‌شود.
حال اگر همو بخواهد تسلي‌بخش ديگران هم باشد، دشواري‌اش صدچندان مي‌شود. مثل عمود خميده‌اي که بخواهد خيمه‌اي را سرپا نگه دارد. نگاه مي‌دارد اما به قيمت شکستن خود.
و عباس اگرچه زادگان خواهر و برادر را تسلي مي‌داد، اما خود لحظه به لحظه بيشتر در خود مي‌شکست و فرو مي‌ريخت و آن تسلي هم که به راستي تسلي نمي‌شد. انگار کسي بخواهد با اشک چشم، زخمي را شستشو دهد. خاک و خون را ممکن است بشويد اما گدازه‌هاي جگر را جايگزين آن مي‌کند. انگار کسي بخواهد با دست و دل مجروح، مرهم بر جراحت بگذارد.
اما مرا در تمام اين مدت، اين سؤالِ نپرسيده بيش از هر چيز ديگري عذاب مي‌داد که تو مانده‌اي براي چه؟ تو چرا بي‌سوار زنده‌اي؟!
 

نويسنده: سيدمهدي شجاعي

 

* داستان





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


در کوفه همسايه‌اي داشتم که نسبت به خاندان رسالت بي‌توجه بود، روزي به او گفتم:«چرا به زيارت قبر حضرت سيدالشهدا (ع) نمي‌روي؟» گفت:«چون بدعت است و هر بدعتي موجب گمراهي است و گمراهي موجب دخول در دوزخ است». من چون اين سخنان ياوه را شنيدم روي از او برگرداندم، چون شب جمعه شد با خود گفتم:«صبح زود مي‌روم و برخي از فضائل امام حسين (ع) را براي همسايه‌ام بيان مي‌کنم بلکه از خواب غفلت بيدار شود.»
وقتي که به در خانه او رفتم او را نيافتم و چون سراغ او را گرفتم گفتند که او ديشب براي زيارت امام حسين (ع) به کربلا شرفياب شده است. در دريايي از تعجب غرق شدم چرا که سخنان ديشب او را هنوز در ذهن داشتم پس سريعاً به طرف کربلا حرکت کردم چون به آنجا رسيدم او را ديدم که دائماً در رکوع و سجود است در حالي که اصلاً از عبادت خسته نمي‌شود.
به او گفتم:«اي همسايه! تو که مي‌گفتي زيارت امام حسين (ع) بدعت است پس چرا به زيارت آن حضرت آمده‌اي؟!»
گفت:« عزيز من! آن وقتي که اين حرف را مي‌گفتم ابداًَ قائل به امامت حضرت نبودم تا اينکه شب گذشته (شب جمعه) در خواب ديدم که پيامبر اکرم و اميرمؤمنان و جمعي از امامان معصوم (ع) به همراه برخي از پيامبران به زيارت امام حسين (ع) آمدند و هودجي همراه ايشان بود»
پرسيدم :« در ميان اين هودج چه کسي است؟»
گفتند:«فاطمه زهرا است که به زيارت فرزندش حسين آمده است»
من به نزديک هودج رفتم ديدم که آن حضرت از داخل هودج رقعه‌ها و کاغذهايي بيرون مي ريزد!
پرسيدم:«اين رقعه‌ها چيست؟»
گفتند:«اينها براي زيارت آزادي از عذاب جهنم است که به زائرين قبر حسين در شب جمعه داده مي‌شود».
در آن حالت ناگهاني هاتفي آواز داد که:«ما و شيعيان ما در بلندترين درجه از درجات شهادت هستيم»
پرسيدم:«اين جماعت کيستند که به زيارت آمده‌اند؟»
گفتند:«حضرت پيغمبر با انبياء و ائمه هدي»
چون اين واقعه را ديدم ناگهان از خواب برخاستم و به سرعت تمام ،خود را در دل تاريکي‌ها به کربلا رساندم و مشغول گريه و زاري و توبه شدم و با خود قرار گذاشتم که تا حيات من باقي باشد از جوار آن حضرت دور نشوم.

راوي :‌سليمان بن اعمش
منبع : کتاب کرامات امام حسين (ع)

 

* داستان
 





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

مرحوم حاج شيخ عبدالکريم حائري يزدي (ره) فرمود :« زماني که در سامرا مشغول تحصيل علوم ديني بودم اتفاقاً اهالي سامرا به بيماري وبا و طاعون مبتلا شده بودند و همه روزي عد‌ه‌اي مي‌مردند.
روزي جمعي از اهل علم در منزل استادم مرحوم سيد محمد فشارکي (ره) بودند، ناگاه مرحوم آقا ميرزا محمد تقي شيرازي (ره) که در مقام علمي مانند مرحوم فشارکي بود، تشريف آوردند و صحبت از بيماري وبا شد که همه در معرض خطر مرگند.
مرحوم ميرزا فرمود:«اگر من حکمي بکنم آيا لازم است انجام شود يا نه؟» همه اهل مجلس تصديق نمودند سپس فرمود:«من حکم مي‌کنم که شيعيان ساکن سامرا از امروز تا ده روز مشغول خواندن زيارت عاشورا شوند و ثواب آن را هديه به روح شريف نرجس خاتون والده محترم ماجده حجه‌بن‌الحسن (ع) کنند تا اين بلا از آنان دور شود».
اهل مجلس اين حکم را به تمام شيعيان ابلاغ نمودند و همگان مشغول خواندن زيارت عاشورا شدند. از فرداي آن روز تلف شدن شيعيان موقوف شد با اينکه همه روزه عده‌اي از غير شيعه مي‌مردند به طوري که بر همه آشکار گرديد که اين واقعه بي‌علت نيست.
برخي از شيعه‌ها از آشنايان شيعه خود مي‌پرسيدند:«سبب اينکه ديگر از شما کسي تلف نمي‌شود چيست؟» آنها در پاسخ مي‌گفتند:«زيارت عاشوراي امام حسين (ع) ما را نجات داد».
پس آنها هم متوسل به امام حسين (ع) شدند و همانند شيعيان مشغول خواندن زيارت عاشورا شدند.
پس از مدتي بلا از آنها نيز برطرف شد.

 

* داستان
 





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

گوشهايش را پرکرده بود.پاهايش ديگر تواني نداشت اما همچنان مي‌دويد و در ميان شعله‌هاي آتش به اين سوي و آن سوي نگاه مي‌کرد.بيم آن مي‌رفت که هرم آتش ديد چشمانش را بگيرد. اگر پايکوبي سربازان عبيدالله را از لابلاي شعله‌هاي آتش نمي‌ديد در اينکه واقعاً مي‌بينيد يا اينها توهمي بيش نيست ترديد مي‌نمود. اما او مي‌ديد، همه چيز را به جز رقيه! قلبش بر جدار سينه مي‌کوفت.به ياد آخرين فرياد زد :‌ رقيه! خروش صدايش آسمان کربلا را شکافت.از دور شبح سياهي را ديد که در هوايي تاريک از دود و غبار و زير نور رقصان شعله‌هاي آتش که کمي آنسوتر در خيام گرفته بود. در ميان اجساد بدنبال چيزي مي‌گشت. با يافتن او،‌ قرار به جان خسته‌اش بازگشت،‌ خداوندا چه مي‌کرد اگر بر سر او بلايي... رقيه‌اش را يافته بود. دردانه حسين را در آغوش کشيد و به سينه فشرد. «عزيز جانم اينجا چه مي‌کني؟» صداي بغض‌آلود کودکانه‌اي به را مي گفت:«عمه‌جان به دنبال پدرم مي‌گردم» با شنيدن اين جمله سوزشي عميق جان زينب را فرا گرفت. او در کنار بدن بي‌سر پدر ايستاده بود، اما او را بازنشناخته بود و چه آهي کشيده بود زينب در آن وقت. اگر حسين را سر در بدن بود و کودک او را اينگونه غرق در خون مي‌شناخت، در دم قالب تهي مي‌کرد. عمه و برادرزاده افتان و خيزان به خيمه‌ها بازگشتند. زينب رقيه را به دست ديگران سپرد نگاهي به جمع انداخت و حيران بر جا ماند.«آن ديگري کجاست؟ سجاد را از کجا بيابم؟» باز هم جستجو و دويدن، به سمت تنها خيمه‌اي که از آتش در امان مانده بود،‌ دويد. جمع دشمن را که به محاصره خيمه آمده بودند، به نيروي شراره‌اي که از چشمانش برمي‌خاست شکافته و به مرکز حلقه راه يافت. شمر خنجر به دست قصد ورود به خيمه را داشت زينب حائل ميان او و برادرزاده شد. فرياد برآورد :‌« اي ملعون چه در سر مي‌پروراني؟» هرگز دستت به او نخواهد رسيد مگر آنگاه که پا بر جسم بي‌جان من گذاري»‌. شمر کوشيد تا او را از آنجا دور سازد با تازيانه،‌ با غلاف و خنجر، با تهديد به تيغه آن، اما او دختر علي بود و همه آنها که در آنجا بودند اين را به دست فراموشي سپرده بودند. بيادشان نبود شيرزني که همه آنها را با شهامت خود به تعجب واداشته، ثمره شجاعت فاتح و خيبر و شهامت بانويي است که خطبه فدک را خواند.

يادشان رفته بود که او پيش از اين هم آتش را بر در خانه پدرش علي مرتضي ديده بود و خون را اولين بار در جاي ميخ در خانه بر سينه زهرا تماشا کرده بود. يادشان نبود که رد تازيانه را او بر صورت و پهلوي مادر هم يافته بود نمي‌دانستند که او تمرين کربلا را در مدينه کرده است! سرانجام شمر از کار خود منصرف شد زينب به خيمه يادگار برادر وارد شد و او را بيهوش ديد، شدت تب و تاول تشنگي او را از پاي درآورده بود. زينب جسم بي‌هوش ولي خدا را چند لحظه پيش از به آتش کشيده شدن آخرين خيمه از مهلکه به در برد.
و حالا همه آن حادثه‌ها چون خوابي مي‌نمود. سپاه شام چون گل و لاي معلق در آب، ته‌نشين شده بود. اغلب سپاهيان پس از آن همه هلهله و پايکوبي به خواب فرو رفته و قافله دلشکستگان خسته و پريشان حال در گوشه‌اي گر هم نشسته بودند.
زينب چشم گشود.شب از راه فرا مي‌رسيد. در دل آرزو کرد که اي کاش اين شب هميشگي بود و اين دنياي دون هرگز روز ديگري را به خود نمي‌ديد، اما ناگهان چيزي در ذهنش آشوب آفريد. اگر روز ديگري نبود، پس خدا مرا براي چه آفريد؟! تکليف اين همه خون خدايي که بر زمين ريخته شد چيست؟
بر خود لرزيد. سنگيني و پياپي آمدن حوادث در آن روز فرصتي براي فکر کردن به آنچه بر او گذشته، نگذارده بود اما حالا،‌ در غروب خونين کربلا خود را ميراث‌دار خونهاي عظيمي مي‌ديد که آن روز بر زمين ريخته شد و عظمت اين فکر ذهن خسته‌اش را سخت به تلاطم مي‌افکند.

دست بر تيرک نيم‌سوخته گرفت و به سختي از زمين برخاست. گاه نيايش بود، بايد با خداي خود خلوت کند. بايد در باور آنچه گذشته بود و تحمل آنچه در پيش بود از خدايش ياري بخواهد.اينک پرچم دين محمد بر دوش او قرار گرفته بود. و او بايد مظهر و تجلي همه عظمتهاي خاندان رسالت باشد، چه دشوار و سنگين بود اين بار.
شب با همه اسرارش در گسترده خون رنگ دشت بلا خيمه زده بود. گويا اين‌بار محمل شب خيال گذر از جهان نداشت.سپاهيان شام پراکنده در صحرا به خواب فرو رفته بودند و پس از آن همه غوغا و هلهله مردگاني، را مي‌مانستند که هرگز نفسي چون زندگان نکشيده و بر گذر هستي قد علم نکرده بودند!
سکوت سنگين دشت را تنها راز و نياز کاروانيان خسته‌اي مي‌شکست که در روزهايي نه چندان دور باشکوه و جلالي ديدني حج خود را در مکه ناتمام رها کرده بودند تا در کربلا به پايان رسانند از آن کاروان اکنون تنها زناني داغديده، يک مرد بيمار و کودکاني خود باقي مانده بود. جز سجاد که به اراده خود بيماري او را از جنگ بازدشته بود تا مرکب ولايت بي‌سوار بماند، هيچ مردي در ميان آنان نبود و اين شيرزنان يگانه پرچم‌داران دين رسول بودند و تنها راويان دشت بلا که هريک در گوشه‌اي به نماز ايستاده بودند.
زينب با خداي خود راز و نياز مي‌کرد.مصايب روز گذشته آنقدر خسته‌اش کرده بود که ديگر توان ايستادن در برابر معبود را نداشت.خداوندا چه بر سر دختر زهرا آمده بود که نشسته نماز مي‌خواند؟
سرانجام خورشيد شرمسار،‌ پس از پنهان شدني طولاني در پس پرده شب سر از مأواي خود بيرون آورد و بي‌جان‌ترين نوري را که تا آن روز کسي از آن ديده بود در جهان گسترانيد.
فرمان حرکت کاروان اسيران صادر شد سرهاي شهيدان کربلا، بالاي ني و پيشاپيش قافله به حرکت درآمد.زينب از آغاز هرگز بي‌تابي نکرده بود، اشک نريخته بود، ضجه نزده بود اما ديگر چگونه مي‌توانست تحمل کند!؟ شيون و زاري قافله، دل صحرا را مي‌شکافت و مي‌رفت.زينب به کوفه مي‌انديشيد و به شام، و به خيل مردمي که اينک به استقبال کاروان مي‌آمدند، همانها بودند که بر حسين،‌ خاندان و يارانش آب را حرام کردند، به پيکار با آنها برخاستند، با انبوهي از جمعيت به جنگ شماري اندک آمدند.فرزندان رسول و بهترين انسانها را که ياور اهل‌بيت بودند ناجوانمردانه به خاک و خون کشيدند، پيکرهاي پاکشان را لگدکوب سم اسبان کردند، سرهاي مبارکشان را از تن جدا کردند و بر سر نيزه‌ها زدند، خاندان بي‌پناهشان را مورد هجوم و غارت قرار دادند و خيمه‌هايشان را به آتش کشيدند و خيمه‌هايشان را به آتش کشيدند و زنان و کودکان داغدار و مصيبت‌ديده را بر اشتران برهنه سوار کردند و از شهري به شهر ديگر بردند و به نمايش گذاشتند.چه بد مردمي بودند اينان و زينب بايد با چنين مردم جاهل و بدکاري سخن بگويد و دلهاي خفته و سنگشان را بيدار و آگاه نمايد! در اوج مصيبت زدگي راست ايستادن و محکم سخن گفتن با چنين مردمي نه کاري سهل است، اما بايد کرد.
شيون از زنان برخاست و هلهله شادي از خصم و در اين ميانه دختر علي از فرط درد و اندوه سر را چنان بر کجاوه کوبيد که خون از پيشاني مبارکشان جاري شد. اينهمه مصيبت رفته‌رفته بي‌تابش مي‌کرد ترس از آن داشت که عنان اختيار از کفش برود. سر بريده بر نيزه لب به خواندن گشود و اين آبي بود بر آتش دل زينب چشمان اشک‌بارش را بر لب‌هاي مبارک برادر دوخت. دندانهاي سپيدي که روزي محل بوسه پيامبر‌ (ص)‌ بود نمايان شده بود و زينب رسالت خود را از خلال آن آيات يافت. او در نبود حسين و بيماري سخت سجاد امانت‌دار ولايت بود و دانست که بايد با شمشير زبان به جنگ خصم شتابد.
علي‌بن‌الحسين (ع) بي‌تاب بود خبر به زينب (س) رسيد،‌ به کنار او شتافت: جان برادر! چه مي‌شود تو را که چنين بي‌تابي؟

- عمه‌جان چگونه جزع نکنم در حاليکه پيکر عزيزانم بدون غسل و کفن در صحرا بر روي زمين ماند و سرهاي آنان در مقابلم به مجلس دشمنان روانند!
غم مخور، ديري نگذرد که مردماني به گرد بدنها جمع شوند و آن قطعه‌هاي به خون تپيده را جمع کنند و به خاک سپارند و بر مزار پدرت نشانه‌اي نصب کنند که هرگز اثر آن کهنه نگردد و با گذشت روزگار از بين نرود.
ولي روزبروز امر آن نمايان‌تر شود و کار آنان بالا گيرد.
کاروان به نزديکي کوفه رسيد، شهر دورنگي، شهردورويي، شهر پيمان‌شکني، شهري که محراب مسجدش به خون حيدر کرار آغشته بود و دروازه‌هايش اکنون به سر فرزندان علي زينت مي‌يافت. اندک اندک وارد شهر شدند خون حيدري در رگهاي زينب به جوش آمده بود، انگار تاريخ فدک تکرار مي‌شد، آن بار صحبت از غصب ولايت بود و اينبار سخن از بريدن سر ولي‌الله و عزيزانش، آن روز زهرا (س) بر منبر ايستاد و اکنون زينب (س) لب به سخن مي‌گشود. مردمان پيمان‌شکن کوفه چون هميشه پس از گذشت آنچه نبايد مي‌شد، پشيمان شدند. با اشک و آه و زاري به استقبال زخم‌خوردگان کربلا که دلهاشان مالامال از خون و چشمهايشان لبريز از اشک و بدنهايشان کبود از نيش تازيانه بود آمدند. زينب (س)‌ اين دختر بي‌مانند زهرا (س) لب به سخن گشود. در حاليکه بازوانش با ريسمان بسته بود و در چنگال دژخيم اسير، بازار کوفه و دلهاي سياه بسياري از طنين رعدآساي صدايش لرزيد.
«اي مردم کوفه»، مردمي که جز حيله نمي‌دانيد و جز نيرنگ نمي‌آوريد، اشک مي‌ريزيد؟‌اشک حسرت بريزيد که اين چشم‌ها يک لحظه از سيلاب اشک تهي نماند و شيون شما آرام نگيرد. عهد مي‌بنديد و خود عهد خويش مي‌شکنيد، بمن بگوئيد که جز پستي و کوته‌نظري چه داريد؟ و جز دروغ و فريب چه دانيد؟
همچون کنيزکان شيرين‌کار، زبان شيرين مي‌فروشيد تا زهر تلخي که بکام داريد آهسته آهسته بکاريد.
دوست را در آغوش گيريد و دشمن را با چشم به خويشتن بخوانيد. شما چون پاره‌هاي نقره که بر تابوت مردگان مي‌درخشد هستيد. آگاه باشيد که بد راهي را اختيار کرده‌ايد.خداوند را خشمناک و خويش را براي هميشه به عذاب گرفتار ساختيد».
سرها همه در گريبان فرو رفته بود. زينب (س) در ميانه بازار مي‌خروشيد و لشگر شام اينک شهامت خاموش کردن او را در خود نمي‌ديدند. زينب (س) از مادر آموخته بود که زنان آن هنگام به ميدان مي‌روند که از عهده هيچ مردي کاري ساخته نباشد و اکنون، هنگام زينب بود و او يکه‌تاز ميدان بود که حتي با دستان بسته و دل در هم شکسته سر به تسليم فرود نمي‌آورد سرفراز در ميانه جمعيت فرياد برمي‌آورد :
«اشک مي‌ريزيد؟ ناله و زاري کنيد، بناليد، اشک بريزيد، سزاست ناليدن و گريستن، به ننگ اندر افتاديد و اين لکه ننگ را هرگز نمي‌توانيد از دامن خود بزداييد. آن پيکر نازنين که بر روي خاک تيره کربلا افتاده، زاده خاتم‌الانبياء است و سرور جوانان اهل بهشت. پناه و پشتيبان شما و پيشواي شما و محور سعادت شما بود به گناه بزرگي آلوده شديد، اين دستها بريده باد از اين کارتان سودي حاصل نگشت جز اينکه به غضب خداوند گرفتار گشتيد و همواره چون بيچارگان به سر خواهيد برد. مردم کوفه، واي بر شما، هيچ مي‌فهميد چه کرده‌ايد؟
مي‌دانيدکدام جگرگوشه رسول خدا را به خاک انداختيد؟‌ چه خوني را ريختيد؟ ديگر از اين زشت‌تر نتوان ببار آور و بدين زشتي کار نتوان کرد. جاي شگفت‌ نيست اگر آسمان خون ببارد چه به زبان آورديم از کيفري که به روز رستاخيز بهره ستمکاران خواهد بود؟
ديگر روي پيروزي نخواهيد ديد، بدين دو روزه مهلت مغرور نباشيد و از مکافات عمل خويش غافل نمانيد».

جمعيت به خروش و زاري درآمده سخنان آتشين زينب ولوله‌اي برانگيخت. بيم آن مي‌رفت که شهر آشوب گردد و دارالاماره در خطر افتد از ترس اين موج خروشاني که به تندباد گفته‌هاي زينب سر برمي‌داشت و براي جلوگيري از ادامه اين سخنان سر بريده برادر را به نزديک زينب آوردند. آه از جگر برداشت و گفت:«هرگز نمي‌پنداشتم اي پاره قلب من، که همچنان زنده بمانم و اين چنين روزگار ببينم، اي نازنين برادرم».
با پايان گرفتن اين کلمات فرماندهان سپاه از بيم خروشي دوباره کاروان را به سرعت به دارالاماره بردند اما زينب اولين ضربه خود را نواخته بود. عبيدالله بار عام داد، مردم در دارالاماره در رفت و آمد بودند و همه منتظر امير بدکردارشان که بر جايگاه نشيند.
عبيدالله به بارگاه آمد با زر و زيور بسيار خود را آراسته بود. بر جايگاه نشست در حالي که سر مبارک حسين مقابلش بود. با چوب خيزران بر لب و دندان زيبايش مي‌کوبيد و اشعاري زمزمه مي‌کرد کاروان کربلا را وارد کردند. زينب در ميان آنان بود. بگوشه‌اي نشست. ابن زياد سه بار پرسيد: اين زن کيست؟ زينب پاسخي نداد، فردي گفت:«زينب دختر فاطمه (س) است». ابن زياد قهقهه‌اي مستانه سر داد و گفت:«خداي را سپاس که شما را رسوا کرد و کشت و فتنه و غائله شما را از بين برد». زينب پاسخ داد:« خداي را سپاس که ما را انتصاب به پيغمبر (ص) گرامي داشت و چنانکه شايسته است ما را از آلودگي‌ها پاک کرد، همانا شخص فاسق و بدکار رسوا مي‌شود». ابن زياد پرسيد:«خاندانت را چگونه يافتي؟» زينب نگاهي عميق به جمعي که اطرافش را گرفته بودند کرد و خود را مهياي دومين حمله به قلب دشمن نمود :«شهادت بنام آنها ثبت شده بود و آنان به ميعادگاه شهادت شتافتند. بزودي در محکمه عدل الهي در برابر يکديگر قرار گيريد».
ابن زياد خشمگين شد و فرياد کشيد:«خدا دلم را آرام کرد و از اين بسيار شادمانم». زينب بي‌درنگ در جواب گفت:«بزرگ ما را کشتي، خاندانم را به شهادت رساندي، شاخه شجره نبوت را بريدي، ريشه شجره ولايت را کندي اگر آرامش دلت به اين آست آري شاد و راحت شدي!». سرعت و شدت جوابهاي بانويي که در چنگال دشمن اسير بود و اين چنين بي‌پروا به آبروي خصم مي‌تاخت، ابن زياد را ديوانه کرده بود رگهاي گردنش بر آمده شده بود و صورتش از خشم به کبودي مي‌گراييد، خلع سلاح شده بود. ياراي مقابله با زبان حق‌گوي دختر علي را نداشت. فرياد مي‌کشيد، نعره مي‌زد، سر و دست مي‌جنبانيد و در پايان هر گفته، زينب در کمال آرامش با صلابت و رشادتي خاص و جمله‌اي کوتاه گفته‌‌هاي او را پاسخ مي‌داد و نقشه‌اش را نقش بر آب مي‌ساخت.
رگبار کلمات کوبنده زينب داشت همچون سيلي ابن زياد و دربارش را مي‌برد. ادامه مجلس بي‌فايده بود. عبيدالله بيش از اين تاب رسوايي را نداشت.
پس به سراي خود گريخت و در خلوت با خود به انديشه پرداخت که :«اين زن خطرناک است، بيش از اين نبايد افسار مرکب رياستم را به دست او بدهم، اگر نه دودمانم را به باد خواهد داد. بايد هرچه زودتر او را از کوفه دور کنم. به فرداي کوفيان اعتبار نيست امروز بامنند، فردا با ديگري نبايد بگذارم کاروان کربلا طلوع خورشيد فرداي کوفه را ببيند، والا معلوم نيست که من بتوانم غروب فردا را ببينم».
کاروان اسيران به شام حرکت داده شد ابن زياد سرهاي شهدا را براي يزيد فرستاد و به دستور او غل و زنجير بر گردن علي بن الحسين انداخت. امام در تمام راه کلمه‌اي با دشمنان خود سخن نگفتند و با اين وضع آل مصطفي را وارد شام کردند.

اگر سپاه شام اينان را نيز در کربلا به شهادت رسانده بود شکي نبود که کون و مکان در هم مي‌پيچيد و زمين و زمان زيرورو مي‌شد اگر زينب آن روز با تحمل آن مصائب عظمي نمي‌ايستاد، کوهها سر به زير مي‌آوردند. او نقطه اتکاي هستي در عاشورا شد ستوني براي آسمان تا از هم نپاشد، و افتخاري براي زمين تا به احترام وجود او برجا بماند. قافله وارد قصر يزيد شد. او مست بود، مست جواني، مست شراب، مست غرور و قدرت. اکنون سر بريده رقيب را در طشت طلا پيش روي خويش مي‌ديد و به خود مي‌باليد و به کين با او سخن مي‌گفت. زينب (س)‌ دختر قهرمان علي (ع) تاب ديدن جسارت فرومايه‌اي چون يزيد را به برادر نداشت. برخاست و شروع به سخن کرد. لب گشود و گفت و کاخ آمال بني‌اميه را ويران کرد و طومار سلطنتش را در هم پيچيد. نخستين خونخواه حسين (ع) نزد يزيد قيام کرده بود.
«بسم‌الله‌الرحمن الرحيم» سپاس و درود بر رسول خدا و آل او. اي يزيد چه پندار بيهوده در سر مي‌پروراني. فکر مي کني تو که امروز فراخناي جهان را در چشم ما همچون روزنه سوزن تنگ گرفته‌اي و دختران زهراي بتول را به اسيري درآورده‌اي، موجب خواري ما و کرامت و عزت خود نزد پروردگار گشته‌اي؟...همي پنداري که قدرت تو در زمين اساس عزت تو در آسمانها خواهد بود؟
نه! نه! آهسته‌ باش آهسته،‌ مگر گفتار خداوند را فراموش کرده‌اي که مي‌فرمايد گمان نکنند وسعت و فرصتي را که به آنان داده‌ايم مقدمه سعادت و نيک‌بختي باشد... تو خود را از امام امت و پادشاهي دادگر و دادگستر مي‌داني، نمودار دادگري تو اين است؟
اين دادگستري است که کنيزان و دختران خود را در پناه پرده جاي دهي و دختران پيامبر را به اسارت گيري و در بارگاه عمومي قرار دهي؟ از شهري به شهري کشاني و مردم را به تماشاي ذريه رسول خدا آري؟ در حاليکه مردانشان را کشته‌اي و سرپرستي همراه آنان نيست؟ از تو تمناي رحم و شفقت ندارم و تو را به آرزوي مردي و جوانمردي ننگرم، تو فرزند هند جگرخواره‌اي که سينه جوانمردي شهيد را شکافت و پاره دل وي را در دهان گرفت. گوشت تو از خون شهيدان اسلام روئيده است. از چنين کسي چگونه مي‌توان انتظار داشت که از دشمني با خاندان رسالت بکاهد؟
...چون بر لب و دندان برادرم مي‌زني؟ و مي‌گويي،‌...... اي يزيد روزگاري فرا رسد که دوزخ تو را در کام خود فرو برد و با اجداد تبهکارت همنشين شوي در آنجاست که خويش را ملامت کني و تمنا کني که اي کاش زبانت بر سخن باز نمي‌شد و چنين گناه بزرگي را مرتکب نمي‌شدي پروردگار همان بهتر که تو خود حق ما را بازگيري و انتقام ما بازجويي. اين يزيد است که دل ما را آزرده و خون ما را ريخته و مردان ما را کشته، از وي تو خود انتقام گير.
در تيره بختي تو اين بس که در دادگاهي قدم نهي که قضاوت بدست خدا و طرف دعوا و خصم تو محمد و پشتيبان وي جبرئيل باشد... آن روز است که شما مردم ستمگر بدانيد چه برفرجام باشيد...
سپاس خداوندي را که ابتداي کار ما را سعادت قرار داد و انتهاي آن را رحمت و شهادت. از درگاه خداوند درخواست داريم که پاداش شهداي ما را تکميل فرمايد و پيوسته بر اجر ايشان بيافزايد، يادگار ايشان را در ميان ما پايدار بدارد، چه اوست خداوندي مهربان و ودود و بدو پناه بريم که او پشتيبان و نگهدار ماست».
يزيد وضعي داشت که دل هر بيننده‌اي را بر خود مي‌سوزاند نمي‌دانست کجاست، نمي‌دانست چه مي‌کند و نمي‌دانست چه بر سرش آمده، کوه غروري که ساعتي قبل با خود به مجلس آورده بود به ناگاه چون ذرات پنبه زده شد در هوا معلق شد.ضربت شمشير سخنان دختر علي کاري و سخت بود.

در مدح آن خطا به زينب سروده‌اند :
از زمين کربلا تا کوفه و شام بلد
هر کجا بنهاد پا، فتح نمايان کرد و رفت
فاش مي‌گويم که آن بانوي عظماي دلير
از بيان خويش دشمن را هراسان کرد و رفت
خطبه‌اي غرابيان فرمود در کاخ يزيد
کاخ استبداد را از ريشه ويران کرد و رفت
شام غرق عيش و عشرت بود و در وقت ورود
وقت رفتن شام را شام غريبان کرد و رفت
نسيم خنکي که از سوي نخلستانهاي مدينه مي‌وزيد چهره نوراني زينب را نوازش مي‌داد، در ايوان خانه کوچکش نشسته بود و به انتظار طلوع خورشيد سر بر ديوار نهاده، به آنچه در سال قبل بر او رفته بود مي‌انديشيد. يزيد و خاندانش را رسوا کرده بود و به مدينه بازگشته بود. عبدالله جعفر بانويي ديده بود با قامتي خميده و موهاي سپيد و او را، زينبش را، مادر فرزندان شهيدش را بازنشناخته بود. روزها از پي هم گذشته بود و زينب اکنون در خلوت خود با خدايش به آنچه در آن روزها بر او و کاروان اسيران گذشت مي‌انديشيد.
چشم گشود خورشيد زودتر از هميشه از راه مي‌رسد هياهوي غريبي در کوچه‌ها برپا بود.
مختار در کوفه به خونخواهي حسين برخاسته بود.

خورشيد از ميانه آسمان گذشته بود زينب دختر کبراي علي بر چوب نيم‌سوخته‌اي که چند ساعت قبل بلاي عظيم به ميدان مي‌نگريست.نسيم ملايمي غبار قتلگاه را به پاي زينب مي‌ريخت.اين غبار چه عطري داشت! بوي خون حسين را مي‌داد.اندکي آنطرف‌تر جسم بي‌سر برادر و اصحابش افتاده بود و زينب پس از تکاپويي سخت در ميدان قتلگاه و لابلاي خيمه‌ها لحظاتي آرام گرفته بود. غمگين‌ترين غروب آفرينش از راه مي‌رسيد و چادر سياه شب قافله حسين را در پناه خويش مي‌گرفت تا در تاريکي‌اش قطرات سوزنده اشک در فقدان عزيزان خدا را بر زمين عطشان کربلا ريزند که اينان را روز هنگام و در پيش چشم دشمن مجال هيچ گريه و مويه‌اي نبود. زينب سر از سوي ميدان برگرداند و به افق خيره شد.افقي به اين خونرنگي را هرگز نديده بود.سر بر تيرک خيمه چشمان خسته‌اش را روي هم نهاد.بياد مي‌آورد که چگونه در مدتي کمتر از يک روز همه عزيزانش را از دست داده، ماتم پسرانش، برادر زادگانش، اقوامش به تدريج کمرش را خم کرده بود، اما ضربه کاري که قامت استوارش را شکست، ماتم جانسوز برادرش حسين بود آنوقت که اشقيا سر حسين را از بدن جدا کردند ... زينب به سمت گودال دويده بود، فاصله خيمه‌ها تا قتلگاه را چگونه پيموده بود؟ چيزي از آن به ياد نداشت، خنده هولناک شمر را در گودال به ياد مي‌آورد.يادش مي‌آمد به بدني در پيش پايش نگريست اما نمي‌دانست از آن کداميک از ياران برادر است.کسي در درون او فرياد مي‌کشيد که اين جسم بي‌سر، حسين توست.اما او نمي‌خواست بشنود.حتي خيال آن را هم ديده بود اينهمه شقاوت را از آنها نمي‌توانست باور کند. حسين فرزند رسول خدا بود.يادش مي‌آمد که برادر پيش از رفتن به ميدان جنگ جامه کهنه‌اي خواسته بود تا اگر کشته شد، سپاهيان به طمع نو بودن جامه آن را از تنش به در نياورد و بي‌تن‌پوش نماند. اما پناه بر خدا! اين بدن که پيراهني بر تن نداشت! عمر سعد به ميدان نزديک مي‌شد.يکي از دوزخيان فرياد برآورد، اي امير! مژده بر تو باد که حسين را کشتيم و سر از بدنش جدا کرديم.دنيا در مقابل چشمان بي‌فروغ زينب تيره و تار شد.پس اين دو پيکر برهنه،‌جسم برادرش بود که چون زورقي بر درياي خون کناره گرفته بود! همان حسين که همه عشق زينب در او خلاصه مي‌شد. زانوانش ديگر توان ايستادن نداشت.در کنار بدن به زمين نشست.دلش مي‌خواست آنقدر بگريد که جهان را در سيلاب اشک غرق سازد.اما، هيهات، هيهات، از گريستن دختر حيدر در مقابل دشمنان.سر بر حنجره بريده نهاد و با عشق بوسيد، به آسمان نگاه کرد و با رساترين صدايي که در خود سراغ داشت گفت : بارالها اين قرباني را از آل محمد بپذير و اين سخن او خاري بود در چشم دشمنان.اين همه استقامت در يک زن؟ اين شکيبايي در فراق حسين آن هم در زينب عجبا! چه خوني در رگهاي اين خاندان جاري است که هر ضربه بر پيکر آنها استقامتشان را افزون‌ مي‌کند؟! و آنگاه،‌ فرمان غارت خيمه‌ها صادر شد، لشگريان شيطان هلهله کنان به خيمه‌ها حمله ‌بردند.زينب بياد مي‌آورد که چگونه سراسيمه از سويي به سوي ديگر دويده بود، فرياد کشيده و تازيانه خورده بود فرياد کشيده زمين خورده بود، فريادکشيده و سيلي خورده بود کودکان و زنان را گوشه‌اي جمع کرد تا در امان باشند جز شيون و فرياد صدايي به گوش نمي‌رسيد.يکي زينت زنان را غارت مي‌کرد، يکي جامه‌ها را از گوشه و کنار به يغما مي‌برد، يکي شمشير و زره برمي‌داشت.ديگري زيرانداز و فرش جمع مي‌کرد و در اين ميانه زينب رقيه را مي‌جست، دختر 3 ساله حسين نبود.چشمان زينب را آتش نخستين خيمه آتش گرفت، هلهله سپاهيان  

نويسنده:مه‌لقا احمدبگي

* داستان





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

من در بروجرد که بودم به درد چشم مبتلا شدم و هرچه معالجه کردم درد چشمم مرا رها نکرد تا آنجا که پزشکان بروجرد مرا از بهبودي مأيوس کردند.
مدتها گذشت تا اينکه ماه محرم و روز عاشورا فرا رسيد و عزاي سالارشهيدان برپا شد و دسته‌جات عزاداري به حرکت درآمد. يکبار يکي از دسته‌جات عزا از طرف منزل ما عبور مي‌کرد من در حاليکه به عبور دسته چشم دوخته بودم مي‌گريستم احساس کردم بايد از آن گلهايي که عزاداران به سر خود مي‌مالند بر چشم بگذارم آن ‌روز آرامش خاصي داشتم بعد از اين ماجرا ديگر هيچ گاه چشمم درد نکرد.
راوي آيت‌الله بروجردي
دکترهاي متخصص چشم تعجب مي‌کردند که ايشان در سن 90 سالگي با توجه به آن همه مطالعه ابداً نيازي به عينک ندارد و اثري از ضعف چشم در ايشان ديده نمي‌شود.

منبع : کتاب کرامات و مقامات عرفاني امام حسين (ع)





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

در هندوستان ياد و نام امام حسين (ع) منزلت ويژه‌اي دارد ،عده بسيار زيادي از بازرگانان و ثروتمندان هند از مذاهب مختلف اعتقاد فوق‌العاده‌اي به حضرت سيدالشهدا دارند و براي برکت اموالشان همه ساله مقداري از ثروت خود را نذر سوگواري آن حضرت مي‌کنند.
يکي از آنان هر ساله همراه سينه‌زنان حرکت مي‌کرد و همراه با آنان بر سر و سينه مي‌زد، هنگاميکه آن مرد بازرگان از دنيا رفت بنا به رسوم مذهبي خودشان بدن او را در آتش مي‌سوزانيدند تا خاکستر بدن را دفن نمايند.اما با کمال تعجب و شگفتي ديدند آتش در دست راست و قسمتي از سينه‌اش ابداً اثري نکرده است.پس بستگانش آن دو قطعه از بدن را به قبرستان شيعيان آوردند و گفتند:«اين دو عضو از آن حسين شماست»...

 
منبع :داستانهاي شگفت‌انگيز شهيد دستغيب

 





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

عجيب بود رابطه‌ي ميان اين پدر و پسر. من گمان نمي‌کردم در تمام عالم، ميان يک پدر و پسر اين همه عاطفه، اين همه تعلق، اين همه عشق، اين همه انس و اين همه ارادت، حاکم باشد. من هميشه مبهوت اين رابطه‌ام.
گاهي احساس مي‌کردم که رابطه حسين با علي‌اکبر فقط رابطه‌ي يک پدر و پسر نيست. رابطه‌ي يک باغبان با زيباترين گل آفرينش است.
رابطه‌ي عاشق و معشوق است. رابطه‌ي دو انيس و همدلِ جدايي‌ناپذير است.
احساس مي‌کردم رابطه‌ي علي‌اکبر با حسين فقط رابطه يک پسر با پدر نيست؛ رابطه‌ي مأموم و امام است. رابطه مريد و مراد است.
رابطه‌ي عاشق و معشوق است. رابطه‌ي مُحِبّ و محبوب است و اگر کفر نبود، مي‌گفتم رابطه ي عابد و معبود است. نه ...
چگونه مي‌توانم با اين زبان اَلکَن به شرح رابطه‌ي اين دو اسم اعظم بپردازم؟ بارها در کوچه پس کوچه‌هاي اين رابطه، گيج و منگ و گم مي‌شدم. مي‌ماندم که کدام يک از اين مرادند و کدام يک مريد؟ مراد حسين است يا علي‌اکبر؟
اگر مراد حسين است – که هست – پس اين نگاه مريدانه‌ي او به قامت علي‌اکبر، به راه رفتن او، به کردار او و حتي به لغزش مژگان او از کجا آمده است؟! و اگر محبوب، علي‌اکبر است پس اين بال گستردن و سر ساييدن در آستان حسين چگونه است؟
با همه‌ي دوري‌ام از اين وادي رسيدم به اينجا که بحث عاشق و معشوق در ميان نيست. هر دو يکي است و آن يکي عشق است.
بگذار تا روشن‌تر برايت بگويم:
در ميانه‌ي راه وقتي امام بر روي اسب به خوابي کوتاه فرو رفت و برخاست، فرمود: « انا لله و انا اليه راجعون والحمدالله رب العالمين » سوار من بي‌تاب پرسيد: « جان من به فداتان پدرجان ! چرا استرجاع فرموديد و چرا خداي را سپاس گفتيد؟ »
امام نگاهش را به نگاه علي‌اکبر دوخت و فرمود: « لحظه‌اي خواب، مرا درربود و سواري را ديدم که پيام مرگمان را با خود داشت. مي‌گفت: اين قوم روانند و مرگ نيز در پي ايشان. دريافتم که جانمان بشارت رحيل مي‌دهد. »
سوار من، علي‌اکبر من، مژگان سياهش را فرو افکند. با نگاه، به دست‌هاي پدر بوسه زد و گفت: « پدر جان ! خدا هماره نگهبانتان باد ! مگر نه ما بر حقيم؟! »
پدر فرمود: « چرا پسرم ! قسم به آن که جانمان در يد قوت اوست و بازگشتمان به سوي او، ما حقيقت محضيم. »
پسر عرضه داشت: « پس چه باک از مرگ، پدرجان ! »
از اين کلامِ باصلابتِ پسر، لبخندي شيرين بر لب‌هاي پدر نشست. نه؛ تمام صورت پدر خنديد، حتي چشم‌هايش و فرمود: « خداوند برترين پاداش پدر به فرزند را به تو عنايت کند اي روشناي چشم من ! » گريه نکن ليلا ! آرام باش تا بگويم. اين فقط يک رابطه از آن همه ارتباط بود، رابطه پدر با فرزند. اما چه پدري ! و چه فرزندي ! پدري که خود در برترين نقطه هستي ايستاده است و با غرور و تحسين به پرواز فرزند در فراترين نقطه‌ي تعالي نگاه مي‌کند.
پيوستن حُرّبن يزيد رياحي به امام در آن برهوت حقيقت و غربت معنويت، يک آيه بود، در اثبات حقانيت اسلام. چرا که حُرّ براي جنگ آمده بود، يا لااقل بستن راه بر امام. اما ارتباط امام را با پيامبر و مقام امام را در نزد خداوند و شأن امام را در مسير هدايت انکار نمي‌کرد.
هنوز در جبهه مقابل بود که به امام گفت: « نماز را به امامت شما مي‌خوانيم »
و امام به علي‌اکبر فرمود: « اذان بگو ! »
چرا ميان اين همه قاري و موذن و نمازگزار، علي‌اکبر اذان بگويد؟ چه رابطه‌اي بود ميان او و علي‌اکبر در اين اذان ؟ چه حسي را طلب مي‌کرد از اذان گفتن علي‌اکبر؟ من که اين لحن و رابطه را هيچ نفهميدم.
گفتم شايد امام مي‌خواهد خاطره حضور رسول الله را تجديد کند؟ شايد امام مي‌خواهد اعتلاي هماره اسلام را در قامت علي‌اکبرش ببيند. شايد امام مي‌خواهد اين روشن‌ترين نشانه‌ي جدش را به رخ خلايق بکشد. شايد امام مي‌خواهد آخرين اذان اين دنيا را از زبان محبوب‌ترين عزيزش بشنود. شايد امام مي‌خواهد ...
من چه مي‌فهمم ! من چگونه مي توانم بفهمم که وقتي علي اکبر نگاه در نگاه پدر، فرياد الله اکبر سر مي‌دهد، از چه حکايت مي‌کند.
من چگونه مي‌توانم بفهمم که اين دو با نگاه، از هم چه مي‌ستانند و به هم چه مي‌دهند.
اما ... اما کاش بودي به وقت لباس رزم‌پوشاندن علي.
داماد را اين‌طور به حجله نمي‌فرستند که امام، علي‌اکبر را مهياي ميدان مي‌کرد. با چه وسواسي هديه‌اش را براي خدا آذين مي‌بست.
صحابي همه رفته بودند. امام، خود مهياي ميدان شده بود، اهل بيت و بني‌هاشم، پروانه‌وار گردش حلقه زده بودند و هر يک به لحن و تعبير و بياني، جان خويش را سد راه او کرده بودند و او را از رفتن بازداشته بودند. او اما نزديک‌ترين، محبوب‌ترين و دوست‌داشتني‌ترين هديه را براي اين مرحله از معاشقه با خدا برگزيده بود. شايد انديشيده بود که خوبترهايش را اول فداي معشوق کند.
شايد فکر کرده بود که تا وقتي پسر هست چرا برادرزاده؟ چرا خواهرزاده؟ تا وقتي هنوز حسين فرزند دارد، چرا فرزند حسن؟ چرا فرزند عباس؟ چرا فرزند زينب !
و شايد اين کلام علي‌اکبر دلش را آتش زده بود که « يا ابه لاابقاني الله بعدک طرفه عين.»
« پدرجان ! خدا پس از تو مرا به قدر چشم به هم‌زدني زنده نگذارد. پدر جان ! دنياي من آني پس از تو دوام نيارد ! چشم‌هاي من، جهان را پس از تو نبيند. »
در اين جا باز من رابطه‌ي ميان اين دو را گم کردم. کلام قرباني را پسر به پدر مي‌گفت، اما نگاه طواف‌آميز را پدر به پسر مي ‌رد. علي‌اکبر بوسه لب‌هايش را به دست پدر مي‌سپرد و حسين اما سرتا پاي پسر را با نگاه غرق در بوسه مي‌کرد.
اهل خيام که فهميدند علي اکبر، پروانه رفتن گرفته است، ناگهان در هم شکستند و فرو ريختند.
کاش مي‌بودي ليلا! اما ... اما نه ...
چه خوب مي‌شد که نبودي ليلا ! تو کجا زَهره‌ي به ميدان فرستادن پسر داشتي ؟ پسر ... چه مي‌گويم علي‌اکبر ! انگار کن تمام جوان‌هاي عالم را در يک جوان متجلي کرده باشند. انگار کن زيبايي و عطر تمامي گل‌ها را به يک گل بخشيده باشند. انگار کن تمامي سرودهاي عالم را به تمامي لاله‌هاي جهان پيوند زده باشند. انگار کن خدا در يک قامت، قيامت کرده باشد. چه خوب شد که نبودي ليلا در اين لحظات جانسوز وداع.
سکينه آمده بود و دست‌هايش را دور کمر برادر حلقه کرده بود. رقيّه گرد کفش‌هاي برادر را مي‌سترد. عباس؛ عباس انگار قرآن پيدا کرده بود. علي را نوازش نمي‌کرد، ستايش مي‌کرد. علي را نمي‌بوسيد، مي‌پرستيد. جانش را سر دست گرفته بود و پروانه‌وار گرد او مي‌گشت.
من گفتم هم الان است که عباس بر علي‌اکبر سجده کند. چه دنيايي بود ميان اين‌ها.
چه خوب شد که نبودي ليلا ! کدام جان مي‌توانست در مقابل اين مناسبات عاشقانه دوام بياورد؟ بگذار از زينب چيزي نگويم. ياد او تمام رگ‌هاي مرا به آتش مي‌کشد.
تو مي‌خواستي کربلا باشي که چه کني؟ که براي علي‌اکبر مادري کني؟ که زبان بگيري؟ گريبان چاک دهي؟ که سينه بکوبي؟ که صورت بخراشي؟ که وقت رفتن از مهر مادري سرشارش کني؟ که قدم‌هايش را به اشک چشم بشويي؟ ...
ببين ليلا ! تو مي‌خواستي چه کني که زينب براي اين دسته گل نکرد؟ به اشک چشم تمامي مادران سوگند که تو هم اگر در کربلا بودي، باز همه مي‌گفتند: مادر اين جوان زينب است. اما بگويم؟ ... بگذار بگويم ليلا ! جانم فداي عظمت زينب. با گفتن اين کلام اگر قرار است جانم آتش بگيرد، بگيرد.
در کربلا مي‌گفتند که آيا اين دو نوجوان، اين عون و محمد، اين خواهرزاده‌هاي حسين، مادر ندارند؟ چرا هيچ زني مشايعتشان نمي‌کند؟ چرا هيچ مادري صورت نمي‌خراشد؟ چرا هيچ زني زمين را با ناخن‌هايش نمي‌کند؟ چرا هيچ زني شيون و هلهله نمي‌کند؟ خاک زمين را به آسمان نمي‌پاشد؟ چرا حسين تنها مشايعت‌کننده‌ي اين دو نوجوان است ؟! فقط همين قدر بگويم که زينب با علي‌اکبر کاري کرد که حسين پا به ميدان گذاشت و ميان اين دو آغوش مفارقت انداخت.
پيش از اين هر گاه زنان و دختران خيام بي‌تابي مي‌کردند، امام، علي‌اکبر را به تسلّي و آرامش مي‌فرستاد؛ اما اکنون خودِ تسلّي و آرامش بود که از ميان مي‌رفت. اکنون که را به تسلّاي که مي‌فرستاد؟ با دست و دل مجروح، کدام مرهم بر زخم که مي‌گذاشت؟
زينب و ديگر دختران و زنان حرم، مانع بودند براي به ميدان رفتن علي. يکي کمربندش را گرفته بود، يکي به ردايش آويخته بود، يکي دست در گردنش انداخته بود، يکي پاهايش را در بغل گرفته بود و او با اين همه بند عاطفه بر دست و پا و ردا و گردن و کمر و شانه و دل، چگونه مي‌توانست راهي ميدان شود؟!
اين بود که حسين، کار را با يک کلام يکسره کرد و آب پاکي را بر دست‌هاي لرزان زينب و ديگران ريخت:
- رهايش کنيد عزيزانم ! که او آميخته به خدا شده است، به مقام فنا رسيده است و به امتزاج با پروردگار خويش درآمده است. از هم الان او را کشته عشق خدا ببينيد. او را پرپر شده، به خون آغشته، زخم بر بدن نشسته و به معبود پيوسته بدانيد. او اين را گفت و دست‌هاي لرزان دختران و زنان فرو افتاد و صيهه زينب به آسمان رفت و دل‌ها شکسته شد و روي‌ها خراشيده شد و موي‌ها پريشان و چشم‌ها گريان و جان‌ها آشفته و نگاه‌ها حيران.
اما نمي‌دانم که وقتي او لباس رزم بر تن علي مي‌کرد، هم توانسته بود دست دل از او بشويد و او را رفته و رها شده و به حق پيوسته ببيند؟ اگر چنين بود پس چرا وقتي او کمربند « اديم » به يادگار مانده از پيامبر را بر کمر فرزند، محکم مي‌کرد، به وضوح کمر خودش انحنا برمي‌داشت؟ اگر چنين بود پس چرا وقتي او مغز فولادي را بر سر او مي‌نهاد و محاسن و گيسوان او را مرتب مي‌کرد، محاسن و گيسوان خودش آشکارا به سپيدي مي‌نشست؟ اگرچنين بود پس چرا وقتي او شمشير مصري را به اندام استوار پسر حمايل مي‌کرد، چهار ستون بدنش مي‌لرزيد؟ اگر چنين بود، پس چرا وقتي او رکاب گرفت براي پسر و پسر دست بر شانه‌ي او گذاشت براي سوار شدن بر من، چرا پاهاي حسين تاب نياورد؟ چرا زانوهايش خم شد و چرا از من کمک گرفت براي ايستادن؟
اين چه رابطه‌اي بود ميان اين دو که به هم توان مي‌بخشيدند و از هم توان مي‌زدودند؟
اين چه رابطه اي بود ميان اين دو که دل به هم مي‌دادند و از هم دل مي‌ربودند؟
اين چه رابطه‌اي بود ميان اين دو که با نگاه، جان هم را به آتش مي‌کشيدند و با نگاه بر جان هم مرهم مي‌نهادند؟ نمي‌دانم ! شايد هم قصه همان بود که حسين گفته بود. شايد هم حسين به واقع دست از او شسته بود.
من آن‌جا ايستاده بودم. پدر به علي‌اکبر گفت: « پيش رويم، مقابل چشمانم راه برو ! » و او راه رفت. چه مي‌گويم؟ راه نرفت. ماه را ديده‌اي که در آسمان چگونه راه مي‌رود؟ چطور بگويم؟ طاووس خيلي کم دارد. اصلاً گمان کن که سرو، پاي رفتن داشته باشد ! نه، پاي راه رفتن نه، قصد خراميدن داشته باشد ...
و حسين سر به آسمان بلند کرد و گفت: « شاهد باش خداي من ! جواني را به ميدان مي‌فرستم که شبيه‌ترين خلق به پيامبر توست در صورت، در سيرت، در کردار، در گفتار و حتي در گام‌هاي رفتار.
تو شاهدي خداي من که هر بار براي پيامبر دلتنگ مي‌شديم، هر بار دلمان سرشار از مهر پيامبر مي‌شد، هر بار جاي خالي پيامبر جانمان را به لب مي‌رساند، هر بار آتش عشق پيامبر، خرمن دلمان را به آتش مي‌کشيد، به او نگاه مي‌کرديم. به اين جوان که اکنون پيش روي تو راه مي‌رود و در بستر نگاه تو راهي ميدان مي‌شود. »
اما نه، گمان نمي‌کنم که حسين توانسته بود دست دل از او بشويد. دليل محکم دارم براي اين تعلق مستحکم. اما ...
اما وقتي تو اين‌طور بي‌تابي مي‌کني، من چگونه مي‌توانم حرف بزنم؟ ببين ليلا ! اگر بي‌قراري کني، اگر آرام نگيري، بقيه‌ي قصه را آن چنان از تو پنهان مي‌کنم که حتي از چشم‌هايم هم کلامي نتواني بخواني. آرام باش ليلا ! من هنوز از رابطه‌ي ميان اين دو محبوب تو چيزي نگفته‌ام.
 

نويسنده:سيدمهدي شجاعي

 

* داستان





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

اما چه روبه‌رو شدني ! پسري زخم خورده، مجروح، خون‌آلود و لب‌ها از تشنگي به سان کوير عطش ديده و چاک‌چاک؛ با پدري که انگار همه‌ي دنياست و همين يک پسر.
سوار من، دلاور من، علي اکبر من، از من فرود آمد و بال بر زمين گسترد تا پاهاي به پيشواز آمده‌ي پدر را ببوسد. امام نيز با همه‌ي عظمتش بر زمين نزول کرد. دو دست به زير بغل‌هاي پسر بود و او را ايستاند و در آغوش گرفت. احساس کردم بهانه‌اي به دست آمده تا امام اين دردانه‌ي خويش را گرم در آغوش بگيرد و عطشي را که از کودکي فرزند، تاکنون تاب آورده است، فرو بنشاند.
اما علي اکبر نيز کم از پدر نيازمند اين آغوش نبود. تشنه‌اي بود که به چشمه‌سار رسيده بود ... و مگر دل مي‌کند؟
ناگهان شنيدم که با پدر از تشنگي حرف مي‌زند و ... آب
حيرت، سرتاپاي وجودم را فرا گرفت. اصلاً قصدم اين نيست که بگويم تشنگي نبود و يا علي اکبر تشنه نبود. تشنگي با تمام وسعتش حضور داشت و با تمام بي‌رحمي‌اش تا اعماق جگر نفوذ کرده بود.
حالا که گذشته است به تو مي‌گويم ليلا که من خودم گُر گرفته بودم از شدت عطش. من که اسبم و بيابان‌ها قدر طاقتم را مي‌دانند، کف کرده بودم از شدت تشنگي.
تشنگي گاهي تشنگي لب و دهان است که حتي به مضمضه آبي برطرف مي‌شود.
تشنگي گاهي، تشنگي معده و روده است که به دو جرعه آب فرو مي‌نشيند.
اما تشنگي گاهي به جگر چنگ مي‌اندازد، قلب را کباب مي‌کند و رگ و پي را مي‌سوزاند.
در اين تشنگي، فکر مي‌کني که تمام رودخانه‌هاي عالم هم سيرابت نمي‌کند. چه مي‌گويم؟ در اين عطشناکي اصلاً فکر نمي‌کني، نمي‌تواني به هيچ چيز فکر کني. در اين حال، هر سرابي را، چشم، آب مي‌بيند و هر کلامي را گوش، آب مي‌شنود.
وقتي که در اوج قله‌ي عطش ايستاده باشي، همه چيز را در مقابل آب، پست و کوچک و بي‌مقدار مي‌بيني. جان چه قابل دارد در مقابل آب؟ ايمان چه محلي .... اما نه، اين همان چيزي است که ارزش کربلايي‌ها را هزار چندان مي‌کند.
دشمن درست محاسبه کرده بود. در بيابان برهوت، در کوير لم‌يزرع که خورشيد به خاک چسبيده است که از آسمان حرارت مي‌بارد و از زمين آتش مي‌جوشد، تشنگي آبديده‌ترين فولادها را هم ذوب مي‌کند. عطش، سخت‌ترين اراده‌ها را هم به سستي مي‌کشد. نياز، آهنين‌ترين ايمان‌ها را هم نرم مي‌کند. اما يک چيز را فقط دشمن نفهميده بود و آن اين که جنس اين ايمان‌ها، جنس اين عزم‌ها و اراده‌ها با جنس همه‌ي ايمان‌ها و عزم‌ها و اراده‌ها متفاوت بود.
آن که امام بود و اين که علي اکبر. دختر بچه‌ها را بگو. بر رطوبت جاي مشک‌هاي روز قبل چنگ مي‌زدند و سينه بر اين خاک مي‌خواباندند، اما سر فرود نمي‌آوردند؛ اما اظهار عجز نمي‌کردند؛ اما حرف از تسليم نمي‌زدند.
و در اين ميانه، زينب، حکايتي ديگر بود. در آن بياباني که قدم از قدم نمي‌شد برداشت، در آن کربلاي آتشناک، زينب به اندازه‌ي تمام عمرش پياده راه رفت و حرفي از عطش نزد؛ کلامي از تشنگي نگفت. غريب بود اين زن ! اگر زني مي‌خواست با آن حجاب تمام و کمال که گرماي مضاعف را دامن مي‌زد، در زير آن آفتاب نيزه‌وار، دمي بنشيند، دوام نمي‌آورد. اين زن چه‌قدر راه رفت، چه‌قدر دويد، چه‌قدر هروله کرد، چه قدر گريست، چه‌قدر فرياد زد، چه‌قدر جنازه بر دوش کشيد، چه‌قدر بچه در آغوش گرفت، چه‌قدر زمين خورد، چه‌قدر فرا رفت و چه‌قدر فرود آمد ...
اما ... اما ... خم به ابرو نياورد.
کجايي بود اين زن؟ چه صولتي ! چه جبروتي ! چه فخري ! چه فخامتي !
چه شکوهي ! چه عظمتي !
بگذرم ليلا ! هر وقت به ياد اين زن مي‌افتم، با تمام وجود احساس کوچکي مي‌کنم و به خودم مي‌گويم خوشا به حال آن خاک که گام‌هاي اين زن را بر دوش مي‌کشد. خاکِ گام‌هاي او را به چشم بايد کشيد.
حرف، سر تشنگي بود که به اين جا کشيده شدم. مي‌خواستم بگويم که تشنگي به شديدترين وجه خود وجود داشت، اما سوار من کسي نبود که پيش پدر از تشنگي ناله کند. گمان کردم شايد با اشاره به غيب، آب مي‌طلبد. معجزه‌اي، کرامتي .... چرا که سابقه داشت.
يک بار در غير فصل، او از پدر، انگور طلب کرد و پدر دست دراز کرد و از عالم غيب خوشه‌اي انگور چيد و در مشت‌هاي ذوق زده‌ي پسر نهاد. من آن انگور را به چشم ديدم و هم از آن خوردم ... چه گفتن دارد. خودت مگر از آن انگور بي‌بهره ماندي ؟! انگار همان آن از درخت چيده شده بود.
رشحات شبنم‌وار آب بر روي دانه‌هاي آن تلألو داشت.
گمان کردم شايد علي اکبر با قربت و قدرتي که از پدر مي‌داند و معجزه و کرامتي که از دست‌هاي او ديده است، توقّع کرده است که پدر دست به درون پرده غيب ببرد ... و اصلاً مگر نه کوثر، مُلک جاوداني پدر و مادر همين پدر است؛ شايد ...
اما به خودم نهيب زدم که محال است بيان چنين توقعي از زبان چنان زاده‌ي امامي. وقتي که پدر، خود در نهايت تشنگي است، وقتي که کودکان، دختران و زنان، با جگرهاي تفته، مُهر سکوت بر لب زده‌اند، چگونه ممکن است او براي خودش آب طلب کند؟!
نزديک‌تر رفتم. آن‌چنان که سرم و دوگوشم در ميانه‌ي دو محبوب قرار گرفت. با خود گفتم اگر من اين راز را بفهمم، کربلا را فهميده‌ام و گرنه هيچ يک از اسب‌هاي ديگر، بيش ندارم و ديدم که دنياي ديگري است در ميانه‌ي اين دو محبوب. دنيايي که عقل آدم‌ها به آن قد نمي‌دهد چه رسد به اسب. دنيا که دنياي عقل نبود، عشق زلال و خالص بود. علي به امام گفت که : « پدرجان عطش دارد مرا مي‌کشد. »
اما آن عطش کجا و تشنگي آب کجا ؟
ماجرا، ماجراي وصال و ديدار بود.
ماجرا، ماجراي اين فاصله‌ي مقدر بود. ماجراي اين زمان لَخت، اين ساعات سنگين، اين لحظه‌هاي کند.
روح او به خدا پيوند خورده بود، با خدا در هم آميخته بود، در خدا ممزوج شده بود. روح او با خدا يکي شده بود و جسم اين فاصله را برنمي‌تافت. جسم اين کثرت را تاب نمي‌آورد. اما مشکل او اين پيوند نبود. پيوند ديگري از اين سمت بود. پيوندي که باز غيرخدايي نبود. عين خدايي بود، اما کار را براي کندن و رفتن، مشکل مي‌کرد.
علي در ميدان مي‌جنگيد، اما چشم به پدر داشت. با شمشير نه، که با برق نگاه پدر بازي مي‌کرد. اصلاً او زخم چه مي‌فهميد، چيست. نيزه چه بود در مقابل آن مژگاني که فرا مي‌رفت و فرود مي‌آمد. ميدان چه بود در مقابل آن مردمکي که با منظومه‌ي عرش حرکت مي‌کرد.
از آن سو هم ماجرا چنين بود و اين همان رابطه‌اي است که گفتم هيچ کس نمي‌تواند، بفهمد. يادت هست ليلا ! يکي از اين شب‌ها را که گفتم: « به گمانم امام، دل از علي نکنده بود. »
به ديگران مي‌گفت دل بکنيد و رهايش کنيد اما هنوز خودش دل نکنده بود ! اينجا، همان جا بود که گمان و حدس مرا تشديد کرد.
اگر علي اين‌همه وقت، در ميدان چرخيد و جنگيد و زخم خورد و نيفتاد، اگر علي اين همه، وقت تا مرز شهادت رفت و بازگشت، اگر علي اين همه، جان را را گرفت و جان نداد، اگر علي آن همه را کشت و و کشته نشد، اگر از علي به قاعده‌ي دو انسان خون رفت و همچنان ايستاده ماند، همه از سر همين پيوندي بود که هنوز از دو سمت نگسسته بود.
پدر نه، امام زمان دل به کسي بسته باشد و او بتواند از حيطه‌ي زمين بگريزد؟! قلب کسي در دست امام زمانش باشد و قابض ارواح بتواند جان او را بستاند؟ نمي‌شود و اين بود که نمي‌شد. و ... حالا اين دو مي‌خواستند از هم دل بکنند.
امام براي التيام خاطر علي، جمله‌اي گفت. جمله‌اي که علي را به اين دل کندن ترغيب کند يا لااقل به او در اين دل کندن تحمل ببخشد:
« پسرم ! عزيزم! نور چشمم ! سرچشمه‌ي رسول الله در چند قدمي است. چشم بپوش از اين چشمه ! »
اين براي التيام علي بود. حسين را چه کسي بايد التيام مي‌داد؟ براي اين دل کندن، به حسين چه کسي بايد دل مي‌داد؟ کدام کلام بود که بتواند حسين را به اين دل کندن ترغيب کند؟ يا لااقل در اين دل کندن تحمل ببخشد؟
باز هم خود او و باز هم کلام خود او:
« به زودي من نيز به شما مي‌پيوندم. »
آبي بر آتش ! انگار هر دو قدري آرام گرفتند. اما يک چيز مانده بود که اگر محقق نمي‌شد، کار به انجام نمي‌رسيد. شهادت سامان نمي‌گرفت و آن بوسه وداع بود. هر دو عطشناکِ اين بوسه بودند و هيچ کدام از حيا پا پيش نمي‌نهادند.
نياز و انتظار. انتظار و نياز. لرزش لب‌ها و گونه‌ها. تلفيق نگاه‌ها و تار شدن چشم‌ها و ...
عاقبت پدر بود که دست گشود؛ صورت پيش آورد و لب‌هاي علي را در ميان لب‌هاي خود گرفت.
زمان انگار ايستاده بود و بر زمين انگار آرامش و رخوت، سايه انداخته بود. هيچ صدايي نمي‌آمد و هيچ نسيمي نمي‌ورزيد. انگار هيچ تحرکي در آفرينش صورت نمي‌گرفت.
من از هوش رفتم به خلسه‌اي که در عمرم نچشيده بودم و ديگر نفهميدم چه شد.
 

نويسنده:سيدمهدي شجاعي

 

* داستان





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی
(تعداد کل صفحات:47)      [ <>   [ 30 ]   [ 31 ]   [ 32 ]   [ 33 ]   [ 34 ]   [ 35 ]   [ 36 ]   [ 37 ]   [ 38 ]   [ 39 ]   [ > ]  

.: Weblog Themes By Rasekhoon:.