تاريخ : سه شنبه 26 دی 1391  | 9:18 PM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی

برای دوست داشتنت

محتاج دیدنت نیستم...


اگر چه نگاهت آرامم می کند

محتاج سخن گفتن با تو نیستم...

اگر چه صدایت دلم را می لرزاند

محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم...

اگر چه برای تکیه کردن ،

شانه ات محکم ترین و قابل اطمینان ترین است!

دوست دارم ،

نگاهت کنم ... صدایت را بشنوم...به تو تکیه کنم

دوست دارم بدانی ،

حتی اگر کنارم نباشی ...

باز هم ،

نگاهت می کنم ...

صدایت را می شنوم ...

به تو تکیه می کنم

همیشه با منی ،

و همیشه با تو هستم،

هر جا که باشی...


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : سه شنبه 26 دی 1391  | 9:16 PM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی

راسته که میگن:

اگه کسي رو دوست داشته باشي


نميتوني تو چشماش نگاه کني،

نميتوني دوريش رو تحمل کني،

نميتوني بهش بگي چقدر بهش نياز داري،

نميتوني بهش بگي چقدر دوستش داري،

واسه همينه که عاشقا ديوونه ميشن.


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : سه شنبه 26 دی 1391  | 9:15 PM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی

شایـــد تنــــهـــا کســـــی نیستم کـــه دوستــــت دارم

امـــــــا …


کــــســـی هستم

کـــه تـــنـــهـــا تـــــــــــو را دوســـت دارم …


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : سه شنبه 26 دی 1391  | 9:13 PM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی
در کلاس ادبیات معلم گفت: فعل رفت رو صرف کن
:رفتم.....رفتی.....رفت.....ساکت میشوم،میخندم،ولی خنده ام تلخ میشود.استاد داد میزند
خب ادامه بده و
من میگویم:رفت.....رفت.....رفت رفت و دلم شکست,غم رو دلم نشست,
رفت شادیم بمرد,شور از دلم ببرد.....
رفت.....رفت......رفت و من میخندم و میگویم.......
خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است،
کارم از گریه گذشته ست به آن میخندم


http://uploadtak.com/images/w9289_.jpg

 

 


ادامه مطلب
نظرات 0

تعداد کل صفحات : :: 1 2 3