امام حسين(ع) از ديدگاه اهل سنت
امام حسين(ع) از ديدگاه اهل سنت
منبع:روزنامه كيهان

¤ ولادت امام حسين (ع)

حسين بن علي(ع) در مدينه منوره در سال چهارم هجري در روز سه شنبه، سوم ماه شعبان يا پنجشنبه پنجم همان ماه متولد شد بعضي از مورخان تولد آن حضرت را روز آخر ربيع الاول سال سوم هجري دانسته و بعضي ديگر گفته اند در پنجم جمادي الاول سال سوم يا چهارم هجرت به دنيا آمده است بنابراين درباره تولد آن حضرت چند قول وجود دارد، ولي قول مشهور اين است كه ايشان در روز سوم شعبان سال چهارم هجرت به دنيا آمده است.هنگامي كه آن حضرت متولد شد او را نزد جد بزرگوارش رسول خدا(ص) آوردند آن حضرت با ديدن او سخت مسرور شد و در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و روز هفتم تولدش گوسفندي براي او عقيقه كرد و به مادرش فرمود: «سرش را بتراشيد و به وزن موهايش نقره صدقه دهيد.»
آن حضرت شش سال و چند ماه با جد بزرگوارش رسول خدا(ص) و پس از آن بيست و نه سال و يازده ماه با پدرش اميرالمؤمنين(ع) و پس از آن حدود ده سال با برادرش امام حسن(ع) و حدود ده سال پس از شهادت امام حسن(ع) زندگي كرد مدتي كه آن حضرت پس از امام حسن(ع) زندگي كرده است، مدت امامت او محسوب مي شود.كنيه امام حسين(ع) «ابوعبدالله» بود لقب هاي فراواني به آن حضرت داده اند و از جمله پس از شهادت، ايشان را «سيدالشهدا» خواندند چنان كه مي دانيم تا پيش از آن لقب سيدالشهدا بر حمزه، عموي پيامبر اطلاق مي شد و پس از شهادت سبط گرامي رسول الله، امام حسين(ع) را به اين لقب خواندند.

¤ نامگذاري توسط پيامبر(ص)

در روايات آمده است كه نامگذاري آن حضرت و برادر بزرگوارش به حسين و حسن از سوي شخص پيامبر اكرم صورت گرفته است و تصريح شده است كه اين نامگذاري به دستور خداوند متعال بوده است.از علي بن ابيطالب نقل كرده اند كه فرمود: آن گاه كه حسن به دنيا آمد نام عمويم «حمزه» را براو نهادم و آن گاه كه حسين متولد شد نام عموي ديگرم «جعفر» را بر او گذاشتم روزي رسول خدا(ص) مرا فراخواند و فرمود: من مامور شده ام كه نام آن دو را تغيير دهم از اين پس آنان را حسن و حسين بخوانيد.
در روايات ديگر آمده است كه پيامبر اكرم(ص) فرمود: حسن و حسين را به نام فرزندان هارون ناميدم او فرزندانش را «شبر» و «شبير» ناميد و من فرزندانم را به همان نام (به لفظ عربي) حسن و حسين ناميدم.

¤ خبر از شهادت در هنگام تولد

اسما بنت عميس مي گويد: وقتي امام حسين(ع) متولد شد رسول خدا(ص) آمد و فرمود: اسما! پسرم را بياور من كودك را در پارچه سفيدي پيچيدم و به حضرت دادم.
حضرت در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت، بعد در حالي كه او را در دامن خود گذاشته بود، گريست.
گفتم: پدر و مادرم فدايت چرا گريه مي كني؟
فرمود: براي اين پسرم
گفتم: او در همين ساعت متولد شده و تو برايش گريه مي كني؟
فرمود: آري اي اسما! گروه سركشي او را مي كشند، خدا شفاعتم را نصيبشان نكند.
بعد فرمود: اين خبر را به فاطمه نرسان كه تازه فرزندش به دنيا آمده.
روزي ام الفضل همسر عباس عموي پيامبر، خدمت آن حضرت رسيد و گفت: «يا رسول الله(ص) من امشب خواب بدي ديدم، ديدم گويا قطعه اي از بدن مبارك شما جدا شده در دامن من افتاد.
فرمود: خير است، فاطمه پسري مي آورد كه تو او را پرورش خواهي داد. خدمت پيامبر رسيدم و كودك را در دامنش نهادم و چند لحظه از آن حضرت چشم برداشتم، وقتي دوباره نگاهش كردم، ديدم اشك از چشمانش سرازير است.
گفتم: پدر و مادرم فدايت يا رسول الله چرا گريه مي كني؟
فرمود: هم اكنون جبرئيل آمد و به من خبر داد كه امت من اين پسرم را مي كشند.»
هنگامي كه اميرالمؤمنين(ع) به طرف صفين مي رفت در راه از كربلا گذشت در آن جا توقفي كرد و چنان گريست كه زمين را از اشك خيس كرد آنگاه فرمود: «روزي خدمت رسول خدا رسيدم ديدم حضرت گريه مي كند، گفتم: پدر و مادرم فدايت يا رسول الله(ص) چرا گريه مي كني؟
فرمود: هم اكنون جبرئيل اين جا بود، او به من خبر داد كه پسرم حسين در كنار شط فرات در زميني به نام كربلا كشته خواهد شد و مشتي از خاك آنجا را برايم آورد تا ببويم و من نتوانستم از گريه خودداري كنم.
و همان جا بود كه اميرالمؤمنين(ع) فرمود: اين جاست اقامتگاه و بارانداز ايشان، اين جاست كه خونشان را مي ريزند، گروهي از آل محمد در اين صحرا كشته مي شوند كه زمين و آسمان به حالشان گريه خواهد كرد.

¤ شباهت با رسول خدا(ص)

در اخبار فراوان آمده است كه آن حضرت شبيه ترين فرد به رسول الله(ص) بود. اصحاب پيامبر بارها اين نكته را در مورد سيرت و صورت امام حسين(ع) بيان كرده اند مخصوصا يادآور شده اند كه قامت ايشان بسيار شبيه به پيامبر بود، به طوري كه هر كس قامت آن حضرت را مشاهده مي كرد به ياد رسول خدا مي افتاد.
عاصم بن كليب از پدرش نقل كرده است كه شبي رسول خدا را در خواب ديدم و خواب خود را براي ابن عباس نقل كردم تا ببينم كه آيا خواب من درست بوده است يا خير او گفت: آيا هنگامي كه پيامبر را ديدي به ياد حسين بن علي نيفتادي؟
گفتم؛ آري! به خدا قسم هنگامي كه رسول خدا قدم برمي داشت و راه مي رفت، كاملا به حسين بن علي شباهت داشت.
ابن عباس گفت: ما همواره او را به پيامبر شبيه مي دانستيم.
انس بن مالك مي گويد: نزد عبيدالله بن زياد بودم كه سر حسين بن علي را در يك تشت به مجلس آوردند ابن زياد با چوبي به بيني و صورت آن حضرت اشاره كرد و گفت: من چهره اي به اين نيكويي نديده ام.
گفتم: اي ابن زياد! مگر نمي داني كه حسين بن علي شبيه ترين مردم به رسول خدا بود.

علاقه رسول خدا(ص) به امام حسين(ع)

يكي از زيباترين و برجسته ترين نكات زندگي امام حسين، توجه شديد و علاقه بي نظير پيامبر اكرم(ص) به ايشان و برادر بزرگوارش امام حسن(ع) است اين نكته آن چنان آشكار بود كه صفحات زيادي از كتب تاريخ و حديث اهل سنت را به خود اختصاص داده است در اين جا گوشه اي اندك از اين مطالب را يادآور مي شويم.

دوستي با حسين

رسول گرامي اسلام(ص) با گروهي از اصحاب به ميهماني مي رفت در راه امام حسين(ع) را ديد كه در كوچه بازي مي كند، پيش رفت تا او را بگيرد، ولي او كودكانه گريخت و هر چه حضرت به دنبال او رفت، او به سوي ديگري جست و آن حضرت همچنان خنده كنان او را دنبال مي كرد تا او را گرفت آن گاه دستي بر پس گردن و دستي در زير چانه او گرفته دهان بر دهانش گذاشت و او را بوسيد.
و بعد فرمود:حسين از من است و من از حسينم، خدا دوست بدارد كسي را كه حسين را دوست دارد.
زيد بن حارثه نقل مي كند: مي خواستم براي انجام كاري خدمت رسول خدا(ص) برسم شبانه به منزل آن حضرت رفتم و درب خانه را كوبيدم پيامبر در حالي كه چيزي در زير عباي خود داشت، بيرون آمد پس از آن كه كارم تمام شد، پرسيدم: اي رسول خدا! چه همراه داري؟
عباي خويش را به كنار زد و حسن و حسين را كه در برگرفته بود به من نشان داد و فرمود: اينان فرزندان من و فرزندان دختر من هستند آن گاه رو به آسمان كرد وفرمود: «اللهم انك تعلم اني احبهما فاحبهما و احب من يحبهما.»
خدايا! تو مي داني كه من اين دو را دوست دارم، پس آنها را دوست بدار و دوست بدار هر كس آن دو را دوست بدارد.
سلمان فارسي نيز از پيامبر اكرم در خصوص امام حسن و امام حسين روايت كرده است كه فرمود: «من احبهما احببته و من احببته احبه الله و من احبه الله ادخله جنات النعيم و من ابغضهما اوبغي عليهما ابغضته و من ابغضته ابغضه الله و من ابغضه الله ادخله نار جهنم و له عذاب مقيم.»
هر كس فرزندانم حسن و حسين را دوست بدارد من او را دوست دارم و هر كس من او را دوست بدارم خداوند او را دوست دارد و هر كس خدا او را دوست بدارد به بهشت هاي پر از نعمت وارد خواهد شد اما هر كس آن دو را دشمن بدارد و بر آنها ستم روادارد من او را دشمن خواهم داشت و هر كس من او را دشمن دارم خداوند او را دشمن دارد و به آتش جهنم درافكند و در عذاب پايدار بماند.
اين علاقه و عنايت ويژه پيامبر اكرم (ص) به امام حسين (ع) و اهل بيت (ع) را صرفا نمي توان به يك رابطه عاطفي و علاقه خويشاوندي حمل كرد بلكه مضامين رواياتي كه در كتب فراوان اهل سنت نقل شده است، نشان مي دهد كه رسول خدا (ص) با اطلاع و آگاهي از مسير آينده جامعه اسلامي، مي خواستند بدين وسيله راه حق و باطل را به روشني از يكديگر تفكيك و متمايز سازند. در واقع پيامبر اكرم (ص) با اين سخنان گويا همه دشمني ها و كينه توزي هايي راكه در آينده بر ضد خاندان نبوت انجام خواهد شد، براي حق پويان و حقيقت طلبان پيش گويي مي كردند شايد از اين روست كه در روايات ديگر، رسول خدا از جنگ و پيكار با اهل بيت ياد كرده است و جنگ با ايشان را همچون جنگ با خودش دانسته است.
دانشمندان برجسته اهل سنت از زيدبن ارقم و ابوهريره و ديگران روايت كرده اند كه پيامبر در هنگام فوت، آن گاه كه در بستر بيماري افتاده بود، رو به علي و فاطمه و حسن و حسين كرد و فرمود: «انا حرب لمن حاربكم و سلم لمن سالمكم» من با هر كس كه با شما بجنگد در جنگ خواهم بود و با هر كس با شما دوستي كند دوست خواهم بود.
اين عبارت بارها و بارها از سوي پيامبر اكرم (ص) در شان اهل بيت گراميش صادر شده است از جمله نقل كرده اند كه آن حضرت بارها رو به خانه علي و فاطمه و حسن و حسين مي ايستاد و مي فرمود: «انا حرب لمن حاربتم و سلم لمن سالمتم» مي جنگم با هر كس كه شما با او بجنگيد و دوستي مي كنم با هر كس كه شما با او دوستي كنيد.
براء بن عازب روايت كرده است كه رسول اكرم (ص) در مورد امام حسين (ع) فرمود: «هذا مني و انامنه و هو محرم عليه ما يحرم علي.»
حسين از من است و من از حسينم و هرچه بر من حرام است برحسين نيز حرام است.

¤ علاقه جبرييل به حسين(ع)

در روايات آمده است روزي حسن و حسين، در كودكي، پيش روي پيامبر (ص) با يكديگر كشتي مي گرفتند و پيامبر دايما حسن را تشويق مي كرد فاطمه رو به پدر كرد و عرض كرد: اي رسول خدا! شما حسن را كه برادر بزرگتر است در مقابل حسين كه كوچكتر است تشويق مي كنيد؟
پيامبر فرمود: زيرا جبرييل شاهد اين ماجرا بود و حسين را تشويق مي كرد و من حسن را.

¤ مهرورزي پيامبر به حسين(ع)

مهر و محبت پيامبر به امام حسين و برادر بزرگوارش امام حسن زبانزد عام و خاص بوده است. گذشته از گفتاري كه نقل شد از رفتار حضرت با ايشان حكايات فراواني نقل كرده اند كه اين نكته به خوبي معلوم مي شود.
نقل شده است كه گاه در هنگام نماز جماعت، حسن و حسين كه كودكاني خردسال بودند نزد جد بزرگوارشان مي رفتند و در سجده بر دوش آن حضرت سوار مي شدند. برخي از اصحاب پيش دستي مي كردند تا كودكان را از رسول خدا دور كنند ولي آن حضرت اشاره مي فرمودند كه آنها را به حال خود واگذاريد سپس به آرامي دست آنها را مي گرفتند و پايين مي آوردند و بر زانوان خويش مي نشاندند.
روزي پيامبر، سجده نماز را بر خلاف معمول طولاني كرد نماز كه تمام شد نمازگزاران عرض كردند: امروز سجده را طولاني تر به جاي آورديد، آيا وحي نازل شده و دستوري رسيده است.»
فرمود: خير فرزندم حسين بر شانه ام سوار بود خواستم صبر كنم تا او كار خويش را انجام دهد و لذتش را از بين نبرده باشم.
عمربن خطاب نقل مي كند كه روزي رسول خدا را ديدم كه حسن و حسين را بر شانه هاي خويش سوار كرده بود رو به آن دو كردم و گفتم: چه اسب خوبي داريد!! پيامبر (ص) فرمود: و اينها چه سواركاران خوبي هستند!
ابي بريده نقل مي كند كه روزي رسول خدا (ص) در مسجد براي ما خطبه مي خواند كه ناگهان حسن و حسين به مجلس وارد شدند و پيراهن قرمز رنگ به تن داشتند به طوري كه در هنگام راه يافتن بر زمين مي كشيد پيامبر از منبر پايين آمدند و آن دو را بغل كردند و جلوي خويش نشاندند سپس فرمودند: خدا و رسولش راست گفتند كه انما اموالكم و اولادكم فتنه اين دو فرزندم كه چنين راه مي روند آن چنان مشعوف شدم كه نتوانسته به سخنانم ادامه دهم.

گريه امام حسين (ع)

پيامبر اكرم (ص) از درخانه فاطمه (س) مي گذشت صداي گريه امام حسين (ع) را شنيد فرمود: دخترم! فرزندم حسين را ساكت كن مگر نمي داني كه صداي گريه اين كودك مرا آزار مي دهد.

حسين بهترين است

حذيفه يمان مي گويد: روزي پيامبر اكرم (ص) وارد مسجد شد امام حسين (ع) را روي دوش گرفته با دست هاي مباركش پاهاي او را به سينه فشرد و فرمود: اي مردم مي دانم درباره چه موضوعي اختلاف داريد (منظورش بهترين هاي بعد از خودش بود) اين حسين بن علي(ع) كسي است كه بهترين جده (مادربزرگ) را دارد جدش محمد، رسول خدا(ص)، سالار پيامبران و جده اش خديجه دختر خويلد اولين زني است كه به خدا و رسولش ايمان آورد. اين حسين بن علي بهترين پدر و مادر را دارد پدرش علي بن ابيطالب برادر، وزير و پسر عموي رسول خدا و اولين مردي است كه به خدا و رسولش ايمان آورد و مادرش فاطمه دختر محمد بانوي زنان جهان است. اين حسين بن علي بهترين عمو و عمه را دارد عمويش جعفربن ابيطالب است كه خدايش با دو بال زينت داده تا در بهشت به هر جا كه خواهد پرواز كند و عمه اش، ام هاني دختر ابيطالب است. اين حسين بن علي (ع) بهترين دايي و خاله را دارد دايي اش قاسم پسر رسول خدا و خاله اش زينب دختر رسول خداست. آن گاه كودك را از شانه خود بر زمين نهاد تا در پيش رويش به بازي بپردازد و فرمود: مردم اين حسين جد و جده اش در بهشت اند، دايي و خاله اش در بهشت اند و خودش و برادرش نيز در بهشت اند.

¤ فضايل و مناقب حسين (ع)

در فضايل امام حسين(ع) آن قدر گفته اند كه همه آنها در يك يا چند دفتر نمي گنجد از اين رو در اينجا همچون مباحث گذشته به نمونه هايي چند اكتفا مي كنيم لازم به يادآوري است كه در ذيل هر يك از عناوين زيرگاه تا ده ها روايت از اهل سنت نقل شده است.

1- سرور جوانان بهشت

امام علي(ع) از رسول خدا(ص) روايت كرده است كه فرمود: الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنه حسن و حسين آقاي جوانان اهل بهشت هستند.
ابن عباس نيز از آن حضرت نقل كرده است: الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنه من احبهما فقداحبني و من ابغضهما فقد ابغضني.
همين روايات را عمربن خطاب و فرزندش عبدالله بن عمر نيز از پيامبر اكرم(ص) نقل كرده اند.
از حذيفه بن يمان، صحابي معروف پيامبر نقل شده است كه شبي خدمت رسول خدا(ص) رسيدم و نماز مغرب را با ايشان خواندم حضرت برخاست و دائما نماز مي خواند تا هنگام نماز عشا رسيد نماز عشا را نيز با آن حضرت خواندم و منتظر ماندم پيامبر از مسجد خارج شد تا به خانه خويش رود پشت سر او راه افتادم گويا با كسي سخن مي گفت كه من دقيقا ندانستم كه چه مي فرمايد ناگهان رو به عقب كرد و فرمود: كيستي؟
گفتم: حذيفه
گفت: فهميدي چه كسي با من بود؟
گفتم: خير
گفت: جبرييل امين بود كه سلام خداي را به من رساند و مرا بشارت داد كه فاطمه بانوي زنان بهشت و حسن و حسين آقاي جوانان بهشتي هستند.
عرض كردم: اي رسول خدا! براي من و مادرم استغفار كن.
فرمود: خداوند تو و مادرت را ببخشايد.
جابربن عبدالله انصاري از رسول خدا روايت كرده است كه روزي در مسجد در كنار آن حضرت با اصحاب بزرگوارش نشسته بوديم، حسين(ع) وارد مسجد شد پيامبر رو به ما كرد و فرمود: من اراد ان ينظرالي سيدشباب اهل الجنه فلينظر الي الحسين بن علي هركس مي خواهد به آقاي جوانان بهشت نگاه كند به چهره فرزندم حسين بنگرد.

2-حسين، بابي از بهشت

رسول گرامي اسلام فرمود: به وسيله من آگاه شديد، با علي راه يافتيد و هدايت شديد، نيكي ها به واسطه حسن به شما عطا شد ولي سعادت و شقاوت شما با حسين است آگاه باشيد كه حسين يكي از درهاي بهشت است هركس با او دشمني كند، خدا بوي بهشت را بر او حرام مي كند.

3-حسين و آيه تطهير

ام سلمه زن باوفاي رسول خدا(ص) نقل مي كند كه روزي فاطمه(س) غذايي براي پدر بزرگوارش آورد. آن روز پيامبر در خانه من بود رسول الله نسبت به دخترش احترام كرد و افزود: برو و پسر عمويم علي و فرزندانم حسن و حسين را نيز دعوت كند تا با هم غذا بخوريم پس از مدتي فاطمه و علي در حالي كه دستان حسن و حسين را در دست داشتند بر پيامبر وارد شدند همان دم جبرييل بر پيامبر نازل شد و آيه شريفه تطهير را نازل فرمود: انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا (احزاب/33)
خداوند اراده كرده است تا هرگونه زشتي و پليدي را از شما اهل بيت دور گرداند و شما را پاك و پاكيزه گرداند.
حضرت رو به من ]ام سلمه[ كرد و فرمود: كساي خيبري را كه عبايي بزرگ بود بياور. علي(ع) را در طرف راست و زهرا را در طرف چپ و حسن و حسين را برپاي مباركش نشاند و كسا را بر آنها انداخت. با دست چپ عبا را سخت بر هم پيچيد و دست راست را به طرف آسمان بلند كرد و سه بار فرمود:
اللهم هؤلا اهل بيتي و حامتي، اللهم اذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا انا حرب لمن حاربتم و سلم لمن سالمتم و عدو لمن عاداكم.
خداوندا! اينان اهل بيت و خاندان من هستند]چنان كه وعده فرمودي[ پليدي را از ايشان دور دار و آنان را پاك و معصوم دار من مي جنگم با كسي كه شما]اهل بيت[ با او بجنگيد و آشتي مي كنم با كسي كه شما آشتي كنيد و دشمن كسي هستم كه با شما دشمني كند.
از اين روايت كه در منابع حديث از طرق مختلف نقل شده است و مورد اتفاق شيعه و سني است به دست مي آيد كه امام حسين(ع) يكي از مصاديق آيه تطهير است. از روايات و قراين بسيار مي توان ثابت كرد كه در زمان نزول آيه تطهير جز همين پنج تن كس ديگري مشمول آيه تطهير نبوده است و از همين روي ايشان را «اصحاب كسا» و امام حسين(ع) را خامس اصحاب كسا، يعني پنجمين شخصيت اصحاب كسا نام نهاده اند.
احمد حنبل و ترمذي، دو تن از محدثان بزرگ اهل سنت در كتب (مسند) و (سنن) خود نقل كرده اند كه تا شش ماه پس از نزول آيه تطهير پيامبراكرم (ص) هر روز هنگامي كه براي نماز صبح به مسجد مي رفتند در جلوي خانه علي و فاطمه مي ايستادند و بلند مي فرمودند: الصلوه يا اهل بيت محمد انما يريدالله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا.

¤ حسين و آيه مباهله

در بين دانشمندان اسلامي از شيعه و سني اتفاق نظر است كه پيامبر در هنگام مباهله با عالمان مسيحي نجران تنها علي، فاطمه، حسن و حسين را به همراه برد و آنان را مصداق (ابنائنا) و (نسائنا) و (انفسنا) در آيه شريفه قرار داد اين مطلب آن چنان مشهور و مسلم است كه عالم بزرگ اهل سنت حاكم نيشابوري در كتاب (معرفه علوم الحديث) خود اين جريان را از مصاديق روايات متواتر مي شمارد.

¤ وارث علم پيامبر

عكرمه شاگرد برجسته ابن عباس نقل مي كند كه روزي ابن عباس در مسجد براي مردم حديث مي گفت كه نافع بن ارزق برخاست و گفت: اي ابن عباس! از احكام مورچه و پشه براي مردم فتوا مي دهي؟
اگر علمي داري خدايي را كه مي پرستي براي من توصيف كن ابن عباس سر بزير انداخت. حسين بن علي در گوشه مسجد نشسته بود، روبه نافع كرد و فرمود: اي نافع به سوي من بيا تا پاسخت را بازگويم.

نافع گفت: من از تو پرسيدم؟

ابن عباس گفت: يا ابن الازرق! انه من اهل بيت النبوه و هم ورثه العلم.
نافع به سوي امام رفت و حضرت پاسخ او را ارايه فرمود.
نافع گفت: اي حسين! سخنانت نيكو و پرمايه است.
فرمود: شنيده ام كه تو پدرم و برادرم و مرا به كفر متهم كرده اي؟
گفت: قسم به خدا با آنچه از شما شنيدم بي ترديد شما سرچشمه نوراني اسلام و ستارگان احكام خدا هستيد (لقد كنتم منارالاسلام و نجوم الاحكام)
امام فرمود: يك سؤال از تو مي پرسم.
گفت: بپرس يابن رسول الله
فرمود: آيه (فاما الجدار فكان لغلامين يتيمين في المدينه) (كهف/81) را خوانده اي؟
اي نافع! چه كسي آن گنج گران بها را براي آن دو يتيم در زير ديوار پنهان كرده بود تا به آنان ارث رسد.
گفت: پدر يتيمان
فرمود: راستي پدر آنها بهتر و دلسوزتر براي فرزندانش بود يا رسول خدا؟
آيا مي توان باور كرد كه پيامبر علم گرام بهاي خويش را براي فرزندانش به وديعت نگذاشته باشد و ما را از آن محروم كرده باشد؟

¤ريحانه پيامبر

جابربن عبدالله انصاري مي گويد: روزي نزد رسول خدا نشسته بوديم كه علي بن ابيطالب(ع) وارد شد حضرت روبه علي كرد و فرمود:
سلام عليك ابالريحانتين اوصيك بريحانتي من الدنيا خيراً فعن قليل ينهدركناك والله عزوجل خليفتي عليك.
سلام بر تو اي پدر دو ريحانه]حسن و حسين[ تو را به اين دو ريحانه زيبايم از دنيا سفارش به نيكويي مي كنم كه بزودي دو ركن تو فرو ريزند.
جابر مي گويد: هنگامي كه پيامبر رحلت كرد علي(ع) فرمود: اين يكي از دو ركني بود كه رسول خدا گفت و هنگامي كه فاطمه وفات كرد فرمود: اين هم ركن دومي بود كه رسول خدا گفت.
در همين راستا روايتي از عبدالله بن عمربن خطاب نقل شده است كه مربوط به امام پس از واقعه عاشورا است. ابن نعيم نقل مي كند كه نزد عبدالله بن عمر نشسته بوديم مردي پيش آمد و از حكم خون پشه سؤال كرد كه اگر در لباس نمازگزار باشد نمازش صحيح است يا خير؟
عبدالله پرسيد: از كجا مي آيي و اهل كدام منطقه اي؟
گفت: اهل عراق هستم.
عبدالله گفت: اين مرد را بنگريد كه از خون پشه مي پرسد، حال آن كه اينان پسر رسول خدا را كشتند و سكوت كردند. از رسول خدا(ص) شنيدم كه مي فرمود: حسن و حسين دو ريحانه من در اين دنيا هستند.

¤ سخاوت و تواضع

روزي امام حسين(ع) چند كودك را ديد كه تكه ناني را با هم مي خوردند. از حضرت خواستند از نان آنها بخورد حضرت دعوت ايشان را پذيرفت و از تكه نانشان خورد آنگاه آنان را با خود به منزل آورد غذا داد و لباس نو پوشاند و فرمود: اينان از من سخاوتمندترند زيرا تمام آنچه را داشتند بخشيدند و من فقط مقداري از آنچه داشتم به آنها بخشيدم.

¤ جود و شجاعت

زينب دختر ابورافع نقل مي كند كه فاطمه(س) پس از آن كه پدربزرگوار خويش را از دست داد سخت دلگير شد و دائماً گريه و ناله مي كرد. روزي دست حسن و حسين را گرفت و به نزديك قبر پدر آمد و سخت گريست و شكوه كرد. در بين شكوايه هاي خويش عرض كرد: يا رسول الله! آيا چيزي را براي اين دو فرزند به ارث مي گذاري؟
صداي رسول خدا آمد كه فرمود: اماالحسن فله هيبتي و سؤددي و اماالحسين فله جرأتي و جودي (اما براي حسن هيبت و آقايي را به ارث مي گذارم و اما براي حسين جرأت و جودم را به وديعت مي نهم)
فاطمه زهرا عرض كرد: راضي و خشنود شدم اي رسول خدا.

¤ حج امام حسين(ع)

امام حسين(ص) در طول عمر شريف خود بيست و پنج بار پياده به حج مشرف شد درحالي كه همراه او اسب هاي اصيل را بدون سوار مي بردند.آن حضرت درحاليكه از امكانات كافي برخوردار بود و مي توانست از وسايل موجود آن زمان در حد بسيار بالايي بهره مند شود ولي به خاطر اظهار بندگي كامل و خضوع و خشوعي كه در پياده رفتن وجود دارد راه خانه خدا را پياده مي پيمود.اما اينكه در همان حال اسب هاي سواري را بدون سوار همراه خود مي برد شايد به دو دليل زير بود: يكي آن كه هنگام بازگشت از آنها استفاده كنند و ديگر آنكه حركت با خدم و خشم بيشتر بر بندگي و اطاعت محض دلالت دارد.امام حسين(ع) را ديدند كه در مسجد مدينه صورت بر خاك نهاده مي گويد: الهي اگر به خاطر گناهانم بازخواستم كني به كرمت توسل مي جويم و اگر با خطاكاران جمع كني به آنها خواهم گفت ترا دوست دارم آقاي من اطاعت من براي تو نفعي ندارد و معصيتم زياني به تو نمي رساند پس اگر آنچه را نفعي برايت ندارم به جا نياورم بر من ببخش و اگر آنچه كه را ضرري به تو نمي زند مرتكب شدم در گذر كه تو ارحم الراحميني.

منابع اين مقاله

- تاريخ دمشق، ابن عساكر، ترجمه الامام حسين(ع)
- صحيح بخاري، ترجمه امام حسين
- مقتل خوارزمي و فرائد السمطين
- طبقات ابن سعد، ترجمه امام حسين، مؤسسه آل البيت
- تاريخ ابن عساكر، ترجمه امام حسين(ع)
- تاريخ دمشق، ابن عساكر، ترجمه امام حسين
- سنن ترمذي و اسدالغابه و مستدرك، حاكم نيشابوري
- كنزالعمال
- تاريخ دمشق،ابن عساكر
- تفسير جامع البيان
- حليه الاولياء ابونعيم اصفهاني
مركز پژوهش هاي صدا و سيما

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 21 آبان 1394  | 10:10 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
 نگاهي   عقيله بني هاشم؛
نگاهي به ابعاد شخصيتي عقيله بني هاشم
نويسنده:محمد حسن پاکدامن
منبع:روزنامه قدس
مشخصه يك جامعه سالم و رشد يافته، تنها داشتن موقعيت جغرافيايي خوب و معادن متنوع و منابع مالي نيست، بلكه نظام تعليم و تربيتي زنده و مترقي است كه انسانهايي آزاده، مستقل، خلاق، مبتكر و تلاشگر مي سازد تا جامعه را در زمينه هاي علوم، صنايع، اقتصاد، سياست و... از عقب ماندگي نجات دهند، زيرا همه اصلاحات و فعاليتها به وسيله انديشه و تلاش انسان انجام مي گيرد و وقتي او صالح و سالم پرورش يافت، همه چيز به خوبي ساخته مي شود(1).بر اين باور، هدايت و تعيين مسير جامعه بويژه نخبگان به سوي زيرساختهاي معنوي و مؤلفه هاي قوام بخش هويت و شاكله فرهنگي، اهميت فراواني دارد. در اين بين، يكي از ماندگارترين ميراث فرهنگي كه مي تواند در هر زمانه اي وارثان خود را بهره مند سازد، مقوله پيروي از سنت و سيره اهل بيت پيامبر(ص) است؛ همان شاهراههاي نجاتي كه مايه دانايي و علم و ميراننده جهل و ناداني مي باشند (2).ايشان ستارگاني هستند كه دعاي پيامبر(ص) در حقشان مستجاب گرديد، آنجا كه پس از ازدواج فاطمه(س) با علي(ع) فرمود: «خداوند دلهاي شما را به هم نزديك نمايد، از هرگونه اختلاف و افتراق باز دارد، فرزندان و نسلتان را كليدهاي رحمت و معادن حكمت و دانش قرار دهد.»(3) بي گمان، شخصيت زهرايي زينب كبري نيز يكي از ثمرات و بركات دعاي ارزشمند پيامبر(ص) است كه با به يادگار گذاشتن سيره علمي و عملي ممتازش، اسوه و الگويي گرديد. اين بانوي آسماني با القابي همچون صديقة الصغري، العصمة الكبري، ولية ا... العظمي، ناموس الكبري، الراضيه بالقدر و القضاء، امينة ا...، عالمة غير معلمه، فهمه غيرمفهمه، محبوبة المصطفي، قرة عين المرتضي، نائبة الزهراء، شريكة الحسين، شفيقة الحسن المجتبي، الزاهده، العابده، العفيفه، القانته، القائمه، الصائمه، الصابره، الفاضله، العاقله، العامله، العالمه، الكامله، محدثه، المتهجدة الشريفه، عقيلة القريش و ...باز شناخته مي شود(4).بر اين اساس، نگارنده به محوريت برخي از القاب آن حضرت، ارائه گر پرتوي از سيره زهرايي ترين زينب تاريخ مي گردد.

زينب و ما زينب و ما ادراك ما زينب...؟(5)

براستي اين بانو كيست كه به صفات و خصال پسنديده آراسته گرديد تا بدان مرحله كه پس از مادر اطهرش كسي را اين شأنيت نبود كه به القابي همچون صديقه صغري مفتخر گردد(6).او صديقه گرديد تا براي هميشه نامش در تاريخ جاودان ماند، زيرا مشيت و قانون الهي بر اين تعلق گرفت كه صديقان و راستگويان صاحب رسالت گردند(7) و چه رسالتي بالاتر از نهضت كربلا؟ اين تفضل از جانب خداست و خدا بس داناست(8).

عصمت زينب(س)

«عصمة الصغري» لقبي است كه زينب(س) براساس شايستگي هايش به آن مفتخر گرديده است. با اين حال، برخي اين بحث را مطرح كرده اند كه آيا به راستي زينب كبري(س) داراي مقام عصمت بوده است؟(9) عصمت يعني مصونيت از گناه و اشتباه، يعني پيامبران و (معصومين) نه تحت تأثير هواهاي نفساني قرار مي گيرند و مرتكب گناه مي شوند و نه در كار خود دچار خطا و اشتباه مي گردند. بركناري آنها از گناه و از اشتباه، حد اعلاي قابليت اعتماد را به آنها مي دهد. اكنون ببينيم اين مصونيت به چه صورت است؟ آيا مثلاً بدين صورت است كه هر وقت مي خواهند مرتكب گناه يا اشتباه شوند، يك مأمور غيبي مي آيد و مانند پدري كه مانع لغزش فرزندش مي شود، جلوي آنها را مي گيرد؟ و يا بدين صورت است كه (معصومين) و پيامبران سرشت و ساختمانشان طوري است كه نه امكان گناه در آنهاست و نه امكان اشتباه و يا اين كه گناه نكردن و اشتباه نكردن معصومين معلول نوع بينش و درجه يقين و ايمان آنهاست؟(10) به بياني ديگر، آيا اعمال اختياري معصومان، نقشي در اكتساب و دريافت اين موهبت داشته و يا آن كه جبراً به آنان اعطا گرديده است؟ و در صورت دوم، چگونه عصمت فضيلتي براي آنان خواهد بود، در حالي كه اگر اين موهبت به هركس ديگري اعطا مي شد، او نيز از اين مقام برخوردار مي گرديد. به نظر مي رسد در وجه اختصاص اين موهبت به معصومين بايد گفت، خداوند مي دانست عده اي از بندگانش -ولو استعدادي در سطح ساير افراد مي داشتند -به اختيار خويش، پيش از ديگران و در بالاترين حد ممكن از استعداد خود در جهت نيل به كمال نهايي و قرب الهي، بهره برداري مي كردند. اين شايستگي و منزلتي كه اين افراد با مسير اختياري خويش بدان مي رسيدند، سبب شد كه خداوند تفضلاً اين پاداش و موهبت ويژه را به آنها عطا نموده، آنان را از علم و اراده اي برخوردار كند كه به واسطه آن به مصونيت كامل و مطلق برسند تا در پرتو آن، راهنماياني موثق و مطمئن براي ساير افراد بشر گردند(11).اين بيان را مي توان به خوبي از فرازهاي آغازين دعاي ندبه(12) و زيارت جامعه كبيره(13) همچنين برخي از روايات(14) برداشت نمود. با اين حال، هنوز اين پرسش باقي است كه آيا مقام عصمت، مقامي توقيفي است؛ يعني يك عده اي خاص داراي آن مقام گرديده اند يا آن كه هر آن كس كه داراي بينش و تقواي الهي باشد، مي تواند اين مقام را حايز گردد؟ در پاسخ به اين سؤال، توجه به مراتب عصمت اهميت دارد. بي ترديد، عصمت توقيفي و اصطلاحي كه در علم كلام براي ملائكه، انبيا و چهارده معصوم(ع) ثابت گرديده، همان عصمتي است كه معصوم، داراي مراتب چهارگانه عصمت در دريافت و ابلاغ احكام و معارف الهي، عصمت در اعتقادات، عصمت از گناهان و عصمت از خطا و نسيان باشد. اين همان عصمتي است كه اراده تكويني خدا بر آن تعلق گرفته است(15).
در مقابل اين عصمت خاص، كه با ادله عقلي(16) و نقلي (17) ثابت گرديده، عصمت نسبي ديگر افراد قرار دارد كه چنين عصمتي اگر در فردي با ورع و پرهيزگار ايجاد شود، تنها در يكي از مراتب عصمت كه همان عصمت از گناهان باشد، باز شناخته مي گردد.
براين اساس، براي تسري عصمت توقيفي و اصطلاحي به هر شخصي، نيازمند دليل مي باشيم كه اين ادله براي ملائكه، انبيا و چهارده معصوم ثابت است، اما در غير از ايشان همانند شخصيتهاي ممتازي همچون زينب كبري(س) و فاطمه معصومه بنت موسي الكاظم(ع) ثبوت اين ادله از علم، خارج است. با اين حال، برخي از نويسندگان با آوردن ادله اي عصمت را در حضرت زينب(س) اثبات نموده اند(18).ايشان با تقسيم بندي عصمت به واجبه كليه و غيرواجبه، قائلند كه آن عصمتي كه براي انبيا، رسولان و چهارده معصوم ثابت است، از نوع عصمت واجبه و كليه است. در مقابله اين نوع، عصمت غيرواجبه واقع است كه براي كساني ثابت است كه عصمت داشتن آنها از ضروريات دين نمي باشد، ولي براساس لياقت و كسب فضايل معنوي، ملكه مصونيت گناه در آنها ايجاد گرديده است. به سه دليل مي توان گفت كه حضرت زينب(س) داراي اين مقام از عصمت بوده است:
الف) شهادت و گواهي امام معصوم حضرت سجاد(ع) در حق عمه بزرگوارشان كه فرمود :عمه، انت -بحمدا... عالمة غيرمعلمه و فهمة غيرمفهمه(19) كه با توجه به اين كه معصوم(ع) هيچ گاه دچار حب و بغضهاي نفساني نمي گردد از اين گواهي امام سجاد(ع) عصمت آن بانوي بزرگوار قابل اثبات است.
ب) سيره رفتاري، پنداري و گفتاري آن حضرت كه در تاريخ از آن به عظمت ياد شده است(20).
ج) استدلال به برخي از احاديث(21)

عفت زينب(س)

از القابي كه براي حضرت زينب(س) نقل شده، «عفيفه» است؛ يعني بانويي كه داراي حيا، عفت و حجاب است. از نمونه هاي چنين عفتي، ماجراي «يحيي المازني» است كه گويد :سالها در همسايگي اميرمؤمنان علي(ع) كه در كنار خانه اش، منزل زينب نيز واقع بود، زندگي مي كردم. به خدا سوگند، هيچ گاه نه زينب را ديدم و نه صدايي از او شنيدم، هر آن گاه كه آن بانو مي خواست به زيارت قبر جدش پيامبر(ص) برود، شبانگاه در حالي كه حسن(ع) در طرف راستش، حسين(ع) در طرف چپش و پدرش جلوتر از او حركت مي كردند، به زيارت مي رفت. آن گاه كه به نزديكي قبر شريف پيامبر(ص) مي رسيدند، اميرمؤمنان(ع) چراغها را كم سو مي گردانيد. ..اين اقدام پدر سبب شد فرزندش حسن(ع) علت اين كار را جويا شود و اميرمؤمنان در پاسخش فرمود :مي خواهم زينب(س) از نگاه نامحرمان در امان باشد(22).
مفاهيمي از قبيل حيا و عفت براي زن در طول تاريخ فطري است و زن هميشه كوشيده با نوع پوشش خويش، پاسخگوي فطرت دروني اش باشد؛ ولي مهمتر اين كه چنين فطرتي تحت تأثير عوامل اجتماعي، اقتصادي و رواني تغيير كرده و شكلها و رنگهاي گوناگوني به خود مي گيرد. در اين ميان «خود» انسان به عنوان تنها تصميم گيرنده نهايي، مسؤول تغييراتي است كه در فطرت روي مي دهد؛ يعني انسان با اختياري كه دارد، مي تواند در برابر تمامي عوامل شكل دهند و تغيير دهنده فطرت مقاومت نموده، يا تسليم شود و در اين موقع است كه آدمي مسؤول انحرافها و عدم لغزشهاي خود مي باشد. بر اين باور، حالتهاي مختلف اجتماعي از قبيل مردسالاري، ميل به رياضت و رهبانيت، نبود اقليت اجتماعي و. ..واكنشهاي مختلفي جهت تفسير و تفصيل اين فطرت خدايي در زنان بوده و هر گروه و مسلكي در راستاي منافع خود از اين مقوله سود برده است؛ لكن در جوامعي كه آموزه هاي الهي حكمفرما بوده است، زنان آن جامعه از دو شيوه اجرايي و سيره عملي خارج نبوده اند:
الف) يا آزادانه به پيام فطرتي كه از طريق معلمان بشريت (انبيا، اوليا و اوصيا) تأكيد گرديده است عمل مي كردند و همراه و همگام با ارزشهاي الهي، حجاب را مراعات و بر عفت خويش اصرار ورزيده اند.
ب) و يا آن كه اصولاً هيچ گاه به فطري بودن پوشش و حجاب توجهي نداشته اند و اين عدم به كارگيري حجاب و پوشش فطري، به دو گونه تصور مي شود:
-1زنان آن جامعه با وجود تأكيد موحدان، خداپرستان و صاحبان دين و مرامشان، بر حفظ مسأله حجاب و عفت، گرفتار شهوت و بي بند و باري و به تبع آن بي عفتي و بي حيايي گشته اند و خلاصه به دلخواه خود، نداي رحماني فطرت را فراموش نموده اند.
2- يا آن كه زناني عفيف و پاكدامن و مايل به عمل نمودن بر طبق نداي پاك فطرت بوده اند، ولي عوامل و دواعي مختلف از قبيل آداب و رسوم غلط اجتماعي، سياسي، فرهنگي و فاصله هاي طبقاتي، مانع از پاسخگويي به فطرت مي شده كه نتيجه آن چيزي به جز عدم مراعات حجاب و بي حجابي و بدحجابي در جامعه نبوده است. بر اين اساس، با استفاده از عموميت فطرت الهي در ذات همه انسانها و با توجه به اين كه قوانين الهي مطابق با فطرت گوياي بشري وضع گرديده اند و اسلام نيز به عنوان كاملترين دين الهي، مسأله پوشش و حجاب را واجب دانسته است، مي توان با اطمينان كامل مدعي شد كه تنها علت و فلسفه پيدايش حجاب در اديان و اقوام و ملل مختلف، مقوله فطرت الهي بوده كه در دوره هاي مختلف تاريخ به گونه هاي متفاوتي تفسير گشته است. خلاصه آن كه، اسلام به عنوان مترقي ترين قانون آسماني، در راستاي ارزش و احترام به زنان، استواري اجتماع، استحكام پيوند خانوادگي و آرامش رواني اجتماع، مسأله حجاب را به عنوان قانوني برخاسته از فطرت، واجب و لازم دانسته است. تنها سؤالي كه باقي است، اين است كه اسلام بر چه ميزاني اصل حجاب را بيان مي دارد؟ آيا مسأله حجاب را به عنوان مؤيد ديدگاه خود بيان مي دارد يا مؤسس؟
به اعتقاد نگارنده، نقش اساسي اسلام در طول تاريخ، هم به عنوان مؤيد مطرح است و هم مؤسس. به بياني ديگر، نسبت به مقوله فطرت كه همه انسانها بر طبق آن زاده شده اند و زنان نيز به عنوان لطيف ترين اركان حيات از اين قاعده مستثنا نمي باشند، اسلام مؤيد قانون فطري حجاب در طول تاريخ گشته و ادعاي اين را دارد كه فطرت بيدار انسانها در صورت شكوفايي، مي تواند انسان ساز گردد. اما اسلام در مسير پويايي هر چه بيشتر زنان، بهترين و كاملترين ديدگاهها را در مورد پوشش و حجاب آنان بيان داشته است. از اين لحاظ، مي توان گفت كه اسلام مؤسس مسأله حجاب گرديده است. بي ترديد، چنانچه در سيره رفتاري معصومان(ع) و بانوان عفيفي همچون زينب كبري(س) مطالعه كافي انجام شود، با محوريت قرار دادن آيات كريمه قرآن(23) مصاديق واقعي از اين شيوه تأسيسي حجاب در بين اهل بيت عليهم السلام به دست مي آيد كه نتيجه آن چيزي به جز ارائه شيوه منسجمي از پندار و رفتار در مقوله پوشش و حجاب نيست.

علم و حكمت زينب(س)

آن چيزي كه به آدمي نورانيت مي دهد، علمي است كه باعث به عمل گردد؛ زيرا علم نوري الهي و چراغي رباني است كه اسباب افاضه را به مكاشفه يا تعليم و آموزش بر انسان هموار مي سازد. در اين مرحله، همان گونه كه علم موجبات عمل را در آدمي فراهم مي سازد، عمل نيز اسباب بقاي علم را موجب مي شود. بر اين اساس، عالمي كه به مقتضاي علمش اهل عمل گردد، هميشه عالمي ماندگار است(24).
به يقين، اين رابطه دو طرفه در زندگي حضرت زينب(س) در حد اعلايش قابل اثبات است، زيرا دانايي و علم وي در قلمرو عمل تا بدان مرحله اي گسترده گشت كه عصمت از گناه برايش زينت گرديد و همچنين كارهاي پسنديده و عصمتش او را عالمي نوراني معرفي نمود. بي گمان، سخن ارزشمند امام سجاد(ع) كه زينب(س) را عالمه اي غيرمعلمه باز مي شناسد، به همان علم نابي اشاره دارد كه اولياي خدا به آن مجهز بوده اند. در اين مجال، به نمونه هايي از حكمت زينبي اشاره مي شود:
الف) وي مفسري بود كه براي زنان قرآن را تفسير مي كرد(25).
ب) او فصيحي بود كه يادآور فصاحت اميرمؤمنان(ع) گرديد(26).
ج) او محدثي بود كه حضرت سجاد(ع) هرگاه بيان اخبار و احاديث مي فرمود و مي خواست در اذهان مردم جاي گيرد و از او بپذيرند، اسنادش را به عمه مي داد و از آن بزرگوار نقل مي كرد(27).همچنين «ابن عباس» با آن كه جرالامه و مقبول الامه بود، باز هم مي گفت :«حدثني عقيلتنا»(28) يعني حديث كرد براي من عقيله بني هاشم.
د) او امينة اللهي بود كه محافظ ودايع و امانتهاي الهي گرديد. امام سجاد(ع) به وي در بيان احكام و برخي از آثار ولايت نيابت خاصه اعطا فرمود(29).

* پي نوشتها:

1- پژوهشكده حوزه و دانشگاه .فلسفه تعليم و تربيت در 19/1.
2- الكافي ( 291/8هم عيش العلم و موت الجهل)
3- ابن شهر آشوب .مناقب آل ابي طالب - 132/3بحارالانوار 117/43
4- سيد نورالدين الجزائري .الخصائص الزينبيه /53-52 ، ذبيح ا ...محلاتي .رياحين الشريعه 47/3
5- المامقاني .تنقيح المقال 79/3
6- پيشين
7- قرآن كريم .مريم /41
8- قرآن كريم .نساء /80
9- علي محمدعلي دخيل .زينب بنت الامام اميرالمؤمنين 21تا 25مجلة الكوثر 20 / 3جمادي الآخره .1416مقاله العصمة الزينبيه /85
10- مرتضي مطهري .مقدمه اي بر جهانبيني اسلامي /145
11- حسن يوسفيان / احمد حسين شريفي .صحيفه عصمت /53-52
12- مفاتيح الجنان .دعاي ندبه «و علمت منهم الوفاء به»
علامه مجلسي در زادالمعاد مي نويسد :دعاي ندبه به سند معتبر از امام صادق(ع) منقول است.
13- مفاتيح الجنان -زيارت جامعه كبيره «اصطفاكم بعلمه»
14-الطبرسي .الاحتجاج - 82/2بحارالانوار 170/10«ان ا ... عزوجل -اختار من ولد آدم اناساً طهر ميلادهم...»
15- قرآن كريم .احزاب /33
16 ارشاد الطالبيين / 301 - 302 «الحق ان العصمه عبارة عن لطف...»
17- بحارالانوار - 201/25نيابيع الموده 77ب / 445 و...
عن ابن عباس، قال رسول ا ...(ص) «انا و علي و الحسن و الحسين و تسعة من ولد الحسين مطهرون معصومون»
18- مجلة الكوثر 20 / 3جمادي الاخره - 1416جعفر البياتي. العصمة الزينبيه / 85 علي محمدعلي دخيل .زينب بنت الامام اميرالمؤمنين(ع) 21 تا 25
19- علي نمازي -مستدرك سفينة النجار 215/4
20- علي محمدعلي دخيل .زينب بنت الامام اميرالمؤمنين(ع) 74 تا 91
21- مراجع من علماء الاعلام .وفيات الائمه / 438 «من اخلص لله تعالي اربعين صباحاً».
22- پيشين /435
23- قرآن كريم .نور /31
24- مولي محمد صالح مازندراني .شرح اصول كافي 142/2«والعلم يهتف بالعمل...»
25- سفينة البحار - 558/1رياحين الشريعه 57/3
26- ابن نما اكملي .مثيرالاحزان / 66 «كانما تفرغ عن لسان اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب(ع)»
27- الخصائص الزينبيه /91
28- ابوالفرج اصفهاني .مقاتل الطالبيين /60
29- تنقيح المقال 79/3

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 21 آبان 1394  | 10:10 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
حسين(علیه السلام): وارث تمام انبيا
حسين(علیه السلام): وارث تمام انبيا
نويسنده:آيت الله جوادي آملي
منبع:روزنامه کیهان

جامعيت راه انبيا

وجود مبارك امام ششم رئيس مذهب ما فرمود: روز اربعين كه شد حسين بن علي بن ابيطالب(ع) را زيارت بكنيد. هنگامي كه آفتاب برآمد دو ركعت نماز زيارت بخوانيد، پس اين زيارتنامه را بخوانيد، بعد دو ركعت نماز زيارت بخوانيد و حاجت هاي خود را از ذات اقدس اله مسئلت كنيد. در آن زيارت عرض مي كنيد: خدايا! حسين بن علي بن ابيطالب(ع) وارث همه انبيا است. اورثته مواريث الانبياء. يعني هر چه را كه آدم داشت، نوح داشت، ابراهيم داشت، موسي داشت، عيسي داشت، انبياي ديگر داشتند، تو به حسين بن علي (ع) به عنوان ارث اعطا كردي و او هم چون وارث بود، راه انبياء را طي كرد. راه انبيا هم بخش هاي فرهنگي- فكري دارد، هم بخش هاي مبارزاتي؛ بخش فرهنگي- فكري اش را ذات اقدس اله در سوره نحل تبيين كرده است كه وجود مبارك رسول اكرم (ص) همانند انبياي ديگر مردم را با برهان، با موعظه، با جدال احسن به دين دعوت مي كند. اگر استدلال اثر كرد، اگر موعظه سودمند بود، كه مردم به طرف حق هدايت مي شوند و اگر يك عده در اثر لدود و لجوج و عنود بودن نه اهل استدلال اند، نه راه مي آيند، نه مي گذارند ديگران راهي راه بشوند. هم خودشان راه نمي آيند، هم راه ديگران را مي بندند. كه خدا از اين گروه چنين ياد كرد: و هم يناون عنه و ينهون عنه(انعام-26). اينها هم ناهي اند، هم نائي. نائي با همزه يعني دور، خودش دور است. ناهي يعني ديگران را نهي مي كند، اين گروه كه نصيحت پذير، حكمت پذير، موعظه پذير نيستند، بايد اينها را نه از راه تهديد، بلكه از راه انذار و تهديد هدايت كرد، لتنذر به قوماً لدا(مريم-97). اگر انذار و تهديد اثر نكرد، آنگاه با جهاد بايد مبارزه كرد و اينها را از بين برد. كه فرمود: و جاهدهم به جهاداً كبيراً (فرقان-52).

اعلام نياز در روز اربعين

لذا وجود مبارك امام صادق(ع) فرمود: در روز اربعين كه شد، به خدا عرض مي كنيم: خدايا! حسين بن علي را وارث انبياء كردي. هر چه را به انبياء دادي، به او هم دادي. و اورثته مواريث الانبياء. فاعذر في الدعاء و منح النصح (زيارت اربعين). او راه عذر ديگران را بسته است. هيچ كسي نمي تواند عذر بياوردكه من نمي دانستم. چون حضرت نامه نوشت، پيام فرستاد، سخنراني كرد؛ در مدينه سخنراني كرد، در مكه سخنراني كرد، فاصله سيصد فرسخي مدينه تا كربلا سخنراني كرد، پيام داد. هيچ كسي نيست كه بگويد من نمي دانستم. فاعذر في الدعاء، يعني در دعوت كردن، راه عذر ديگران را بسته است. و منح النصح. نصيحت كرد، پند داد. وقتي ديد پند و موعظه اثر نمي كند، خون مي خواهد، خون داد. اين را وجود مبارك امام ششم فرمود، در اربعين ابي عبدالله به خدا عرض كنيد: خدايا! حسين بن علي بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من الجهاله و حيره الضلاله (زيارت اربعين). يعني خون جگراش را داد، خون گلوي خود را داد، خون سر خود را داد، خون آن بچه شيري را داد تا مردم را متدين كند، مردم را عالم كند، مردم را متدين كند.
ما موظفيم دو تا كار بكنيم: يكي راه خودمان را تشخيص بدهيم، طي بكنيم. يكي هم راه ديگران را نبنديم. بگذاريم ديگران آن راه صحيح را طي كنند. اين كار با گفتن حل نمي شود. با نصيحت حل نمي شود. اين خون علي اصغر مي خواهد و خون علي اكبر مي خواهد و خون شهدا مي خواهد. اين شمشير مي خواهد و ...
وجود مبارك زين العابدين به يزيد ملعون مي گويد: حالا كه ما داريم مي رويم به طرف مدينه، آن سر مطهر را به ما نشان بده، ما لااقل يك بار زيارت بكنيم! گفت: ديگر به شما نمي دهم. اين آن مصيبت را مي خواهد. حرف اگر بنا شد اثر بكند؛ الان سخنرانان كم نيستند، كتابهاي مذهبي كم نيست. ولي شما مي بينيد بشر به كجا مي رود! الان هم كه سفينه ها دارند به آسمان ها سفر مي كنند ميليون ها نفر درباره گاو دارند تقديس مي كنند، اليوم!! در هند اينچنين است. مگر مي شود آنجا لااله الاالله گفت؟ خوب مردمي كه در مهم ترين شرائط رشد علمي كنوني گاو را تقديس مي كنند و مثل آب زمزم او را مقدس مي شمرند، الان كه عصر علم است؛ اگر نبود كربلا، ما هم به همين وضع دچار مي شديم. اگر نبود نينوا، ما هم از اينها بدتر مي شديم! شما برويد هند قدرت اتمي است. چي شد كه الان جهان روي ايران دارد حساب مي كند؟ چي شد كه انقلاب به ثمر رسيد؟ چي شد كه در جنگ جهاني سوم همه كشورها ريختند عليه ايران، نتوانستند در طي اين هشت سال ايران را به زانو دربياورند. چي شد؟ چرا ايران به اين عظمت رسيده است؟ مايه شرف و عزت ايران چي شد؟ جز كربلا و حسين بن علي؟ جز قرآن و عترت؟ جز اين مكتب اهل بيت؟ اينها حق حيات به گردن ما دارند وگرنه خداي ناكرده ما هم راهي مي رفتيم كه هندوها مي رفتند. يا راهي مي رفتيم كه غربي ها مي رفتند. آنها با داشتن همه پيشرفت هاي علمي الان در اين سياهچال اند.

رسالت حسيني

همين دو كاري كه انبياء مي كردند؛ يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمه (آل عمران-164) همين دو كار در زيارت اربعين آمده. انبياء آمدند مردم را آگاه كنند و تربيت. بعضي ها جاهل اند، عالم نيستند. بعضي عالم اند، ولي عادل نيستند. انبياء آمدند ما را عالم عادل كنند. يعلمهم الكتاب و الحكمه يعني ما را به مسائل ديني مان آشنا كنند. و يزكيهم، يعني ما را وارسته كنند. وجود مبارك حسين بن علي هم خون داد تا مردم را از جهالت برهاند، عالم بكند. تا مردم را عادل بكند. هم راه خود را ببينند و طي كنند، هم راه كسي را نبندند. حالا روشن شد كه چرا امام عسكري(ع) فرمود: زيارت اربعين يكي از علائم پنج گانه تشييع مؤمنين است.
در چنين فضائي مي بينيم خود سيدالشهداء (ع) همين دو چيز را از خدا خواست. يكي معرفت، يكي رغبت به آخرت. در دعاها به خدا عرض مي كرد: خدايا! اللهم ارزقني في الآخره حتي اعرف من قلبي بالزهاده في الدنياء. اللهم ارزقني بصراً في الآخره (1). عرض مي كرد: خدايا! اين دو چيز را به من بده؛ من درباره آينده و درباره آخرت بصير باشم، آگاه باشم؛ يك. درباره آخرت راغب باشم، علاقه داشته باشم؛ دو. بعضي ها نمي دانند بعد از مرگ چه خبر است. بعضي ها مي دانند ولي آن گرايش را ندارند، آن كوشش را ندارند. عرض كرد: خدايا! هم به من معرفت بده كه من بفهمم آن عالم بعد از مرگ چه خبر است، هم به من رغبت بده كه با ميل به طرف فضيلت حركت كنم.شما مي بينيد روي جريان كربلا خيلي سرمايه گذاري شده! كار كوچكي نبود. تمام اين سرمايه ها در همين زيارت اربعين اشاره شده كه بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من الجهاله و حيره الضلاله.
آنگاه در چنين نظامي هم مردم به يكديگر علاقه مندند، براساس مهرباني حركت مي كنند؛ هم رابطه مردم و رهبري، رابطه محبت و دوستي است و هم همه ما مي دانيم كه اين دو نعمت، يعني نعمتي كه ماها نسبت به يكديگر داريم، نعمتي كه رهبران ما نسبت به ما دارند و ما نسبت به رهبران داريم كه اين نعمت، نعمت محبت است؛ اين نه ارزان به دست مي آيد، نه در دست كسي است. اين سرمايه مثل معدن نيست كه انسان كندوكاو كند، از دل خاك در بياورد. دل اينچنين نيست، مثل گل نيست! اين سرمايه ملي و ديني در آسمانها نيست كه كسي با سفينه هاي باسرنشين يا بي سرنشين از كرات ديگر به عنوان سوغات بياورد. اين فقط در دلهاست و دلها هم به دست هيچ كس نيست، فقط به دست خداست. و كشور را هم هدايت هاي دل اداره مي كند.

رمز بقاي نظام اسلامي

حالا كه روشن شد قلب فقط به دست خداست، و روشن شد مردم وقتي موفق اند كه با هم باشند و روشن شد كه وحدت ملي مهم ترين ذخيره اي است كه نه در زمين هست، نه در آسمان، فقط در دست خداست، حالا روشن مي شود كه چرا خليل خدا، ابراهيم پيغمبر(ع) به خدا عرض كرد: خدايا! دلهاي مردم را متوجه ذريه من بكن! فاجعل افئده من الناس تهوي اليهم (ابراهيم-37)
ما الآن در شرائطي هستيم كه دشمن بيكار ننشسته از هر طرف منتظر يك فرصت است. چه كار بكنيم همانطوري كه در انقلاب موفق شديم، در جنگ هشت ساله موفق شديم، در دوران سازندگي الحمدلله موفق بوديد و بوديم، چه كار كنيم اين توفيق همچنان بماند؟ اين راه اش چي است؟ بهترين راه اش را خليل خدا به ما آموخت. ببينيد ابراهيم خليل چه دعا كرد؛ ما از دعا، از عرض ادب به پيشگاه اهل بيت، از گراميداشت قرآن و عترت غفلت نكنيم! اينها سرمايه هاي اصلي مملكت است.
تا مردم ابراهيمي نينديشند و حسيني فكر نكنند، نظام اسلامي نمي ماند. و اين هم خريدني نيست. قابل خريد و فروش نيست. اين فقط با دعاست. لذا وجود مبارك خليل خدا از ذات اقدس اله به عنوان مسئلت و دعا، عرض كرد: خدايا! دلهاي عده اي از مردم را به طرف فرزندان من متوجه بكن! همه كه نيستند بالاخره در جهان...؛ آتش كه را بسوزد گر بولهب نباشد؟! بالاخره يك ابولهب هائي هستند. اما يك عده اي قابل هدايت و جذب اند. و اين با دعا حل مي شود.
سيدالشهداء(ع) فرمود: من قتيل اشك هايم!! آنكه دل را متوجه كربلا مي كند، نام مبارك ابي عبدالله و آشنا شدن به آن مصيبت و ريزش اشك است. حالا كه اربعين شد، زينب كبري به كربلا رسيده است، مي بينيد مشابه همان حرفي را از برادر مي طلبد كه خودش به برادر گفته است. الان كه به زيارت كربلا برمي گردد، شايد اينچنين بگويد: عرض كند: يا اباعبدالله! كاري با تو كردند كه من تو را نشناختم، اما آنقدر مصيبت بر من وارد شد كه اگر تو هم مرا ببيني، مرا نمي شناسي! من مي گفتم: آيا تو حسين مني؟ تو اگر الان مرا مي بيني، مي گوئي: آيا تو زينب مني؟...

پي نوشتها:

1- كشف الغمه/ جلد 2 صفحه 63
سخنراني اربعين سال 1375. آمل

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 21 آبان 1394  | 10:10 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
دكترين سياسي- اجتماعي امام حسين(علیه السلام)
دكترين سياسي- اجتماعي امام حسين(علیه السلام)
نويسنده:غلامرضا صالحي
منبع:روزنامه کیهان

مهمترين چالش حاكميت

چالش اساسي و مهمي كه معمولا سد راه ولايت مداران الهي بوده است و همواره تلاش و كوشش آنان را براي برپايي حكومت ديني با مشكل روبرو ساخته بود، فتنه گري دنياپرستان و سكولارمآبان در مقابله با جامعه اسلامي و مشروع بوده است كه انبيا و اولياي الهي را با ترفندها و شيطنت هاي فراواني، مورد هجمه قرار مي دادند. اين افراد در حقيقت با ولايت الهي در جدال بودند و حاكميت دين و معنويت را به كلي انكار مي كردند و حوزه دين را در مسائل شخصي و فردي خلاصه مي نمودند. اين درحالي بود كه فقط كساني كه از طرف خدا مأذون به حكومت و فرمان روايي باشند، حق حاكميت بر مردم را خواهند داشت و هر كسي به غير از اين اولياء الهي، بخواهد حكمراني نمايد، ماهيتي جز طاغوت نخواهد داشت. قرآن كريم تمامي خلافت ها را مخصوص انبيا و اوصياي آنان معرفي مي كند و حق حاكميت و قانون گذاري را از آن ايشان مي داند، چنانكه در مورد حضرت داوود(ع) مي فرمايد: «يا داوود انا جعلناك خليفه في الارض فاحكم بين الناس بالحق و لاتتبع الهوي فيضلك عن سبيل الله»(ص/26) اي داوود ما تو را خليفه و حاكم در روي زمين قرار داديم پس بين مردم به حق و حقيقت حكم و قانون گذاري كن و از هوي و هوس تبعيت مكن كه تو را از راه خدا بازدارد.»
امام حسين(ع)، با عملكرد مثبت و عظيم خود ثابت كرد كه اسلام، ديني است كه بعد سياسي آن بسيار نيرومند است، احكامي كه جنبه اجتماعي و سياسي دارد و نقشي كه يك مسلمان در قبال موضوع حق و باطل بر دوش دارد و نيز اهميت مسئله حكومت و رهبري و دخالت مردم در سرنوشت اجتماعي خويش و نظارت بر روند كار حاكمان و مسئولان امور، از ابعاد وسيع اين بعد سياسي اسلام مي باشد. در حقيقت قيام عاشورا، حركتي انقلابي بر ضد انحراف سياسي و ديني حكام مستبد به شمار مي رود و پاسخي به اينگونه سؤال ها است كه حاكم شايسته كيست؟ صفات رهبر مسلمانان كدام است؟ وظيفه حكومت در قبال مردم چيست؟ معيارها و بناهاي ساختار سياسي جامعه چيست؟ حضرت سيدالشهدا(ع) با قيام خونين خويش پاسخ تمامي آنها را به خوبي ارائه نمودند. آن حضرت در موقعي كه حقايق و معارف اسلامي و قرآني، دستخوش تحريفات و تغييرات فراوان شده بود، احكام نوراني اسلام به ويژه بعد سياسي- اجتماعي آن را زنده نمودند كه به جلوه هاي درخشان عملكرد امام حسين(ع) در بعد سياست و حكومت اشاره مي نماييم:

1- ترسيم ولايت و رهبري جامعه اسلامي

يكي از كليدي ترين اصول ديني، ولايت جامعه ديني و الهي مي باشد. در اسلام، ولايت به معناي پذيرفتن رهبري پيشواي الهي و نيز اعتقاد به اين كه امامان معصوم(ع)، پس از پيامبر اسلام، از سوي خداوند بر مردم ولايت دارند. درواقع نظام سياسي اسلام و شيوه حكومتي دين بر پايه ولايت مي باشد. اولياي خدا، حاكم الهي بر مردم هستند و اطاعت از آنان به عنوان «اولي الامر» كه در قرآن كريم به آن تصريح شده است، واجب مي باشد. امام حسين(ع)، ولايت بر مسلمين را، حق امامان(ع) مي دانستند و ديگران را به عنوان غاصبان اين حق معرفي مي كردند، چرا كه اين يك منصب الهي از سوي خدا براي ائمه(ع) بود و كساني كه ناروا بر مسند زعامت مسلمين جانشيني پيامبر تكيه زده اند، درواقع با قوانين مسلم الهي مخالفت نموده اند، چنان كه آن حضرت از اين حق الهي، چنين ياد مي كنند: «و نحن اهل البيت اولي بولايه هذاالامر عليكم من هذالمدعين ماليس لهم»(1)؛ يعني ما خاندان پيامبر بر تصدي امر خلافت از اين مدعيان ناحق سزاوارتريم. آن حضرت در نامه اي به مردم بصره چنين مي نويسد: «پس از آن، خداوند، پيامبرش را به سوي خويش برد، ولي مردم، حكومت و خلافت را از ما گرفتند و ما براي جلوگيري از تفرقه در امت، سكوت كرديم، درحالي كه مي دانيم ما براي اين حق مسلم، سزاوارتريم... اگر شنواي سخنم باشيد و فرمان مرا اطاعت كنيد، شما را به راه رشد و كمال رهبري مي كنم.»(2) امام حسين(ع) پس از مرگ معاويه، وقتي والي مدينه به دستور يزيد مي خواست از آن حضرت بيعت گيرد، آن حضرت نمي پذيرد و خطاب به فرزند زبير مي گويد: «هرگز بيعت نمي كنم، چرا كه امر خلافت پس از برادرم حسن(ع)، از آن من بود كه معاويه چنان كرد.»(3) در واقع حضرت سيدالشهداء(ع) اين مژده را به امت اسلام داد كه بايد در مقابل رهبري خدايي و كساني كه براي آنان حق ولايت از طرف خدا تعيين شده است، تسليم بود و همه تلاش ها و جهت گيري ها و موضع گيري هاي جامعه ديني در مسير ولايت قرار گيرد. اين خط سياسي امام حسين(ع) در مسئله رهبري را مي توان از نقاط قوت و امتياز شيعه دانست كه براي رهبري امت، ويژگي هاي خاصي را معتقد مي باشد و در هر عصر و زماني جز معصوم و وابستگان و منتسبين به آن بزرگواران مانند فقهاي اسلامي، حق حاكميت و ولايت بر جامعه اسلامي را ندارند.

2- عدالت محوري در امور سياسي- اجتماعي

عدالت، دستور خداوند و رسولان او مي باشد و دامنه آن همه امور زندگي را در برمي گيرد، حتي رفتار عادلانه ميان فرزندان را نيز شامل مي گردد، ولي جهت بارز و عمده آن، عدالت اجتماعي و مراعات حقوق افراد از سوي حكومت ها مي باشد و حكومت جائر و سلطه ستم، از زشت ترين منكراتي است كه بايد با آن مبارزه كرد. از بارزترين مفاسد حكومت اموي، ظلم به مردم و ناديده گرفتن حقوق آنان و از بارزترين محورهاي قيام امام حسين(ع)، عدالت خواهي و ظلم ستيزي بود. تكليف هر مسلمان ايجاب مي كند كه در مقابل طاغوت و ظلم آنان بايستد، به ويژه كسي مانند اباعبدالله(ع) كه در موضع «امام حق» وظيفه سنگيني برعهده داشت. آن حضرت در يكي از سخنراني هاي خود، با استناد به فرمايش رسول اكرم(ص) كه ايستادن در برابر سلطنت جباران را لازم و واجب مي شمارد، خود را شايسته ترين فرد براي قيام جهت تغيير ساختار سياسي حكومت جامعه معرفي مي كند و بني اميه را مردماني ستمگر نسبت به اهل بيت پيامبر(ص) معرفي مي نمايد: «و تعدت بنو اميه علينا»(4)؛ يعني بني اميه حقيقتاً بر ما ظلم نمودند. امام حسين(ع) در نامه اي كه خطاب به بزرگان كوفه مي نويسند، تكليف و ويژگي اصلي امام راستين را، حكومت بر طبق قرآن و قيام به قسط و عدل معرفي مي كنند: «فلعمري ماالامام الا الحاكم بالكتاب، القائم بالقسط»(5) به جان خود سوگند، امام، كسي جز حكم كننده بوسيله قرآن و قيام كننده به عدل نمي باشد.
پيام عاشورا، دعوت انسان ها براي تلاش در راه اقامه عدل و قسط است كه بدون آن، حيات بشري تباه مي گردد و زمينه مرگ دستورات الهي و ديني فراهم مي آيد. از سوي ديگر، حضرت زينب(ع) به يزيد اعتراض كرد كه آيا اين عادلانه است كه خانواده خودت را در حجاب و حرم، مستور داشته اي، ولي خاندان پيامبر را با اين وضع، به دشت و بيابان كشانده اي كه همه به چهره هاي آنان بنگرند...»(6) و بدين شيوه حكومت وقت را از بعد تبعيض و بي عدالتي، زير سؤال مي برد. امام خميني«ره» دراين باره چنين مي فرمايد: «سيدالشهداء از همان روز اول كه قيام كردند براي اجرا عدالت بود. سيدالشهداء كه همه عمرش را و همه زندگي خود را براي رفع منكر و جلوگيري از حكومت ظلم و جلوگيري از مفاسدي كه حكومت ها در دنيا ايجاد كردند، صرف نمود، براي اين بود كه حكومت جور از بين برود...»(7)

3- حفظ روحيه باطل ستيزي در حكومت ديني

در همه دوران زندگي بشري، حق و باطل در ستيزه بوده اند و باطل، چه در زمينه افكار و عقايد، چه در بعد رفتاري و اخلاقي و چه در محور حكومتي و اجتماعي، پديده اي بوده است كه همه انبياء و اوصياء الهي با آن مبارزه كرده اند. امام حسين(ع) در زمان خويش، با باطلي آشكار همچون «حكومت يزيد» روبرو بود و تكليف او مبارزه با اين حكومت فاسد و عملكردهاي متكي به باطل در جامعه بود. آن حضرت يكي از زمينه هاي قيام خويش را اينگونه معرفي مي كند: «آيا نمي بينيد كه به حق عمل نمي شود و از باطل پرهيز نمي كنند پس بايد به استقبال شهادت رفت...»(8) در آن زمان، بدعت و تحريف به حد اعلاي خود رسيده بود و حكومت امويان در خط مقدم زدودن سنت هاي الهي و احياي بدعت هاي شيطاني قرار داشت و امام حسين(ع)، براي مبارزه با اين باطل، قدم در راه جهاد و شهادت گذاشت، چرا كه مي ديد سنت مرده است وبدعت ها زنده شده اند. آن حضرت در سفر خود به كربلا، در نطق مهمي كلام رسول خدا(ص) را كه دستور به مقابله با حكومت باطلان و بدعت ستيزي مي دهد، بازگو مي كنند و سپس آن را بر حكومت يزيد تطبيق مي كنند، چرا كه پيرو شيطان و مخالف خدا شده اند و دست به فساد و ظلم آلوده اند و آن حضرت، تكليف باطل ستيزي را به صورت كلي و هميشگي در ميان امت اسلامي روشن مي سازند و تصريح مي كنند كه در برابر قدرت هاي باطل، نبايد سكوت و سازش كرد.(9)

4- داشتن تدبير و برنامه ريزي دقيق در حكومت داري

ويژگي هر حركت موفق، به برنامه ريزي آن برمي گردد و هرچه به صورت حساب شده و و منظم اجرا شود، نتايج بيشتري بدست مي آيد. قيام عاشورا را مي توان يك نهضت با برنامه و دقيق سياسي به شمار آورد، نه اينكه تنها آن را يك شورش ضربتي و هيجاني بدانيم. امام حسين(ع) براي لحظه به لحظه و روز به رزو آن، دورانديشي و تدبير نموده بود و براي همه احتمالات و صورت هاي حادثه، چاره انديشي هاي دقيقي كرده بود، چه آنچه كه به جبهه امام حسين(ع) مربوط مي شد و چه آنچه كه براي خنثي كردن توطئه هاي دشمن، همه داراي تدبير و برنامه ريزي بود. حركت عاشورا مي تواند براي تمامي حركت هاي اصلاح طلبانه و حق گرايانه، به عنوان يك الگوي ايده آل مطرح باشد. با مروري بر حوادث عاشورا از آغاز حركت امام حسين(ع) از مدينه تا پايان ماجرا و شهادت آن بزرگوار و حتي داستان اسارت اهل بيت(ع) به يك برنامه ريزي دقيقي پي مي بريم كه اينها همه دست به دست هم داد تا اين نهضت الهي به نتايج عظيم خود همچون رسوا كردن هيئت حاكمه، اعتلاي كلمه اسلام و ولايت و غيره دست يابد. حفاظت شخصي از امام حسين(ع) توسط جوانان هاشمي، تعيين نيروهاي گزارشگر، خنثي كردن توطئه ترور امام در مكه، جمع آوري اطلاعات از وضع هيئت حاكمه، جذب نيروهاي ويژه، آرايش نيرو در جبهه كربلا توسط امام(ع)، نامشروع دانستن خلافت يزيد و اعلام مشروعيت حركت خويش، اتمام حجت و معرفي امام، تقويت بعد معنوي اصحاب در شام عاشورا، جذب عاطفي حر و ياران و... همه از مواردي است كه از تدبيرات ويژه و ايده آل امام حسين(ع) حكايت داردو به تمامي جنبش هاي ديني اين پيام را مي دهد كه غير از ايمان و توكل، بايد برنامه ريزي دقيق نيز داشت تا بتوان از آن حركت نتايج بي شماري به دست آورد. پرواضح است كه در دنيايي كه القاء فكر يا مبارزه با يك انديشه يا ترويج يك فرهنگ، توسط استعمارگران و سرمايه داران جهان خوار با آن امكانات وسيع و گسترده خويش، با برنامه ريزي و تدبير انجام مي شود و كارهاي بدون برنامه ريزي و آينده نگري چندان ثمربخش و مؤثر نيست، الهام از حادثه عاشورا، در امر حكومت داري و سوق دادن جامعه اسلامي به سوي كمال و سعادت، بسيار ضروري مي باشد.

پي نوشت ها:

1- تاريخ طبري، ج4، ص303
2- همان، ص266
3- خوارزمي، مقتل الحسين،ج1، ص182
4-بحارالانوار، ج44، ص383
5- شيخ مفيد، الارشاد، ج2، ص39
6-بحارالانوار، ج45، ص158
7- امام خميني(ره)، صحيفه نور، ج20، ص190
8- بحارالانوار، ج44، ص381
9- موسوعه كلمات امام حسين(ع)، ص360

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 21 آبان 1394  | 10:10 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
عزّت و افتخار، پیامد فرهنگ حسینی
عزّت و افتخار، پیامد فرهنگ حسینی
نويسنده:سید محمدعلی داعی‌نژاد
منبع:فصلنامه معرفت

مفهوم فرهنگ

ارائه تعریفی جامع از فرهنگ، كاری است بس دشوار. ولی هسته اصلی فرهنگ، شامل عقاید سنتی و به خصوص ارزش‌های وابسته به آن‌هاست.(1) تایلور در تعریف فرهنگ می‌گوید: «فرهنگ... به مفهوم وسیع مردم‌شناختی آن، كل پیچیده‌ای است كه دانش، اعتقاد، هنر، اخلاق، قانون، رسم و هر نوع قابلیت و عادت دیگری را، كه انسان به صورت عضوی از جامعه كسب می‌كند، در برمی‌گیرد.»(2)
آلن بیرو در این زمینه می‌نویسد: «فرهنگ عبارت است از هر آنچه كه در یك جامعه معین كسب می‌كنیم و می‌آموزیم و می‌توانیم انتقال دهیم.... برای مشاهده و مطالعه فرهنگ می‌توان آثار تحقق یافته آن یعنی آثار هنری، فنی، ادبی و... یا رفتارها و اشكال و صور مناسبات بین انسان‌ها و نیز كاربرد ارزش‌ها و نحوه مشاركت در مظاهر فرهنگی و انتقال آن را ملاحظه نمود كه نشان‌دهنده میزان نفوذ فرهنگ بین مردم است.»(3)
با توجه به آنچه گذشت، می‌توان گفت: فرهنگ عبارت است از مجموعه‌ای از بینش‌ها، باورها، گرایش‌ها، رفتارها و آداب و اخلاقیات یك جامعه كه دارای ثباتی نسبی در آن جامعه است. از این‌رو، عناصر فرهنگی یك جامعه در واقع جان‌مایه‌های تمدنی آن جامعه است. هر چه جامعه‌ای از پیشتوانه‌های غنی فرهنگی بیش‌تری برخوردار باشد، عزّت و افتخار بیش‌تری خواهد داشت، بنابراین، عزّت و افتخار یك ملت و یا ذلت و انحطاط آن، در گرو فرهنگی است كه بر آن جامعه مسلط است. برای شناخت سیره حسینی در خصوص فرهنگی كه مایه عزّت و افتخار است و تمایز آن از فرهنگی كه موجب ذلّت و انحطاط می‌باشد، لازم است به كلمات و سیره آن حضرت و شواهد تاریخی و وقایعی كه در صدر اسلام اتفاق افتاده مراجعه كنیم و عوامل عزت آفرین و افتخارساز و نیز عوامل ذلّت بار آن را كشف نماییم تا آن‌ها را برای ساختن جامعه‌ای مطلوب در نظر بگیریم.

عوامل عزّت آفرین و افتخارساز

1. ایمان دینی

ایمان به معنای باور به آموزه‌های دینی و التزام به آن می‌باشد. ایمان، اساسی‌ترین ارزش‌ها و مبنای سایر ارزش‌هاست. از منظر قرآن، ایمان پایه عزت و افتخار و موجب سربلندی است. قرآن در این‌باره می‌فرماید: «ولا تهنوا و لاتحزنوا و انتم الاعلون ان كنتم مؤمنین» (آل عمران: 138)؛ ایمان داشته باشید، سربلند خواهید بود و نباید به خود سستی و اندوه راه دهید.
ویلیام جیمز از روان‌شناسان معروف غرب، در تأثیر ایمان بر آدمی می‌نویسد: «ایمان از نیروهایی است كه بشر به كمك آن زنده است و فقدان آن، یعنی مرگ و نابودی.»(4)
قرآن در همین زمینه می‌فرماید: بهترین امت خواهید بود اگر امر به معروف و نهی از منكر نمایید و ایمان به خدا داشته باشید (آل عمران: 110)؛ یعنی ایمان به خدا، انسان‌ها و جوامع بشری را به سمت و سوی پیشرفت و ترقی هدایت می‌كند. به راستی چرا ایمان مایه عزّت و افتخار است؟! چگونه ایمان مایه عزت و افتخار یك انسان و یا یك ملت می‌شود؟ حقیقت آن است كه تعالیم انبیا، پاسخ الهی به نیازهای انسان در داشتن زندگی سعادتمندی در دنیا و آخرت است. اگر این تعالیم، به ویژه تعالیم اسلام كه كامل‌ترین ادیان الهی می‌باشد، به مرحله عمل برسد و انسان‌ها با باور به این تعالیم، آن‌ها را در سلوك عملی خود پیاده كنند، موجب پیشرفت و سازندگی جوامع بشری و در نتیجه، كسب فضایل انسانی و اخلاقی و نیز موجب رشد و بالندگی و عزت و افتخار آنان می‌شود.
ویل دورانت در این‌باره می‌گوید: اسلام، طی پنج قرن از سال (81 ه. 597 ه. / 700 تا 1200 م) از لحاظ نیرو و نظم و بسط قلمرو و اخلاق نیك و تكامل سطح زندگانی و قوانین منصفانه انسانی و تساهل دینی و ادبیات و تحقیق علمی و علوم طب و فلسفه پیشاهنگ جهان بود.(5)
گوستاولوبون نیز می‌گوید: تا مدت پانصد سال، مدارس اروپا روی كتاب‌ها و مصنفات مسلمانان دایر بود و همان‌ها بودند كه اروپا را از لحاظ علم و عمل و اخلاق تربیت كرده، داخل در طریق تمدن نمودند. ما وقتی كه به تحقیقات علمی و اكتشافات فنی آنان نظر می‌افكنیم، می‌بینیم هیچ ملتی نیست كه در این مدت كم، بیش‌تر از آنان ترقی كرده باشد. بعضی‌ها عار دارند كه اقرار كنند یك قوم كافر و ملحدی (مسلمانان) به جهت اسلام آوردن سبب شده اروپای مسیحی، از حال توحش و جهالت خارج گردد. لذا آن را مكتوم نگاه می‌دارند، ولی این نظر تا اندازه‌ای بی‌اساس و تأسف‌آور است كه به آسانی می‌توان آن را رد نمود... نفوذ اخلاقی همین اعراب زاییده اسلام، آن اقوام وحشی اروپا را، كه سلطنت روح را زیر و زبر نمودند، داخل در طریق آدمیت نموده و نیز نفوذ فكری و عقلانی آنان، دروازه علوم و فنون و فلسفه را، كه از آن بكلی بی‌خبر بودند، به روی آنان باز كرده و تا ششصد سال استاد ما (اروپاییان) بودند.(6)
به هرحال، جامعیت و اتقان و سادگی تعالیم اسلام موجب گردید تا مسلمانان در پرتو راهی كه اسلام در پیش روی آنان نهاد، به چنان موفقیت‌های افتخارآمیز و عزت‌آفرینی دست یابند. از سوی دیگر، دوری از همین تعالیم موجب گردید تا مسلمانان به انحطاط كشیده شوند و به ذلّت و عقب‌ماندگی دچار گردند.
رشید رضا مؤلف تفسیر معروف المنار می‌نویسد: علمای علم الاجتماع و سیاست‌مداران و مورّخان اسلامی و غیر اسلامی اتفاق دارند تنها عاملی كه در برهه‌ای از زمان به عرب‌ها (مسلمانان) در همه زمینه‌های فرهنگی و اجتماعی و روحی نیرو بخشید و آنان را در پیشرفت فرهنگ و تمدن انسانی كمك كرد و با هم متحد ساخت، اسلام بود و بس. طبعا روی‌گردانی از اسلام و یا داشتن مسمای اسلام، نتیجه‌ای جز خواری و ذلّت نخواهد داشت.(7)
اكنون نقش ایمان و دین را در مكتب حسینی پی می‌گیریم:
امام حسین علیه‌السلام در نامه‌ای به مردم بصره می‌فرمایند: «انا أدعوكم الی كتاب الله و سنة نبیّه فانّ السنة قد امیتت و البدعة قد احییت فان تسمعوا قولی اهدكم الی سبیل الرشاد و السلام علیكم و رحمة الله و بركاته.»(8)؛ شما را به كتاب خدا و سنت پیامبر دعوت می‌كنم؛ زیرا در شرایطی قرار گرفته‌ایم كه دیگر سنت پیامبر از میان رفته و جای آن بدعت آمده است. اگر سخن (دعوت) مرا بشنوید، به راه سعادت و خوشبختی هدایتتان خواهم كرد. درود و رحمت و بركت خدا بر شما باد.»
در این فراز، امام حسین علیه‌السلام سعادتمندی و هدایت یافتگی و خوشبختی را در گرو پیاده كردن دین برمی‌شمارد و مردم را به تبعیت از خود دعوت می‌كند.
اگر امام، كه مظهر عینی دین در جامعه است، مورد بی‌مهری متدینان قرار گیرد، مردم جامعه دچار ذلّت و زبونی خواهند شد و هرگز رنگ و بوی سعادت را نخواهند دید. به عبارت دیگر، ضایع كردن دین و مخالفت با پیشوای متدینان نتیجه‌ای جز ذلّت و گرفتاری در دامان ستمگران نخواهد داشت و این چیزی است كه هم شواهد تاریخی آن را تأیید می‌كند و هم به صراحت در كلمات امام حسین علیه‌السلام بیان شده است. امام علیه‌السلام در این‌باره می‌فرماید: «والله لا یدعونی حتی یستخرجوا هذه العلقة من جوفی فاذا فعلوا ذلك سلّط اللّه علیهم من یذلهم حتی یكونوا اذّل من فرام المرئة»(9)؛ به خدا سوگند این‌ها دست از من برنمی‌دارند، مگر این‌كه خون مرا بریزند و چون به این جنایت بزرگ دست یازیدند، خداوند كسی را بر آنان مسلط می‌كند كه آنان را آن‌چنان به ذلّت و زبونی بكشاند كه پست‌تر و ذلیل‌تر از كهنه پاره زنان گردند. نتیجه آن‌كه براساس فرهنگ حسینی، روگردانی و اعراض از دین و مخالفت با پیشوایان دینی نتیجه‌ای جز ذلّت و انحطاط نخواهد داشت و پای‌بندی به دین و پیروی از رهبران دینی و تقویت ایمان دینی، ملتی منحط چون اعراب جاهلیت را می‌تواند به اوج تمدن و پیشرفت و عزّت و افتخار برساند.

2. نظام سیاسی و رهبری صالح

یك رهبر آگاه و دلسوز و یا یك رهبر گمراه و فاسد، می‌تواند جامعه تحت رهبری خود را به هر سمت و سویی كه بخواهد حركت دهد؛ می‌تواند از آن بهشتی بنا كند كه در آن همه كمالات آدمی متبلور است و یا جهنمی كه همه زشتی‌ها و مفاسد و بدبختی‌ها در آن جلوه‌گر است، تاریخ، جوامع بسیاری را شاهد بوده است كه بر اثر رهبری‌های صحیحی كه به وسیله رهبران شایسته در آن‌ها صورت گرفته، از هیچ به همه چیز رسیده‌اند. به عكس، شاهد جوامعی بوده كه علی‌رغم داشتن همه نوع امكانات و افتخارات گذشته، بر اثر رهبری‌های ناشایست و داشتن رهبران فاسد و نالایق بكلی سقوط كرده، عزت و استقلال خود را از دست داده‌اند. از همین روست كه براساس عقیده شیعه، امام باید منتخب از ناحیه خدا و دارای مقام عصمت و از لحاظ فضایل نفسانی و كمالات انسانی از همه مردم زمان برتر باشد؛ چه این‌كه رهبران نقش برجسته‌ای در هدایت و یا ضلالت جامعه دارند. خداوند متعال به پیامبراكرم صلی‌الله‌علیه‌و‌آله درباره ابلاغ رهبریت و امامت حضرت علی علیه‌السلام در غدیر خم می‌فرماید: «یا ایها الرسول بلّغ ما انزل الیك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمك من الناس» (مائده: 67)؛ ای پیامبر آنچه كه از ناحیه پروردگارت بر تونازل شده، به مردم ابلاغ كن وگرنه رسالت خود را انجام نداده‌ای و خداوند تو را از مردم حفظ خواهد كرد.
درباره نقش رهبری در جامعه و وظیفه مردم در برابر رهبران شایسته و ناشایست، به سیره حسینی در این زمینه مراجعه می‌كنیم:
الف. رهبری شایسته، مایه صلاح جامعه: امام حسین علیه‌السلام هنگام قیام در همه جا، لبه تیز حمله و انتقاد خود را متوجه زمامدار وقت، یعنی یزید، می‌كند و از فساد عمومی، كه از رهگذر زمامدار فاسد دامنگیر جامعه اسلامی شده، سخن می‌گوید. از باب نمونه، حضرت در برابر پیشنهاد بیعت با یزید از سوی مروان می‌فرماید: «انا لله و انا الیه راجعون و علی الاسلام السلام اذ قد بلیت الامة براع مثل یزید»(10)؛ اسلام، كه دین عدالت و سعادت بشری است، با وجود ابتلای ملت به رهبری مانند یزید باید فاتحه‌اش را خواند.
در جای دیگر می‌فرماید: «فانی لا اری الموت الاسعادة و لا الحیوة مع الظالمین الا برما.»؛(11) زندگی با ستم‌كاران را جز ننگ و شهادت در راه خدا را جز سعادت نمی‌دانم؛ یعنی زندگی با حاكمان ستمگر جز ننگ و انحطاط چیزی به دنبال نخواهد داشت.
جرجی زیدان درباره حاكمان بنی امیه می‌نویسد: «بنی امیه غالبا به باده‌پیمایی و زن بازی و شهوت‌رانی پرداخته و به امور كشور نمی‌رسیدند و حتی به نگاهداری وضع سلطنتی خویش توجه نداشتند و در تعیین وانتخاب والیان و مأموران عالی‌رتبه دولتی دقت نمی‌كردند و چه بسا كه به خواهش كنیزكی یا در نتیجه دریافت پولی، بزرگ‌ترین ایالات را به اشخاص نالایق و یا ستم‌كار می‌سپردند. عاملانی كه این اوضاع هرج و مرج را مشاهده می‌كردند، تمام مساعی خود را برای تحصیل مال و گردآوردن كنیز صرف می‌كردند و اشخاص درست‌كارِ با ایمان از قبول مشاغل مهم دولتی امتناع می‌جستند؛ زیرا می‌دانستند خلیفه به هر عنوان باشد از آنان پول می‌خواهد.»(12) از این‌روست كه رهبر نالایق و حاكم ناسالم، زمینه ساز فساد در جامعه و حاكمیت می‌شود و جامعه را به فساد و تباهی می‌كشاند. و این امر از جمله دلایل مهم مخالفت امام حسین علیه‌السلام با یزید بود؛ زیرا از نظر امام علیه‌السلام یزید مظهر فساد و تباهی بود. امام علیه‌السلام درباره یزید چنین فرمود: «یزید رجلٌ شارب الخمر و قاتل النفس المحترمه معلن بالفسق لا یبایع مثله.»؛(13) یزید مردی است شراب خوار كه دستش به خون افراد بی‌گناه آلوده گردیده، او شخصی است كه حریم دستورات الهی را درهم شكسته و آشكارا و در مقابل چشم مردم، مرتكب فسق و فجور می‌گردد. آیا رواست شخصیتی همچون من با آن سوابق درخشان و اصالت خانوادگی، با چنین مرد فاسقی بیعت كند؟ امام حسین علیه‌السلام بیعت و تبعیت از چنین كسی را مایه ذلّت شمرده، می‌فرماید: «والله لا اعطی الدنیة من نفسی ابدا.»؛(14) به خدا قسم كه من هیچ‌گاه به زیر بار ذلّت نخواهم رفت.
از سوی دیگر، رهبر شایسته مایه عزّت خواهد بود و تبعیت از او نیز به افتخار و سرافرازی خواهد انجامید. سؤالی كه در این‌جا مطرح می‌شود این است كه به راستی چرا رهبر شایسته مایه عزت و افتخار است؟ پاسخ امام حسین علیه‌السلام این است كه رهبر شایسته، انسان‌ها را به معروف و نیكی هدایت می‌كند و از تجاوز به حقوق اجتماعی مردم به دور است.
آن حضرت در این‌باره می‌فرمایند: «فلعمری ما الامام الا العامل بالكتاب والآخذ بالقسط والداین بالحق و الحابس نفسه علی ذات الله.»؛(15) به خدا سوگند پیشوای راستین و امام به حق كسی است كه به كتاب خدا عمل نموده و قسط و عدل را پیشه خود سازد و از حق پیروی كرده، وجود خویش را وقف خدا و فرمان او كند. بنابراین، از دیدگاه امام حسین علیه‌السلام امام و پیشوای راستین كسی است كه دین خدا را اقامه می‌كند، هدفش اقامه عدل است، ملاك عملش حق می‌باشد، و در تمام احوال به دنبال تحقق فرمان خداست.
بی‌شك فردی با چنین اوصافی هرگز به حقوق مردم تجاوز نمی‌كند و دین‌مداری و حق‌گرایی او مایه عزّت و افتخار ملت و جامعه می‌باشد.
ب. عزّت‌مندی در پرتو پیروی از رهبری شایسته: صرف داشتن رهبری شایسته مایه عزّت و افتخار یك جامعه نیست، بلكه حمایت و پیروی ملت از پیشوای شایسته، مایه عزّت و افتخار است و پیروی از حاكم ستمگر و پذیرش سلطه او موجب انحطاط و ذلت آن جامعه.
مرحوم شهید صدر در این‌باره می‌نویسد: «اگر امتی تسلیم‌ناپذیری باشد و اراده‌اش را در برابر ظلم و ستم از دست بدهد، بناچار در كوره‌های فراعنه، در معرض ذوب شدن و تحلیل رفتن قرار خواهد گرفت.»(16)
امام حسین علیه‌السلام نیز در این‌باره می‌فرمایند: «آری! من از جدّم رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله شنیدم كه می‌فرمود: خلافت بر خاندان ابوسفیان حرام است و اگر روزی معاویه را در بالای منبر من دیدید، بكشید. ولی مردم مدینه او را در عرشه منبر دیدند و نكشتند و اینك خدا آنان را به یزید فاسق مبتلا و گرفتار نموده است.»(17) یعنی امتی كه تابع و پیرو شخصی چون معاویه باشد به بدتر از او، یعنی یزید، گرفتار خواهد شد و اگر از حاكم فاسقی چون یزید پیروی كند، به حاكمی فاسدتر از او دچار خواهد شد. به راستی كه تاریخ بهترین گواه و شاهد صدقی بر این سخنان امام علیه‌السلام می‌باشد.
ج. به كارگیری صالحان: شهید مطهری در خصوص نقش افراد مؤمن و پیامدهای نفوذ افراد ناشایست در دستگاه حكومتی می‌نویسد: «رخنه و نفوذ افراد فرصت‌طلب در درون یك نهضت از آفت‌های بزرگ هر نهضتی است. وظیفه بزرگ رهبران اصلی این است كه راه نفوذ و رخنه این‌گونه افراد را سد نمایند. هر نهضتی مادام كه مراحل دشوار اولیه را طی می‌كند، سنگینی آن بر دوش افراد مؤمن، مخلص و فداكار است. اما همین كه نهضت به بار نشست و یا لااقل نشانه‌های بار دادن آن آشكار گشت و شكوفه‌های آن درخت هویدا شد، سر و كله افراد فرصت‌طلب پیدا می‌شود. روز به روز كه از دشواری‌ها كاسته می‌شود و موعد چیدن ثمره نزدیك‌تر می‌گردد، فرصت‌طلبان محكم‌تر و پرشورتر پای عَلَم نهضت سینه می‌زنند تا آن‌جا كه تدریجا انقلابیون مؤمن و فداكاران اولیه را از میدان به در می‌كنند. این جریان تا آن‌جا كلیت پیدا كرده كه می‌گویند: انقلاب فرزند خور است. گویی خاصیت انقلاب این است كه همین كه به نتیجه رسید، فرزندان خود را یك یك نابود سازد. ولی انقلاب فرزند خور نیست، غفلت از نفوذ و رخنه فرصت‌طلبان است كه فاجعه به بار می‌آورد. جای دوری نمی‌رویم، انقلاب مشروطیت ایران را چه كسانی به ثمر رساندند؟ و پس از به ثمر رساندن، چه چهره‌هایی پُست‌ها و مقامات را اشغال كردند؟ و نتیجه نهایی چه شد؟! سردار ملی‌ها و سالار ملی‌ها و سایر قهرمانان آزادی‌خواه به گوشه‌ای پرتاب شدند و به فراموشی سپرده شدند و عاقبت با گرسنگی و در گمنامی مردند، اما فلان الدوله‌ها كه تا دیروز زیر پرچم استبداد با انقلابیون می‌جنگیدند و طناب به گردن مشروطه‌خواهان می‌انداختند، به مقام صدارت عظما رسیدند و نتیجه نهایی، استبدادی شد به صورت مشروطیت.
فرصت‌طلبی، تأثیر شوم خود را در تاریخ صدر اسلام نشان داد. در دوره عثمان، فرصت‌طلبان جای شخصیت‌های مؤمن به اسلام و اهداف اسلامی را گرفتند؛ «طرید»ها وزیر شدند و «كعب الاحبار»ها مشاور. اما ابوذرها و عمارها به تبعیدگاه فرستاده شدند و یا در زیر لگد مچاله شدند... نهضت را اصلاح‌طلب آغاز می‌كند نه فرصت‌طلب و...، فرصت‌طلب كه در پی منافع خویش است. به هر حال، مبارزه با رخنه و نفوذ فرصت‌طلبان علی‌رغم تظاهرات فریبنده‌شان یكی از شرایط اصلی ادامه یك نهضت در مسیر اصلی است.»(18)
امام حسین علیه‌السلام نیز در این‌باره می‌فرمایند: «و ما كنت متخذالمضلین عضدا»؛(19) من از افراد گمراه برای خود نیرو نمی‌گیرم. زیرا اگر حركتی بر افراد گمراه متكی باشد، ره به كوی سعادت و هدایت نمی‌برد.

3. جهاد و مبارزه در راه حق

از آن‌جایی كه دین انسان را به ساحل نجات و سعادت می‌رساند و اسلام مایه پیشرفت و سعادت امت اسلامی است، امام حسین علیه‌السلام می‌فرماید: «فقتل امرء بالسیف فی الله أفضل»؛ برای مرد كشته شدن در راه خدا افتخار است. نیز در خصوص جهاد می‌فرمایند: «لا اعطیهم بیدی اعطاء الذلیل و لا افرّ منهم فرار العبید»؛ نه دست ذلت به آنان می‌دهم و نه مانند بردگان از برابرشان فرار می‌كنم.(20) بلكه حضرت تصمیم گرفت برای احیای اسلام و اصلاح وضعیت جامعه خویش تلاش كند، هرچند سرانجام به شهادت برسد. از این‌رو، فرمود: «و انّی لم اخرج أشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی صلی‌الله‌علیه‌و‌آله ارید ان آمر بالمعروف و انهی عن المنكر و اسیر بسیرة جدی و ابی علی بن ابیطالب.»؛(21) من نه از روی خودخواهی و یا برای خوش‌گذرانی و نه برای فساد و ستمگری از مدینه خارج می‌گردم، بلكه هدف من از این سفر، امر به معروف و نهی از منكر است خواسته‌ام از این حركت، اصلاح مفاسد امت و زنده كردن سنت و قانون جدم رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله و راه و رسم پدرم علی بن ابیطالب علیه‌السلام است.
امام علی علیه‌السلام در واپسین لحظات عمر مبارك خود، در خصوص نقش جهاد و احیاگری و اصلاح‌گری، در وصیت به فرزندانش و تمام شیفتگان خود فرمودند: «لا تتركوا الامر بالمعروف و النهی عن المنكر فیولی علیكم شراركم ثم تدعون فلا یستجاب لكم.»؛(22) امر به معروف و نهی از منكر را ترك نكنید كه اشرار بر شما مسلط می‌شوند، سپس هرچه دعا كنید مستجاب نمی‌شود.
بنابراین، ترك اصلاح‌گری و مبارزه سازنده در راه خدا موجب می‌شود كه نظام سیاسی جامعه فاسد گردد و در چنین جامعه‌ای، دین و توفیقات الهی رخت بربسته، جامعه به نابودی و انحطاط می‌گراید. از این‌رو، برای نجات جامعه اسلامی در عصر امام حسین علیه‌السلام نیاز به یك جهاد بزرگ و نهضت اصلاح‌طلبانه بود و امام حسین علیه‌السلام این حركت را آغاز كرد و همچون پدر بزرگوارش كه فرمود: «والله لو تطاهرت العرب علی قتالی لما ولیت عنها»؛(23) به خدا سوگند اگر تمام عرب پشت به پشت هم دهند تا با من بجنگند، از آنان روی برنمی‌تابم، نیز چه زیبا فرمود: «الا انی زاحف بهذه الاسره علی قلة العدد و خذلان الناصر.»؛(24) آگاه باشد كه من با همین گروه اندكی كه به من پیوسته‌اند و با این‌كه یاران به من پشت كرده‌اند، آماده جهاد هستم. همین حركت‌های جهادی و اصلاح‌گرایانه موجب گردید تا دین اسلام در عمق دل مشتاقان دینی و پیروان راستین آن ریشه دواند و پیام‌آور سعادت و عزّت و افتخار برای جوامع بشری باشد.

علل و عوامل ذلّت و انحطاط

اینك به پاره‌ای از علل و عوامل انحطاط مسلمانان و ذلّت جامعه اسلامی از منظر امام حسین علیه‌السلام اشاره می‌كنیم:

1. دنیاطلبی و حرام‌خواری

پس از شهادت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام و روی كارآمدن معاویه، دوران حكومت بنی‌امیه آغاز گردید. در این دوره و نیز در دوران حكومت بنی عباس، كه با قتل مروان حمار و روی كارآمدن سفاح شروع شد، خوش‌گذرانی‌ها و اسراف‌كاری‌های مسلمانان به اوج خود رسید. در این دو دوره، مسلمانان، بر اثر ضعف ایمان و داشتن امكانات مادی فراوان و آلودگی رهبران و پیشوایان جامعه، روح زراندوزی و عیاشی و اسراف‌كاریشان به قدری شدت گرفت كه از شخص خلیفه گرفته تا زنان دربار و وزیران و تجار و سایر دست‌اندركاران اداره مملكت، سرگرم تجمل پرستی و عیاشی و خوش‌گذرانی گردیدند، به گونه‌ای كه گویا هدفی جز آن نداشتند.
قرآن كریم، دنیاطلبان را مخالفان سرسخت دین معرفی می‌كند: «و ما ارسلنا فی قریة من نذیر الاقال مترفوها انا بما ارسلتم به كافرون.» (سباء: 34)؛ هیچ رسول و نذیری در میان امتی ارسال نكردیم مگر این‌كه دنیاطلبان به او ایمان نیاوردند و او را انكار كردند. این امر، رابطه وثیق ایمان ستیزی و دنیاطلبی را نشان می‌دهد. همین معنا به گونه‌ای دیگر در روایتی از امام صادق علیه‌السلام وارد شده است: «رأس كل خطیئة حب الدنیا»؛(25) تاریخ نیز بهترین گواه بر همین معناست.
جریان طلحه و زبیر در زمان علی علیه‌السلام ، پناهنده شدن عقیل و فرماندارانی چون مصقلة بن هبیره به معاویه و نشستن شماری از فرماندهان و سپاهیان امام حسن مجتبی علیه‌السلام همچون اشعث بن قیس و دیگران بر سفره رنگین او و ... نماد غلبه روحیه دنیاطلبی بر روحیه دین‌داری و عدالت‌خواهی است.
جلوه‌های ملموس‌تر و عینی‌تر فرهنگ دنیاطلبی و مادی را می‌توان در جریان شكل‌گیری واقعه عاشورا مشاهده نمود. عمر بن سعد، كه با سپاهی سازمان یافته از سوی عبیدالله بن زیاد مأمور سركوب شورش دیلم شده بود، فرمان می‌یابد كه به كربلا برود و كار حسین علیه‌السلام را یك‌سره كند. وی، كه جنگ با حسین علیه‌السلام و عمق فاجعه آن را نمی‌توانست تصور كند، سرانجام، به عبیدالله می‌گوید: «به جنگ حسین نمی‌رود.» عبیدالله نیز به وی پاسخ می‌دهد: «پس حكومت ری نیز ملغی و دست نیافتنی است.» عمربن سعد كه دنیای خود را در خطر می‌دید، یك روز مهلت خواست. در عین حال كه همه مشاورانش، وی را از این كار نهی می‌كردند سرانجام، دین خود را از دست داده و به زعم خود، بهشت نقد را به دست می‌آورد. در همین رابطه، امام علیه‌السلام در روز عاشورا خطاب به وی فرمودند: ای عمر! آیا خیال می‌كنی با كشتن من و به وسیله ریختن خون من به یك جایزه بزرگ و ارزنده، یعنی استانداری ری، نایل خواهی شد؟! نه به خدا سوگند چنین ریاستی به تو گوارا نخواهد بود، این پیمانی است محكم و پیش‌بینی شده! اینك آنچه از دستت می‌آید انجام بده.(26) عمرسعد، در رؤیای لذت چند روزه حكومت و ریاست، با اِشرافی كه نسبت به مسائل داشت، هم امام حسین علیه‌السلام را خوب می‌شناخت و هم جناج مقابل او را. همو اولین تیر را به سوی خیام حسین علیه‌السلام پرتاب كرد و به سپاهیانش می‌گفت: «در نزد امیر گواهی دهید كه من اول كسی بودم كه به سوی خیمه‌های حسین بن علی علیه‌السلام تیراندازی كردم.»(27)
رؤسای قوم به تعبیر عامر بن مجمع عبیدی (یا مجمع بن عامر) كه در گزارش خود به امام آورده است: «فراوان رشوه گرفته بودند و خورجین‌هایشان پر شده بود»(28) و بسیاری نیز برای حضور در میدان جنگ با امام حسین علیه‌السلام بر سر قیمت چانه می‌زدند و شعار «كم تهب؟»؛ چه مبلغ پول می‌دهی؟(29) از گفت‌وگوهای سربازان عبیدالله در آن روزها بود. به همین دلیل، امام علیه‌السلام در سخنرانی روز عاشورا بر عنصر دنیاطلبی تأكید نموده، فرمودند: «بندگان خدا از خدا بترسید و از دنیا برحذر باشید كه اگر بنا بود همه دنیا به یك نفر داده شود و یا یك فرد برای همیشه در دنیا بماند، پیامبران برای بقا سزاوارتر و جلب خشنودی آنان بهتر و چنین حكمی خوشایندتر بود. ولی هرگز! زیرا خداوند دنیا را برای فانی شدن خلق نموده كه تازه‌هایش كهنه و نعمت‌هایش زایل و سرور و شادیش به غم و اندوه مبدل خواهد گردید. دون منزلی است و موقت خانه‌ای... شیطان بر شما مسلط گردیده و خدای بزرگ را از یاد شما برده است. ننگ بر شما و ننگ بر ایده و هدف شما.»(30)
بدین ترتیب، سرانجام دنیاطلبی چیزی جز ننگ و ذلت نیست. امام به لشكریان عمرسعد می‌گوید: «ویلكم ما علیكم ان تنصتوا الیّ فتسمعوا قولی و انما اعوكم الی سبیل الرشاد فمن اطاعنی كان من المرشدین و من عصانی كان من المهلكین و كلكم عاص لامری غیر مستمع لقولی قد انخزلت عطیاتكم من الحرام و ملئت بطونكم من الحرام فطبع الله علی قلوبكم ویلكم الا تنصتون الا تسمعون.»؛(31) وای بر شما چرا گوش نمی‌دهید تا سخنانم را، كه شما را به رشد و سعادت فرا می‌خوانم، بشنوید. هركس از من پیروی كند، خوشبخت و سعادتمند است و هركس عصیان و مخالفت ورزد، از هلاك‌شدگان است، همه شما عصیان و سركشی نموده و با دستور من مخالفت می‌كنید و به گفتارم گوش فرا نمی‌دهید. آری در اثر هدایای حرامی كه به دست شما رسیده و در اثر غذاهای حرام و لقمه‌های غیرمشروعی كه شكم‌های شما از آن انباشته شده است، خدا این چنین بر دل‌های شما مهر زده است! وای بر شما! آیا ساكت نمی‌شوید!
در این خطبه امام علیه‌السلام ، چند نكته حایز اهمیت است:
1. مخالفت لشكریان عمرسعد با امام، مخالفت با راه رشد و سعادت است؛
2. منشأ مخالفت، دنیاطلبی و حرام خواری شمرده شده است؛
3. دنیاطلبی، گوش و چشم دل را كر و كور می‌كند.
این امور، به تعبیر امام حسین علیه‌السلام ، به نابودی و انحطاط جامعه انجامید: «تبالكم ایها الجماعه.»(32) و جامعه‌ای را به وجود آورد كه از نظر آن حضرت دارای این ویژگی‌هاست: «فانّما انتم من طواغیت الامة و شذاذ الاحزاب و نبذة الكتاب و نفئة الشیطان و عصبة الائام و محرفی الكتاب و مطفی السنن و قتلة اولاد الانبیاء و مبیری عترة الاوصیاء و ملحقی العهار بالنسب و موذی المؤمنین و صراخ ائمة المستهزئین الذین جعلوا القرآن عضین.»(33)؛ شما از سركشان امت و از بازماندگان احزاب فاسد هستید كه قرآن را پشت سر انداخته‌اید. از دماغ شیطان در افتاده‌اید. از گروه جنایتكارانه و تحریف‌كنندگان كتاب و خاموش‌كنندگان سنن می‌باشید كه فرزندان پیامبران را می‌كشید و نسل اوصیا را از بین برید. شما از لا حق‌كنندگان زنازادگان به نسب و اذیت‌كنندگان مؤمنان و فریادرس پیشوای استهزاگران می‌باشید كه‌قرآن‌رامورداستهزاوتمسخرخویش‌قرارمی‌دهید. واین‌است نتیجه دنیاطلبی و این همه، جز خذلان و انحطاط نتیجه‌ای در پی ندارد.

2. جهالت و نادانی عوام

نادانی بزرگ‌ترین آفت انسان و جامعه بشری است؛ زیرا راه را بر هر كمالی و رسیدن به هر رشد و تعالی سد می‌كند. به تعبیر حضرت علی علیه‌السلام ، «زندگی در جهالت و نادانی، مرگ در گمراهی را در پی دارد.»(34) زیرا جهالت، ناتوانی از تشخیص حق و باطل است. در نادانی و جهالت مردم زمان امام حسین علیه‌السلام همین بس كه امام باقر علیه‌السلام می‌فرمایند: «و كل یتقربون الی الله بدمه»(35)؛ آنان به واسطه ریختن خون حسین علیه‌السلام درصدد نزدیكی و تقرب به خدا بودند! عمر بن سعد در عصر تاسوعا، برای تهییج سپاه كوفه می‌گوید: «ای سربازان خدا سوار شوید كه شما را به بهشت بشارت می‌دهم!»(36) امام حسین علیه‌السلام آنان را به «میوه نامباركی كه در گلوی باغبان رنجیده‌اش گیر كرده و در كام سارق ستمگرش، شیرین و لذتبخش می‌باشد»(37) تشبیه می‌كند.
آری! دنیاطلبی خواص و جهالت و نادانی عوام، به عنوان دو عامل‌مهم‌درتاریخ‌اسلام‌موجب‌انحطاط و ذلّت مسلمانان بوده است.

3. اختلاف و فرقه‌گرایی

از دیگر عوامل مهم انحطاط مسلمانان تحزّب و فرقه‌گرایی آنان بوده است. پس از وفات پیامبراكرم صلی‌الله‌علیه‌و‌آله ، چنان‌كه خود آن حضرت پیش‌بینی فرمود: «امت اسلام چه از لحاظ سیاسی و چه از لحاظ فكری و عقیدتی گرفتار تفرقه و تشتت گردید و به دسته‌ها و فرقه‌های گوناگون و به قول معروف هفتاد و سه فرقه تقسیم شد.»(38) هریك از این فرقه‌ها مدعی بودند كه تنها مسلك آنان، مسلك راستین پیامبر اسلام صلی‌الله‌علیه‌و‌آله است! تاریخ اسلام سرشار از جنگ و جدل‌های طایفه‌ای و فرقه‌ای است و چه بلاها و مصایبی كه از این رهگذر بر سر اسلام و مسلمانان نیامد.
از این‌رو، با توجه به نقش عظیم وحدت و یكپارچگی در تحقق آرمان‌ها و پیشرفت امور، اسلام به پیروان خود دستور می‌دهد: «واعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا» (آل عمران: 102) همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و از هم متفرق نشوید. امام حسین علیه‌السلام نیز آنان را به گرفتار آمدن به پراكندگی و اختلاف نفرین می‌كند و می‌فرماید: «اللهم امسك عنهم قطرالسماء و امنعهم بركات الارض فان متعتهم الی حین ففرقّهم فرقا و اجعلهم طرائق قددا ولا ترض عنهم الولاة ابدا فانهم دعونا لینصرونا فعدوا علینا فقتلونا»؛(39) خدایا این مردم ستمگر را از باران رحمت و از بركات زمین محروم كن و اگر عمر طبیعی به آنان دادی، به بلای تفرقه و تشتت مبتلایشان بگردان و حكام و فرمانروایشان را از آنان خشنود نگردان و ستیزه و دشمنی در بین آنان و حكامشان برقرار كن كه آنان ما را با وعده نصرت و یاری دعوت، سپس به جنگ ما قیام نمودند!
گوستاولوبون درباره اختلاف مسلمانان و دور شدن آنان از اسلام و پیشوایان دینی و در نتیجه انحطاط و ذلت مسلمانان می‌نویسد: «[مسلمانان[ زمانی‌كه قبول اسلام نمودند، همگی تحت لوای توحید مجتمع گردیدند؛ تمام قوای خود را متوجه بیگانگان نمودند و همین موضوع سبب عمده پیشرفت و كامیابی آنان گردید و هنگامی هم كه دشمنی برای پیكار باقی نماند، عادت مذكور مجبورشان ساخت كه مانند ایام پیشین (دوره جاهلیت) مشغول جنگ شوند و همان چیزی كه موجب ترقی آنان بود، (بر اثر عدم رهبری صحیح در عصرهای بعد) موجب انحطاط و زوال آنان گردید.»(40) و این همان چیزی است كه امام حسین علیه‌السلام به لشكریان كوفه فرمود: «آگاه باشید به خدا سوگند پس از این جنگ به شما مهلت داده نمی‌شود كه سوار بر مركب مراد خویش گردید، مگر همان اندازه كه سواركار براسب خویش سوار است تا این‌كه اسیاب حوادث شما را بچرخاند و مانند محور و مدار سنگ آسیاب مضطربتان گرداند.»(41) یعنی مخالفت با امامی كه به معروف فرا می‌خواند و از منكر نهی می‌كند و اراده اصلاح جامعه دارد و جز خواری و ذلت و انحطاط و عقب‌ماندگی نتیجه‌ای نخواهد داشت.
آنچه گذشت، برشماری برخی از عوامل عزّت و پیشرفت و یا ذلت و انحطاط مسلمانان بود. بی‌شك هر یك از این عوامل در هر جامعه‌ای تحقق یابد، پیامدهای خاص خود را به دنبال خواهد داشت، بر ماست كه از حادثه عصر عاشورا و به طور كلی، حوادث صدراسلام درس عبرت گرفته، عوامل ذلّت‌بار را از خود و جامعه اسلامی دور كنیم و در تحقق سیره نبوی، علوی و حسینی كوشا باشیم.

پی‌نوشت‌ها

1و2ـ جولیوس گولد،فرهنگ علوم اجتماعی، ص 629 / ص 630
3ـ آلن بیرو، فرهنگ علوم اجتماعی، ص 77 / ص 78
4ـ زین‌العابدین‌قربانی، چگونه تشویش و نگرانی را از خود دور كنیم؟، به نقل از علل پیشرفت اسلام و انحطاط مسلمین، ص 231، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1374، چاپ پنجم، ص 53
5ـ ویل دورانت، تاریخ تمدن، ج 11، ص 222
6ـ تمدن اسلام و عرب به نقل از زین‌العابدین قربانی، ص 751ـ754
7ـ رشید رضا، مقدمه كتاب الاعتصام
8ـ تاریخ طبری، به نقل از: سخنان حسین بن علی علیه‌السلام ، محمدصادق نجمی، ج 7، ص 240
9ـ انساب‌الاشراف، ج3، ص 161 / تاریخ طبری، ج 7، ص 275 / كامل بن اثیر، ج 3، ص276 به‌نقل از: محمدصادق نجمی، ص 68
10ـ سیدبن طاووس، لهوف، تهران، 1321، ص 20
11ـ ر.ك: همان، ص 34
12ـ تاریخ تمدن اسلام، ج 2، ص 31ـ33 به نقل از: زین‌العابدین قربانی، ص 357
13ـ ارشاد مفید، ص 200 به نقل از سخنان حسین بن علی علیه‌السلام ، محمد صادق نجمی، ص 16
14ـ لهوف، پیشین، ص 23
15ـ كامل ابن اثیر، ج 3، ص 267، به‌نقل‌از: محمدصادق‌نجمی، ص 57
16ـ شهید صدر، از سقیفه تا كوفه، ص 166، به نقل از: نگاهی فلسفی به جریان عاشورا، سجاد چوبینه، ص 38
17ـ لهوف، پیشین، ص 20
18ـ مرتضی مطهری، نهضت‌های اسلامی در صد سال اخیر، ص 96ـ99
19ـ كامل بن اثیر، ج 3، ص 282
20ـ محمدصادق نجمی، پیشین، ص 143
21ـ مقتل خوارزمی، ج 1، ص 188 به نقل از نجمی، ص 38
22ـ نهج البلاغه، نامه 47
23ـ نهج‌البلاغه، نامه 45
24ـ لهوف، پیشین، ص 57
25ـ محمد محمدی ری‌شهری، میزان الحكمه، ج 3، ص 294
26ـ مقتل خوارزمی، ج 2، ص 8
27ـ محمدصادق نجمی، پیشین، ص 257
28ـ مرتضی مطهری، حماسه حسینی، ج 3، ص 46
29ـ حسین پیشوای انسان‌ها، ص 40
30ـ محمدصادق نجمی، ص 223
31 الی 33ـ محمدصادق نجمی، ص 232
34ـ نهج‌البلاغه، خطبه 17
35ـ مرتضی مطهری، حماسه حسینی، ج 1، ص 14
36ـ نگاهی فلسفی به جریان عاشورا، پیشین، ص 48
37ـ تحف العقول، ص 171
38ـ ملل‌ونحل شهرستانیبه نقل‌از: زین‌العابدین قربانی، ص 330
39ـ كامل ابن اثیر، ج 3، ص 292
40ـ تمدن اسلام و عرب، ص 790
41ـ مقتل خوارزمی، ج 2، ص 8ـ7

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 21 آبان 1394  | 10:10 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0

تعداد کل صفحات : 48 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >